X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

داستان ایمان حارثه

حکایت ایمان حارثه  


در ادامه مطلب

 حارثه 
روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله نماز صبح را با مردم گزارد، سپس در مسجد نگاهش به جوانى (حارثه بن مالک انصارى ) افتاد که چرت مى زد و سرش پایین مى افتاد.
رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش به گودى فرو رفته بود. فرمود: حالت چطور است ؟ عرض کرد: مؤ من حقیقى ام .
فرمود: هر چیزى را حقیقتى است ، حقیقت گفتار تو چیست ؟ گفت : یا رسول الله صلى الله علیه و آله به دنیا بى رغبت شده ام ، شب را بیدارم و روزهاى گرم را (در اثر روزه ) تشنگى مى کشم ؛ گویا عرش پروردگار را مى نگرم که براى حساب گسترده گشته ؛ و گویا اهل بهشت را مى بینم که در میان بهشت یکدیگر را ملاقات مى کنند، و ناله اهل دوزخ را در میان دوزخ مى شنوم !
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: این بنده اى است که خدا دلش را نورانى فرموده ؛ بصیرت یافتى ثابت قدم باش .
عرض کرد: یا رسول الله از خدا بخواه که شهادت در رکابت را به من روزى کند! فرمود: خدایا به حارثه شهادت روزى کن . چند روزى نگذشت که پیامبرى لشگرى را براى جنگ فرستاد و حارثه را در آن جنگ هم فرستاد. او به میدان جنگ رفت و نه نفر کشت و خود هم (دهمین ) نفر از مسلمانان بود که شربت شهادت نوشید.(116)