X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حسد ورزیدن

داستان حکایت روایت حکایات روایات درباره و درمورد حسد ورزیدن



در ادامه مطلب

1 - رفیق عیسى علیه السلام 
امام صادق علیه السلام فرمود: بپرهیزند از حسد و بر یکدیگر حسد نورزید آنگاه فرمود: یکى از برنامه هاى حضرت عیسى گردش در شهرها بود. در یکى از سفرهایش یکى از اصحاب خود را که کوتاه قد بود و از ملازمین حضرت بود همراه خود برد.
در بین راه به دریا رسیدند، عیسى علیه السلام با نام خدا پا روى آب گذاشت و شروع به رفتن کرد. آن ملازم هم ، سخن عیسى علیه السلام را تکرار کرد و به دنبال او بر روى آب حرکت کرد.
در وسط دریا با خود گفت : عیسى پیامبر صلى الله علیه و آله است روى آب راه مى رود و من هم بر روى آب راه مى روم پس برترى او بر من در چیست ؟
همینکه این حرف را زد در آب فرو رفت و از عیسى علیه السلام کمک طلبید. حضرت دست او را گرفت و از درون آب بالا کشید و به او فرمود: چه گفتى که در آب فرو رفتى ؟ حقیقت خیال درونى خود را گفت .
فرمود: خود را در غیر جایگاهى که خدا برایت معین نموده قرار دادى و مورد غضب خدا قرار گرفتى ، پس توبه کن تا منزلت سابق را بازیابى . او توبه کرد و بر پشت سر عیسى به راه خود ادامه داد. آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود: از خداى بترسید و از حسد پرهیز نمائید.(283)


2 - عبدالله بن ابى 
چون نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله در مدینه بالا گرفت ، (عبدالله بن ابى ) که از بزرگان یهود بود حسدش درباره پیامبر صلى الله علیه و آله بیشتر شد و در صدد قتل پیامبر صلى الله علیه و آله برآمد.
براى ولیمه عروسى دخترش ، پیامبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام و سایر اصحاب را دعوت نمود، و در میان خانه خود چاله اى حفر کرد و روى آن را به فرش پوشیده نمود، و میان آن گودال را پر از تیر و شمشیر و نیزه نمود. همچنین غذا را به زهر آلوده نمود، و جماعتى از یهودان را در مکانى با شمشیرهاى زهرآلود پنهان کرد.
تا آن حضرت و اصحابش پا بر گودال گذاشته در آن فرو روند و یهودیان با شمشیرهاى برهنه بیرون آیند و پیامبر صلى الله علیه و آله و اصحابش را به قتل برسانند. بعد تصور کرد که اگر این نقشه بر آب شد غذاى زهرآلود را بخوراند تا از دنیا بروند.
جبرئیل از طرف خداى متعال این دو کید را که از حسادت منشعب شده بود به پیامبر صلى الله علیه و آله رساند و گفت : خدایت مى فرماید: خانه عبدالله بن ابى برو و هر جا گفت : بنشین قبول کن و هر غذائى آورد تناول کنید که من شما را از شر و کید او حفظ و کفایت مى کنم .
پیامبر صلى الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام و اصحاب وارد منزل عبدالله شدند، تکلیف به نشستن در صحن خانه نمود، همگى روى همان گودال نشستند و اتفاقى نیفتاد و عبدالله تعجب نمود.
دستور آوردن غذاى مسموم را داد، پس طعام را آوردند، پیامبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: این طعام را به این تعویذ بر غذا قرائت نمائید
(بسم الله الشافى بسم الله الکافى بسم الله المعافى بسم الله الذى لایضر مع اسمه شى ء ولاداء فى الارض و لا فى السماء و هو السمیع العلیم ).
پس همگى غذا را میل کردند و از مجلس به سلامت بیرون آمدند. عبدالله بسیار تعجب نمود گمان کرد زهر در غذا نکردند. دستور داد یهودیانى که شمشیر به دست بودند از زیادتى غذا میل کنند، پس از خوردن همه از بین رفتند.
دخترش که عروس بود فرش روى گودال را کنار زد دید زمین سخت و محکمى شده است پس بر بالاى آن فرش نشست در گودال فرو رفت و صداى ناله اش بلند شد و از بین رفت .
عبدالله گفت : علت فوت را اظهار نکنند. چون این خبر به پیامبر صلى الله علیه و آله رسید از عبدالله حسود، علت را پرسید؟ گفت : دخترم از پشت بام افتاد، و آن جماعت دیگر به اسهال مبتلا شدند.(284)


3 - کار عجیب حسود
در زمان خلافت هادى عباسى (285) مرد نیکوکار ثروتمندى در بغداد مى زیست . در همسایگى او شخصى سکونت داشت که نسبت به مال او حسد مى ورزید. آنقدر درباره او حرفها زد تا دامن او را لکه دار کند نشد. تصمیم گرفت غلامى بخرد و او را تربیت کند و بعد مقصد خود را به او بگوید.
روزى بعد از یک سال به غلام گفت : چقدر مطیع مولاى خود هستى ؟ گفت : اگر بگوئى به آتش خود را بیانداز، انجام دهم ، مولاى حسود خوشحال شد. گفت : همسایه ام ثروتمند است و او را دشمن دارم ، مى خواهم دستورم را انجام دهى .
گفت : شب با هم بالاى پشت بام همسایه ثروتمند مى رویم تو مرا بکش ، تا قتلم به گردن او بیفتد و حکومت او را به خاطر قتلم قصاص کند و از بین ببرد.
هر چه غلام اصرار در انجام ندادن این کار کرد، تاءثیرى نداشت . نیمه شب به دستور مولاى حسود گردن مولایش را بالاى بام همسایه محسود ثروتمند زد؛ و زود به رختخواب خود آمد.
فردا قتل حسود بر بام همسایه کشف شد. هادى عباسى دستور بازداشت ثروتمند را داد و از بازپرسى کرد؛ بعد غلام را خواست و از او جویا شد.
غلام دید که مرد ثروتمند گناهى ندارد؛ جریان حسادت و کشتن را تعریف کرد. خلیفه سر به زیر انداخت و فکر کرد و بعد سر برداشت و به غلام گفت :
هر چند قتل نفس کرده اى ، ولى چون جوانمردى نمودى و بى گناهى را از اتهام نجات دادى ترا آزاد مى کنم و او را آزاد کرد، و زیان حسادت به خود حسود باز گشت .(286)


4 - حسد بانوان 
(ابن ابى لیلى ) قاضى زمان (منصور دوانیقى ) بود. منصور گفت : بسیار قضایاى شنیدنى و عجیب نزد قضات مى آورند، مایلم یکى از آنها را برایم نقل کنى .
ابن ابى لیلى گفت : روزى پیرزنى افتاده نزدم آمد و با تضرع تقاضا مى کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار را کیفر نمایم .
پرسیدم از چه کسى شکایت دارى ؟ گفت : دختر برادرم ، دستور دادم او را احضار کردند؛ وقتى آمد، زنى بسیار زیبا و خوش اندام بود، علت شکایت را پرسیدم و او اصل قضیه را به این ترتیب تعریف کرد:
من دختر برادر این پیرزن و او عمه من است . پدرم در کودکى مرد، و همین عمه مرا بزرگ کرد و در تربیت من کوتاهى نکرد تا اینکه بزرگ شدم . با رضایت خودم مرا به ازدواج مرد زرگرى در آورد.
زندگى بسیار راحت و عالى داشتم ، تا اینکه عمه ام بر زندگى من حسد ورزید و دختر خود مى آراست و جلوى چشم شوهرم جلوه مى داد تا او را فریفت و دختر را خواستگارى کرد.
همین عمه ام شرط کرد در صورتى دخترش را مى دهد که اختیار من از نظر نگهدارى و طلاق به دست او باشد، شوهرم هم قبول کرد.
مدتى گذشت عمه ام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا شدم . در این ایام شوهر عمه ام در مسافرت بود، از مسافرت بازگشت و نزد من آمد و مرا دلدارى مى داد. من هم آنقدر خود را آراستم و ناز و کرشمه کردم تا دلش را در اختیار گرفتم ، تقاضاى ازدواج با من را کرد.
گفتم : راضیم به این شرط که اختیار طلاق عمه ام در دست من باشد، قبول کرد. بعد از عقد، عمه ام را طلاق دادم و به تنهائى بر زندگى او مسلط شدم مدتى با این شوهر (عمه ام ) بسر بردم تا از دنیا رحلت کرد.
روزى شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید ازدواج را کرد. گفتم : من هم راضیم اگر اختیار طلاق دختر عمه ام را به من واگذارى ، او قبول کرد. دو مرتبه با شوهر اولم ازدواج کردم و چون اختیار داشتم دختر عمه ام را طلاق دادم اکنون شما قضاوت کنید که من هیچ گناهى ندارم غیر از اینکه حسادت بى جاى همین عمه خود را تلافى کرده ام .(287)


5 - عاقبت حسادت 
در ایام خلافت (معتصم عباسى ) شخصى از ادباء وارد مجلس او شد. از صحبتهاى او معتصم خیلى خوشوقت گردید و دستور داد در هر چند روزى به مجلس او حاضر شود، و عاقبت از جمله ندیمان (همدم ، هم صحبت ) خلیفه محسوب شود.
یکى از ندماء خلیفه در حق این ادیب حسد ورزید که مبادا جاى وزارت او را بگیرد. به خیال افتاد او را به طریقى از بین ببرد. روزى وقت ظهر با ادیب از حضور خلیفه بیرون آمدند و از او خواهش کرد به منزلش بیاید و کمى صحبت کنند و ناهار بماند، او هم قبول کرد.
موقع ناهار سیر گذاشته بود و ادیب از آن خوراک سیر زیاد خورد. وقت عصر صاحب خانه به حضور خلیفه رفت و صحبت از ادیب کرد و گفت : من نمک پرورده نعمتهاى شما هستم نمى توانستم این سر را پنهان کنم که این ادیب که ندیم شما شده در پنهانى به مردم مى گوید: بوى دهن خلیفه دارد مرا از بین مى برد، پیوسته مرا نزد خود احضار مى کند.
خلیفه بى اندازه آشفته گردید و او را احضار کرد. ادیب چون سیر خورده بود کمى با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود.
خلیفه یقین کردکه حرف وزیر درست است . نامه اى نوشت به یکى از کارگزارانش که حامل نامه را گردن بزند.
ندیم حسود در خارج اطاق خلیفه منتظر بود و دید زود ادیب از حضور خلیفه آمد و مکتوبى در دست دارد. خیال کرد در نامه خلیفه نوشته مال زیادى به وى دهند. حسدش زیادتر شد و گفت : من ترا از این زحمت خلاص مى دهم و دو هزار درهم این نامه را خرید و گفت : چند روز خودت را به خلیفه نشان مده ، او هم قبول کرد.
ندیم حسود نامه را به عامل خلیفه داد و او گردن او را زد. مدتى بعد خلیفه سؤ ال کرد ادیب ما کجاست پیدا نمى شود آیا به سفر رفته است ؟ گفتند: چرا ما او را دیده ایم . احضارش کرد و با تعجب گفت : ترا نامه اى دادیم به عامل ندادى ؟ قضیه نامه و وزیر را نقل کرد. خلیفه گفت : سؤ ال مى کنم ، دروغ نگو، بگو تو به ندیم ما گفتى : بوى دهن خلیفه مرا اذیت مى کند؟ گفت : نه ، خلیفه بیشتر تعجب کرد و گفت : چرا نزد ما آمدى دورتر نشستى و با دستمال دهان خود را گرفتى ؟
عرض کرد: ندیم شما مرا به خانه خود برد و سیر به من خورانید، چون به حضور شما آمدم ترسیدم بوى دهانم خلیفه را آزار نماید.
خلیفه گفت : الله اکبر، و قضیه حسادت ندیم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را براى همه حضار نقل کرد و همگان در حیرت شدند.(288)