X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

دروغگویی

داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره دروغ دروغگویی دروغ گفتن



در ادامه مطلب

1 - ولید بن عقبه 
ولید بن عقبه ابى معیط از مسلمانانى بود که ابتداءً ظاهرى خوب داشت ، تا جائیکه رسول خدا صلى الله علیه و آله او را ماءمور کرد به سوى قبیله بنى مصطلق برود و زکات و صدقات آنان را بگیرد.
افراد قبیله وقتى شنیدند ماءمور پیامبر آمده ، به استقبال براى خوش آمد گوئى آمدند.
چون در زمان جاهلیت میان ولید و این قبیله خصومت و عداوت بوده خیال کرد آنها به کشتن او مهیا شدند، پس مراجعه به مدینه کرد و نزد پیامبر آمد و گفت : اینان زکات مالشان را نمى دهند در حالیکه که قضیه به عکس ‍ بود.
پیامبر صلى الله علیه و آله ناراحت شد و قصد کرد که سپاهى به طرف آن قبیله بفرستد که خداوند این آیه را نازل کرد: (اى کسانى که ایمان آورده اید اگر شخص فاسقى براى شما خبر آورد تحقیق کنید(347) (در این که حرف او صحیح است یا دروغ )(348).
بعد از نزول آیه ولید دروغگو بعنوان فاسد شناخته شد، و پیامبر فرمود او از اهل دوزخ است و بعد او با عمروعاص شراب خوردند و دشمنى با پیامبر صلى الله علیه و آله و امیرالمؤ منین را شیوه خود کرد؛ و چون از طرف خلیفه سوم به امارت کوفه منصوب شد یک روز صبح به حالت مستى نماز صبح به جماعت را چهار رکعت خواند(349).


2 - گرسنگى و دروغ 
اسماء بنت عمیس گفت : من و تعدادى دیگر از زنان در شب عروسى عایشه با پیامبر، نزد او بودیم و او را آماده مى کردیم .
وقتى که به خانه رسول خدا مى رفتیم غذایى جز یک ظرف شیر آنجا نیافتیم .
حضرت مقدارى از شیر را نوشیدند و آن را به عایشه دادند.
عایشه خجالت کشید و آن را نگرفت . من گفتم : دست رسول خدا را کوتاه مکن و ظرف شیر را بگیر و بنوش ؛ عایشه با خجالت آن ظرف شیر را گرفت و نوشید.
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمودند: ظرف شیر را به همراهانت بده تا بنوشند. زنانى که همراه ما بودند گفتند: که ما میل نداریم .
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بین گرسنگى و دروغ جمع نکنید (یعنى چرا هم دروغ مى گوئید و هم گرسنگى را تحمل مى کنید).
من گفتم : اى رسول خدا آیا ما چیزى را میل داشته باشیم و بگوئیم میل نداریم دروغ گفته ایم ؟ فرمود: دروغ اگر چه کوچک هم باشد در نامه اعمال نوشته مى شود(350).


3 - دروغ شاعر
خسروى هروى از معاصران عبدالرحمن جامى بوده و این بیت از اوست :
بستان حسن را گل روى تو آب داد
گوش بنفشه را سر زلف تو تاب داد
نوشته اند که او گفت : پدر من در وقت ختنه کردن من طعامى را ساخته بود، که در آن صد من زعفران سوده کمندى به کار برده بود.
حاضران گفتند: اینهمه زعفران در کدام طعام به کار رفت ؟ گفت : چهل من برنج مزعفر، سى من در نخود آب ، ده من در قلیه باى بغراء (نام آشى است )، ده من در حلوا.
گفتند: این نود من شد ده من دیگر را در کجا به کار بردند؟
خسروى فرو ماند و به فکر فرو رفت ، بعد از مدتى سر بر آورد و به نشاط تمام گفت : یافتم ، ده من دیگر در قطاب بکار بردند!!(351)


4 - زینب کذابه 
در زمان متوکل عباسى زنى ادعا کرد که من زینب دختر فاطمه زهرا علیهاالسلام مى باشم . متوکل گفت : از زمان زینب تا به حال سالها گذشته و تو جوانى ؟! گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله دست بر سر من کشید و دعا کرد در هر چهل سال جوانى من عود کند.!
متوکل بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را جمع کرد و آنها همگى گفتند: او دروغ مى گوید، زیرا زینب در سال 62 ه‍ ق وفات کرده است .
زینب کذابه گفت : ایشان دروغ مى گویند، من از مردم پنهان بودم و کسى از حال من مطلع نبود تا الان که ظاهر شدم .
متوکل قسم خورد که باید شما با دلیل ادعاى این زن را باطل کنید. آنان گفتند: دنبال امام هادى علیه السلام بفرست تا بیاید و ادعاى او را باطل کند.متوکل امام را طلبید و حکایت این زن را عرض کرد.
امام فرمود: او دروغ مى گوید و زینب در فلان سال وفات کرد. متوکل گفت : دلیلى بر بطلان قول او بیان کن . امام فرمود: گوشت فرزندان فاطمه علیهاالسلام بر درندگان حرام است ، او را بفرست نزد شیران اگر راست مى گوید!
متوکل به آن زن گفت : چه مى گویى ؟ گفت : مى خواهد مرا به این سبب بکشد. امام فرمود: اینجا جماعتى از اولاد فاطمه علیهاالسلام مى باشند هر کدام را خواهى بفرست . راوى گفت : صورتهاى جمیع سادات تغییر یافت ، بعضى گفتند: چرا حواله بر دیگرى مى کند و خودش نمى رود. متوکل گفت : شما چرا خودتان نمى روى ؟
فرمود: میل تو است مى روم ؛ متوکل قبول کرد و دستور داد نردبانى نهادند؛ حضرت داخل در جایگاه شیران درنده شدند و آنها از روى خضوع سر خود را جلو امام به زمین مى نهادند و امام دست بر سر ایشان مى مالید، بعد امر کرد کنار روند و همه درندگان کنار رفتند!
وزیر متوکل گفت : زود امام هادى را بطلب که اگر مردم این کرامت را از او ببینند بر او مى گروند. پس نردبان نهادند و امام به بالا آمدند و فرمودند: هر کس اولاد فاطمه علیهاالسلام است بیاید میان درندگان بنشیند.!!
آن زن گفت : امام ادعایم باطل است ، من دختر فلان مرد فقیر هستم ، بى چیزى مسبب شد که این خدعه کنم . متوکل گفت : او را نزد شیران بیفکنید؛ مادر متوکل شفاعت زینب کذابه را نمود و متوکل او را بخشید(352)


5 - دروغ واضح امیرحسین 
سلطان حسین بایقرا که بر خراسان و زابلستان حاکم بود با یعقوب میرزا که بر آذربایجان سلطان بود دوست بوده و نوعا با هم مکاتبه و هدایا براى هم مى فرستادند .
وقتى سلطان حسین مقدارى اشیاء نفیسه به شخصى به نام امیرحسین ابیوردى داد و گفت : این هدایا را با کتابى که از کتابخانه به نام کلیات جامى است مى گیرى و به رسم هدیه براى سلطان یعقوب میرزا مى برى .
امیرحسین نزد کتابدار رفت و کتاب کلیات جامى را خواست و او اشتباها کتاب فتوحات مکیه تاءلیف محى الدین عربى که به همان اندازه و حجم بود داد.
امیر حسین روانه آذربایجان شد و به حضور یعقوب میرزا آمد و نامه سلطان حسین و هدایاى نفیسه را تقدیم داشت . یعقوب میرزا بعد از قرائت نامه و احوالپرسى از سلطان و ارکان دولت ، از خود امیرحسین احوال پرسید و از دورى راه که دو ماه طول کشیده بود سئوال کرد و گفت : حتما هم صحبتى هم داشتى که به شما خوش گذشته باشد.
امیرحسین گفت : بلى کتاب کلیات جامى را که تازه استنساخ نموده بودند همراهم بود و پیوسته به مطالعه آن مشغول بودم و از آن لذت مى بردم .
یعقوب میرزا تا نام کتاب کلیات جامى را شنید گفت : بسیار مشتاق بودم و از آوردن این کتاب خوشحال شدم . امیرحسین یکى از ملازمان را فرستاد و کتاب را آورد به دست یعقوب میرزا داد.
یعقوب میرزا وقتى کتاب را گشود، دید کتاب فتوحات مکى است و رو به امیرحسین کرد و گفت : این کلیات جامى نیست ، چرا دروغ گفتى ؟!
امیر حسین از خجالت به عقب برگشت و دیگر صبر نکرد جواب نامه را بگیرد، رو به خراسان حرکت کرد و گفت : راضى بودم آنگاه که دروغم ظاهر شد مرده بودم (353).