X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

درباره ظلم و ستم

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره ظلم و ستم 



در ادامه مطلب

ظلم و ستم 
قال الله الحکیم : (و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون ) (شعراء: آیه 227)
آنانکه ظلم کردند بزودى خواهند دانست که به چه کیفرى بازگشت مى کنند.
امام باقر علیه السلام : ما من احد یظلم بمظلمة الا اخذه الله تعالى بها فى نفسه اءو ماله . (470)
کسى به دیگرى ظلم نمى کند مگر آنکه خداوند بهمان ظلم از مال و جانش ‍ بگیرد.
شرح کوتاه :
ظلم و ستم ، در واقع سرکشى از فرمان حق است که از حدود شرع و عقل خارج شده و به تجاوز پرداخته است . در طول تاریخ بر بشر مظلوم و مستضعف آنچه آمده از ظلم ظالمان بوده است . قدرت و سلطه طلبى و زر داشتن مقدمه اى است که تا نفس سرکش شخص به زیردستان و ناتوانان ستم کند.
کسى که حریم الهى را مى شکند و از هر نوع ظلم همانند قتل و شتم و زنا و هتک ناموس و اخذ مال مردم بى پروا است در واقع از اطاعت و انقیاد خداوندى بیرون رفته است ، و در شهوات نفسانى غوطه خورده و به مرض ‍ سرکشى مبتلا گردید، دیر یا زود به عقوبت گرفتار مى شود چه آنکه آه ستمدیدگان و بینوایان و یتیمان اثر وضعى و اخروى دارد.(471)


1 - ظلم داذانه 
در کشور شام پادشاهى بود به نام داذانه که خدا را قبول نداشت و بت پرستى مى کرد. خداوند جرجیس پیامبر را مبعوث به رسالت گردانید و به سوى او فرستاد.
جرجیس او را نصیحت و دعوت به عبادت خدا نمود، اما او در جواب گفت : اهل کدام شهر هستى ؟ فرمود: از اهل روم و در فلسطین مى باشم .
پس امر کرد جرجیس را حبس و بدن مبارکش به شانه هاى آهنى مجروح کردند. تا گوشتهاى بدن او ریخت . و بعد سرکه بر بدنش ریختند و با سیخهاى سرخ شده آهنى به ران و زانو و کف پاهاى او کوبیدند، آنقدر بر سرش کوبیدند تا بلکه فوت کند.
خداوند ملکى به سوى جرجیس فرستاد و گفت : حق تعالى مى فرماید: صبر کن و شاد باش و مترس که خدا با توست و ترا از اینان نجات خواهد داد. ایشان ترا چهار مرتبه خواهند کشت ولى من درد و ناراحتى را از تو دفع خواهم کرد.
داذانه براى بار دوم حکم نمود تازیانه بسایر بر پشت و شکم او زدند و او را به زندان برگردانید و دستور داد هر جادوگر و ساحرى که در مملکت او باشد را بیاورند تا جادو در حق او کند، اما جادو تاءثیر نداشت ، پس زهر به او خورانیدند جرجیس با گفتن نا خدا هیچ ضرر به او نرسید.
ساحر گفت : اگر من این زهر را به جمیع اهل زمین مى خورانیدم همه را از بین مى برد و خلقت آنان را تعبیر و دیده هاى آنان را کور مى کرد! پس توبه از کارهاى گذشته خود کرد و به جرجیس ایمان آورد، و پادشاه این ساحر تازه ایمان آورده را کشت .
براى چندمین بار جرجیس را به زندان انداخت و دستور داد او را قطعه قطعه کنند و به چاهى بیفکنند.
خداوند براى تنبه از این ظلم صاعقه و زلزله را فرستاد، لکن متنبه نشد. خدا میکائیل را فرستاد تا جرجیس را از چاه بیرون آورد و گفت : صبر کن و به ثواب الهى بشارت داد.
جرجیس نزد پادشاه رفت و او را دعوت به خدا کرد او نپذیرفت ، ولى فرمانده لشکر او و چهار هزار از مردم به جرجیس ایمان آوردند، پادشاه دستور داد همه را بکشند. این دفعه داذانه لوحى از مس گداخته درست کرد و جرجیس را روى آن خوابانید و سرب گداخته در گلوى او ریختند بعد آتشى افروخت او را در آتش انداخت تا بسوخت .
خداوند میکائیل را باز فرستاد تا صحت و سلامتى را به او عطا کند. پس از سلامتى نزد پادشاه رفت او را به توحید و ترک بت پرستى دعوت کرد، این بار او دیگى از گوگرد و سرب گداخته آماده کرد و او را درون دیگ اندختند و آتش افروختند تا جسد او با گوگرد و سرب گداخته آمیخته شود، خدا اسرافیل را فرستاد تا نعره اى بزند و دیگ دگرگون و او را سلامت نصیب شود.
جرجیس به قدرت خدا نزد داذانه آمد و تبلیغ از خداپرستى کرد. داذانه دستور داد همه اجتماع کنند در بیابانى او را جمیعا بکشند. که صداى جرجیس بلند شد و صبر و شکیبائى را تقاضا کرد. چون آن حضرت را گردن زدند و برگشتند همه به عذاب الهى دچار شدند.(472)


2 - کار براى ظالمان 
شخصى به نام مهاجر مى گوید: نزد امام صادق علیه السلام رفته بودم ، عرض کردم فلانى و فلانى خدمت شما سلام رساندند. فرمود: سلام بر آنها باد.
گفتم : از شما التماس دعا نیز کرده اند، فرمود: چه مشکلى دارند؟ گفتم : منصور دوانیقى آنها را به زندان انداخته است .
فرمود: آنها با منصور چه کار داشتند؟ گفتم : براى او کار مى کردند و منصور (عصبانى شده و) آنها را محبوس کرده است .
فرمود: مگر آنها را از کار کردن براى او (حکومت ظالم ) نهى نکرده بودم ؟ این کار کردنها آتش را در پى دارد! بعد فرمود: خدایا ضرر را از آنها برگردان و آنها را نجات بده .
مهاجر گفت : از مکه بازگشتم و از حال دوستانم سئوال کردم ، گفتند، آنها آزاد شده اند (به حسب تاریخ سه روز بعد از دعاى امام آنها آزاد شده بودند).(473)


3 - قصاص 
روزى حضرت موسى از محلى عبور مى کرد، به سر چشمه اى در کنار کوه رسید. با آب آن وضو گرفت و بالاى کوه رفت تا نماز بخواند، در این موقع اسب سوارى به آنجا رسید.
براى آشامیدن آب از اسب فرود آمد، در موقع رفتن کیسه پول خود را فراموش نمود و رفت .
بعد از او چوپانى رسید کیسه را مشاهده کرده و برداشت و رفت . پس از چوپان پیرمردى به سرچشمه آمد، آثار فقر و تنگدستى از ظاهرش آشکار بود، دسته هیزمى بر روى سر داشت .
هیزم را یک طرف نهاده و براى استراحت کنار چشمه آب خوابید. چیزى نگذشت که اسب سوار برگشت و اطراف چشمه را براى پیدا کردن کیسه جستجو نمود ولى پیدا نکرد.
به پیرمرد مراجعه نمود او هم اظهار بى اطلاعى نمود. بین آن دو سخنانى رد و بدل شد که منجر به زد و خورد گردید، بالاخره اسب سوار آنقدر هیزم کش را زد که جان داد.
حضرت موسى علیه السلام عرض کرد: پروردگارا این چه پیش آمدى بود، عدل در این قضیه چگونه است ، پول را چوپان برداشت پیرمرد مورد ستم واقع شد؟!
خطاب رسید، موسى همین پیرمرد پدر همان اسب سوار را کشته بود، بین این دو قصاص انجام گردید. پدر اسب سوار به پدر چوپان همان اندازه پول مقروض بود از این رو بحق خود رسید، من از روى عدل و دادگرى حکومت مى کنم .(474)


4 - ظلم ضحاک حمیرى 
چون جمشید بر مملکت ایران سالها پادشاهى کرد کم کم غرور او را گرفت ، و دعوى خدائى کرد و و مردم را به بندگى خویش فرا خواند، مردم از ترس ‍ شمشیر او، او را تصدیق کردند تا اینکه ضحاک (: بیوراسب ) با لشگرى بر او حمله کرد و او را هلاک کرد.
چون ضحاک بر سلطنت استوار شد اساس ظلم نهاد و پدر را کشت و انواع عذاب و عقوبت بر رعیت نمود، شیطان هم بناى دوستى با او نهاد.
با مریض شدن سر و دو کتف او، شیطان صفتى از طبخان براى مداواى او گفت : علاج تو سر مغز جوانان است . دستور داد، دو جوان از زندان آوردند و کشتند و مغز سر ایشان را استفاده کرد کمى آرامش در خود یافت و بخواب رفت . از روز بعد دو جوان را مى کشتند و براى مداوا از سر مغز او استفاده مى کرد.
چون ظلم بسیار کرد و تظلم کسى را نمى شنید و انصاف به هیچ مظلوم روا نمى داشت و عاقبت دو پسر کاوه آهنگر اصفهانى را کشت ، سبب گردید تا شورش بر علیه او شود.
و بالاخره با وضع فجیعى یعنى با زدن گرز بر سر او یا انداختن در درون چاهى ، بدرک واصل شد و فریدون بر تخت سلطنت نشست .(475)


5. واقعه حره 
یزید بعد از جریان عاشورا، دست به ظلمى دیگر زد آنهم دو ماه و نیم به مرگش مانده بود و آن در بیست و هشتم ماه ذى الحجة الحرام سال شصت و سوم هجرى ، غارت و کشتار مردم مدینه از صغیر و کبیر و بى حرمتى به قبر شریف پیامبر بوسیله پیرمرد بى باک و مریض و جسور بنام مسلم بن عقبة مشهور به مسرف اتفاق افتاد.
بعد از اینکه ظلم و فسق یزید بر اهل مدینه واضح گردید، عده اى از نزدیک در شام اعمال شنیع او را دیدند آمدند فرماندار یزید عثمان بن محمد و مروان حکم و سایر امویین را بیرون کردند، و مردم با عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه بیعت کردند. یزید که شنید لشگرى به فرماندهى مسرف روانه مدینه کرد.
مردم مدینه در بیرون مدینه در ناحیه اى به نام سنگستان براى دفاع آمدند و درگیرى سنگینى رخ داد، عده اى از اهل مدینه کشته و به طرف قبر مطهر پیامبر گریختند.
لشگر مسرف آمدند و با اسبهاى خود وارد روضة منوره شدند آنقدر کشتند که مسجد و روضة منور پر از خون و تعداد کشتگان را قریب به یازده هزار نفر نوشتند.
براى نمونه یکى از جنایات و ظلم آنها را نقل مى کنیم : مردى از اهل شام از لشگر یزید بر زنى از انصار که تازه طفلى زائیده بود و در بغلش بود وارد شد و گفت : مالى برایم بیاور، زن گفت : بخدا سوگند چیزى براى من نگذاشته اند که براى تو بیاورم . گفت : تو و فرزندت را مى کشم . زن گفت : این فرزند ابن ابى کبشه انصارى و یار رسول خداست از خدا بترس . آن شامى بى رحم پاى کودک مظلوم را در حالى که پستان در دهانش بود کشید، و او را بر دیوار زد که مغز کودک بر زمین پراکنده شد.(476)
چون مردم مدینه کشتار بسیار دادند (477)بزور بیعت با یزید را قبول کردند جز دو نفر یکى امام زین العابدین و دیگرى على بن عبدالله بن عباس ، که البته امام دعائى خواند و بر مسرف وارد شدند و مسرف رعب و ترسى در دلش جاى گرفت و امام را به قتل نرساند و على بن عبدالله هم خویشان مادرى او در لشگر مسرف بودند و آنها مانع از این شدند که او را به قتل برسانند.(478)