X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

غرور

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره غرور


در ادامه مطلب

 غرور
قال الله الحکیم : (و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور) (حدید: آیه 20)
دنیا جز متاع غرور و فریب نیست .
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم : لمثقال ذرة من صاحب تقوى و یقین اءفضل من مل ء الاءرض من المغترین (555)
ذره اى از عمل صاحبان تقوى و یقین برتر از عمل مغرورین است که روى زمین را پر کرده باشند.
شرح کوتاه :
آدم مغرور در دنیا فقیر و در آخرت مغبون خواهد بود. نباید به مال و یا سلامتى جسم و یا اهل و ریاست و امثال اینها مغرور شد، چه اینها براى همیشه در دنیا نخواهند ماند.
انسان نباید از حال خوش داشتن و یا به بعضى آرزوهاى نفسانى رسیده ، مغرور شود که گاهى اینها خود مصیبت مى شود.
اگر حال عبادت و خوف و اظهار ندامت گاهى به انسان روى آورد، به شکر و سپاس این حالات بهتر است تا به ستایش دیگران که در واقع مدح ، آفتى است براى غفلت و غرور، و خسران و حسرت شخص مغرور در قیامت بیشتر از دیگران است .(556)


1 - غرور قلبى 
مدتى در حضور رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از یکى از اصحاب تعریف و تمجید مى کردند، تا اینکه روزى همان شخص را به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نشان دادند و گفتند: او را که تعریف مى کردیم ، همین شخص است .
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به چهره او نگریست و فرمود: نوعى سیاهى مربوط به شیطان در چهره او مى نگرم . او نزدیک آمد و سلام کرد. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا پیش خود نگفتى بهتر از من در میان اصحاب ، کسى نیست ؟
او گفت : چرا، همین فکر را کردم . (به این ترتیب پیامبر صلى الله علیه و آله با چشم بصیرت نشانه غرور قلبى او را متذکر شدند).(557)


2 - غرور به مال و اولاد
عاص بن وائل شخص بى دینى بود که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را مسخره مى کرد، و لقب زشت (ابتر) به معنى بدون پسر و جانشین را به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم داد، و از او فرزند ناخلفى بنام عمرو بن العاص باقى ماند که طراح سیاست مکر و حیله دستگاه معاویه علیه امام على علیه السلام بود.
یکى از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گوید: من از عاص بن وائل طلب کار بودم ، نزد او رفتم و از او تقاضاى طلب خود را کردم .
او گفت : طلبت را نمى دهم ، من گفتم : طلب خود را در آخرت از تو مى گیرم . او با غرور تمام گفت : من در آخرت ، اگر وجود داشته باشد اولاد و اموال بسیار دارم ، اگر آنجا رفتم (و تو آمدى ) بدهى خود را به تو مى دهم !
خداوند این آیه (558) را بر رسول خدا نازل کرد (دیدى حال آنکه به آیات ما کافر شد و گفت : من البته مال و فرزند بسیار دارم ... سخت بر عذابش ‍ خواهیم افزود)(559)


3 - پهلوان مغرور
پهلوانى هنرهاى بسیار از خود نشان داده و پهلوانان جهان را بر زمین افکنده و شهرتى فراوان یافت . از بسیارى توانائى و قدرت ، به غرور افتاد و روى به طرف آسمان کرده و گفت : بار خدایا حالا جبرئیل را بفرست تا با او دست و پنجه نرم نمایم ، زیرا در زمین کسى نیست که تاب مقاومت من را داشته باشد.
چند روز نشد که حق تعالى او را ضعیف و ناتوان کرد و براى شکستن غرورش او را به ویرانه اى انداخت . آنقدر ضعف بر او غالب شده که سرش ‍ را بر خشتى گذاشته و موشى بر رویش جست و سر انگشتان پایش را بدندان مى گزید و او قدرت نداشت تا پایش را جمع کند.
صاحب دلى از کنار وى بگذشت و گفت : اینکه خدا یکى از لشگرش را که از همه کوچکتر است بر تو مسلط فرمود، تا متنبه شوى و از غرور توبه کنى ، اگر استغفار کنى خداوند با وجود یک صبور است غیور هم هست و ترا عافیت دهد.(560)


4 - عالم نحوى 
شخصى علم نحو را فرا گرفته بود و در ادبیات عرب بسیار ترقى کرده و او را دانشمند علم نحو مى خواندند. روزى سوار بر کشتى شد، ولى چون مغرور به علم خود بود رو به ناخداى کشتى کرد و گفت : آیا تو علم نحو خوانده اى ؟ او گفت : نه ، عالم گفت : نصف عمرت را تباه نموده اى !!! ناخداى کشتى از این سرزنش اندوهگین و خاموش ماند و چیزى نگفت .
کشتى همچنان در حرکت بود، تا اینکه بر اثر طوفان به گردابى افتاد و در پرتگاه غرق شدن قرار گرفت . در این هنگام ، کشتیبان که شنا مى دانست ، به عالم نحوى گفت : آیا شنا مى دانى ؟ گفت : نه ، ناخدا گفت : همه عمر به فناست چرا که کشتى در حال غرق شدن است و تو شنا نمى دانى .!
او به غرور خود پى برد و متوجه شد که بالاترین علم آن است که انسان اوصاف زشت و صفات رذیله را در وجود خود نابود کند تا غرق دریاى غرور نگردد.(561)


5 - نخوت ابوجهل 
شبى ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همراه ولیدبن مغیره به طواف خانه کعبه پرداختند. در ضمن طواف با هم درباره پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سخن به میان آوردند.
ابوجهل گفت : قسم به خدایم که او صادق است . ولید گفت : خاموش باش ، تو از کجا سخن را مى گوئى ؟ ابوجهل گفت : ما او را در کودکى و جوانى راستگو و امین مى دانستیم ، چگونه پس از آنکه بزرگ شده و عقلش کامل گشته دروغگو و خائن شده است ؟!
ولید گفت : چرا او را تصدیق نمى کنى و ایمان نمى آورى ؟ گفت : مى خواهى دختران قریش بشنوند و بگویند من ، ابوجهل از ترس شکست تسلیم شده ام ، سوگند به بتهاى لات و عزّى هرگز از او پیروى نخواهم کرد.
از این غرور و نخوت خداوند این آیه (562) را نازل فرمود: (خدا بر گوش و قلب او مهر زده و بر چشمش پرده ظلمت کشیده است )(563).