X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

فحش

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره فحش دادن

در ادامه مطلب

 فحش 
قال الله الحکیم : (و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبو الله ) (انعام : آیه 108)
:شما مؤ منان دشنام ندهید کسانى که غیر خدا را مى خوانند که آنان هم خدایتان را ناسزا و دشنام دهند.
پیامبر صلى الله علیه و آله : ان الله لا یحب الفحش و التفحش ‍ (581)
:خداوند بدزبانى و هرزه گوئى را دوست ندارد.
شرح کوتاه :
اظهار مطلب رکیک و قبیح و زشت ، با زبان آنرا فحش مى گویند. گوینده اش ‍ از حیاء بى بهره و زبانش آلوده و ناپاک است .
حرمت فحش و آثار سوء آن بسیار است و همانند بعضى صفت دیگر رذیله خبائث ظاهرى از ناپاکى درون ظاهر مى گردد.
خداوند فحش دادن را دوست ندارد و مؤ من هم بدزبان نیست . دشنام شعبى از نفاق است و شیطان با گوینده اش مشارکت مى کند و سبب مى گردد تا به این صفت سوء رفیقى براى خود درست کند. البته راههائى وجود دارد که انسان بتواند جلوى بدزبانى را بگیرد، مانند نذر و قسم ، دورى از افراد هرزه گو؛ مشغول شدن به یاد خدا و مناجاتهاى عالى و اشعار اخلاقى و نظائر اینها(582)


1 - عکس العمل امام علیه السلام 
عمرو بن نعمان جعفى گفت : امام صادق علیه السلام را دوستى بود که هر جا حضرت مى رفت از او جدا نمى شد. وقتى حضرت به محلى به نام حذائین مى رفتند، او و غلامش دنبال حضرت مى آمدند.
آن شخص دید غلامش دنبالش نیست . تا سه بار توجه کرد او را ندید. مرتبه چهارم او را دید و گفت : اى پسر زن بدکار کجا بودى ؟!
امام علیه السلام با شنیدن این کلمه دست مبارکش را بر پیشانى زد و فرمود: سبحان الله ، به مادرش اسناد بد دادى ، من ترا با ورع مى پنداشتم ، اکنون مى بینم ورعى ندارى . عرض کرد: فدایت شوم ، مادرش سندیه و مشترک است (مانعى از این اسناد ندارد) فرمود: آیا نمى دانى که هر امتى را نکاحى هست (583) از من دور شو!! راوى حدیث گوید: دیگر او را ندیدم با حضرت راه برود، تا اینکه مردن بین ایشان جدایى افکند(584).


2 - جواب اسامة 
اسامة بن زید یکى از آزاد شده هاى پیامبر صلى الله علیه و آله است . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: او از افرادى است که بسیار مورد علاقه من است و امید است که از نیکان شما باشد. پیامبر صلى الله علیه و آله موقع وفات او را با اینکه جوان بود امیر لشکر کردند.
نوشته اند: اسامه روزى در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک قبر شریف مشغول نماز بود. براى نماز بر میتى مردم سراغ مروان حکم و فرماندار مدینه رفتند او را آوردند. مروان نماز میت را خواند و برگشت ، دید اسامه محاذى درب خانه پیامبر صلى الله علیه و آله هنوز مشغول نماز است ؛ و همراه او در نماز میت شرکت نکرد.
مروان ناراحت شد و گفت : خواستى که جاى نمازت را ببینند و شروع به فحاشى نمود. اسامه پس از اتمام نماز نزد مروان آمد و گفت : مرا اذیت کردى و ناسزا گفتى و بدزبانى کردى ، از پیامبرصلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود: خدا شخص بدزبان و ناسزا دهنده را دشمن مى دارد(585).


3 - شیطان در مجلس ناسزاگو
روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله با ابوبکر کنار هم نشسته بودند. در این موقع شخصى آمد و به ابوبکر دشنام داد.
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ساکت و آرام نظاره گر بود. وقتى شخص ‍ دشنام دهنده ساکت شد ابوبکر به دفاع از خود به جوابگوئى و دشنام دادن به او پرداخت .
همین که ابوبکر زبان به ناسزاگوئى باز کرد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله از جاى برخاست تا از نزد ایشان دور شود. وقتى که پیامبر صلى الله علیه و آله از جاى خود بلند شد، به ابوبکر گفت : اى ابوبکر، وقتى که آن شخص به تو دشنام مى داد، فرشته اى از جانب خداوند به دفاع از تو جوابگوى او بود، اما هنگامى که تو شروع به ناسزاگوئى کردى آن فرشته شما را ترک کرده و از نزد شما دور شد و به جاى او شیطان آمد. من هم کسى نیستم که در مجلسى بنشینم که در آن مجلس شیطان حضور داشته باشد(586).


4 - سیره 
مردى خدمت امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: پسر عمویت فلانى ، اسم شما را برد و چیزى از بدگوئى و ناسزا نبود مگر آنکه درباره شما گفت .
امام ، کنیز خود را فرمود: آب وضو حاضر کند؛ پس وضو گرفت و داخل نماز شد. راوى گفت : من در دلم گفتم که حضرت او را نفرین خواهد کرد.
امام دو رکعت نماز خواند و عرض کرد: اى پروردگار این حق من بود، او را (بخاطر این دشنام ) بخشیدم . تو جود و کرمت از من بیشتر است ، او را ببخش و بکردارش او را جزاء و عقاب نده . و پیوسته امام براى ناسزاگو دعا مى کرد. من از حال و رقت قلب حضرت تعجب مى کردم (587).


5 - ابن مقفع 
ابن مقفع فردى تیزهوش و دانشمند بود و بعضى از کتابهاى علمى را به زبان عربى ترجمه کرد. برترى هوش و فضل او را مغرور کرد و در برخوردهاى اجتماعى دیگران را تحقیر مى نمود و گاهى با زبان مطالب رکیک مى گفت .
از کسانى که مورد تعرض او قرار مى گرفتند یکى سفیان بن معاویه بود که از طرف منصور دوانیقى دومین خلیفه عباسى ، فرماندارى بصره را بعهده داشت .
سفیان بینى بزرگ و ناموزونى داشت . هرگاه ابن مقفع به فرماندارى مى آمد با صداى بلند مى گفت : سلام بر شما دو تا یعنى یکى او یکى دماغ بزرگش .
ابن مقفع گاهى سفیان را به نام مادرش تحقیر مى کرد و روزى در حضور مردم با صداى بلند گفت : اى پسر زن شهوت پرست !! و در مجالسى دیگر با اهانت و ناسزاهاى مختلف او را مى آزرد.
سفیان منتظر روزى بود تا تلافى کند. تا اینکه عبدالله بن على بر برادرزاده خود منصور دوانیقى خروج کرد. منصور، ابومسلم خراسانى را به بصره ماءمور دفع او کرد و مسلم پیروز شد و عبدالله فرار کرد و نزد سلیمان و عیسى برادران خود پناهنده شد.
آنان شفاعت خواهى کردند و منصور هم پذیرفت که از گناهش درگذرد. عموهاى منصور به بصره بازگشتند و نزد ابن مقفع رفتند تا امان نامه اى بنویسد!
او با غرورى که داشت در امان نامه نوشت : (اگر منصور دوانیقى به عموى خود عبدالله بن على مگر کند و آزارى برساند، اموالش وقف مردم ، بندگانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند!)
چون امان نامه را براى امضاء نزد منصور بردند سخت ناراحت شد، امان نامه را امضاء نکرد و محرمانه خواست نویسنده امان نامه را بقتل برساند.
سفیان فرماندار بصره که از مدتها از زبان بد ابن مقفع به تنگ آمده بود، دستور داد او را به اطاقى ببرند و خود آمد و گفت : یادت هست چه ناسزاها و نسبتها به مادرم و خودم دادى ؟ آنگاه دستور داد تنورى گداختند و ابن مقفع سى و شش ساله را بدستور منصور دوانیقى در آتش انداختند و از بین بردند(588).