X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حدیث - مظلوم - مظلومیت

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره مظلوم - مظلومیت - مظلومان - ظالمین


در ادامه مطلب

مظلوم 
قال الله الحکیم : (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا) (اسراة : آیه 33)
: کسیکه خون مظلومى را بریزد، به ولى او تسلط بر قاتل قرار دادیم .
امام على علیه السلام : یوم المظلوم على الظالم اءشد من یوم الظام على المظلوم (726)
: روز ستمکشیده بر ستمگر سخت تر است از روز ستمگر بر مظلوم .
شرح کوتاه :
کسى با پیامبر صلى الله علیه و آله در بهشت مصاحب و همراه است که از ظالمى حق مظلومى را بگیرد.(727)
چون مظلوم زر و زور و قدرت و یاور ندارد، اعانت به او از عدل بشمار مى آید. ساعى در یاورى از مظلوم عملش افضل از روزه و یک ماه اعتکاف در مسجدالحرام است و در قیامت قدم هایش متزلزل نخواهد بود.
خدا چون آه مظلوم و استغاثه او را مى شنود به بندگان توجه مى کند تا به دادرسى و نصرت او بشتابند که ناله اى همانند ناله مظلوم در عالم خطیر و جانسوز نیست .


1- خوارزم شاه 
خوارزم شاه وقتى با لشگر مغول جنگ کرد و شکست خورد ابتدا قصد داشت به هندوستان برود عازم عراق شد و بعد به نیشابور آمد و مشغول خوش گذرانى شد. در همان ایام مظلومین و شکایت داران بیش از دو سال از او تقاضاى رسیدگى مى کردند ولى کسى نبود که به حرف آنان گوش ‍ دهد.
روزى این بیچارگان اجتماع نموده جلو بارگاه سلطان بوزیر پناه آوردند، گفتند: براى خدا چاره اى نسبت به ما بیندیش ! وزیر خوارزمشاه در جواب آنها گفت : سلطان مرا ماءمور آرایش زنان مطرب کرده ، اینک نمى توانم به این حرفها رسیدگى کنم .!!
زمانى نگذشت که خبر آوردند که سنتاى بهادر با سى هزار نفر از جیهون گذشته اند خوارزمشاه به عراق رفت ، لشگر مغول به دنبال او رفتند، بعد مجبور شد به رى آمد و از آنجا به مازندران و گرگان آمد و در قلعه اقلال عیال و فرزندان را با خزائن مخفى کرد و خود به جزیره آبسکون پناهنده شد.
سنتاى بهادر قلعه را محاصره و بعد از مدتى آنها تسلیم شدند و فرزندان پسر به امر مغول کشته و زنهاى او را به سرداران بخشید و دستور داد مادر خوارزم شاه بر اسب برهنه در جلو لشگر گریه نماید.
و خوارزمشاه بعد از شنیدن این وقایع بعد از سه روز به خاطر عدم دادرسى به مظلومین از غصه در بسترى مرد.(728)


2- اى خدا آیا خوابى ؟
فرعون فرمان داد، تا یک کاخ آسمان خراش براى او بسازند، دژخیمان ستمگر او هم مردم را از زن و مرد براى ساختن آن کاخ و بیگارى گرفته بودند، حتى زنهاى آبستن از این فرمان استثناء نشده بودند.
یکى از زنان جوان که آبستن بود، سنگى سنگین را براى آن ساختمان حمل مى کرد و چاره اى جز این نداشت .
زیرا همه تحت کنترل ماءموران خونخوار بودند، اگر او از بردن آن سنگها شانه خالى مى کرد، زیر تازیانه جلادان به هلاکت مى رسید.
آن زن جوان در برابر چنین فشارى قرار گرفت و بار سنگین سنگ را همچنان حمل مى کرد، ولى ناگهان حالش منقلب شد و بچه اش سقط گردید.
در این تنگناى سخت از اعماق دل غمبارش ناله کرد و در حالى که گریه گلویش را گرفته بود، گفت : اى خدا آیا خوابى ؟ آیا نمى بینى این طاغوت زورگو با ما چه مى کند؟
چند ماهى از این ماجرا نگذشت که همین زن در کنار رود نیل نشسته بود که ناگهان نعش فرعون را در روبروى خود دید.
آن زن صداى هاتفى را شنید که به او گفت : هان اى زن ، ما در خواب نیستیم ما در کمین ستمگران مى باشیم .(729)


3- قبر حسین مظلوم 
متوکل خلیفه عباسى (م 247) که چهارده سال خلافت کرد از بدترین خلفاى عباسى بود و با آل ابوطالب دشمنى بسیار مى کرد و از اذیت و آزار آنها دست بردار نبود تا جائیکه خباثت او متوجه قبر امام حسین علیه السلام هم شد.
تمام اراضى کربلا را آب بست و زراعت نمود و گاوهائى به جهت شخم و شیار زمین اطراف قبر گماشت .
از طرف او دیزج ملعون یهودى قبر مطهر را شکافت و بوریاى تازه اى که بنى اسد هنگام دفن آورده بودند را دید که هنوز باقى است و جسد مطهر بر روى آن است ، ولیکن به متوکل نامه نوشت که قبر را بدستور شما نبش ‍ نمودم اما چیزى ندیدم .
البته دیزج قومى از یهود را آورد. تا دویست جریب از اطراف قبر را شخم زدند و آب بستند و دیده بانان گماشت که هر کس بقصد زیارت قبر امام حسین علیه السلام بیاید، بگیرند او را عقوبت کنند.!
احمد بن الجعد الوشا گفت : سبب محو آثار قبر امام حسین علیه السلام آن بود که قبل از خلافت یکى از مغنیات کنیز مغنیه آواز خوان براى متوکل مى فرستاده ، چون او به خلافت رسید هنگام مستى فرستاد آن مغنیه بیاید و آواز بخواند.
گفتند: سفر رفته است ؛ ایام ماه شعبان بود که به سفر کربلاء رفته بود چون مراجعت کرد یکى از کنیزان خود را براى تغنى بنزد متوکل فرستاد متوکل از آن کنیز سئوال کرد این ایام کجا رفته بودید؟ گفت : با خانم خود به سفر حج رفته بودیم .
متوکل گفت : در ماه شعبان به حج رفته بودید؟ گفت : به زیارت قبر حسین مظلوم رفتم . از شنیدن این کلام در غضب شد، امر کرد تا خانم او را گرفتند و حبس کردند و اموالش را مصادره کرد؛ دستور داد قبر امام و همه ابنیه و ساختمانها و نشانه هاى کربلاء را از بین ببرند.(730)


4- خدایا تو بیدارى 
یکى از سلاطین غزنوى شبى خوابش نمى برد و از قصر به خیابانها و کوچه ها مى گشت ، به درب مسجد رسید، دید مردى سر بر زمین نهاده و مى گوید: خدایا سلطان در بروى مظلومان بسته ولى تو بیدارى به دادم برس .
سلطان جلو آمد و گفت : مشکل تو چیست ؟ گفت : یکى از خواص تو مى آید منزلم و با زنم هم بستر مى شود، من قدرت به دفع او ندارم .
سلطان گفت : هر وقت او به خانه ات آمد مرا خبر کن و به پاسبانان قصر هم گفت : هر وقت او آمد مانع نشوید.
شب بعد سرهنگ سلطان به خانه آن مظلوم رفت و با همسرش هم بستر شد، و او خبر به سلطان رسانید.
سلطان بمنزل آمد و دستور داد چراغ را خاموش کنند و شمشیر کشید و آن نانجیب را کشت .
پس از آن دستور داد چراغ را روشن کنند و به آن مرد گفت : غذائى بیاور گرسنه ام .
علت خاموش کردن چراغ را از سلطان پرسیدند، گفت : فکر کردم اگر پسر باشد مانع از کشتن مى شود، به شکرانه اینکه فرزندم نبود خدا را شکر کردم ؛ و از دیشب تا امشب نتوانستم غذائى بخورم ، چون ترا از مظلومیت نجات دادم ، میل به غذا پیدا کردم .(731)

5- محمد و ابراهیم نوجوان 
چون امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، دو طفل نوجوان از فرزندان مسلم بن عقیل دستگیر و نزد عبدالله بن زیاد استاندار یزد آوردند و او آن دو را به زندان فرستاد و به زندانبان گفت : بر ایشان سخت بگیرد.
بعد از یکسال آنان خود را به زندانبان پیرمرد معرفى کردند، و او آنها را شبانه آزاد کرد و پاى به فرار، راه را مى پیمودند تا به در خانه اى در روستائى رسیدند و تقاضاى جاى نمودند، زن صاحب منزل وقتى نسبت آنان را با پیامبر شنید آنها را جاى داد.
عبدالله وقتى شنید اینان از زندان فرار کردند دستور داد هر کس سر یک نفر از آنان را بیاورد هزار درهم جایزه مى دهم و سر دو نفر دو هزار درهم جایزه مى دهم .
اتفاقا داماد این پیرزن بنام حارث نمیه شب به خانه آمد و خوابید. بر اثر صداى نفس خواب این دو نوجوان ، از خواب بیدار و به اطاق دیگر رفت و آنها را پس از شناسائى با ریسمان بست تا صبح شد.
صبح به غلام خود گفت : این دو پسر را در کنار نهر فرات گردن بزند، غلام قبول نکرد و به فرزند خود گفت ، او هم قبول نکرد، خودش آنها را آورد کنار فرات که گردن بزند.
آنان گفتند: ما عترت پیامبریم ما را ببر بازار بفروش و از آن استفاده کند، یا زنده نزد عبیدالله بن زیاد ببر، قبول نکرد. آن دو مظلوم گفتند: پس اجازه بده نمازى بخوانیم ، اجازه داد.
چون نماز خواندند گفت : با کشتن شما نزد عبیدالله تقرب مى جویم ، مرتبه ام بالا مى رود و خدا در دلم رحم قرار نداده است . پس اول برادر بزرگ را شمشیر زد و سر از بدنش جدا کرد و برادر کوچک خود را به خون برادر خضاب مى کرد و مى گفت : مى خواهم پیامبر صلى الله علیه و آله را در این حالت ملاقات کنم ؛ و سپس برادر کوچک را گردن زد و بدنها را به نهر فرات انداخت و سرها را بقصد جایزه نزد عبیدالله آورد.(732)