X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

فصول اول کتاب تفسیر نمونه از مکارم شیرازی

نسا ـ مائده ـ انعام .



  پیشگفتار .
   سوره فاتحة الکتاب (حمد) .
   ویژگیهاى سوره حمد :
   محتواى سوره حمد:
   در فضیلت این سوره .
   چرا نام این سوره فاتحة الکتاب است ؟ .
   و در پاسخ این سؤال .
   نکته ها :
   آیا بسم اللّه جز سوره است ؟ .
   اللّه جامعترین نام خداست :
   رحمت عام و خاص خدا:
   چرا صفات دیگر خدا در ((بسم اللّه )) نیامده است ؟ .
   دومین اصل مهم اسلام .
   و در پاسخ این سؤال .
   انسان در پیشگاه خدا:
   صراط مستقیم چیست ؟ .
   دو خط انحرافى ! .
   ســوره بـقــره .
   محتوا و فضیلت سوره بقره :
   در فضیلت این سوره .
   تحقیق در باره حروف مقطعه قرآن :
   عصر طلائى ادبیات عرب :
   هدایت چیست ؟ .
   چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است ؟ .
   آثار تقوا در روح و جسم انسان ! .
   1ـ .
   ارتباط با خدا:
   ارتباط با انسانها:
   ویژگى چهارم پرهیزکاران .
   ویژگى پنجم : ایمان به رستاخیز, .
   حقیقت تقوا چیست ؟ .
   نکته ها:
   1ـ آیا سلب قدرت تشخیص , دلیل بر جبر نیست ؟ .
   2ـ مهرنهادن بر دلها! .
   3ـ مقصود از ((قلب )) در قرآن :
   گروه سوم (منافقان ) .
   وسعت معنى نفاق .
   فریب دادن وجدان .
   دو مثال جالب براى ترسیم حال منافقان .
   لزوم شناخت منافقین در هرجامعه :
   اینچنین خدائى را بپرستید! .
   نعمت زمین و آسمان :
   بت پرستى در شکلهاى مختلف .
   قرآن معجزه جاویدان :
   چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند؟ .
   قرآن معجزه جاودانى پیامبر اسلام (ص ) .
   جاودانى و جهانى بودن :
   ویژگى نعمتهاى بهشتى ! .
   همسران پاک :
   نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت .
   تفسیر: آیا خدا هم مثال مى زند؟! .
   هدایت و اضلال الهى .
   زیانکاران واقعى ! .
   این پیمان کجا و چگونه بسته شد؟ .
   اهمیت صله رحم در اسلام .
   نعمت اسرار آمیز حیات ! .
   آسمانهاى هفت گانه .
   انسان نماینده خدا در زمین ! .
   فرشتگان در بوته آزمایش ! .
   آدم در بهشت .
   چرا ابلیس مخالفت کرد؟ .
   بهشت آدم کدام بهشت بود؟ .
   خدا چرا شیطان را آفرید؟ .
   بازگشت آدم به سوى خدا! .
   یاد نعمتهاى خدا! .
   چرا یهودیان را بنى اسرائیل مى گویند؟ .
   تفسیر: سودپرستى یهود .
   به دیگران توصیه مى کنید اما خودتان چرا؟! .
   ((لقااللّه )) چیست ؟ .
   راه پیروزى بر مشکلات ! .
   تفسیر: خیالهاى باطل یهود .
   قرآن و مساله شفاعت .
   شرایط گوناگون شفاعت .
   نعمت آزادى ! .
   بردگى دختران در آن روز و امروز .
   نجات از چنگال فرعونیان ! .
   بزرگترین انحراف بنى اسرائیل ! .
   گناه عظیم و توبه بى سابقه .
   تقاضاى عجیب ! .
   نعمتهاى گوناگون ! .
   ((من و ((سلوى )) چیست ؟ .
   لجاجت شدید بنى اسرائیل .
   جوشیدن چشمه آب در بیابان ! .
   تمناى غذاهاى رنگارنگ ! .
   آیا تنوع طلبى جز طبیعت انسان نیست ؟ .
   قانون کلى نجات ! .
   یک سؤال مهم .
   آیات خدا را با قوت بگیرید! .
   چگونه کوه بالاى سر بنى اسرائیل قرار گرفت ؟ .
   پیمان اجبارى چه سودى دارد؟ .
   عصیانگران روز شنبه ! .
   ماجراى گاو بنى اسرائیل ! .
   نکات آموزنده این داستان ـ .
   انتظار بیجا ! .
   نقشه هاى یهود براى استثمار عوام ! .
   بلندپروازى و ادعاهاى توخالى ! .
   نژادپرستى یهودـ .
   پیمان شکنان ! .
   دلهایى که در غلاف است ! .
   روح القدس چیست ؟ .
   دلهاى بى خبر و مستور! .
   تعصبهاى نژادى یهود! .
   تفسیر: گروه از خود راضى ـ .
   ملت بهانه جو! .
   پیمان شکنان یهودـ .
   سلیمان و ساحران بابل ! .
   هیچ کس بدون اذن خدا قادر بر کارى نیست .
   دستاویز به دشمن ندهید؟ .
   هدف از نسخ .


در ادمه مطلب

         
زیر نظر: استاد محقق .
آیة اللّه مکارم شیرازى .
برگزیده .
تفسیر نمونه .
جلد اول .
تنظیم و تحقیق :.
احمد ـ على بابائى .
تفسیر سوره هاى : فاتحة الکتاب (حمد) ـ بقره ـ آل عمران ـ.
نسا ـ مائده ـ انعام .
پیشگفتار.

گزیده تفسیرنمونه ! .
بـزرگترین سرمایه ما مسلمانان قرآن مجید است معارف , احکام , برنامه زندگى , سیاست اسلامى , راه به سوى قرب خدا, همه و همه را در این کتاب بزرگ آسمانى مى یابیم .
بنابراین , وظیفه هر مسلمان این است که با این کتاب بزرگ دینى خود روزبه روز آشناتر شود این از یکسو.
از سـوى دیـگر آوازه اسلام که بر اثر بیدارى مسلمین در عصرما, و بخصوص بعد از انقلاب اسلامى در سـراسـر جهان پیچیده است , حس کنجکاوى مردم غیرمسلمان جهان را براى آشنایى بیشتر به این کتاب آسمانى برانگیخته است , به همین دلیل در حال حاضر از همه جا تقاضاى ترجمه و تفسیر قرآن به زبانهاى زنده دنیا مى رسد, هر چند متاسفانه جوابگویى کافى براى این تقاضاها نیست , ولى به هرحال باید تلاش کرد و خود را آماده براى پاسخگویى به این تقاضاهاى مطلوب کنیم .
خـوشـبـختانه حضور قرآن در زندگى مسلمانان جهان و بخصوص در محیطکشور ما روز به روز افزایش پیدا مى کند, قاریان بزرگ , حافظان ارجمند, مفسران آگاه در جامعه امروز ما بحمداللّه کم نـیـسـتـنـد, رشته تخصصى تفسیر در حوزه علمیه قم به صورت یکى از رشته هاى تخصصى مهم درآمـده و مـتـقاضیان بسیارى دارد, درس تفسیر نیز از دروس رسمى حوزه ها و از مواد امتحانى است , و در همین راستا((تفسیرنمونه )) نوشته شد, که تفسیرى است سلیس و روان و در عین حال پرمحتوا وناظر به مسائل روز و نیازهاى زمان , و شاید یکى از دلایل گسترش سریع آن همین اقبال عمومى مردم به قرآن مجید است .
گـرچـه براى تهیه این تفسیر به اتفاق گروهى از فضلاى گرامى حوزه علمیه قم (دانشمندان و حـجـج اسـلام آقـایـان : مـحمدرضا آشتیانى ـ محمد جعفر امامى ـداود الهامى ـ اسداللّه ایمانى ـ عـبـدالـرسول حسنى ـ سید حسن شجاعى ـ سیدنوراللّه طباطبائى ـ محمود عبداللهى ـ محسن قرائتى و محمد محمدى اشتهاردى ) در مدت پانزده سال زحمات زیادى کشیده شد, ولى با توجه به استقبال فوق العاده اى که از سوى تمام قشرها و حتى برادران اهل تسنن از آن به عمل آمد, تمام خـسـتـگـى تـهیه آن برطرف گشت و این امید در دل دوستان بوجودآمد که ان شااللّه اثرى است مقبول در پیشگاه خدا.
مـتـن فارسى این تفسیر دهها بار چاپ و منتشر شده , و ترجمه کامل آن به زبان ((اردو)) در (27) جلد نیز بارها به چاپ رسیده است , و ترجمه کامل آن به زبان ((عربى )) نیز به نام تفسیر ((الامثل )) اخیرا در بیروت به چاپ رسید و در نقاط مختلف کشورهاى اسلامى انتشار یافت .
ترجمه آن به زبان ((انگلیسى )) هم اکنون در دست تهیه است که امیدواریم آن هم به زودى در افق مطبوعات اسلامى ظاهر گردد.
ت ت ت.
بعد از انتشار تفسیرنمونه گروه کثیرى خواهان نشر ((خلاصه )) آن شدند.
چـرا کـه مـایـل بـودنـد بتوانند در وقت کوتاهتر و با هزینه کمتر به محتواى اجمالى آیات , و شرح فشرده اى آشنا شوند, و در بعضى از کلاسهاى درسى که تفسیرقرآن مورد توجه است به عنوان متن درسى از آن بهره گیرى شود.
ایـن درخواست مکرر, ما را بر آن داشت که به فکر تلخیص تمام دوره (27)جلدى تفسیرنمونه , در پـنج جلد بیفتیم ولى این کار آسانى نبود, مدتى در باره آن مطالعه و برنامه ریزى شد و بررسیهاى لازم بـه عمل آمد تا این که فاضل محترم جناب آقاى احمد ـ على بابایى که سابقه فعالیت وپشتکار وحـسن سلیقه ایشان در تهیه ((فهرست موضوعى تفسیرنمونه )) بر ما روشن و مسلم بود عهده دار انـجـام این مهم گردید و در مدت دو سال کار مستمر شبانه روزى این مهم به وسیله ایشان انجام گردید.
ایـنـجـانـب نـیز با فکر قاصر خود کرارا بر نوشته هاى ایشان نظارت کردم و درمواردى که نیاز به راهـنـمایى بود به اندازه توانایى مسائل لازم را تذکر دادم , و درمجموع فکر مى کنم بحمداللّه اثرى ارزنـده و پـربـار بـه وجـود آمـده که هم قرآن باترجمه سلیس را در بر دارد و هم تفسیر فشرده و گویایى , براى کسانى که مى خواهندبا یک مراجعه سریع از تفسیر آیات آگاه شوند, مى باشد.
و نام آن برگزیده تفسیر نمونه نهاده شد.
و مـن بـه نـوبـه خـود از زحـمات بى دریغ ایشان تشکر و قدردانى مى کنم ,امیدوارم این خلاصه و فـشـرده کـه گـزیده اى است از قسمتهاى حساس , و حدیث مجملى از آن مفصل , نیز مورد قبول اهل نظر و عموم قشرهاى علاقه مند به قرآن گردد و ذخیره اى براى همه ما در ((یوم الجزا)) باشد.
قم ـ حوزه علمیه .
ناصر مکارم شیرازى .
13 رجب 1414 روز میلاد مسعود امیر مؤمنان حضرت على (ع ).
مطابـق با 6/10/1372.
سوره فاتحة الکتاب (حمد).

این سوره در ((مکه )) نازل شده و داراى هفت آیه است )) .
ویژگیهاى سوره حمد :.

1ـ این سوره اساسا با سوره هاى دیگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد زیرا در این سوره خـداونـد طـرز مـناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است آغاز این سوره با حمد و سـتایش پروردگار شروع و با ابراز ایمان به مبد ومعاد (خداشناسى و ایمان به رستاخیز) ادامه و با تقاضاها و نیازهاى بندگان پایان مى گیرد.
2ـ سـوره حـمـد, اسـاس قـرآن اسـت , در حـدیثى از پیامبر اکرم (ص ) مى خوانیم که : ((الحمد ام الـقـرآن )) و ایـن بـه هـنـگـامـى بـود کـه ((جابربن عبداللّه انصارى )) خدمت پیامبر(ص ) رسید, پـیـامبر(ص ) به او فرمود: ((آیا برترین سوره اى را که خدا در کتابش نازل کرده به تو تعلیم کنم )) جـابـر عـرض کـرد آرى پدر و مادرم به فدایت باد, به من تعلیم کن , پیامبر(ص ) سوره حمد که ام الکتاب است به او آموخت .
سپس اضافه فرمود: ((این سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ )).
((ام )) به معنى اساس و ریشه است .
شاید به همین دلیل ((ابن عباس )) مفسر معروف مى گوید: ((هر چیزى اساس وشالوده اى دارد و اساس و زیربناى قرآن , سوره حمد است )).
3ـ درآیات قرآن سوره حمد به عنوان یک موهبت بزرگ به پیامبر(ص )معرفى شده , و در برابر کل قـرآن قـرار گـرفته است , آنجا که مى فرماید: ((ما به تو سوره حمد که هفت آیه است و دوبار نازل شده دادیم همچنین قرآن بزرگ بخشیدیم ))((1)).
محتواى سوره حمد:.

از یـک نـظـر این سوره به دو بخش تقسیم مى شود, بخشى از حمد و ثناى خداسخن مى گوید و بخشى از نیازهاى بنده .
در حدیثى از پیامبر(ص ) مى خوانیم : خداوند متعال چنین فرموده : ((من سوره حمد را میان خود و بـنـده ام تـقسیم کردم نیمى از آن براى من و نیمى از آن براى بنده من است و بنده من حق دارد هرچه را مى خواهد از من بخواهد((2)).
در فضیلت این سوره .

از پـیـامبر (ص ) نقل شده : ((هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او باندازه کسى است که دو سوم قرآن را خوانده (و طبق نقل دیگرى پاداش کسى است که تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئى به هرفردى از مردان و زنان مؤمن هدیه اى فرستاده است )).
هـمـچـنـین در حدیثى از امام صادق (ع ) مى خوانیم : ((شیطان چهار بار فریادکشید و ناله سرداد نـخـستین بار روزى بود که از درگاه خداوند رانده شد, سپس هنگامى بود که از بهشت به زمین تـنـزل یافت , سومین بار هنگام بعثت محمد(ص )بعد از فترت پیامبران بود و آخرین بار زمانى بود که سوره ((حمد)) نازل شد))!.
چرا نام این سوره فاتحة الکتاب است ؟.

((فـاتحة الکتاب )) به معنى آغازگر کتاب (قرآن ) است , و از روایات استفاده مى شود که این سوره در زمان خود پیامبر(ص ) نیز به همین نام شناخته مى شده است .
از ایـنـجـا دریـچه اى به سوى مساله مهمى از مسائل اسلامى گشوده مى شود وآن اینکه برخلاف آنـچـه در میان گروهى مشهور است که قرآن در عصر پیامبر(ص ) به صورت پراکنده بود, بعد در زمان ابوبکر یا عمر یا عثمان جمع آورى شد, قرآن درزمان خود پیامبر(ص ) به همین صورت امروز جـمع آورى شده بود و سرآغازش همین سوره حمد بوده است , مدارک متعددى در دست است که قـرآن بـه صـورت مـجـموعه اى که در دست ماست در عصر پیامبر(ص ) و به فرمان او جمع آورى شـده بـود ((عـلى بن ابراهیم )) از امام صادق (ع ) نقل کرده که رسول خدا(ص ) به على (ع )فرمود: ((قرآن در قطعات حریر و کاغذ و امثال آن پراکنده است آن را جمع آورى کنید)).
سـپـس اضافه مى کند: على (ع ) از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زردرنگى جمع آورى نمود سپس بر آن مهر زد.
به علاوه حدیث مشهور ((ثقلین )) که شیعه و سنى آن را نقل کرده اند که پیامبر(ص ) فرمود من از مـیـان شـما مى روم و دو چیز گرانبها را به یادگار مى گذارم ((کتاب خدا)) و ((خاندانم )) خود نشان مى دهد که قرآن به صورت یک کتاب جمع آورى شده بود.
و در پاسخ این سؤال .

کـه در میان گروهى از دانشمندان معروف است که قرآن پس از پیامبرجمع آورى شده (به وسیله عـلـى (ع ) یـا کسان دیگر) باید گفت : قرآنى که على (ع )جمع آورى کرد تنها خود قرآن نبود بلکه مجموعه اى بود از قرآن و تفسیر و شان نزول آیات و مانند آن .
(آیـه 1) ـ میان همه مردم جهان رسم است که هرکار مهم و پر ارزشى را به نام بزرگى از بزرگان آغـاز مى کنند, یعنى آن کار را با آن شخصیت مورد نظر از آغاز ارتباطمى دهند ولى آیا بهتر نیست کـه بـراى پـاینده بودن یک برنامه و جاوید ماندن یک تشکیلات , آن را به موجود پایدار و جاویدانى ارتـبـاط دهیم که فنا در ذات او راه ندارد, از میان تمام موجودات آنکه ازلى و ابدى است تنها ذات پـاک خـداست و به همین دلیل باید همه چیز و هرکار را با نام او آغاز کرد و از او استمداد نمود لذا درنخستین آیه قرآن مى گوئیم ((بنام خداوند بخشنده بخشایشگر)) (بسم اللّه الرحمن الرحیم ).
و در حـدیـث مـعـروفـى از پـیامبر(ص ) مى خوانیم : کل امر ذى بال لم یذکر فیه اسم اللّه فهو ابتر: ((هرکار مهمى که بدون نام خدا شروع شود بى فرجام است )).
و نیز امام باقر(ع ) مى فرماید: ((سزاوار است هنگامى که کارى را شروع مى کنیم , چه بزرگ باشد چه کوچک , بسم اللّه بگوئیم تا پربرکت و میمون باشد)).
کـوتـاه سـخـن ایـنکه پایدارى و بقا عمل بسته به ارتباطى است که با خدا داردبه همین مناسبت خداوند به پیامبر دستور مى دهد که در آغاز شروع تبلیغ اسلام این وظیفه خطیر را با نام خدا شروع کند: اقر باسم ربک (سوره علق آیه1 ), و مى بینیم حضرت نوح در آن طوفان سخت و عجیب هنگام سوار شدن بر کشتى براى پیروزى بر مشکلات به یاران خود دستور مى دهد که در هنگام حرکت و در موقع توقف کشتى ((بسم اللّه )) بگویند (سوره هود آیه 41 و48).
و آنها نیز این سفر را سرانجام با موفقیت و پیروزى پشت سر گذاشتند.
و نـیـز سـلیمان درنامه اى که به ملکه سبا مى نویسد سرآغاز آن را ((بسم اللّه )) قرارمى دهد (سوره نحل آیه30 ).
روى هـمـیـن اصـل , تمام سوره هاى قرآن ـ با بسم اللّه آغاز مى شود تا هدف اصلى از آغاز تا انجام با مـوفـقـیـت و پـیـروزى و بـدون شکست انجام شود و تنها سوره توبه است که بسم اللّه در آغاز آن نـمـى بینیم چرا که سوره توبه با اعلان جنگ به جنایتکاران مکه و پیمان شکنان آغاز شده , و اعلام جنگ با توصیف خداوند به ((رحمان و رحیم )) سازگار نیست .
نکته ها :.

1ـ .
آیا بسم اللّه جز سوره است ؟.

در میان دانشمندان و علما شیعه اختلافى نیست که بسم اللّه جز سوره حمد و همه سوره هاى قرآن است , اصولا ثبت ((بسم اللّه )) در آغاز همه سوره ها, خودگواه زنده این امر است , زیرا مى دانیم در مـتـن قرآن چیزى اضافه نوشته نشده است ,و ذکر ((بسم اللّه )) درآغاز سوره ها از زمان پیامبر(ص ) تـاکـنـون مـعـمـول بوده است به علاوه سیره مسلمین همواره بر این بوده که هنگام تلاوت قرآن بـسـم اللّه را در آغـاز هـرسـوره اى مى خواندند, و متواترا نیز ثابت شده که پیامبر(ص ) آن را تلاوت مى فرمود,چگونه ممکن است چیزى جز قرآن نباشد و پیامبر و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و برآن مداومت کنند.
بـه هـرحـال مساله آنقدر روشن است که مى گویند: یک روز معاویه در دوران حکومتش در نماز جماعت بسم اللّه را نگفت , بعد از نماز جمعى از مهاجران و انصارفریاد زدند اسرقت ام نیست ؟:((آیا بسم اللّه را دزدیدى یا فراموش کردى !.
2ـ.
اللّه جامعترین نام خداست :.

زیرا بررسى نامهاى خدا که در قرآن مجید و یا سایر منابع اسلامى آمده نشان مى دهد که هرکدام از آن یـک بـخـش خاص از صفات خدا را منعکس مى سازد, تنهانامى که جامع صفات جلال و جمال اسـت هـمـان ((اللّه )) مـى بـاشد به همین دلیل اسما دیگر خداوند غالبا به عنوان صفت براى کلمه ((اللّه )) گـفـته مى شود به عنوان نمونه : ((غفور)) و ((رحیم )) که به جنبه آمرزش خداوند اشاره مى کند (فان اللّه غفوررحیم ) ـ سوره بقره آیه 266.
((سمیع )) اشاره به آگاهى او از مسموعات , و ((علیم )) اشاره به آگاهى او از همه چیز است (فان اللّه سمیع علیم ) ـ بقره : 227.
و در یـک آیـه بـسـیارى از این اسما, وصف ((اللّه )) قرار مى گیرند هو اللّه الذى لااله الا هو الملک الـقـدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجـبار المتکبر: ((اوست اللّه که معبودى جز وى نیست , اوسـت حـاکـم مطلق , منزه از ناپاکیها, از هرگونه ظلم وبیدادگرى , ایمنى بخش , نگاهبان همه چیز, توانا و شکست ناپذیر, قاهر بر همه موجودات , و با عظمت )).
یکى از شواهد جامعیت این نام آن است که ابراز ایمان و توصیه تنها با جمله لااله الااللّه مى توان کرد.
3ـ.
رحمت عام و خاص خدا:.

مـشهور در میان گروهى از مفسران این است که صفت ((رحمان )) اشاره به رحمت عام خداست که شامل دوست و دشمن , مؤمن و کافر و نیکوکار و بدکارمى باشد, زیرا ((باران رحمت بى حسابش همه را رسیده , و خوان نعمت بى دریغش همه جا کشیده )).
ولى ((رحیم )) اشاره به رحمت خاص پروردگار است که ویژه بندگان مطیع وصالح و فرمانبردار اسـت و تنها چیزى که ممکن است اشاره به این مطلب باشد آن است که ((رحمن )) در همه جا در قـرآن بـه صـورت مطلق آمده است که نشانه عمومیت آن است , در حالى که ((رحیم )) گاهى به صـورت مقید ذکر شده که دلیل برخصوصیت آن است مانند (و کان بالمؤمنین رحیما) ((خداوند نسبت به مؤمنان رحیم است )) (احزاب : 43).
در روایـتـى نـیـز از امـام صـادق (ع ) مـى خـوانیم : ((خداوند معبود همه چیز است ,نسبت به تمام مخلوقاتش رحمان , و نسبت به خصوص مؤمنان رحیم است )).
4ـ.
چرا صفات دیگر خدا در ((بسم اللّه )) نیامده است ؟.

و تـنها روى صفت ((رحمانیت و حیمیت )) او تکیه مى شود اما باتوجه به یک نکته , پاسخ این سؤال روشـن مـى شـود و آن اینکه در آغاز هرکار لازم است از صفتى استمداد کنیم که آثارش بر سراسر جـهـان پـرتـوافـکـن است , همه موجودات را فراگرفته و گرفتاران را در لحظات بحرانى نجات بخشیده است .
بـهـتـر اسـت ایـن حـقـیـقت را از زبان قرآن بشنوید آنجا که مى گوید: ورحمتى وسعت کل شى ((رحمت من همه چیز را فرا گرفته است )) (اعراف ـ 156).
از سـوى دیـگـر مـى بینیم پیامبران براى نجات خود از چنگال حوادث سخت ودشمنان خطرناک دست به دامن رحمت خدا مى زدند, در مورد ((هود)) و پیروانش مى خوانیم : فانجیناه والذین معه بـرحـمه منا: ((هود و پیروانش را به وسیله رحمت خویش (از چنگال دشمنان ) رهائى بخشیدیم )) (اعراف ـ 72).
پس اساس کار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنائى داردچنانکه در دعا مى خوانیم : یا مـن سبقت رحمته غضبه ((اى خدائى که رحمتت برغضبت پیشى گرفته است )) انسانها نیز باید در بـرنـامـه زنـدگى اساس و پایه کار را بررحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را براى مواقع ضرورت بگذارند.
(آیه 2)ـ بعد از ((بسم اللّه )) که آغازگر سوره بود, نخستین وظیفه بندگان آن است که به یاد مبد بزرگ عالم هستى و نعمتهاى بى پایانش بیفتند, همان نعمتهاى فراوانى که راهنماى ما درشناخت پروردگار و انگیزه مادر راه عبودیت است .
ایـنـکه مى گوئیم : انگیزه , به خاطر آن است که هر انسانى به هنگامى که نعمتى به او مى رسد فورا مى خواهد, بخشنده نعمت را بشناسد, و طبق فرمان فطرت به سپاسگزارى برخیزد و حق شکر او را ادا کند به همین جهت علماى علم کلام (عقائد) در نخستین بحث این علم ((وجوب شکر منعم )) را که یک فرمان فطرى وعقلى است به عنوان انگیزه خداشناسى , یادآور مى شوند.
و اینکه مى گوئیم : راهنماى ما درشناخت پروردگار نعمتهاى اوست , زیرابهترین و جامعترین راه براى شناخت مبد, مطالعه در اسرار آفرینش و رازهاى خلقت و مخصوصا وجود نعمتها در رابطه با زندگى انسانها است .
بـه ایـن دو دلـیـل سـوره فـاتـحـة الکتاب با این جمله شروع مى شود ((حمد وستایش مخصوص خداوندى است که پروردگار جهانیان است )) (الحمدللّه رب العالمین ).
((حمد)) در لغت به معنى ستایش کردن در برابر کار یا صفت نیک اختیارى اسـت .
1ـ هـر انـسـانـى کـه سرچشمه خیر و برکتى است و هر پیامبر و رهبر الهى که نورهدایت در دلها مـى پـاشد, هر شخص سخاوتمندى که بخشش مى کند, و هر طبیبى که مرهمى بر زخم جانکاهى مـى نهد, ستایش آنها از ستایش خدا سرچشمه مى گیرد, چرا که همه این مواهب در اصل از ناحیه ذات پاک او است , و نیز اگرخورشید نورافشانى مى کند, ابرها باران مى بارند, و زمین برکاتش را به ما تحویل مى دهد, همه از ناحیه او است .
2ـ جـالـب ایـنـکـه ((حمد)) تنها در آغاز کار نیست , بلکه پایان کارها نیز چنانکه قرآن به ما تعلیم مـى دهـد بـا حـمد خواهد بود, در مورد بهشتیان مى خوانیم : ((سخن آنها در بهشت نخست منزه شـمـردن خداوند از هر عیب و نقص و تحیت آنها سلام ,و آخرین سخنشان الحمدللّه رب العالمین است )) (یونس : 10).
3ـ امـا کـلـمـه ((رب )) در اصـل بـه مـعنى مالک و صاحب چیزى است که به تربیت و اصلاح آن مى پردازد.
4ـ کلمه ((عالمین )) جمع ((عالم )) است و عالم به معنى مجموعه اى است ازموجودات مختلف و هنگامى که به صورت ((عالمین )) جمع بسته مى شود اشاره به تمام مجموعه هاى این جهان است .
در روایـتى از على (ع ) چنین مى خوانیم که در ضمن تفسیر آیه ((الحمدللّه رب العالمین )) فرمود: ((رب العالمین اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعم ازموجودات بیجان و جاندار)).
(آیـه3 )ـ ((خـداونـدى کـه بـخـشنده و بخشایشگر است ((و رحمت عام وخاصش همه را رسیده (الرحمن الرحیم ).
مـعـنـى ((رحـمـن )) و ((رحـیم )) و همچنین تفاوت میان این دو کلمه را در تفسیر((بسم اللّه )) خواندیم نکته اى که باید اضافه کنیم این است که این دو صفت درنمازهاى روزانه ما حداقل 30 بار تـکـرار مـى شـونـد (در هریک از دو رکعت اول نمازدوازده بار) و به این ترتیب 60 مرتبه خدا را به صـفـت رحمتش مى ستائیم و این درسى است براى همه انسانها که خود را در زندگى بیش از هر چیز به این اخلاق الهى متخلق کنند.
بـه عـلاوه اشـاره اى اسـت بـه این واقعیت که اگر ما خود را عبد و بنده خدامى دانیم مبادا رفتار مالکان بى رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعى شود.
نـکـتـه دیـگـر اینکه ((رحمان و رحیم )) بعد از ((رب العالمین )) اشاره به این است که ما در عین قدرت نسبت به بندگان خویش , با مهربانى و لطف رفتار مى کنیم .
(آیه 4)ـ.
دومین اصل مهم اسلام .

یعنى قیامت و رستاخیز: ((خداوندى که مالک روز جزاست )) (مالک یوم الدین ) .
در ایـنجا تعبیر به ((مالکیت خداوند)) شده است , که نهایت سیطره و نفوذ او رابر همه چیز و همه کـس در آن روز مـشخص مى کند, روزى که همه انسانها در آن دادگاه بزرگ براى حساب حاضر مـى شـوند و در برابر مالک حقیقى خود قرارمى گیرند, تمام گفته ها و کارها و حتى اندیشه هاى خود را حاضر مى بینند, هیچ چیزحتى به اندازه سرسوزنى نابود نشده و به دست فراموشى نیفتاده اسـت , و اکـنون این انسان است که باید بار همه مسئولیتهاى اعمال خود را بردوش کشد! حتى در آنجاکه بنیانگزار سنت و برنامه اى است , باز باید سهم خویش را از مسئولیت بپذیرد!.
بـدون شک مالکیت خداوند نسبت به جهان هستى مالکیت حقیقى است نه مالکیت اعتبارى نظیر مالکیت ما نسبت به آنچه در این جهان ملک ما است .
و بـه تعبیر دیگر این مالکیت نتیجه خالقیت و ربوبیت است , آنکس که موجودات را آفریده و لحظه به لحظه فیض وجود هستى به آنها مى بخشد, مالک حقیقى موجودات است .
و در پاسخ این سؤال .

کـه مـگر خداوند مالک تمام این جهان نیست که ما از او تعبیر به ((مالک روزجزا)) مى کنیم ؟ باید بـگـوئیم : مالکیت خداوند گرچه شامل ((هردو جهان )) مى باشد,اما بروز و ظهور این مالکیت در قیامت بیشتر است , چرا که در آن روز همه پیوندهاى مادى و مالکیتهاى اعتبارى بریده مى شود, و هیچ کس در آنجا چیزى از خود ندارد,حتى اگر شفاعتى صورت گیرد باز به فرمان خداست .
اعـتـقـاد بـه روز رسـتـاخـیز, اثر فوق العاده نیرومندى در کنترل انسان در برابراعمال نادرست و ناشایست دارد و یکى از علل جلوگیرى کردن نماز از فحشا ومنکرات همین است که نماز انسان را هم به یاد مبدئى مى اندازد که از همه کار او باخبر است و هم بیاد دادگاه بزرگ عدل خدا.
در حدیثى از امام سجاد(ع ) مى خوانیم : هنگامى که به آیه ((مالک یوم الدین ))مى رسید, آنقدر آن را تکرار مى کرد که نزدیک بود روح از بدنش پرواز کند.
اما کلمه ((یوم الدین )) : در قرآن در تمام موارد به معنى قیامت آمده است , واینکه چرا آن روز, روز دین معرفى شده ؟ به خاطر این است که آن روز روز جزا است و ((دین )) در لغت به معنى ((جزا)) مى باشد, و روشنترین برنامه اى که در قیامت اجرامى شود همین برنامه جزا و کیفر و پاداش است .
(آیه 5)ـ.
انسان در پیشگاه خدا:.

از اینجا گوئى ((بنده )) پروردگار خود را مخاطب ساخته نخست از عبودیت خویش در برابر او, و سـپس از امدادها و کمکهاى او سخن مى گوید: ((تنها تو رامى پرستم و تنها از تو یارى مى جویم )) (ایاک نعبد و ایاک نستعین ).
در واقع آیات گذشته سخن از توحید ذات و صفات مى گفت و در اینجاسخن از توحید عبادت , و توحید افعال است توحید عبادت آن است که هیچ کس وهیچ چیز را شایسته پرستش جز ذات خدا نـدانـیم تنها به فرمان او گردن نهیم , و ازبندگى و تسلیم در برابر غیر ذات او بپرهیزیم , توحید افـعـال آن اسـت که تنها مؤثرحقیقى را در عالم او بدانیم , نه اینکه دنبال سبب نرویم بلکه معتقد بـاشـیـم هـر سـبـبـى هر تاثیرى دارد به فرمان خداست این تفکر و اعتقاد انسان را از همه کس و همه موجودات بریده و تنها به خدا پیوند مى دهد.
(آیه 6)ـ ((ما را به راه راست هدایت فرما)) (اهدنا الصراط المستقیم ).
پـس از اظـهـار تـسـلـیم در برابر پروردگار و وصول بر مرحله عبودیت و استمداداز ذات پاک او نخستین تقاضاى بنده این است که او را به راه راست , راه پاکى ونیکى , راه عدل و داد, و راه ایمان و عـمـل صـالـح هـدایت فرماید, در اینجا این سؤال که چرا ما همواره درخواست هدایت به صراط مستقیم از خدا مى کنیم مگر ماگمراهیم ! مطرح مى شود وانگهى این سخن از پیامبر و امامان که نمونه انسان کامل بودند چه معنى دارد؟!.
در پـاسـخ مى گوئیم : انسان در مسیر هدایت هر لحظه بیم لغزش و انحراف درباره او مى رود, به هـمـیـن دلـیـل بـایـد خود را در اختیار پروردگار بگذارد و تقاضا کند که او را بر راه راست ثابت نـگـهـدارد دوم اینکه , هدایت همان پیمودن طریق تکامل است که انسان تدریجا مراحل نقصان را پـشـت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسدبنابراین جاى تعجب نیست که حتى پیامبران و امامان از خـدا تقاضاى هدایت ((صراط مستقیم )) کنند, چه اینکه کمال مطلق تنها خدا است , و همه بدون استثنا درمسیر تکاملند, چه مانعى دارد که آنها نیز تقاضاى درجات بالاترى را از خدا بنمایند.
امـام صادق (ع ) در تفسیر این آیه مى فرماید: ((خداوندا! ما را بر راهى که به محبت تو مى رسد و به بـهشت واصل مى گردد, و مانع از پیروى هوسهاى کشنده وآرا انحرافى و هلاک کننده است ثابت بدار)).
صراط مستقیم چیست ؟.

((صراط مستقیم )) همان آئین خداپرستى و دین حق و پایبند بودن به دستورات خداست , چنانکه در سوره انعام آیه 161 مى خوانیم : ((بگو: خداوند مرابه صراط مستقیم هدایت کرده , به دین استوار آئین ابراهیم که هرگز به خدا شرک نورزید)).
(آیه 7)ـ.
دو خط انحرافى !.

((مـرا بـه راه کسانى هدایت فرما که آنان را مشمول انواع نعمتهاى خودقراردادى (نعمت هدایت , نـعـمـت توفیق , نعمت رهبرى مردان حق و نعمت علم وعمل و جهاد و شهادت ) نه آنها که بر اثر اعـمـال زشـت و انحراف عقیده غضب تودامنگیرشان شد و نه آنها که جاده حق را رها کرده و در بـیـراهـه هـا گـمـراه و سـرگردان شده )) (صراط الذین انـعمت علیهم غیر الـمغضوب علیهم و لاالضالین ).
در حقیقت خدا به ما دستور مى دهد طریق و خط پیامبران و نیکوکاران و آنهاکه مشمول نعمت و الـطاف او شده اند را بخواهیم و به ما هشدار مى دهد که در برابرشما همیشه دو خط انحرافى قرار دارد, خط ((مغضوب علیهم )) و خط ((ضالین )).
1ـ ((الذین انعمت علیهم )) کیانند؟.
سـوره نـسـا آیه 69 این گروه را تفسیر کرده است : ((کسانى که دستورات خدا وپیامبر را اطاعت کنند, خدا آنها را با کسانى قرار مى دهد که مشمول نعمت خودساخته , از پیامبران و رهبران صادق و راستین و جانبازان و شهیدان راه خدا و افرادصالح , واینان رفیقان خوبى هستند)) بنابراین ما در سوره حمد از خدا مى خواهیم که در خط این چهار گروه قرار گیریم که در هر مقطع زمانى باید در یکى از این خطوط,انجام وظیفه کنیم و رسالت خویش را ادا نمائیم .
2ـ ((مـغضوب علیهم )) و ((ضالین )) کیانند؟ از موارد استعمال این دو کلمه درقرآن مجید چنین استفاده مى شود که ((ضالین )) گمراهان عادى هستند, و ((مغضوب علیهم )) گمراهان لجوج و منافق , به همین دلیل در بسیارى از موارد, غضب و لعن خداوند در مورد آنها ذکرشده .
در آیه 6 سوره فتح آمده است : ((خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک و آنها را که در بـاره خـدا گـمـان بد مى برند مورد غضب خویش قرار مى دهد, وآنها را لعن مى کند, و از رحمت خویش دور مى سازد, و جهنم را براى آنان آماده ساخته است )).
به هرحال ((مغضوب علژیهم )) آنها هستند که علاوه بر کفر, راه لجاجت وعناد و دشمنى با حق را مى پیمایند و حتى از اذیت و آزار رهبران الهى و پیامبران درصورت امکان فرو گذار نمى کنند.
پایان سوره حمد.
ســوره بـقــره .

این سوره در ((مدینه )) نازل شده و 286 آیه است )) .
محتوا و فضیلت سوره بقره :.

جـامـعـیـت این سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسیارى از مسائل عملى (عبادى , اجتماعى , سـیـاسـى و اقـتـصـادى ) قـابـل انکار نیست چه اینکه در این سوره :1ـ بحثهائى پیرامون توحید و شـنـاسـائى خدا مخصوصا از طریق مطالعه اسرارآفرینش آمده است 2ـ بحثهائى در زمینه معاد و زنـدگـى پـس از مـرگ , مـخصوصامثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهیم و زنده شدن مرغها و داسـتـان عـزیـر 3ـبحثهائى در زمینه اعجاز قرآن و اهمیت این کتاب آسمانى 4ـ بحثهائى بسیار مـفـصـل در بـاره یـهـود و مـنـافـقـان و مـوضـع گـیـریهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن , و انواع کارشکنیهاى آنان در این رابطه 5ـ بحثهائى در زمینه تاریخ پیامبران بزرگ مخصوصاابراهیم و مـوسـى (ع ) 6ـ بحثهائى در زمینه احکام مختلف اسلامى از جمله نماز,روزه , جهاد, حج و تغییر قـبـله , ازدواج و طلاق , احکام تجارت , و قسمت مهمى ازاحکام ربا و مخصوصا بحثهائى در زمینه انـفاق در راه خدا, و همچنین مساله قصاص و تحریم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احکام وصیت ومانند آن .
در فضیلت این سوره .

از پـیـامبر اکرم (ص ) پرسیدند: ((کدامیک از سوره هاى قرآن برتر است ؟ فرمود:سوره بقره , عرض کردند کدام آیه از آیات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: ((آیة الکرسى )).
(آیه 1).
تحقیق در باره حروف مقطعه قرآن :.

((الـم )) (الم ) درآغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى کنیم و این حروف همیشه جز کـلـمـات اسـرار آمـیـز قرآن محسوب مى شده , و با گذشت زمان وتحقیقات جدید دانشمندان , تـفـسـیـرهـاى تازه اى براى آن پیدا مى شود و جالب اینکه در هیچ یک از تواریخ ندیده ایم که عرب جاهلى و مشرکان وجود حروف مقطعه رادر آغاز بسیارى از سوره هاى قرآن بر پیغمبر(ص ) خرده بگیرند, و آن را وسیله اى براى استهزا و سخریه قرار دهند و این مى رساند که گویا آنها نیز از اسرار وجـودحروف مقطعه کاملا بى خبر نبوده اند به هرحال چند تفسیر که هماهنگ با آخرین تحقیقاتى اسـت کـه در ایـن زمـیـنه به عمل آمده , و ما آنها را به تدریج در آغاز این سوره , و سوره هاى ((آل عمران )) و ((اعراف )) بیان خواهیم کرد, اکنون به مهمترین آنهامى پردازیم :.
این حروف اشاره به این است که این کتاب آسمانى با آن عظمت و اهمیتى که تمام سخنوران عرب و غـیـر عـرب را متحیر ساخته , و دانشمندان را از معارضه باآن عاجز نموده است , از نمونه همین حـروفـى اسـت کـه در اخـتـیار همگان قرار دارد درعین اینکه قرآن از همان حروف ((الف با)) و کـلـمات معمولى ترکیب یافته به قدرى کلمات آن موزون است ومعانى بزرگى در بردارد, که در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى کند, روح را مملو از اعجاب و تحسین مى سازد, و افکار و عقول را در برابرخود وادار به تعظیم مى نماید.
درست همانطور که خداوند بزرگ از خاک , موجوداتى همچون انسان , با آن ساختمان شگفت انگیز, و انواع پرندگان زیبا, و جانداران متنوع , و گیاهان و گلهاى رنگارنگ , مى آفریند و ما از آن کاسه و کـوزه و مـانـند آن مى سازیم , همچنین خداونداز حروف الفبا و کلمات معمولى ,مطالب ومعانى بـلـنـد را درقـالـب الـفـاظ زیـبـا وکـلـمات موزون ریخته و اسلوب خاصى در آن بکار برده , آرى همین حروف دراختیار انسانهانیز هست ولى توانائى ندارند که ترکیبها وجمله بندیهائى بسان قرآن ابداع کنند.
عصر طلائى ادبیات عرب :.

عصر جاهلیت یک عصر طلائى از نظر ادبیات بود, همان اعراب بادیه نشین ,همان پابرهنه ها با تمام مـحرومیتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند, عربها در زمـان جـاهـلیت یک بازار بزرگ سال به نام ((بازار عکاظ)) داشتند که در عین حال یک ((مجمع مـهـم ادبـى )) و کـنـگـره سـیاسى وقضائى نیز محسوب مى شد در این بازار علاوه بر فعالیتهاى اقـتـصـادى عـالـیترین نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخنسرایان توانا در این کنگره عـرضـه مـى گردید, و بهترین آنها به عنوان ((شعر سال )) انتخاب مى شد, و البته موفقیت دراین مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراینده آن شعر و قبیله اش بود.
در چـنـیـن عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل کرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز کـردنـد, و در بـرابر آن زانو زدند, گواه زنده این تفسیر حدیثى است که از امام سجاد (ع ) رسیده آنـجـا کـه مـى فـرماید: ((قریش و یهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است , آن را خـودش ساخته و به خدا نسبت داده است , خداوند به آنها اعلام فرمود: ((الم ذلک الکتاب )) یعنى : اى مـحـمد! کتابى که برتو فرو فرستادیم از همین حروف مقطعه (الف لام ـ میم ) و مانند آن است که همان حروف الفباى شما است .
(آیـه 2) ـ بـعـد از بـیان حروف مقطعه , قرآن اشاره به عظمت این کتاب آسمانى کرده مى گوید: ((ایـن هـمان کتاب با عظمت است که هیچ گونه تردید در آن وجود ندارد))(ذلک الکتاب لاریب فیه ).
ایـنـکـه مى گوید هیچ گونه شک و تردید در آن وجود ندارد این یک ادعا نیست بلکه آنچنان آثار صـدق و عـظـمت و انسجام و استحکام و عمق معانى و شیرینى وفصاحت لغات و تعبیرات در آن نـمـایان است که هرگونه وسوسه و شک را از خوددور مى کند جالب اینکه گذشت زمان نه تنها طـراوت آن را نـمـى کاهد بلکه هر قدرعلم به سوى تکامل پیش مى رود درخشش این آیات بیشتر مى شود, سپس در ادامه مى افزاید: این کتاب ((مایه هدایت پرهیزکاران است )) (هدى للمتقین ).
هدایت چیست ؟.

کلمه ((هدایت )) در قرآن به دو معنى بازگشت مى کند:
1ـ.
((هدایت تکوینى )).
و مـنظور از آن رهبرى موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانونمندى هاى حساب شده جهان هستى است .
2ـ.
((هدایت تشریعى )).
کـه بـه وسیله پیامبران و کتابهاى آسمانى انجام مى گیرد و انسانها باتعلیم وتربیت آنها در مسیر تکامل پیش مى روند.
چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است ؟.

مـسـلـمـا قـرآن براى هدایت همه جهانیان نازل شده , ولى چرا در آیه فوق هدایت قرآن مخصوص پـرهـیـزکـاران مـعـرفى گردیده ؟ علت آن این است که تامرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مـرحله تسلیم در مقابل حق و پذیرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است ) محال است انسان از هـدایت کتابهاى آسمانى ودعوت انبیا بهره بگیرد ((زمین شوره زار هرگز سنبل برنیارد, اگر چه هـزاران مرتبه باران برآن ببارد)) سرزمین وجود انسانى نیز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاک نشود, بذر هدایت را نمى پذیرد, و لذا خداوند مى فرماید: ((قرآن هادى و راهنماى متقیان است )).
(آیه 3)ـ.
آثار تقوا در روح و جسم انسان !.

قـرآن در آغـاز ایـن سـوره , مـردم را در ارتباط با برنامه وآئین اسلام به سه گروه متفاوت تقسیم مى کند: 1ـ((متقین )) (پرهیزکاران ) که اسلام را در تمام ابعادش پذیراگشته اند 2ـ ((کافران )) که در نـقـطـه مـقـابـل گروه اول قرار گرفته و به کفر خود معترفند 3ـ((منافقان )) که داراى دو چـهـره انـد, با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف ,مخالف اسلامند, البته چهره اصلى آنها هـمان چهره کفر است , بدون شک زیان این گروه براى اسلام بیش از گروه دوم است و به همین سبب قرآن با آنها برخوردشدیدترى دارد.
درایـن آیـه سخن از گروه اول است , ویژگیهاى آنها را از نظر ایمان و عمل درپنج عنوان مطرح مى کند,.
1ـ.

ایمان به غیب :
نخست مى گوید: ((آنها کسانى هستند که ایمان به غیب دارند)) (الذین یؤمنون بالغیب ).
((غیب و شهود)) دو نقطه مقابل یکدیگرند, عالم شهود عالم محسوسات است , وجهان غیب , ماورا حـس , زیـرا ((غـیـب )) در لـغـت بـمعنى چیزى است که پوشیده و پنهان است و چون عالم ماورا مـحـسـوسـات از حس ما پوشیده است به آن غیب گفته مى شود, ایمان به غیب درست نخستین نقطه اى است که مؤمنان را ازغیرآنها جدا مى سازد و پیروان ادیان آسمانى را در برابر منکران خدا و وحى وقیامت قرار مى دهد و به همین دلیل نخستین ویژگى پرهیزکاران ایمان به غیب ذکرشده است .
                    
((مـؤمـنـان بـه غیب )) عقیده دارند, سازنده این عالم آفرینش , علم و قدرتى بى انتها, و عظمت و ادارکـى بـى نـهایت دارد, او ازلى و ابدى است , و مرگ به معنى فنا و نابودى نیست بلکه دریچه اى اسـت بـه جـهان وسیعتر و پهناورتر, در حالى که یک فرد مادى معتقد است جهان هستى محدود اسـت بـه آنـچـه ما مى بینیم و قوانین طبیعت بدون هیچ گونه نقشه و برنامه اى پدید آورنده این جهان است , و پس از مرگ همه چیز پایان مى گیرد.
آیـا ایـن دو انـسان با هم قابل مقایسه اند؟! اولى نمى تواند از حق و عدالت وخیرخواهى و کمک به دیـگـران صـرف نظر کند, و دومى دلیلى براى هیچ گونه از این امور نمى بیند, به همین دلیل در دنـیـاى مؤمنان راستین برادرى است و تفاهم , پاکى است و تعاون , اما در دنیاى مادیگرى استعمار اسـت و اسـتثمار, خونریزى است وغارت و چپاول و این سیر قهقهرائى را تمدن و پیشرفت و ترقى نام مى نهند!.
و اگر مى بینیم قرآن نقطه شروع تقوى را در آیه فوق , ایمان به غیب دانسته دلیلش همین است .
((غـیـب )) در این جا داراى مفهوم وسیع کلمه مى باشد و اگر در بعضى روایات غیبت در آیه فوق تفسیر به امام غائب حضرت مهدى (عج ) شده در حقیقت مى خواهد وسعت معنى ایمان به غیب را حتى نسبت به امام غائب (عج ) مجسم کند بى آنکه به آن مصداق محدود باشد.
2ـ.
ارتباط با خدا:.

ویژگى دیگر پرهیزکاران آن است که : ((نماز را برپا مى دارند)) (ویقیمون الصلوة ) ((نماز)) که رمز ارتـبـاط بـا خـداسـت , مـؤمـنانى را که به جهان ماورا طبیعت راه یافته اند در یک رابطه دائمى و هـمـیـشـگى با آن مبد بزرگ آفرینش نگه مى دارد, آنهاتنها در برابر خدا سر تعظیم خم مى کنند, چنین انسانى احساس مى کند ازتمام مخلوقات دیگر فراتر رفته , و ارزش آن را پیدا کرده که با خدا سخن بگوید, و این بزرگترین عامل تربیت او است .
3ـ.
ارتباط با انسانها:.

آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزدیک و مستمرى با خلق خدادارند, و به همین دلیل سومین ویژگى آنها را قرآن چنین بیان مى کند: ((و ازتمام مواهبى که به آنها روزى داده ایم انفاق مى کنند)) (ومما رزقناهم ینفقون ).
قابل توجه اینکه قرآن نمى گوید: من اموالهم ینفقون (از اموالشان انفاق مى کنند) بلکه مى گوید: ((مـما رزقناهم )) (از آنچه به آنها روزى داده ایم ) و به این ترتیب مساله ((انفاق )) را آنچنان تعمیم مى دهد که تمام مواهب مادى و معنوى را دربر مى گیرد.
بنابراین مردم پرهیزگار آنها هستند که نه تنها از اموال خود, بلکه از علم وعقل و دانش ونیروهاى جسمانى و مقام و موقعیت اجتماعى خود, و خلاصه ازتمام سرمایه هاى خویش به آنها که نیاز دارند مى بخشند, بى آنکه انتظار پاداشى داشته باشند.
(آیه 4)ـ.
ویژگى چهارم پرهیزکاران .

ایمان به تمام پیامبران وبرنامه هاى الهى است , قرآن مى گوید: ((آنها کسانى هستند که به آنچه برتو نـازل شـده وآنچه پیش ازتو نازل گردیده ایمان دارند)) (والذین یؤمنون بما انـزل الیک و ما انـزل من قبلک ).
ویژگى پنجم : ایمان به رستاخیز,.

صـفـتـى اسـت که در این سلسله از صفات براى پرهیزکاران بیان شده است ((آنها به آخرت قطعا ایـمـان دارنـد)) (و بـالا خرة هم یوقنون ) آنها یقین دارند که انسان عبث و بى هدف آفریده نشده , آفـریـنش براى او خط سیرى تعیین کرده است که بامرگ هرگز پایان نمى گیرد, او اعتراف دارد کـه عـدالـت مـطـلق پروردگار در انتظارهمگان است و چنان نیست که اعمال ما در این جهان , بـى حـسـاب و پـاداش بـاشـد ایـن اعتقاد به او آرامش مى بخشد, از فشارهائى که در طریق انجام مـسـئولـیـتـهـا بر او واردمى شود نه تنها رنج نمى برد بلکه از آن استقبال مى کند و مطمئن است کـوچـکـتـریـن عـمـل نـیـک و بد پاداش و کیفر دارد, بعد از مرگ به جهانى وسیعتر که خالى از هـرگـونـه ظـلـم و سـتـم اسـت انـتـقـال مـى یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مندمى شود.
ایـمـان بـه رسـتـاخـیز اثر عمیقى در تربیت انسانها دارد, به آنها شهامت وشجاعت مى بخشد زیرا براساس آن , اوج افتخار در زندگى این جهان , ((شهادت )) درراه یک هدف مقدس الهى است که آغـازى اسـت بـراى یـک زندگى ابدى و جاودانى و ایمان به قیامت انسان را در برابر گناه کنترل مى کند, و به هرنسبت که ایمان قویترباشد گناه کمتر است .
(آیـه 5) ـ ایـن آیـه , اشاره اى است به نتیجه و پایان کار مؤمنانى که صفات پنجگانه فوق را در خود جـمع کرده اند, مى گوید: ((اینها بر مسیر هدایت پروردگارشان هستند)) (اولئک على هدى من ربـهـم ) ((و ایـنـهـا رسـتـگـارانـنـد)) (اولئک هم المفلحون ) در حقیقت هدایت آنها و همچنین رستگاریشان از سوى خدا تضمین شده است جالب اینکه مى گوید: ((على هدى من ربهم )) اشاره بـه اینکه هدایت الهى همچون مرکب راهوارى است که آنها بر آن سوارند, و به کمک این مرکب به سوى رستگارى و سعادت پیش مى روند.
حقیقت تقوا چیست ؟.

((تقوا)) در اصل بمعنى نگهدارى یا خویشتن دارى است و به تعبیر دیگر یک نیروى کنترل درونى است که انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ مى کند, و درواقع نقش ترمز نیرومندى را دارد که مـاشـیـن وجود انسان را در پرتگاهها حفظ و ازتندرویهاى خطرناک , باز مى دارد ومعیار فضیلت و افـتـخـار انـسـان و مقیاس سنجش شخصیت او در اسلام محسوب مى شود تا آنجا که جمله ((ان اکرمکم عنداللّه اتقاکم )) به صورت یک شعار جاودانى اسلام در آمده است .
ضمنا باید توجه داشت که تقوا داراى شاخه ها و شعبى است , تقواى مالى واقتصادى , تقواى جنسى , و اجتماعى , وتقواى سیاسى و مانند اینها.
(آیه 6) ـ.
گروه دوم , کافران لجوج و سرسخت .
ـ ایـن گـروه درسـت در نقطه مقابل متقین و پرهیزکاران قرار دارند وصفات آنهادر این آیه و آیه بـعـد بطور فشرده بیان شده است در این آیه مى گوید ((آنها که کافرشدند (و در کفر و بى ایمانى سـخـت و لـجـوجند) براى آنها تفاوت نمى کند که آنان را ازعذاب الهى بترسانى یا نترسانى ایمان نخواهند آورد)) (ان الذین کفرو اسوآ علیهم انـذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون ) این دسته چنان در گـمـراهـى خـود سـرسختند که هرچند حق برآنان روشن شود حاضر به پذیرش نیستند واصولا آمادگى روحى براى پیروى از حق و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند.
(آیـه 7)ـ این آیه اشاره به دلیل این تعصب و لجاجت مى کند و مى گوید: آنهاچنان در کفر و عناد فـرو رفـتـه انـد کـه حـس تـشخیص را از دست داده اند ((خدا بر دلها وگوشهایشان مهر نهاده و برچشمهاشان پرده افکنده شده )) (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة ) به هـمـیـن دلـیـل نتیجه کارشان این شده است که ((براى آنها عذاب بزرگى است )) (و لهم عذاب عـظـیـم ) مسلما انسان تابه این مرحله نرسیده باشد قابل هدایت است , هرچند گمراه باشد, اما به هنگامى که حس تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد دیگر راه نجاتى براى او نیست ,چرا که ابزار شناخت ندارد و طبیعى است که عذاب عظیم در انتظار او باشد.
نکته ها:.

1ـ آیا سلب قدرت تشخیص , دلیل بر جبر نیست ؟.

اگر طبق آیه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى این گروه مهر نهاده , وبرچشمهایشان پرده افکنده , آنـها مجبورند در کفر باقى بمانند, آیا این جبر نیست ؟پاسخ این سؤال را خود قرآن در اینجا و آیات دیـگـر داده اسـت و آن ایـنـکـه : اصـرار ولـجاجت آنها در برابر حق , تکبر و ادامه به ظلم و ستم و بـیـدادگـرى و کـفر و پیروى ازهوسهاى سرکش سبب مى شود که پرده اى بر حس تشخیص آنها بیفتد, که در واقع این حالت عکس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر.
2ـ مهرنهادن بر دلها!.

در آیـات فـوق و بـسیارى دیگر از آیات قرآن براى بیان سلب حس تشخیص ودرک واقعى از افراد, تـعـبیر به ((ختم )) شده است , و احیانا تعبیر به ((طبع )) و ((رین )) این معنى از آنجا گرفته شده اسـت کـه در مـیان مردم رسم بر این بوده هنگامى که اشیائى رادر کیسه ها یا ظرفهاى مخصوصى قـرار مـى دادنـد, و یا نامه هاى مهمى را در پاکت مى گذاردند, براى آنکه کسى سرآن را نگشاید و دست به آن نزند آن را مى بستند وگره مى کردند و بر گره مهر مى نهادند, امروز نیز معمول است کـیـسـه هـاى پـسـتـى را لاک و مهر مى کنند در لغت عرب براى این معنى کلمه ((ختم )) به کار مـى رود, الـبـتـه ایـن تعبیر در باره افراد بى ایمان و لجوجى است که بر اثر گناهان بسیار در برابر عـوامـل هـدایت نفوذ ناپذیر شده اند, و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ کـرده که درست همانند همان بسته و کیسه سر به مهر هستند که دیگرهیچ گونه تصرفى در آن نـمـى توان کرد, و به اصطلاح قلب آنها لاک و مهر شده است ((طبع )) نیز در لغت به همین معنى آمـده اسـت اما ((رین )) به معنى زنگار یا غبار یالایه کثیفى است که بر اشیا گرانقیمت مى نشیند ایـن تعبیر در قرآن نیز براى کسانى که بر اثر خیره سرى و گناه زیاد قلبشان نفوذ ناپذیر شده بکار رفـتـه اسـت و مهم آن است که انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سر مى زند در فـاصله نزدیک آن را با آب توبه و عمل صالح بشوید, تامبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آید و برآن مهر نهد.
3ـ مقصود از ((قلب )) در قرآن :.

((قلب )) در قرآن به معانى گوناگونى آمده است از جمله :1ـ به معنى عقل ودرک چنانکه در آیه 37 سـوره ((ق )) مـى خـوانـیـم : ((ان فى ذلک لذکرى لمن کان له قلب :((در این مطالب تذکر و یـادآورى است براى آنان که نیروى عقل و درک داشته باشند))2ـ به معنى روح و جان چنانکه در سـوره احـزاب آیـه 10 آمـده است : ((هنگامى که چشمها از وحشت فرومانده و جانها به لب رسیده بـود)) 3ـ به معنى مرکز عواطف ,آیه 12 سوره انفال شاهد این معنى است : ((بزودى در دل کافران ترس ایجاد مى کنم )).
توضیح اینکه : در وجود انسان دو مرکز نیرومند به چشم مى خورد: 1ـ مرکزادراکات که همان ((مغز و دستگاه اعصاب است )) 2ـ مرکز عواطف که عبارت است از همان قلب صنوبرى که در بخش چپ سـیـنـه قـرار دارد و مـسائل عاطفى در مرحله اول روى همین مرکز اثر مى گذارد, ما بالوجدان هـنـگامى که با مصیبتى روبرومى شویم فشار آن را روى همین قلب صنوبرى احساس مى کنیم , و هـمـچـنـان وقـتـى کـه بـه مـطـلـب سرورانگیزى برمى خوریم فرح و انبساط را در همین مرکز احـسـاس مـى کـنـیـم , نتیجه اینکه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همین عضو مخصوص ) ومسائل عقلى به قلب (به معنى عقل یا مغز) نسبت داده شده , دلیل آن همان است که گفته شد و سخنى به گزاف نرفته است .
( آیه 8) ـ.
گروه سوم (منافقان ).

اسـلام در یـک مقطع خاص تاریخى خود با گروهى روبرو شد که نه اخلاص وشهامت براى ایمان آوردن داشـتـنـد و نـه قـدرت و جـرات بـر مـخـالفت صریح , این گروه که قرآن از آنها به عنوان ((منافقین ))((3)) یاد مى کند و ما در فارسى از آن تعبیر به ((دورو)) یا ((دو چهره )) مى کنیم , در صـفـوف مـسلمانان واقعى نفوذ کرده بودند, و ازآنجا که ظاهر اسلامى داشتند, غالبا شناخت آنها مـشـکـل بـود ولـى قـرآن نشانه هاى دقیق و زنده اى براى آنها بیان مى کند که خط باطنى آنها را مـشـخـص مـى سـازد والگوئى در این زمینه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد نـخست تفسیرى از خود نفاق دارد مى گوید: ((بعضى از مردم هستند که مى گویند به خدا وروز قـیامت ایمان آورده ایم در حالى که ایمان ندارند)) (ومن الناس من یقول آمناباللّه و بالیوم الا خر و ماهم بمؤمنین ).
(آیـه 9)ـ آنـها این عمل را یکنوع زرنگى و به اصطلاح تاکتیک جالب , حساب مى کنند: ((آنها با این عـمـل مـى خـواهـنـد خـدا و مؤمنان را بفریبند)) (یخادعون اللّه والذین آمنوا) ((در حالى که تنها خودشان را فریب مى دهند, اما نمى فهمند)) (و مایخدعون الا انـفسهم وما یشعرون ).
(آیه 10)ـ سپس قرآن به این واقعیت اشاره مى کند که نفاق در واقع یکنوع بیمارى است مى گوید: ((در دلهاى آنها بیمارى خاصى است )) (فى قلوبهم مرض ) امااز آنجا که در نظام آفرینش , هرکس در مسیرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر, رو به جلو مى رود قرآن اضافه مى کند: ((خداوند هم بربیمارى آنها مى افزاید)) (فزادهم اللّه مرضا).
و از آنـجـا کـه سـرمـایـه اصـلى منافقان دروغ است , تا بتوانند تناقضها را که درزندگیشان دیده مى شود با آن توجیه کنند, در پایان آیه مى فرماید: ((براى آنها عذاب الیمى است بخاطر دروغهائى که مى گفتند)) (ولهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون ).
(آیـه 11)ـ سـپـس بـه ویژگیهاى آنها اشاره مى کند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبى است در حـالى که مفسد واقعى همانها هستند: ((هنگامى که به آنها گفته شود در روى زمین فساد نکنید مـى گـویـنـد: مـا فـقـط اصـلاح کننده ایم ))! (و اذا قیل لهم لاتفسدوا فى الا رض قالوا انما نحن مصلحون ) ما برنامه اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته ایم و نداریم !.
(آیـه 12)ـ قـرآن اضـافـه مى کند : ((بدانید اینها همان مفسدانند و برنامه اى جزفساد ندارند ولى خـودشان هم نمى فهمند))! (الا انهم هم الـمـفسدون ولکن لایشعرون ) بلکه اصرار و پافشارى آنها در راه نـفـاق و خوگرفتن با این برنامه هاى زشت و ننگین سبب شده که تدریجا گمان کنند این برنامه ها مفید وسازنده و اصلاح طلبانه است .
(آیـه 13)ـ نشانه دیگر اینکه : آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه وساده لوح و خوش باور مى پندارند, آن چنانکه قرآن مى گوید: ((هنگامى که به آنهاگفته مى شود ایمان بیاورید آنگونه که توده هاى مردم ایمان آورده اند, مى گویند: آیاما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم ))؟! (و اذا قیل لـهـم آمـنوا کما آمن الناس قالواانـؤمن کما آمن السفه) و به این ترتیب افراد پاکدل و حق طلب و حـقـیـقـت جـو راکـه بـا مـشـاهـده آثـار حقانیت در دعوت پیامبر (ص ) و محتواى تعلیمات او, سـرتـعـظـیـم فـرو آورده انـد بـه سـفـاهـت مـتـهـم مـى کنند لذا قرآن در پاسخ آنها مى گوید: ((بدانیدسفیهان واقعى اینها هستند اما نمى دانند)) (الا انهم هم السفها ولکن لایعلمون ).
آیـا این سفاهت نیست که انسان خط زندگى خود را مشخص نکند و در میان هر گروهى به رنگ آن گروه درآید, استعداد و نیروى خود را در طریق شیطنت وتوطئه و تخریب به کار گیرد, و در عین حال خود را عاقل بشمرد؟!.
(آیـه 14) ـ سومین نشانه آنها آن است که هر روز به رنگى در مى آیند و در میان هرجمعیتى با آنها هـم صدا مى شوند, آنچنانکه قرآن مى گوید: ((هنگامى که افراد با ایمان را ملاقات کنند مى گویند ایـمان آوردیم )) (و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا) ما از شماهستیم و پیرو یک مکتبیم , از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم و با شما هیچ فرقى نداریم !.
((اما هنگامى که با دوستان شیطان صفت خود به خلوتگاه مى روند مى گویندما با شمائیم ))! (و اذا خـلـوا الى شیاطینهم قالوا انا معکم ) ((و اگر مى بینید ما در برابرمؤمنان اظهار ایمان مى کنیم ما مسخره شان مى کنیم ))! (انما نحن مستهزؤن ).
(آیـه 15)ـ سـپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع مى گوید: ((خدا آنها رامسخره مى کند)) (اللّه یـستهز بهم ) ((و خدا آنها را در طغیانشان نگه مى دارد تا به کلى سرگردان شوند)) (و یمدهم فى طغیانهم یعمهون ).
(آیـه 16) ـ ایـن آیه , سرنوشت نهائى آنها را که سرنوشتى است بسیارغم انگیز و شوم و تاریک چنین بـیـان مـى کـند: ((آنها کسانى هستند که در تجارتخانه این جهان , هدایت را با گمراهى معاوضه کـرده اند)) (اولئک الذین اشتروا الضلالة بالهدى ) و به همین دلیل ((تجارت آنها سودى نداشته )) بلکه سرمایه را نیز از کف داده اند (فما ربحت تجارتهم ) ((و هرگز روى هدایت را ندیده اند)) (و ما کانوامهتدین ).
خـلاصـه دوگـانـگـى شـخـصـیـت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیده هاى گـونـاگـونـى در عـمـل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد که به خوبى مى توان آن را شناخت .
وسعت معنى نفاق .

گرچه نفاق به مفهوم خاصش , صفت افراد بى ایمانى است که ظاهرا در صف مسلمانانند, اما باطنا دل در گرو کفر دارند, ولى نفاق معنى وسیعى دارد که هرگونه دوگانگى ظاهر وباطن ,گفتار وعـمـل را شـامـل مى شود هرچند در افراد مؤمن باشد که ما از آن به عنوان ((رگه هاى نفاق )) نام مـى بـریم مثلا درحدیثى مى خوانیم : سه صفت است که در هرکس باشد منافق است هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود رامسلمان بداند: کسى که در امانت خیانت مى کند, وکسى که به هنگام سـخـن گـفـتـن دروغ مـى گـوید, و کسى که وعده مى دهد و خلف وعده مى کند)) مسلما این گـونـه افـراد رگـه هائى از نفاق در وجود آنها هست , مخصوصا در باره ریاکاران از امام صادق (ع ) مـى خـوانـیـم کـه فـرمـود: ((ریـا و ظاهرسازى , درخت (شوم وتلخى ) است که میوه اى جز شرک خفى ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است )).
فریب دادن وجدان .

آیـه فـوق , اشـاره روشـنـى به مساله فریب وجدان دارد و اینکه بسیار مى شود که انسان منحرف و آلـوده , براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان , کم کم براى خوداین باور را به وجود مى آورد که این عمل من نه تنها زشت و انحرافى نیست بلکه اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون ) تا با فریب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
( آیه 17 ) ـ.
دو مثال جالب براى ترسیم حال منافقان .

1ـ در مـثـال اول مى گوید: ((آنها مانند کسى هستند که آتشى (درشب ظلمانى )افروخته )) تا در پـرتـو نـور آن راه را از بـیراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد)) (مثلهم کمثل الذى استوقد نارا) ((ولـى همین که این شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت , خداوند آن را خاموش مى سازد, و در ظلمات رهاشان مى کند, به گونه اى که چیزى را نبینند)) (فلما اضت ما حوله ذهب اللّه بنورهم و ترکهم فى ظلمات لایبصرون ).
آنـهـا فکر مى کردند با این آتش مختصر و نور آن مى توانند با ظلمتها به پیکاربرخیزند, اما ناگهان بادى سخت برمى خیزد و یا باران درشتى فرو مى ریزد, و یا براثرپایان گرفتن مواد آتش افروز, آتش به سردى و خاموشى مى گراید و بار دیگر درتاریکى وحشتزا سرگردان مى شوند این نور مختصر, یـا اشاره به فروغ وجدان وفطرت توحیدى است و یا اشاره به ایمان نخستین آنهاست که بعدا بر اثر تقلیدهاى کورکورانه و تعصبهاى غلط و لجاجتها و عداوتها پرده هاى ظلمانى و تاریک بر آن مى افتد .
(آیـه 18)ـ سپس اضافه مى کند: ((آنها کر هستند و گنگ و نابینا, و چون هیچ یک ازوسائل اصلى درک حـقایق را ندارند از راهشان باز نمى گردند)) (صم بکم عمى فهم لایرجعون ) به هرحال این تـشبیه در حقیقت , یک واقعیت را در زمینه نفاق روشن مى سازد, و آن اینکه نفاق و دوروئى براى مـدت طـولانـى نـمى تواند مؤثر واقع شود واین امر همچون شعله ضعیف و کم دوامى که در یک بـیـابان تاریک و ظلمانى درمعرض وزش طوفانهاست دیرى نمى پاید, و سرانجام چهره واقعى آنها آشکارمى گردد.
(آیـه 19) ـ در مـثـال دوم قرآن صحنه زندگى آنها را به شکل دیگرى ترسیم مى نماید: شبى است تـاریـک و ظلمانى پرخوف و خطر, باران به شدت مى بارد, ازکرانه هاى افق برق پرنورى مى جهد, صداى غرش وحشتزا و مهیب رعد, نزدیک است پرده هاى گوش را پاره کند, انسانى بى پناه در دل ایـن دشـت وسـیـع و ظـلمانى ,حیران و سرگردان مانده است , باران پرپشت , بدن او را مرطوب سـاخته , نه پناهگاه مورد اطمینانى وجود دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى دهد گامى بـه سوى مقصد بردارد قرآن در یک عبارت کوتاه , حال چنین مسافر سرگردانى را بازگومى کند: ((یـا هـمـانـنـد بـارانـى کـه در شب تاریک , توام با رعد و برق و صاعقه (برسررهگذرانى ) ببارد)) (اوکصیب من السما فیه ظلمات و رعد و برق ).
سـپـس اضافه مى کند ((آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود مى گذارند تاصداى وحشت انگیز صاعقه ها را نشنوند)) (یجعلون اصـابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت ) و در پایان آیه مى فرماید: ((وخداوند به کافران احاطه دارد)) وآنها هرکجا بروند در قبضه قدرت او هستند (واللّه محیط بالکافرین ).
(آیـه 20) ـ بـرقها پى در پى بر صفحه آسمان تاریک جستن مى کند: ((نور برق آنچنان خیره کننده است که نزدیک است چشمهاى آنها را برباید)) (یکاد البرق یخطف ابصارهم ).
((هـر زمـان کـه بـرق مـى زنـد و صفحه بیابان تاریک , روشن مى شود, چندگامى درپرتو آن راه مـى رونـد, ولـى بـلافاصله ظلمت بر آنها مسلط مى شود و آنها در جاى خودمتوقف مى گردند)) (کلما اض لهم مشوافیه و اذا اظلم علیهم قاموا).
آنـهـا هرلحظه خطر را در برابر خود احساس مى کنند, چرا که در دل این بیابان نه کوهى به چشم مـى خـورد, و نـه درخـتى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیرى کند, هرآن ممکن است هدف صـاعـقـه اى قرار گیرند و در یک لحظه خاکستر شوند!حتى این خطر وجود دارد که غرش رعد, گوش آنها را پاره و نور خیره کننده برق چشمشان را نابینا کند, آرى ((اگر خدا بخواهد گوش و چـشـم آنـهـا را از مـیان مى بردچرا که خدا به هر چیزى توانا است )) (ولو شااللّه لذهب بسمعهم و ابصارهم ان اللّه على کل شى قدیر).
افـسـوس کـه بـه پـناهگاه مطمئن ایمان پناه نبرده اند تا از شر صاعقه هاى مرگبارمجازات الهى وجهاد مسلحانه مسلمین نجات یابند.
لزوم شناخت منافقین در هرجامعه :.

اگـر چـه شـان نزول این آیات , منافقان عصر پیامبر(ص ) است اما باتوجه به اینکه خط نفاق در هر عـصـر و زمانى , در برابر خط انقلابهاى راستین وجود داشته ودارد به منافقان همه اعصار و قرون گـسـتـرش مـى یابد, و ما با چشم خود تمام این نشانه ها را یک به یک و مو به مو در مورد منافقان عـصـر خـویـش مـى یابیم , سرگردانى آنها, وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى پناهى و بدبختى و سـیه روزى و رسوائى آنها را درست همانند همان مسافرى که قرآن به روشنترین وجهى حال او را ترسیم کرده است مشاهده مى کنیم .
(آیه 21) ـ.
اینچنین خدائى را بپرستید!.

بـعـد از بـیـان حال سه دسته (پرهیزکاران , کافران و منافقان ) این آیه , خطسعادت و نجات را که پـیوستن به گروه اول است مشخص ساخته مى گوید: ((اى مردم پروردگارتان را پرستش کنید کـه هـم شـما و هم پشینیان را آفرید تا پرهیزکارشوید)) (یا ایـها الناس اعبدوا ربکم الذى خلقکم والذین من قبلکم لعلکم تتقون ).
خـطـاب ((یا ایهاالناس )) (اى مردم ) که در قرآن حدود بیست بار تکرار شده ویک خطاب جامع و عـمـومـى اسـت نشان مى دهد که قرآن مخصوص نژاد و قبیله وطایفه و قشر خاصى نیست , بلکه هـمـگـان را در ایـن دعوت عام شرکت مى دهد, همه را دعوت به پرستش خداى یگانه , و مبارزه با هرگونه شرک و انحراف از خط توحیدمى کند.
(آیه 22) ـ.
نعمت زمین و آسمان :.

در ایـن آیـه بـه قـسمت دیگرى از نعمتهاى بزرگ خدا که مى تواند انگیزه شکرگزارى باشد اشاره کـرده , نـخست از آفرینش زمین سخن مى گوید: ((همان خدائى که زمین را بستر استراحت شما قرارداد)) (الذى جعل لکم الا رض فراشا).
ایـن مـرکـب را هـوارى که شما را برپشت خود سوار کرده و با سرعت سرسام آورى در این فضا به حـرکـات مـخـتـلـف خـود ادامه مى دهد, بى آنکه کمترین لرزشى بروجود شما وارد کند, یکى از نعمتهاى بزرگ او است نیروى جاذبه اش که به شمااجازه حرکت و استراحت و ساختن خانه ولانه و تهیه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگى مى دهد, نعمت دیگرى است , هیچ فکر کرده اید که اگر جـاذبه زمین نبود دریک چشم برهم زدن همه ما و وسائل زندگیمان بر اثر حرکت دورانى زمین بـه فضاپرتاپ و در فضا سرگردان مى شد! سپس به نعمت آسمان مى پردازد و مى گوید:((آسمان را همچون سقفى بر بالاى سرشما قرارداد)) (والسم بنا).
کلمه ((سما)) که در این آیه به آن اشاره شده است همان جو زمین است ,یعنى قشر هواى متراکمى که دورتا دور کره زمین را پوشانده , و طبق نظریه دانشمندان ضخامت آن , چند صدکیلومتر است اگـر این قشر مخصوص هوا که همچون سقفى بلورین , اطراف ما را احاطه کرده نبود, زمین دائما در معرض رگبارسنگهاى پراکنده آسمانى بود و عملا آرامش از مردم جهان سلب مى شد.
بـعد از آن به نعمت باران پرداخته مى گوید: ((و از آسمان آبى نازل کرد)) (وانـزل من السم م) اما چه آبى ؟ حیاتبخش , و زندگى آفرین , و مایه همه آبادیها وشالوده همه نعمتهاى مادى .
قـرآن سپس به انواع میوه هائى که از برکت باران و روزیهائى که نصیب انسانهامى شود اشاره کرده چـنـیـن مـى گـویـد: ((خـداوند به وسیله باران , میوه هائى را به عنوان روزى شما از زمین خارج ساخت )) (فاخرج به من الثمرات رزقا لکم ).
ایـن بـرنـامه الهى از یکسو, رحمت وسیع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخص مى کند و از سـوى دیـگـر بـیانگر قدرت او است که چگونه از آب بى رنگ صدهزاران رنگ از میوه ها و دانه هاى غـذائى بـا خواص متفاوت براى انسانها, وهمچنین جانداران دیگر آفریده , یکى از زنده ترین دلائل وجود او است لذابلافاصله اضافه مى کند: ((اکنون که چنین است براى خدا شریکهائى قرار ندهید درحالى که مى دانید)) (فلا تجعلوا للّه اندادا و انـتم تعلمون ).
((انـداد)) جـمـع ((ند)) به معنى چیزى است که از نظر گوهر و ذات شریک و شبیه چیز دیگرى باشد.
بت پرستى در شکلهاى مختلف .

بـطـور کـلى هرچه را در ردیف خدا در زندگى مؤثر دانستن یکنوع شرک است ,ابن عباس مفسر معروف در اینجا تعبیر جالبى دارد مى گوید: ((انداد, همان شرک است که گاهى پنهان تر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک , ازجمله اینکه انسان بگوید: به خدا سوگند, به جان تو سوگند, به جان خودم سوگند(یعنى خدا و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد) و بگوید این سـگ اگـردیـشـب نـبـود دزدان آمـده بـودنـد! (پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است ) یابه دوستش بگوید: هرچه خدا بخواهد و تو بخواهى , همه اینها بوئى از شرک مى دهد)).
در تـعـبـیـرات عـامیانه روزمره نیز بسیار مى گویند: ((اول خدا, دوم تو))! باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحد کامل نیست .
(آیه 23)ـ.
قرآن معجزه جاویدان :.

از آنجا که نفاق و کفر گاهى از عدم درک محتواى نبوت و اعجاز پیامبر(ص )سرچشمه مى گیرد, در اینجا انگشت روى معجزه جاویدان ((قرآن )) مى گذاردمى گوید: ((اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل کرده ایم , شک و تردید دارید لااقل سوره اى همانند آن بیاورید)) (وان کنتم فى ریب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله ).
و به این ترتیب قرآن همه منکران را دعوت به مبارزه با قرآن و همانند یک سوره مانند آن مى کند تا عـجـز آنـهـا دلـیـلـى بـاشد, روشن بر اصالت این وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن , سپس مـى گوید: تنها خودتان به این کار قیام نکنید بلکه ((تمام گواهان خود را جز خدا دعوت کنید (تا شـمـا را در این کار یارى کنند) اگر درادعاى خود صادقید که این قرآن از طرف خدا نیست )) (و ادعوا شهدآکم من دون اللّه ان کنتم صادقین ).
کـلـمـه ((شـهـدا)) در ایـنجا اشاره به گواهانى است که آنها را در نفى رسالت پیامبر(ص ) کمک مـى کردند, و جمله ((من دون اللّه )) اشاره به این است که حتى اگرهمه انسانها جز ((اللّه )) دست به دست هم بدهند, براى اینکه یک سوره همانندسوره هاى قرآن بیاورند قادر نخواهند بود.
(آیـه 24)ـ در ایـن آیه , مى گوید: ((اگر شما این کار را انجام ندادید ـ و هرگزانجام نخواهید داد ـاز آتشى بترسید که هیزم آن بدنهاى مردم بى ایمان و همچنین سنگها است ))! (فان لم تفعلوا و لن تـفـعـلـوا فاتقوا النار التى و قودها الناس والحجارة )((آتشى که هم اکنون براى کافران آماده شده است )) و جنبه نسیه ندارد! (اعدت للکافرین ).
((وقـود)) بـه مـعـنـى ((آتشگیره )) است یعنى ماده قابل اشتعال مانند هیزم و دراینکه منظور از ((حجارة )) چیست ؟ آنچه با ظاهر آیات فوق , سازگارتر به نظرمى رسد این است که آتش دوزخ از درون خـود انـسـانها, و سنگها, شعله ور مى شود,و باتوجه به این حقیقت که امروز ثابت شده همه اجـسام جهان در درون خود, آتشى عظیم نهفته دارند, درک این معنى مشکل نیست در آیه 6 و 7 سـوره هـمـزه مـى خـوانـیـم : ((آتـش سوزان پروردگار, که از درون دلها سرچشمه مى گیرد و بـرقـلـبـهاسایه مى افکند, و از درون به برون سرایت مى کند)) (به عکس آتشهاى این جهان که از بیرون به درون مى رسد)!.
چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند؟.

هـمـانطور که از لفظ ((معجزه )) پیداست , باید پیامبر قدرت بر انجام اعمال خارق العاده اى داشته بـاشد که دیگران از انجام آن ((عاجز)) باشند پیامبرى که داراى معجزه است لازم است مردم را به ((مقابله به مثل )) دعوت کند, او باید علامت ونشانه درستى گفتار خود را معجزه خویش معرفى نماید تا اگر دیگران مى توانندهمانند آن را بیاورند, واین کار را در اصطلاح ((تحدى )) گویند.
قرآن معجزه جاودانى پیامبر اسلام (ص ).

از میان معجزات و خارق عاداتى که از پیامبر اسلام (ص ) صادر شده قرآن برترین سند زنده حقانیت او اسـت عـلـت آن ایـن اسـت کـه قـرآن مـعـجزه اى است ((گویا)), ((جاودانى )), ((جهانى )) و ((روحـانى )) پیامبران پیشین مى بایست همراه معجزات خود باشند در حقیقت معجزات آنها خود زبـان نـداشـت و گـفتار پیامبران ,آن را تکمیل مى کرد ولى قرآن یک معجزه گویاست , نیازى به مـعـرفـى نـدارد خـودش بـه سـوى خود دعوت مى کند, مخالفانى را به مبارزه مى خواند محکوم مـى سـازد, و ازمـیـدان مـبـارزه , پـیـروز بـیـرون مـى آیـد لـذا پـس از گـذشت قرنها از وفات پـیـامـبر(ص )همانند زمان حیات او, به دعوت خود ادامه مى دهد, هم دین است و هم معجزه ,هم قانون است و هم سند قانون .
جاودانى و جهانى بودن :.

قـرآن مـرز ((زمـان ومـکـان ))را در هم شکسته وهمچنان به همان قیافه اى که1400 سال قبل در محیط تاریک حجاز تجلى کرد, امروز بر ما تجلى مى کند,پیداست هرچه رنگ زمان و مکان به خود نـگـیرد تا ابد و در سراسر جهان پیش خواهد رفت , بدیهى است که یک دین جهانى و جاودانى باید یـک سـنـد حـقـانیت جهانى وجاودانى هم در اختیار داشته باشد اما ((روحانى بودن قرآن )) امور خـارق الـعـاده اى کـه از پـیـامـبـران پیشین به عنوان گواه صدق گفتار آنها دیده شده معمولا جـنبه جسمانى داشته زنده کردن مردگان , سخن گفتن کودک نوزاد در گاهواره , و همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخیر مى کنند, ولى الفاظ قرآن که ازهمین حروف الفبا و کـلـمات معمولى ترکیب یافته در اعمال دل و جان انسان نفوذمى کند, افکار و عقول را در برابر خـود وادار به تعظیم مى نماید معجزه اى که تنها بامغزها و اندیشه ها و ارواح انسانها سروکار دارد, برترى چنین معجزه اى بر معجزات جسمانى احتیاج به توضیح ندارد.
(آیه 25) ـ.
ویژگى نعمتهاى بهشتى !.

از آنـجا که در آیه قبل , کافران و منکران قرآن به عذاب دردناکى تهدید شدند,در این آیه سرنوشت مـؤمـنـان را بیان مى کند نخست مى گوید: ((به آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند بـشـارت ده کـه بـراى آنها باغهائى از بهشت است که نهرها از زیر درختانش جریان دارد)) (وبشر الذین آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار).
مـى دانیم باغهائى که آب دائم ندارند و باید گاهگاه از خارج , آب براى آنهابیاورند, طراوت زیادى نـخواهند داشت , طراوت از آن باغى است که همیشه آب در اختیار دارد, آبهائى که متعلق به خود آن اسـت و هـرگـز قـطـع نـمى شود, خشکسالى و کمبود آب آن را تهدید نمى کند و چنین است بـاغـهـاى بهشت , سپس ضمن اشاره به میوه هاى گوناگون این باغها مى گوید: ((هرزمان از این بـاغـهـا مـیوه اى به آنها داده مى شود مى گویند: این همان است که از قبل به ما داده شده است )) (کـلـمـا رزقـوا مـن ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل ) سپس اضافه مى کند: (( و میوه هائى بـراى آنـهـا مـى آورنـد که با یکدیگر شبیهند)) (و اتوابه متشابها) یعنى همه از نظر خوبى وزیبائى هـمـانـندند, آنچنان در درجه اعلا قرار دارند که نمى شود یکى را بر دیگرى ترجیح داد, یک از یک خوشبوتر, یک از یک شیرینتر و یک از یک جالبتر و زیباتر! وبالاخره آخرین نعمت بهشتى که در این آیه به آن اشاره شده همسران پاک و پاکیزه است مى فرماید: ((براى آنها در بهشت همسران مطهر و پـاکـى اسـت )) (و لـهم فیهاازواج مطهرة ) پاک از همه آلودگیهایى که در این جهان ممکن است داشـتـه بـاشـنـد,پـاک از نـظـر روح و قـلـب و پـاک از نظر جسم و تن و در پایان آیه مى فرماید: ((مؤمنان جاودانه در آن باغهاى بهشت خواهند بود)) (و هم فیها خالدون ).
همسران پاک :.

جـالـب اینکه تنها وصفى که براى همسران بهشتى در این آیه بیان شده وصف ((مطهرة )) (پاک و پاکیزه ) است و این اشاره اى است به اینکه : اولین و مهمترین شرطهمسر, پاکى و پاکیزگى است , و غـیـر از آن هـمـه تـحـت الشعاع آن قرار دارد, حدیث معروفى که از پیامبر(ص ) نقل شده نیز این حـقـیـقـت را روشـن مـى کـند آنجا که مى فرماید: ((از گیاهان سرسبزى که بر مزبله ها مى روید بپرهیزید! عرض کردند: اى پیامبر! منظور شما از این گیاهان چیست ؟ فرمود: زن زیبائى است که در خانواده آلوده اى پرورش یافته )).
نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت .

گـرچـه در بـسـیارى از آیات قرآن , سخن از نعمتهاى مادى بهشت است ولى درکنار این نعمتها اشـاره به نعمتهاى معنوى مهمترى نیز شده است , مثلا در آیه 72سوره توبه مى خوانیم : ((خداوند بـه مـردان و زنـان بـا ایـمان , باغهائى از بهشت وعده داده که از زیر درختانش نهرها جارى است , جـاودانه در آن خواهند بود, ومسکن هاى پاکیزه در این بهشت جاودان دارند, همچنین خشنودى پروردگار که ازهمه اینها بالاتر است و این است رستگارى بزرگ )).
آیـه 26 ـ شـان نزول : هنگامى که در آیات قرآن , مثلهائى به ((ذباب )) (مگس ) و((عنکبوت )) نازل گردید, جمعى از مشرکان این موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند و مسخره کردند که این چگونه وحى آسمانى است که سخن از((عنکبوت )) و ((مگس )) مى گوید؟ آیه نازل شد و با تعبیراتى زنده به آنها جواب داد.
تفسیر: آیا خدا هم مثال مى زند؟!.

نـخـست مى گوید: ((خداوند از اینکه به موجودات ظاهرا کوچکى مانند پشه ویا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمى کند)) (ان اللّه لا یستحیى ان یضرب مثلا مابعوضة فما فوقها) مثال وسیله اى اسـت بـراى تجسم حقیقت , گاهى که گوینده درمقام تحقیر و بیان ضعف مدعیان است بلاغت سخن ایجاب مى کند که براى نشان دادن ضعف آنها, موجود ضعیفى را براى مثال انتخاب کند مثلا در آیـه 73 سـوره حـج مـى خـوانـیـم : ((آنـهـا کـه مـورد پرستش شما هستند هرگز نمى توانند ((مـگـسـى ))بـیـافرینند اگرچه دست به دست هم بدهند, حتى اگر مگس چیزى از آنها برباید آنهاقدرت پس گرفتن آن را ندارند, هم طلب کننده ضعیف است و هم طلب شونده )).
                    
در ایـنـکـه منظور از ((فمافوقها)) (پشه یا بالاتر از آن ) چیست ؟ مفسران دوگونه تفسیر کرده اند: گـروهـى گـفـته اند ((بالاتر از آن در کوچکى )) است , زیرا مقام , مقام بیان کوچکى مثال است , و بـرترى نیز از این نظر مى باشد, این درست به آن مى ماند که گاه به کسى بگوئیم تو چرا براى یک تـومـان اینهمه زحمت مى کشى شرم نمى کنى ؟او مى گوید شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحـمـت مى کشم حتى براى یک ریال ! بعضى دیگر گفته اند: مراد ((بالاتر از نظر بزرگى )) است , یـعـنـى خـداونـد هـم مثالهاى کوچک را مطرح مى کند و هم مثالهاى بزرگ را ـ ولى تفسیر اول مـنـاسـبـتـربـنـظـر مـى رسـد ـ سـپـس در دنـبال این سخن مى فرماید: ((اما کسانى که ایمان آورده اندمى دانند که آن مطلب حقى است از سوى پروردگارشان )) (فاما الذین آمنوافیعلمون انـه الحق من ربهم ) آنها در پرتو ایمان و تقوا از لجاجت و عناد و کینه توزى با حق دورند ((ولى آنها که کـافرند مى گویند: خدا چه منظورى از این مثال داشته که مایه تفرقه و اختلاف شده , گروهى را بـه وسـیله آن هدایت کرده , و گروهى راگمراه ))؟! (و اما الذین کفروا فیقولون ماذآ اراداللّه بهذا مثلا یضل به کثیرا و یهدى به کثیرا).
ولـى خـداوند به آنها پاسخ مى گوید که ((تنها فاسقان و گنهکارانى را که دشمن حقند به وسیله آن گمراه مى سازد)) (و ما یضل به الا الفاسقین ) منظور از ((فاسقین ))کسانى هستند که از راه و رسـم عبودیت و بندگى پا بیرون نهاده اند زیرا ((فسق )) از نظرلغت به معنى خارج شدن هسته از درون خـرمـا اسـت سـپس در این معنى توسعه داده شده و به کسانى که از جاده بندگى خداوند بیرون مى روند اطلاق شده است .
هدایت و اضلال الهى .

هـدایت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست یا غلطنیست , بلکه به شهادت آیات مـتـعددى از خود قرآن ((هدایت )) به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و ((اضلال )) به معنى از بین بردن زمینه هاى مساعد است , بدون اینکه جنبه اجبارى به خود بگیرد.
(آیه 27) ـ.
زیانکاران واقعى !.

از آنـجـا کـه در آیه قبل , سخن از اضلال فاسقان بود در این آیه با ذکر سه صفت فاسقان را معرفى مـى کـنـد: 1ـ ((فـاسقان کسانى هستند که پیمان خدا را پس از آنکه محکم ساختند مى شکنند)) ((الذین ینقضون عهداللّه من بعد میثاقه ) انسانها درواقع پیمانهاى مختلفى با خدا بسته اند, پیمان تـوحـیـد و خـداشـنـاسى , پیمان عدم تبعیت از شیطان و هواى نفس , فاسقان همه این پیمانها را شکسته , واز خواسته هاى دل و شیطان پیروى مى کنند.
این پیمان کجا و چگونه بسته شد؟.

در واقـع خـداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى دارد, همراه آن عملا پیمانى با زبان آفرینش از او مـى گیرد, به او چشم مى دهد, یعنى با این چشم حقایق را ببین ,گوش مى دهد یعنى صداى حق را بـشـنو و به این ترتیب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت او است بهره نگیرد و یا از نیروهاى خداداد در مسیر خطا استفاده کند, پیمان خدا را شکسته است آرى فاسقان , همه یا قسمتى از این پیمانهاى فطرى الهى رازیرپا مى گذارند.
2ـ سپس به دومین نشانه آنها اشاره کرده مى گوید: ((آنها پیوندهائى را که خدادستور داده برقرار سـازنـد قـطـع مى کنند)) (و یقطعون م امراللّه به ان یوصل ) این پیوندها شامل پیوند خویشاوندى , پیوند دوستى , پیوندهاى اجتماعى , پیوند وارتباط با رهبران الهى و پیوند و رابطه با خداست .
3ـ نـشـانه دیگر فاسقان , فساد در روى زمین است مى فرماید: ((آنها فساد درزمین مى کنند)) (و یفسدون فى الا رض ) و در پایان آیه مى گوید: ((آنها همان زیانکارانند)) (اولئک هم الخاسرون ) چه زیـانـى از ایـن بـرتـر کـه انـسان همه سرمایه هاى مادى و معنوى خود را در طریق فنا و نیستى و بدبختى و سیه روزى خود به کاربرد؟!.
اهمیت صله رحم در اسلام .

گـرچـه آیـه فـوق از احـترام به همه پیوندهاى الهى سخن مى گفت , ولى پیوندخویشاوندى یک مصداق روشن آن است اسلام نسبت به صله رحم و کمک وحمایت و محبت نسبت به خویشاوندان اهمیت فوق العاده اى قائل شده است وقطع رحم و بریدن رابطه از خویشاوندان و بستگان را شدیدا نـهى کرده است , زشتى و گناه قطع رحم به حدى است که امام سجاد(ع ) به فرزند خود نصیحت مـى کـنـد کـه از مـصـاحبت با پنج طایفه بپرهیزد, یکى از آن پنج گروه کسانى هستند که قطع رحـم کـرده انـد: ((بـپـرهـیـز از معاشرت با کسى که قطع رحم کرده که قرآن او را ملعون و دور ازرحمت خدا شمرده است )).
(آیه 28) ـ.
نعمت اسرار آمیز حیات !.

قـرآن دلائلـى را کـه در گذشته (آیه 21 و 22 همین سوره ) در زمینه شناخت خدا ذکر کرده بود تـکمیل مى کند و در اینجا براى اثبات وجود خدا از نقطه اى شروع کرده که براى احدى جاى انکار بـاقـى نـمـى گذارد و آن مساله پیچیده حیات و زندگى است نخست مى گوید: ((چگونه خدا را انـکـار مـى کـنـید در حالى که اجسام بى روحى بودید و او شمارا زنده کرد و لباس حیات بر تنتان پوشانید)) (کیف تکفرون باللّه وکنتم امواتا فاحیاکم ).
قرآن به همه ما یادآورى مى کند که قبل از این شما مانند سنگها و چوبها وموجودات بى جان مرده بـودیـد, و نـسـیـم حـیـات اصلا در کوى شما نوزیده بود ولى اکنون داراى نعمت حیات و هستى مـى بـاشـیـد, اعـضـا و دستگاههاى مختلف ,حواس و ادراک به شما داده شده , و این مساله آنقدر اسرارآمیز است که افکارمیلیونها دانشمند و کوششهایشان تاکنون از درک آن عاجز مانده !.
آیـا هـیـچ کـس مـى تـواند چنین امر فوق العاده دقیق و ظریف را که نیازمند به یک علم و قدرت فـوق الـعـاده اسـت بـه طـبیعت بى شعور که خود فاقد حیات بوده است نسبت دهد! اینجاست که مـى گوئیم پدیده حیات در جهان طبیعت بزرگترین سنداثبات وجود خدا است , پس از یادآورى ایـن نـعـمت , دلیل آشکار دیگرى را یادآورمى شود و آن مساله ((مرگ )) است مى گوید: ((سپس خداوند شما را مى میراند)) (ثم یمیتکم ).
آرى آفریننده حیات همان آفریننده مرگ است , چنانکه در آیه 2 سوره ملک مى خوانیم : ((او خدائى است که حیات و مرگ را آفریده که شما را در میدان حسن عمل بیازماید)).
قـرآن پـس از ذکـر ایـن دو دلیل روشن بر وجود خدا به ذکر مساله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته , مى گوید: ((سپس بار دیگر شما را زنده مى کند)) (ثم یحییکم ) البته این زندگى پس از مرگ به هیچ وجه جاى تعجب نیست , و با توجه به دلیل اول یعنى اعطاى حیات به موجود بى جان , پـذیـرفتن اعطاى حیات پس ازمتلاشى شدن بدن , نه تنها کار مشکلى نیست بلکه از نخستین بار آسـانـتـر اسـت (هـرچـند آسان و مشکل براى وجودى که قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد!) و درپایان آیه مى گوید: ((سپس به سوى او بازگشت مى کنید)) (ثم الیه ترجعون ) مقصود ازرجوع بـه سوى پروردگار بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد, یعنى درقیامت و روز رستاخیز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى کنید.
(آیه 29) ـ پس از ذکر نعمت حیات و اشاره به مساله مبد و معاد, به یکى دیگر ازنعمتهاى گسترده خـداونـد اشـاره کـرده مـى گوید: ((او خدائى است که آنچه روى زمین است براى شما آفریده )) (هوالذى خلق لکم ما فى الا رض جمیعا).
و بـه ایـن ترتیب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمینى مشخص مى کند, آرى او عالیترین موجود در این صحنه پهناوراست و از تمامى آنها ارزشمندتر.
تـنـها این آیه نیست که مقام والاى انسان را یادآور مى شود بلکه در قرآن آیات فراوانى مى یابیم که انسان را هدف نهائى آفرینش کل موجودات جهان معرفى مى کند ((4)) .
بـار دیـگـر بـه دلائل تـوحـید بازگشته مى گوید: ((سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صـورت هـفت آسمان مرتب نمود, و او به هرچیز آگاه است )) (ثم استوى الى السما فسویهن سبع سموات وهو بکل شى علیم ).
جمله ((استوى )) از ماده ((استوا)) در لغت به معنى تسلط و احاطه کامل وقدرت بر خلقت و تدبیر است .
آسمانهاى هفت گانه .

در اینکه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چیست ؟ آنچه صحیحتر به نظرمى رسد, این است که مقصود هـمان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است وازآیات قرآن چنین استفاده مى شود که تمام کرات و ثـوابـت و سـیاراتى را که ما مى بینیم همه جز آسمان اول است , و شش عالم دیگر وجود دارد که از دسـتـرس دیـد مـا وابـزارهاى علمى امروز ما بیرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسـمـان تـشکیل مى دهند شاهد این سخن اینکه , قرآن مى گوید: ((ما آسمان پائین را باچراغهاى ستارگان زینت دادیم )) (فصلت :12).
امـا ایـنکه گفتیم شش آسمان دیگر براى ما مجهول است و ممکن است علوم از روى آن در آینده پرده بردارد, به این دلیل است که علوم ناقص بشر به هر نسبت که پیش مى رود از عجائب آفرینش تازه هائى را به دست مى آورد.
( آیه 30).
انسان نماینده خدا در زمین !.

در آیـات گـذشته خواندیم که خدا همه مواهب زمین را براى انسان آفریده است و در این سلسله آیات که از آیه30 شروع و به آیه 39 پایان مى یابد سه مطلب اساسى مطرح شده است :.
1ـ خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان درزمین .
2ـ دستور خضوع و تعظیم فرشتگان در برابر نخستین انسان .
3ـ تـشـریـح وضـع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى که منجر به خروج او ازبهشت گردید و سپس توبه آدم , و زندگى او و فرزندانش در زمین .
این آیه از نخستین مرحله سخن مى گوید, خواست خداوند چنین بود که درروى زمین موجودى بـیـافـریـنـد کـه نماینده او باشد, صفاتش پرتوى از صفات پروردگار, و مقام و شخصیتش برتر از فرشتگان .
لـذا نـخست مى گوید: ((بخاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمین جانشینى قرار خواهم داد)) (و اذقـال ربک للملائکة انى جاعل فى الا رض خلیفة ).
((خـلیفه )) به معنى جانشین است , ـ همانگونه که بسیارى از محققان پذیرفته اندـ منظور خلافت الـهـى و نـمایندگى خدا در زمین است , زیرا سؤالى که بعداز این فرشتگان مى کنند و مى گویند نـسـل آدم ممکن است مبد فساد و خونریزى شود و ما تسبیح و تقدیس تومى کنیم متناسب همین معنى است , چرا که نمایندگى خدا در زمین با این کارها سازگار نیست .
بـه هـرحـال خدا مى خواست موجودى بیافریند که گل سرسبد عالم هستى باشد و شایسته , مقام خلافت الهى و نماینده ((اللّه )) در زمین گردد.
سپس در این آیه اضافه مى کند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درک حقیقت و نه به عنوان اعتراض ((عـرض کـردنـد: آیا در زمین کسى را قرار مى دهى که فساد کندو خونها بریزد))؟! (قالوآ اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدما).
((در حـالـى کـه مـا تـو را عـبـادت مى کنیم تسبیح و حمدت بجا مى آوریم و تو را ازآنچه شایسته ذات پاکت نیست پاک مى شمریم )) (ونحن نسبح بحمدک و نقدس لک ).
ولى خداوند در اینجا پاسخ سربسته به آنها داد که توضیحش در مراحل بعدآشکار گردید ((فرمود: من چیزهائى مى دانم که شما نمى دانید))! (قـال انى اعلم مالاتعلمون ).
آنها فکر مى کردند اگر هدف عبودیت و بندگى است که ما مصداق کامل آن هستیم , همواره غرق در عـبـادتـیـم و از هـمه کس سزاوارتر به خلافت ! بى خبر از این که عبادت آنها با توجه به این که شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى این انسان که امـیـال و شـهـوات او را احـاطه کرده و شیطان از هرسو او را وسوسه مى کند تفاوت فراوانى دارد, اطاعت و فرمانبردارى این موجود طوفان زده کجا, و عبادت آن ساحل نشینان آرام و سبکبار کجا؟! .
آنها چه مى دانستند که از نسل این آدم پیامبرانى همچون محمدو ابراهیم ونوح و موسى و عیسى و امـامـانـى هـمـچون ائمه اهل بیت (ع ) و بندگان صالح وشهیدان جانباز و مردان و زنانى که همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهندقدم به عرصه وجود خواهند گذاشت , افرادى که گاه فقط یک ساعت تفکر آنها برابربا سالها عبادت فرشتگان است !.
(آیه 31) ـ.
فرشتگان در بوته آزمایش !.

آدم بـه لـطـف پـروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درک حقایق هستى بود خداوند این استعداد او را به فعلیت رسانید و به گفته قرآن ((به آدم همه اسما(حقایق و اسرار عالم هستى ) را تعلیم داد)) (و علم آدم الا سما کلها).
البته این آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى , افتخار بزرگى براى آدم بود.
در حـدیـثـى داریـم کـه از امام صادق (ع ) پیرامون این آیه سؤال کردند, فرمود:((منظور زمینها, کوهها, دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامى موجودات )مى باشد, سپس امام (ع ) به فرشى که زیر پایش گسترده بود نظرى افکند فرمود: حتى این فرش هم از امورى بوده که خدا به آدم تعلیم داد))!.
هـمچنین استعداد نام گذارى اشیا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشیا رانام گذارى کند ودر مورد احتیاج با ذکر نام آنها را بخواند واین خود نعمتى است بزرگ !.
((سـپـس خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست مى گوئید اسما اشیا وموجوداتى را که مشاهده مى کنید و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهید)) (ثم عرضهم على الملائکة فقال انـبئونى باسما هؤلا ان کنتم صادقین ).
(آیـه 32) ـ ولى فرشتگان که داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر این آزمایش فرو ماندند لذا در پـاسـخ ((گـفـتند: خداوندا! منزهى تو, جز آنچه به ما تعلیم داده اى چیزى نمى دانیم ))! (قالوا سبحانک لاعلم لنا الا ما علمتنا).
((تو خود عالم و حکیمى )) (انک انت العلیم الحکیم ).
(آیـه 33) ـ در ایـنجا نوبت به آدم رسید که در حضور فرشتگان اسماموجودات و اسرار آنها را شرح دهـد ((خـداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را از اسما واسرار این موجودات با خبرکن ))! (قال یا آدم انـبئهم باسمائهم ).
((هـنـگـامـى کـه آدم آنها را از این اسما آگاه ساخت خداوند فرمود: به شمانگفتم که من از غیب آسمانها و زمین آگاهم , و آنچه را که شما آشکار یا پنهان مى کنید مى دانم )) (فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انى اعلم غیب السموات والا رض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ).
در ایـنـجـا فـرشتگان در برابر معلومات وسیع و دانش فراوان این انسان سرتسلیم فرود آوردند, و برآنها آشکار شد که لایق خلافت زمین تنها او است !.
آیه 34).
آدم در بهشت .

ـ قـرآن در تـعـقـیـب بحثهاى گذشته پیرامون مقام وعظمت انسان به فصل دیگرى از این بحث پـرداخـته , نخست چنین مى گوید: ((بخاطر بیاورید هنگامى را که به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع کنید)) (و اذقـلنا للملائکة اسجدوالا دم ) ((آنها همگى سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید)) (فسجدوا الا ابلیس ابى و استکبر).
آرى او استکبار کرد ((و بخاطر همین استکبار و نافرمانى از کافران شد)) (و کان من الکافرین ).
بـه راستى کسى که لایق مقام خلافت الهى و نمایندگى او در زمین است شایسته هرنوع احترامى است ما در برابر انسانى که چند فرمول علمى را مى داندچه اندازه کرنش مى کنیم پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !.
چرا ابلیس مخالفت کرد؟.

مـى دانـیـم ((شـیـطـان )) اسـم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانهامى شود ولى ((ابلیس )) اسم خاص است و اشاره به همان شیطانى است که اغواگرآدم شد, او طبق صریح آیات قـرآن از جـنس فرشتگان نبود, بلکه در صف آنها قرارداشت او از طایفه جن بود که مخلوق مادى اسـت انـگـیـزه او در این مخالفت کبر وغرور و تعصب خاصى بود که بر فکر او چیره شد, او چنین مـى پنداشت که از آدم برتر است ((5)) و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پرورگار را نادرست شمرد.
نـه تـنـها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود, و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى , مـحصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد, و آتش به خرمن هستى او افکند, و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد!.
2ـ.
آیا سجده براى خدا بود یا آدم ؟.
شک نیست که ((سجده )) به معنى ((پرستش )) براى خداست , ومعنى توحیدعبادت همین است که غـیـر از خـداراپـرسـتـش نـکنیم بنابراین جاى تردید نخواهد بودکه فرشتگان براى آدم ((سجده پـرستش )) نکردند, بلکه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرینش چنین موجود شگرفى , و یا اینکه سـجـده بـراى آدم کـردنـد امـا سجده به معنى ((خضوع )) نه پرستش در حدیثى از امام ((على بن مـوسـى الـرضا))(ع )مى خوانیم : ((سجده فرشتگان پرستش خداوند ازیک سو, و اکرام و احترام آدم ازسوى دیگر بود, چرا که ما در صلب آدم بودیم ))!.
(آیـه 35)ـ بـه هـرحـال بـعـد از این ماجرا و ماجراى آزمایش فرشتگان به آدم دستورداده شد او و هـمـسـرش در بـهشت سکنى گزیند, چنانکه قرآن مى گوید: ((به آدم گفتیم تو و همسرت در بـهشت ساکن شوید و هرچه مى خواهید از نعمتهاى آن گوارابخورید))! (و قلنا یا آدم اسکن انـت وزوجک الجـنة و کلا منها رغدا حیث شئتما).
((ولـى بـه این درخت مخصوص نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد))(ولاتقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین ).
از آیـات قـرآن استفاده مى شود که آدم براى زندگى در روى زمین , همین زمین معمولى آفریده شـده بود, ولى در آغاز خداوند او را ساکن بهشت که یکى از باغهاى سرسبز پرنعمت این جهان بود ساخت .
شـایـد عـلت این جریان آن بوده که آدم با زندگى کردن روى زمین هیچ گونه آشنائى نداشت , و تـحـمـل زحـمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشکل بود, و ازچگونگى کردار و رفتار در زمین باید اطـلاعـات بـیشترى پیدا کند او در این محیطمى بایست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمـیـن تـوام بـا برنامه ها و تکالیف ومسئولیتها است که انجام صحیح آنها باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت است , وسرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى , آرى این خود یک سلسله تعلیمات لازم بودکه مى بایست فرا گیرد, و با داشتن این آمادگى به روى زمین قدم بگذارد.
(آیـه 36) ـ در ایـنـجا ((آدم )) خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى ازدرخت ممنوع دید, ولـى شیطان اغواگر که سوگند یاد کرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش برندارد بـه وسـوسـه گـرى مـشـغـول شد, چنانکه قرآن مى گوید:((سرانجام شیطان آن دو را به لغزش واداشـت و از آنـچـه در آن بودند(بهشت ) بیرون کرد)) (فازلهماالشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه ).
آرى از بهشتى که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود بر اثر فریب شیطان اخراج شدند.
و چـنـانـکـه قـرآن مى گوید: ((مابه آنها دستور دادیم که به زمین فرود آئید درحالى که دشمن یکدیگر خواهید بود)) آدم و حوا از یکسو و شیطان از سوى دیگر(وقلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو) منظور از هبوط و نزول آدم به زمین نزول مقامى است نه مکانى یعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائین آمد.
((و بـراى شـمـا تـا مدت معینى در زمین قرارگاه و وسیله بهره بردارى است ))(ولکم فى الا رض مستقر و متاع الى حین ).
اینجا بود که آدم متوجه شد راستى به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام وپرنعمت بهشت بخاطر تـسـلـیـم شـدن در برابر وسوسه هاى شیطان بیرون رانده شده ,درست است که آدم پیامبر بود و مـعـصـوم از گـنـاه ولى , هرگاه ترک اولى از پیامبرسرزند خداوند نسبت به او سخت مى گیرد, هـمـانند گناهى که از افراد عادى سر بزندو این جریمه سنگینى بود که آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت .
1.
بهشت آدم کدام بهشت بود؟.

در پـاسـخ ایـن پـرسش باید توجه داشت که بهشت موعود نیکان و پاکان نبودبلکه یکى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى یکى از مناطق سرسبز زمین بوده است .
زیـرا: بـهـشـت مـوعود قیامت , نعمت جاودانى است که در آیات بسیارى ازقرآن به این جاودانگى بودنش اشاره شده , و بیرون رفتن از آن ممکن نیست و دوم این که ابلیس آلوده و بى ایمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود.
سـوم این که در روایاتى که از طرق اهل بیت (ع ) به ما رسیده این موضوع صریحا آمده است یکى از راویـان حـدیـث مى گوید از امام صادق (ع ) راجع به بهشت آدم پرسیدم امام (ع ) در جواب فرمود: ((باغى از باغهاى دنیا بود که خورشید و ماه برآن مى تابید, و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بیرون رانده نمى شد)).
2ـ.
خدا چرا شیطان را آفرید؟.

بـسـیـارى مـى پـرسـنـد شیطان که موجود اغواگرى است اصلا چرا آفریده شد وفلسفه وجود او چـیست ؟ در پاسخ مى گوئیم : خداوند شیطان را, شیطان نیافرید, به این دلیل که سالها همنشین فـرشـتـگان و برفطرت پاک بود, ولى بعد از آزادى خودسؤ استفاده کرد و بناى طغیان و سرکشى گذارد.
دوم اینکه : از نظر سازمان آفرینش وجود شیطان براى افراد با ایمان وآنها که مى خواهند راه حق را بپویند زیانبخش نیست بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آنهااست , چه اینکه پیشرفت و ترقى و تکامل , همواره درمیان تضادها صورت مى گیرد.
آیه 37 ) ـ.
بازگشت آدم به سوى خدا!.

بعد از ماجراى وسوسه ابلیس و دستور خروج آدم از بهشت , آدم متوجه شدراستى به خویشتن ستم کـرده , در ایـنـجـا بـه فـکر جبران خطاى خویش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد, توجهى آمیخته با کوهى از ندامت و حسرت !.
لـطـف خدا نیز دراین موقع به یارى اوشتافت وچنانکه قرآن دراین آیه مى گوید:((آدم از پروردگار خـود کلماتى دریافت داشت , سخنانى مؤثر و دگرگون کننده , و باآن توبه کرد وخدا نیز توبه او را پذیرفت )) (فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه ) ((6)).
((چرا که او تواب و رحیم است )) (انه هو التواب الرحیم ).
((توبه )) در اصل به معنى ((بازگشت )) است , و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آید, زیـرا هـر گنه کارى در حقیقت از پروردگارش فرار کرده , هنگامى که توبه مى کند به سوى او باز مى گردد.
خـداونـد نـیز درحالت عصیان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى شود,هنگامى که خداوند به تـوبـه تـوصـیـف مـى شـود, مـفـهـومش این است که نظر لطف ورحمت و محبتش را به آنها باز مى گرداند.
(آیـه 38) ـ بـا ایـنـکه توبه آدم پذیرفته گردید, ولى اثر وضعى کار او که هبوط به زمین بود تغییر نـیـافـت , و چـنـانکه قرآن مى گوید: ((ما به آنها گفتیم : همگى (آدم و حوا)به زمین فرود آئید, هـرگـاه از جـانـب مـا هـدایـتـى براى شما آید کسانى که از آن پیروى کنند, نه ترسى دارند و نه اندوهگین خواهند شد)) (قلنا اهبطوا منها جمیعا فامایاتینکم منى هدى فمن تبـع هداى فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون ).
(آیـه 39) ـ ((ولى آنان که کافر شوند و آیات ما را تکذیب کنند براى همیشه درآتش دوزخ خواهند ماند)) (والذین کفروا و کذبوا بیاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون ).
(آیه 40) ـ.
یاد نعمتهاى خدا!.

از آنـجـا که داستان نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان و خلافت آنها درزمین , سپس فراموش کردن پیمان الهى و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج وبدبختى شباهت زیادى به داستان آدم دارد, خداوند در این آیه روى سخن را به بنى اسرائیل کرده چنین مى گوید: ((اى بنى اسرائیل ! به خاطر بـیاورید نعمتهاى مرا که به شمابخشیدم , و به عهد من وفا کنید تا من نیز به عهد شما وفا کنم , و تـنـهـا از مـن بـتـرسـید))(یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انـعمت علیکم و اوفوا بعهدى اوف بعهدکم وایاى فارهبون ) ((7)) .
در حقیقت این سه دستور اساس تمام برنامه هاى الهى را تشکیل مى دهد.
چرا یهودیان را بنى اسرائیل مى گویند؟.

((اسـرائیـل )) یـکـى از نـامـهاى یعقوب , پدر یوسف مى باشد, در علت نامگذارى یعقوب به این نام مورخان غیرمسلمان مطالبى گفته اند که با خرافات آمیخته است .
چـنـانـکـه ((قـامـوس کتاب مقدس )) مى نویسد: ((اسرائیل به معنى کسى است که بر خدا مظفر گـشـت ))! وى اضـافـه مى کند که ((این کلمه لقب یعقوب بن اسحاق است که در هنگام مصارعه (کشتى گرفتن ) با فرشته خدا به آن ملقب گردید))!.
ولـى دانـشـمـنـدان مـا مانند مفسر معروف , ((طبرسى )) در ((مجمع البیان )) در این باره چنین مـى نـویسد: ((اسرائیل همان یعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهیم (ع ) است ))او مى گوید, ((اسر)) به معنى (عبد) و ((ئیل )) به معنى (اللّه ) است , و این کلمه مجموعامعنى ((عبداللّه )) را مى بخشد.
بـدیـهـى اسـت داستان کشتى گرفتن اسرائیل با فرشته خداوند و یا با خودخداوند که در تورات تـحـریـف یـافـته کنونى دیده مى شود یک داستان ساختگى وکودکانه است که از شان یک کتاب آسمانى به کلى دور است و این خود یکى ازمدارک تحریف تورات کنونى است .
آیه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع ) چنین نقل شده که : ((حیى بن اخطب )) و((کعب ابن اشرف )) و جـمعى دیگر از یهود, هر سال مجلس میهمانى (پر زرق و برقى )از طرف یهودیان براى آنها ترتیب داده مى شد, آنها حتى راضى نبودند که این منفعت کوچک به خاطر قیام پیامبراسلام (ص ) از میان بـرود, بـه ایـن دلـیـل (و دلایـل دیگر) آیات تورات را که در زمینه اوصاف پیامبر(ص ) بود تحریف کردند, این همان ((ثمن قلیل )) و بهاى کم است که قرآن در این آیه به آن اشاره مى کند.
تفسیر: سودپرستى یهود.

ـ نـخست مى فرماید: ((به آیاتى که بر پیامبراسلام (ص ) نازل شده ایمان بیاورید, آیاتى که هماهنگ بـا اوصـافـى اسـت کـه در تورات شما آمده است )) (وآمنوابم انـزلت مصدقا لما معکم ) اکنون که مـى بینید صفات این پیامبر و ویژگیهاى قرآن کاملا منطبق بر بشاراتى است که در کتب آسمانى شما آمده و هماهنگى همه جانبه با آن دارد چرا به آن ایمان نمى آورید؟.
سـپـس مـى گوید: ((شما نخستین کسى نباشید به این کتاب آسمانى کفرمى ورزید و آن را انکار مى کنید)) (ولاتکونوا اول کافر به ).
یعنى اگر مشرکان و بت پرستان عرب , کافر شوند زیاد عجیب نیست , عجیب کفر و انکار شما است چـرا کـه اهـل کـتابید و در کتاب آسمانى شما این همه بشارات درباره ظهور چنین پیامبرى داده شده !.
آرى ! بـسـیارى از یهودیان اصولا مردمى لجوجند, و اگر این لجاجت نبود بایدآنها خیلى زودتر از دیگران ایمان آورده باشند.
در سـومـیـن جـمـله مى گوید: ((شما آیات مرا به بهاى اندکى نفروشید)) و آن را بایک میهمانى سالیانه معاوضه نکنید (ولا تشتروا بیاتى ثمنا قلیلا ).
و در چـهـارمـین دستور مى گوید: تنها از من بپرهیزید)) (وایاى فاتقون ) از این نترسید که روزى شما قطع شود و از این نترسید که جمعى از متعصبان یهود بر ضدشما سران قیام کنند, تنها از من یعنى از مخالفت فرمان من بترسید.
(آیـه42 )ـ در پنجمین دستور مى فرماید: ((حق را با باطل نیامیزید)) تا مردم به اشتباه بیفتند (ولا تلبسواالحق بالباطل ).
و در شـشمین دستور از کتمان حق نهى کرده مى گوید: ((حق را مکتون نداریددر حالى که شما مى دانید و آگاهید)) (وتکتموا الحق وانـتم تعلمون ).
(آیه 43)ـ و بالاخره هفتمین و هشتمین و نهمین دستور را به این صورت بازگو مى کند: ((نماز را بـه پـا دارید, زکات را ادا کنید, و (عبادت دستجمعى رافراموش ننمایید) با رکوع کنندگان رکوع نمایید)) (واقیموا الصلوة وآتوا الزکوة وارکعوا مع الرکعین ).
جالب این که نمى گوید: نماز بخوانید, بلکه مى گوید: اقیموا الصلوة (نماز رابه پا دارید) یعنى تنها خـودتـان نـمـازخوان نباشید, بلکه چنان کنید که آیین نماز درجامعه انسانى برپا شود, و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بیایند.
در حـقـیـقت در این سه دستور اخیر, نخست پیوند فرد با خالق (نماز) بیان شده , و سپس پیوند با مخلوق (زکات ) و سرانجام پیوند دستجمعى همه مردم با هم در راه خدا!.
(آیه 44) ـ.
به دیگران توصیه مى کنید اما خودتان چرا؟!.

علما و دانشمندان یهود قبل از بعثت محمد(ص ) مردم را به ایمان به وى دعوت مى کردند و بعضى از علماى یهود به بستگان خود که اسلام آورده بودندتوصیه مى کردند به ایمان خویش باقى و ثابت بمانند ولى خودشان ایمان نمى آوردند, لذا قرآن آنها را بر این کار مذمبیت ت کرده مى گوید: ((آیا مردم را به نیکى دعوت مى کنید ولى خودتان را فراموش مى نمایید)) (اتامرون الناس بالبروتنسون انـفسکم ) ((با این که کتاب آسمانى را مى خوانید آیا هیچ فکر نمى کنید))(وانـتم تتلون الکتاب افلا تعقلون ).
عـلـماى یهود از این مى ترسیدند که اگر به رسالت پیامبراسلام (ص ) اعتراف کنند کاخ ریاستشان فـرو ریـزد و عـوام یـهـود به آنها اعتنا نکنند لذا صفات پیامبراسلام (ص ) را که در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.
اصـولا یک برنامه اساسى مخصوصا براى علما و مبلبیت غین و داعیان راه حق این است که بیش از سـخـن , مـردم را بـا عـمـل خـود تبلیغ کنند همان گونه که درحدیث معروف از امام صادق (ع ) مى خوانیم : ((مردم را با عمل خود به نیکیهادعوت کنید نه با زبان خود)).
(آیه 45)ـ قرآن براى این که انسان بتواند بر امیال و خواسته هاى دل پیروزگردد و حب جاه و مقام را از سـر بـیـرون کـنـد در این آیه چنین مى گوید: ((از صبر و نمازیارى جویید)) و با استقامت و کـنترل خویشتن بر هوسهاى درونى پیروز شوید(واستعینوا بالصبر والصلوة ) سپس اضافه مى کند: ((این کار جز براى خاشعان سنگین و گران است )) (وانها لکبیرة الا على الخاشعین ).
(آیـه 46)ـ در ایـن آیـه خاشعان را چنین معرفى مى کند: ((همانها که مى دانندپروردگار خود را مـلاقـات خـواهـنـد کرد و به سوى او باز مى گردند)) (الـذین یظنون انهم ملاقوا ربهم وانهم الیه راجعون ).
1.
((لقااللّه )) چیست ؟.

تـعـبـیر به ((لقااللّه )) در قرآن مجید کرارا آمده است , و همه به معنى حضور درصحنه ((قیامت )) مـى باشد, بدیهى است منظور از ((لقا)) و ملاقات خداوند ملاقات حسى , مانند ملاقات افراد بشر با یکدیگر نیست , چه این که خداوند نه جسم است و نه رنگ و مکان دارد که با چشم ظاهر دیده شود, بـلـکـه منظور یا مشاهده آثارقدرت او در صحنه قیامت و پاداشها و کیفرها و نعمتها و عذابهاى او است یا به معنى یک نوع شهود باطنى و قلبى است , زیرا انسان گاه به جایى مى رسد که گویى خدا را بـا چـشـم دل در برابر خود مشاهده مى کند, بطورى که هیچ گونه شک وتردیدى براى او باقى نمى ماند.
2ـ.
راه پیروزى بر مشکلات !.

بـراى پیشرفت و پیروزى بر مشکلات دو رکن اساسى لازم است , یکى پایگاه نیرومند درونى و دیگر تـکـیـه گاه محکم برونى , در آیات فوق به این دو رکن اساسى باتعبیر ((صبر)) و ((صلوة )) اشاره شـده اسـت : صـبـر آن حـالـت استقامت و شکیبایى وایستادگى در جبهه مشکلات است , و نماز پیوندى است با خدا و وسیله ارتباطى است با این تکیه گاه محکم , در حدیثى از امام صادق (ع ) نقل شـده کـه فـرمـود:((هـنـگامى که با غمى از غمهاى دنیا روبرو مى شوید وضو گرفته , به مسجد بروید,نماز بخوانید و دعا کنید, زیر خداوند دستور داده (واستعینوا بالصبر والصلوة ).
آیه 47ـ.
تفسیر: خیالهاى باطل یهود.

در ایـن آیـه بـار دیـگـر خداوند روى سخن را به بنى اسرائیل کرده و نعمتهاى خدا را به آنها یادآور مـى شـود و مـى گـویـد: ((اى بنى اسرائیل نعمتهایى را که به شمادادم به خاطر بیاورید)) (یا بنى اسرائیل اذکروا نعمتى التى انـعمت علیکم ).
این نعمتها دامنه گسترده اى دارد, از نعمت هدایت و ایمان گرفته تا رهایى ازچنگال فرعونیان و بازیافتن عظمت و استقلال همه را شامل مى شود.
سـپـس از مـیـان ایـن نـعـمـتها به نعمت فضیلت و برترى یافتن بر مردم زمان خودکه ترکیبى از نـعـمـتهاى مختلف است اشاره کرده , مى گوید: ((من شما را بر جهانیان برترى بخشیدم )) (وانى فضلتکم على العالمین ).
(آیـه 48)ـ در این آیه , قرآن خط بطلانى بر خیالهاى باطل یهود مى کشد, زیراآنها معتقد بودند که چـون نـیـاکان و اجدادشان پیامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند کرد, و یا گمان مى کردند مـى تـوان بـراى گـنـاهـان فدیه و بدل تهیه نمود,همان گونه که در این جهان متوسل به رشوه مى شدند.
قـرآن مـى گوید: ((از آن روز بترسید که هیچ کس از دیگرى دفاع نمى کند))(واتقوا یوما لا تجزى نفس عن نفس شیئا).
((و نه شفاعتى (بى اذن پروردگار) پذیرفته مى شود)) (ولا یقبل منها شفاعة ).
((و نه غرامت و بدلى قبول خواهد شد)) (ولا یؤخذ منها عدل ).
((و نه کسى براى یارى انسان به پا مى خیزد)) (ولاهم ینصرون ).
خلاصه حاکم و قاضى آن صحنه کسى است که جز عمل پاک را قبول نمى کند.
در حقیقت آیه فوق اشاره به این است که در این دنیا چنین معمول است که براى نجات مجرمان از مـجـازات از طـرق مختلفى وارد مى شوند: گاه یک نفر جریمه دیگرى را پذیرا مى شود و آن را ادا مى کند اگر این معنى ممکن نشد متوسل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگیزد که از او شفاعت کنند باز اگر این هم نشد سعى مى کنند که با پرداختن غرامت خود را آزاد سازند.
ایـنها طرق مختلف فرار از مجازات در دنیا است , ولى قرآن مى گوید: اصول حاکم بر مجازاتها در قـیامت بکلى از این امور جداست , و هیچ یک از این امور درآنجا به کار نمى آید, تنها راه نجات , پناه بردن به سایه ایمان و تقوا است و استمداداز لطف پروردگار.
بـررسـى عقاید بت پرستان یا منحرفین اهل کتاب نشان مى دهد که این گونه افکار خرافى درمیان آنـهـا کـم نـبـوده , مـثـلا در حـالات یهود مى خوانیم که آنها براى کفبیت اره گناهانشان قربانى مى کردند, اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند یک جفت کبوتر قربانى مى کردند.
قرآن و مساله شفاعت .
1ـ قرآن و مساله شفاعت ((8)) بدون شک مجازاتهاى الهى چه در این جهان وچه در قیامت جنبه

انـتقامى ندارد, بلکه همه آنها در حقیقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانین و در نتیجه پیشرفت و تـکـامـل انـسانهاست , بنابراین هر چیز که این ضامن اجرا را تضعیف کند باید از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه درمردم پیدا نشود.
از سـوى دیگر نباید راه بازگشت و اصلاح را بکلى بر روى گناهکاران بست بلکه باید به آنها امکان داد که خود را اصلاح کنند و به سوى خدا و پاکى تقوا بازگردند.
((شـفـاعت )) در معنى صحیحش براى حفظ همین تعادل است , و وسیله اى است براى بازگشت گناهکاران و آلودگان , و در معنى غلط و نادرستش موجب تشویق و جرات بر گناه است .
کـسـانـى که جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهیم صحیح آن را از هم تفکیک نکرده اند گاه بکلى مـنـکـر مـسـاله شفاعت شده , آن را با توصیه و پارتى بازى در برابرسلاطین و حاکمان ظالم برابر مى دانند!.
و گاه مانند وهابیان آیه فوق را که مى گوید: ((ولا یقبل منها شفاعة )) در قیامت از کسى شفاعت پذیرفته نمى شود بدون توجه به آیات دیگر دستاویز قرار داده وبکلى شفاعت را انکار کرده اند.
2ـ.
شرایط گوناگون شفاعت .

آیات شفاعت به خوبى نشان مى دهد که مساله شفاعت ازنظر منطق اسلام یک موضوع بى قید و شرط نـیـسـت بـلـکـه قـیـود وشـرایطى , از نظر جرمى که درباره آن شفاعت مى شود از یکسو, شخص شـفاعت شونده از سوى دیگر, و شخص شفاعت کننده از سوى سوم دارد که چهره اصلى شفاعت و فـلـسفه آن را روشن مى سازد مثلا گناهانى همانند ظلم و ستم بطورکلى از دایره شفاعت بیرون شمرده شده و قرآن مى گوید: ظالمان ((شفیع مطاعى )) ندارند!.
از طـرف دیگر طبق آیه 28 سوره انبیا تنها کسانى مشمول بخشودگى ازطریق شفاعت مى شوند که به مقام ((ارتضا)) رسیده اند و طبق آیه 87 سوره مریم داراى ((عهدالهى )) هستند.
ایـن دو عـنـوان همان گونه که از مفهوم لغوى آنها, و از روایاتى که در تفسیر این آیات وارد شده , اسـتـفـاده مى شود به معنى ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و کیفر و اعتراف به حسنات و سـیـئات ـنیکى اعمال نیک و بدى اعمال بدـ و گواهى به درستى تمام مقرراتى است که از سوى خـدا نازل شده , ایمانى که در فکر و سپس در زندگى آدمى انعکاس یابد, و نشانه اش این است که خـود را از صف ظالمان طغیانگر که هیچ اصل مقدسى را به رسمیت نمى شناسند بیرون آورد و به تجدیدنظر در برنامه هاى خود وا دارد.
و در مـورد شفاعت کنندگان نیز این شرط را ذکر کرده که باید گواه بر حق باشند((الا من شهد بالحق )) (زخرف : 87).
                    
و به این ترتیب شفاعت شونده باید یک نوع ارتباط و پیوند با شفاعت کننده بر قرار سازد, پیوندى از طـریق توجه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن , که این خودنیز عامل دیگرى براى سازندگى و بسیج نیروها در مسیر حق است .
(آیه 49) ـ.
نعمت آزادى !.

قـرآن در ایـن آیـه بـه یـکـى دیگر از نعمتهاى بزرگى که به قوم بنى اسرائیل ارزانى داشته اشاره مـى کـند و آن نعمت آزادى از چنگال ستمکاران است که از بزرگترین نعمتهاى خدا است به آنها یادآور مى شود که : ((به خاطر بیاورید زمانى را که شما را ازدست فرعونیان نجات بخشیدیم )) (واذ نجیناکم من آل فرعون ) ((همانها که دائماشما را به شدیدترین وجهى آزار مى دادند)) (یسومونکم سـو الـعـذاب ) ((پـسـرانـتـان راسـر مـى بـریدند, و زنان شما را براى کنیزى و خدمت , زنده نگه مـى داشـتـنـد)) (یـذبـحـون ابـنکم ویستحیون نسکم ) ((و در این ماجرا آزمایش سختى از سوى پروردگارتان براى شما بود)) (وفى ذلکم بلا من ربکم عظیم ).
قـرآن این جریان را یک آزمایش سخت و عظیم , براى بنى اسرائیل مى شمردـیکى از معانى ((بلا)) آزمایش است ـ و به راستى تحمل این همه ناملایمات ,آزمایش سختى بوده است .
بردگى دختران در آن روز و امروز.

قـرآن زنـده گـذاردن دختران و سر بریدن پسران بنى اسرائیل را عذاب مى خواند, و آزادى از این شـکـنـجـه را نـعمت خویش مى شمارد گویا مى خواهدهشدار دهد که انسانها بایست سعى کنند آزادى صحیح خویش را به هر قیمت که هست به دست آورند و حفظ نمایند.
چنانکه على (ع ) به این مطلب در گفتار خود اشاره مى فرماید: ((زنده بودن وزیردست بودن براى شما مرگ است , و مرگ براى شما در راه به دست آوردن آزادى زندگى است )).
دنـیاى امروز با گذشته این فرق را دارد که در آن زمان فرعون با استبدادمخصوص خود پسران و مـردان را از جـمعیت مخالفش مى گرفت , و دختران آنها راآزاد مى گذارد, ولى در دنیاى امروز تحت عناوین دیگرى روح مردانگى در افرادکشته مى شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده در مى آیند.
(آیه 50).
نجات از چنگال فرعونیان !.

از آنـجـا کـه در آیـه قـبـل اشاره اجمالى به نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان شد, این آیه در حـقیقت توضیحى بر چگونگى این نجات است , مى گوید: ((به خاطربیاورید هنگامى را که دریا را بـراى شـما شکافتیم )) (واذ فرقنابکم البحر) ((و شما رانجات دادیم و فرعونیان را غرق کردیم در حالى که تماشا مى کردید)) (فانجیناکم واغرقنا آل فرعون وانـتم تنظرون ).
مـاجراى غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنى اسرائیل از چنگال آنها درسوره هاى متعددى از قـرآن آمـده اسـت , از جمله سوره اعراف , آیه136 ـ انفال ,آیه54 ـ اسرا, آیه103 ـ شعرا, آیه 63 و 66ـ زخرف , آیه 55 و دخان , آیه 17به بعد.
در ایـن سوره ها تقریبا همه جزئیات این ماجرا شرح داده شده , ولى در این آیه , تنها اشاره اى از نظر نـعـمـت و لـطـف خداوند به بنى اسرائیل شده , تا آنها را به پذیرش اسلام , آیین نجات بخش جدید, تشویق کند.
در ضـمـن ایـن آیـه درسى است براى انسانها که اگر در زندگى به خدا تکیه کنند,به آن نیروى بـى زوال , اعـتـمـاد داشته باشند, و در مسیر صحیح از هیچ گونه کوشش وتلاش باز نایستند, در سخت ترین دقایق , خداوند یار و مددکار آنها است .
(آیه 51) ـ.
بزرگترین انحراف بنى اسرائیل !.

قـرآن در ایـن آیه از بزرگترین انحراف بنى اسرائیل در طول تاریخ زندگیشان سخن مى گوید, و آن انـحـراف از اصل توحید, به شرک و گوساله پرستى است ,نخست مى گوید: ((به خاطر بیاورید زمانى را که با موسى چهل شب وعده گذاشتیم ))(واذ واعدنا موسى اربعین لیلة ).
هـنـگامى که او از شما جدا شد, و میعاد سى شبه او به چهل شب تمدیدگردید ((شما گوساله را بـعـد از او بـه عـنوان معبود انتخاب کردید, در حالى که با این عمل , به خود ستم مى کردید)) (ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون ) ((9)) .
(آیـه 52)ـ در ایـن آیـه خـداونـد مـى گوید: ((با این گناه بزرگ باز شما را عفو کردیم شاید شکر نعمتهاى ما را بجا آورید)) (ثم عفونا عنکم من بعد ذلک لعلکم تشکرون ).
(آیـه 53)ـ در ادامـه آیه قبل مى فرماید: ((به خاطر بیاورید هنگامى را که به موسى کتاب و وسیله تـشـخـیـص حق از باطل بخشیدیم , تا شما هدایت شوید)) (واذ آتیناموسى الکتاب والفرقان لعلکم تهتدون ).
(آیـه 54)ـ سـپـس در زمـینه تعلیم توبه از این گناه مى گوید: ((به خاطر بیاوریدهنگامى را که مـوسـى بـه قـوم خـود گفت : اى جمعیت شما با انتخاب گوساله به خودستم کردید)) (واذ قال موسى لقومه یا قوم انکم ظلمتم انـفسکم باتخاذکم العجل ).
((اکنون که چنین است توبه کنید و به سوى آفریدگارتان باز گردید)) (فتوبوآ الى بارئکم ) ((توبه شـمـا بـاید به این گونه که یکدیگر را به قتل برسانید))! (فاقتلواانـفسکم ) ((این کار براى شما در پیشگاه خالقتان بهتر است )) (ذلکم خیر لکم عندبارئکم ) ((و به دنبال این ماجرا خداوند توبه شما را پذیرفت که او تواب رحیم است )) (فتاب علیکم انه هو التواب الرحیم ).
گناه عظیم و توبه بى سابقه .

شـک نیست که پرستش گوساله سامرى , کار کوچکى نبود, ملتى که بعد ازمشاهده آن همه آیات خـدا و معجزات پیامبر بزرگشان موسى (ع ) همه را فراموش کنند و با یک غیبت کوتاه پیامبرشان بـکـلـى اصـل اسـاسـى توحید و آیین خدا را زیر پاگذارده بت پرست شوند اگر این موضوع براى همیشه از مغز آنها ریشه کن نشودوضع خطرناکى بوجود خواهد آمد, و بعد از هر فرصتى مخصوصا بـعـد از مـرگ موسى (ع ) ممکن است تمام آیات دعوت او از میان برود, و سرنوشت آیین او بکلى به خـطـر افـتـد لـذا فـرمـان شـدیدى از طرف خداوند, صادر شد, و آن این که ضمن دستور توبه و بـازگشت به توحید, فرمان اعدام دستجمعى گروه کثیرى از گنهکاران به دست خودشان صادر شد.
ایـن فرمان به نحو خاصى مى بایست اجرا شود, یعنى خود آنها باید شمشیربه دست گیرند و اقدام به قتل یکدیگر کنند که هم کشته شدنش عذاب است و هم کشتن دوستان و آشنایان .
طبق نقل بعضى از روایات موسى (ع ) دستور داد در یک شب تاریک تمام کسانى که گوساله پرستى کرده بودند غسل کنند و کفن بپوشند و صف کشیده شمشیر در میان یکدیگرنهند!.
مـمکن است چنین تصور شود که این توبه چرا با این خشونت انجام گیرد؟ آیاممکن نبود خداوند توبه آنها را بدون این خونریزى قبول فرماید؟.
پـاسـخ بـه این سؤال از سخنان بالا روشن مى شود, زیرا مساله انحراف از اصل توحید و گرایش به بت پرستى مساله ساده اى نبود.
در حـقـیـقت همه اصول ادیان آسمانى را مى توان در توحید و یگانه پرستى خلاصه کرد, تزلزل این اصـل معادل است با از میان رفتن تمام مبانى دین , اگر مساله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد, شـاید سنتى براى آیندگان مى گشت , لذا بایدچنان گوشمالى به آنها داد که خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و کسى هرگز بعد از آن به فکر بت پرستى نیفتد!.
(آیه 55) ـ.
تقاضاى عجیب !.

این آیه نشان مى دهد چگونه بنى اسرائیل مردمى لجوج و بهانه گیر بودند وچگونه مجازات سخت الـهى دامانشان را گرفت , نخست مى گوید, ((به خاطر بیاوریدهنگامى را که گفتید, اى موسى ! مـا هـرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدارا آشکارا با چشم خود ببینیم ))! (واذ قلتم یا موسى لن نؤمن لک حتى نرى اللّه جهرة ).
این درخواست ممکن است به خاطر جهل آنها بوده , چرا که درک افراد نادان فراتر از محسوساتشان نیست , حتى مى خواهند خدا را با چشم خود ببینند و یابه خاطر لجاجت و بهانه جویى بوده است که یکى از ویژگیهاى این قوم بوده !.
به هر حال در اینجا چاره اى جز این نبود که یکى از مخلوقات خدا که آنهاتاب مشاهده آن را ندارند بـبـینند, و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از این است که حتى بسیارى از مخلوقات خدا را ببیند, تا چه رسـد بـه ذات پـاک پـروردگـار, صـاعـقه اى فرود آمد و بر کوه خورد, برق خیره کننده و صداى رعب انگیز و زلزله اى که همراه داشت آن چنان همه را در وحشت فرو برد که بى جان به روى زمین افتادند.
چنانکه قرآن به دنبال جمله فوق مى گوید: ((سپس در همین حال صاعقه شمارا گرفت در حالى که نگاه مى کردید)) (فاخذتکم الصاعقه وانـتم تنظرون ).
(آیـه 56)ـ مـوسـى از ایـن مـاجـرا سـخـت نـاراحـت شد, چرا که از بین رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائیل در این ماجرا بهانه بسیار مهمى به دست ماجراجویان بنى اسرائیل مى داد که زندگى را بـر او تیره و تار کند, لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنهارا به زندگى کرد, و این تقاضاى او پذیرفته شد, چنانکه قرآن مى گوید: ((سپس شمارا بعد از مرگتان حیات نوین بخشیدیم شاید شکر نعمت خدا را بجا آورید)) (ثم بعثناکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون ) ((10)).
(آیه 57) ـ.
نعمتهاى گوناگون !.

آن گـونه که از آیات (20 تا 22) سوره مائده بر مى آید پس از آن که بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان نجات یافتند, خداوند به آنها فرمان داد که به سوى سرزمین مقدس فلسطین حرکت کنند و در آن وارد شـونـد, اما بنى اسرائیل زیر بار این فرمان نرفتند و گفتند: تا ستمکاران (قوم عمالقه ) از آنجا بـیـرون نـروند ما وارد این سرزمین نخواهیم شد, به این هم اکتفا نکردند, بلکه به موسى گفتند: ((تو و خدایت به جنگ آنها بروید پس از آن که پیروز شدید ما وارد خواهیم شد))!.
موسى از این سخن سخت ناراحت گشت و به پیشگاه خداوند شکایت کردسرانجام چنین مقرر شد که بنى اسرائیل مدت چهل سال در بیابان (صحراى سینا)سرگردان بمانند.
گـروهـى از آنـهـا از کـار خـود سخت پشیمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند,خدا بار دیگر بنى اسرائیل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد که به قسمتى از آن دراین آیه اشاره مى کند: ((ما ابر را بر سر شما سایبان قرار دادیم )) (وظللنا علیکم الغمام ).
پیدا است مسافرى که روز از صبح تا غروب در بیابان , در دل آفتاب ,راهپیمایى مى کند از یک سایه گـوارا (هـمچون سایه ابر که نه فضا را بر انسان محدودمى کند و نه مانع نور و وزش نسیم است ) چقدر لذت مى برد.
از سوى دیگر رهروان این بیابان خشک و سوزان , آن هم براى مدت طولانى چهل ساله نیاز به مواد غـذایـى کـافـى دارنـد, ایـن مـشـکل را نیز خداوند براى آنها حل کرد چنانکه در دنباله همین آیه مـى فـرمـاید: ((ما من و سلوى را (که غذایى لذیذ ونیروبخش بود) بر شما نازل کردیم )) (وانـزلنا علیکم المن والسلوى ).
((از ایـن خـوراکهاى پاکیزه اى که به شما روزى دادیم بخورید ((و از فرمان خداسرپیچى نکنید و شکر نعمتش را بگذارید)) (کلوا من طیبات ما رزقناکم ).
ولى باز هم آنها از در سپاسگزارى وارد نشدند ((آنها به ما ظلم و ستم نکردندبلکه تنهابه خویشتن ستم مى کردند)) (وما ظلمونا ولکن کانوآ انـفسهم یظلمون ).
((من و ((سلوى )) چیست ؟.

بـعضى از مفسران احتمال داده اند که ((من )) یک نوع عسل طبیعى بوده که بنى اسرائیل در طول حـرکت خود در آن بیابان به مخازنى از آن مى رسیدند, چرا که در حواشى بیابان تیه , کوهستانها و سنگلاخهایى وجود داشته که نمونه هاى فراوانى از عسل طبیعى در آن به چشم مى خورده است .
ایـن تـفـسـیر به وسیله تفسیرى که بر عهدین (تورات و انجیل ) نوشته شده تاییدمى شود آنجا که مـى خوانیم : ((اراضى مقدسه به کثرت انواع گلها و شکوفه ها معروف است , و بدین لحاظ است که جماعت زنبوران همواره در شکاف سنگها و شاخ ‌درختان و خانه هاى مردم مى نشینند, بطورى که فقیرترین مردم عسل را مى توانندخورد)) ((11)).
در مورد ((سلوى )) بعضى مفسران آن را یک نوع پرنده دانسته اند, که از اطراف بطور فراوان در آن سـرزمـیـن مـى آمـده , در تـفسیرى که بعضى از مسیحیان به عهدین نوشته اند تایید این نظریه را مى بینیم آنجا که مى گوید:.
بدان که ((سلوى )) از آفریقا بطور زیاد حرکت کرده به شمال مى روند که درجزیره کاپرى , 16 هزار از آنـهـا را در یـک فـصل صید نمودند این مرغ از راه دریاى قلزم آمده , خلیج عقبه و سوئز را قطع نموده , در شبه جزیره سینا داخل مى شود, واز کثرت تعب و زحمتى که در بین راه کشیده است به آسانى با دست گرفته مى شود,و چون پرواز نماید غالبا نزدیک زمین است ((12)).
از ایـن نوشته نیز استفاده مى شود که مقصود از ((سلوى )) همان پرنده مخصوص پرگوشتى است که شبیه و اندازه کبوتر است .
(آیه 58) ـ.
لجاجت شدید بنى اسرائیل .

! در ایـنـجـا بـه فـراز دیگرى از زندگى بنى اسرائیل برخورد مى کنیم که مربوط به ورودشان در سـرزمین مقدس است نخست مى گوید:)) به خاطر بیاورید زمانى را که به آنها گفتیم داخل این قریه (یعنى سرزمین قدس ) شوید)) (واذ قلنا ادخلوا هذه القریة ).
((قـریـه )) گـرچه در زبان روزمره ما به معنى روستا است , ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است که مردم در آن جمع مى شوند, خواه شهرهاى بزرگ باشد یا روستاها, در اینجا و منظور بیت المقدس و اراضى قدس است .
سپس اضافه مى کند: ((از نعمتهاى آن بطور فراوان هر چه مى خواهیدبخورید)) (فکلوا منها حیث شئتم رغدا).
((و از در (بیت المقدس ) با خضوع و تواضع وارد شوید)) (وادخلواالباب سجدا) و بگویید: ((خداوندا! گناهان ما را بریز)) (وقولوا حطة ).
((تا خطاهاى شما را ببخشیم و به نیکوکاران ـعلاوه بر مغفرت و بخشش گناهان ـ پاداش بیشترى خواهیم داد)) (نغفر لکم خطایاکم وسنزید المحسنین ).
باید توجه داشت که ((حطه )) از نظر لغت به معنى ریزش و پایین آوردن است ,و در اینجا معنى آن این است که : ((خدایا از تو تقاضاى ریزش گناهان خود را داریم )).
(آیـه 59)ـ ولى چنانکه مى دانیم , و از لجاجت و سرسختى بنى اسرائیل اطلاع داریم , عده اى از آنها حـتـى از گفتن این جمله نیز امتناع کردند و به جاى آن کلمه نامناسبى بطور استهزا گفتند لذا قـرآن مـى گـویـد: ((اما آنها که ستم کرده بودنداین سخن را به غیر آنچه به آنها گفته شده بود تغییر دادند)) (فبدل الذین ظلموا قولاغیرالذى قیل لهم ).
((ما نیز بر این ستمگران به خاطر فسق و گناهشان , عذابى از آسمان فروفرستادیم )) (فانزلنا على الذین ظلموا رجزا من السم بما کانوا یفسقون ).
(آیه 60)ـ.
جوشیدن چشمه آب در بیابان !.

بـاز در این آیه خداوند به یکى دیگر از نعمتهاى مهمى که به بنى اسرائیل ارزانى داشت اشاره کرده مـى گـوید: ((به خاطر بیاورید هنگامى که موسى (در آن بیابان خشک و سوزان که بنى اسرائیل از جـهـت آب سـخـت در مـضیقه قرار داشتند) ازخداوند خود براى قومش تقاضاى آب کرد)) (واذ استسقى موسى لقومه ).
و خدا این تقاضا را قبول فرمود, چنانکه قرآن مى گوید: ((ما به او دستوردادیم که عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص بزن )) (فقلنا اضرب بعصاک الحجر).
((نـاگهان آب از آن جوشیدن گرفت و دوازده چشمه آب (درست به تعدادقبائل بنى اسرائیل ) از آن بـا سـرعت و شدت جارى شد)) (فانفجرت منه اثنتا عشرة عینا) هریک از این چشمه ها به سوى طـایـفـه اى سرازیر گردید, به گونه اى که اسباط وقبایل بنى اسرائیل ((هرکدام به خوبى چشمه خود را مى شناختند)) (قد علم کل اناس مشربهم ).
در این که این سنگ چگونه سنگى بوده , بعضى از مفسران گفته اند: این سنگ صخره اى بوده است در یـک قسمت کوهستانى مشرف بر آن بیابان , و تعبیر به ((انبجست )) که در آیه 160 سوره اعراف آمـده نـشان مى دهد که آب در آغاز به صورت کم از آن سنگ بیرون آمد, سپس فزونى گرفت به حـدى کـه هر یک از قبایل بنى اسرائیل و حیوانى که همراهشان بود از آن سیراب گشتند, و جاى تـعـجـب نـیـست که از قطعه سنگى در کوهستان چنین آبى جارى شود, ولى مسلما همه اینها با یک نحوه ((اعجاز)) آمیخته بود.
بـه هـر حـال خـداونـد از یـکـسـو بر آنها من و سلوى نازل کرد, و از سوى دیگر آب بقدر کافى در اخـتـیـارشان گذاشت , و به آنها فرمود: ((از روزى خداوند بخورید وبنوشید اما فساد و خرابى در زمین نکنید)) (کلوا واشربوا من رزق اللّه ولا تعثوافى الا رض مفسدین ).
در حـقـیقت به آنها گوشزد مى کند که حداقل به عنوان سپاسگزارى در برابراین نعمتهاى بزرگ هم که باشد لجاجت و خیره سرى و آزار پیامبران را کنار بگذارید(آیه 61) ـ.
تمناى غذاهاى رنگارنگ !.

بـه دنـبـال مـواهب فراوانى که خداوند به بنى اسرائیل ارزانى داشت , در این آیه , چگونگى کفران و نـاسپاسى آنها را در برابر این نعمتهاى بزرگ منعکس مى کند ونشان مى دهد که آنها چگونه مردم لـجـوجـى بوده اند که شاید در تمام تاریخ دیده نشده است , نخست مى گوید: ((و به خاطر بیاورید زمـانـى را که گفتید: اى موسى ! ماهرگز نمى توانیم به یکنوع غذا قناعت کنیم )) من وسلوى هر چـنـد خـوب و لـذیـذاست , اما ما غذاى متنوع مى خواهیم (واذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعام واحد).
((بنابراین از خدایت بخواه تا از آنچه از زمین مى روید براى ما قرار دهد ازسبزیها, خیار, سیر, عدس و پیاز)) (فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الا رض من بقلهاوقثئها وفومها وعدسها وبصلها).
ولـى موسى به آنها گفت : ((آیا شما غذاى پست تر را در مقابل آنچه بهتر است انتخاب مى کنید))؟ (قال اتستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خیر).
((اکـنـون کـه چـنـین است از این بیابان بیرون روید و کوشش کنید وارد شهرى شوید, زیرا آنچه مى خواهید در آنجا است )) (اهبطوا مصرا فان لکم ما سالـتم ).
سپس قرآن اضافه مى کند: ((خداوند مهر ذلت و فقر را بر پیشانى آنها زد))(وضربت علیهم الذلـة والمسکنة ).
و بار دیگر به غضب الهى گرفتار شدند)) (وبؤا بغضب من اللّه ).
((ایـن به خاطر آن بود که آنها آیات الهى را انکار مى کردند و پیامبران را بناحق مى کشتند)) (ذلک بانـهم کانوا یکفرون بیات اللّه ویقتلون النبیین بغیرالحق ).
و ((ایـن بـه خاطر آن بود که آنها گناه مى کردند و تعدى و تجاوز داشتند)) (ذلک بما عصوا وکانوا یعتدون ).
آیا تنوع طلبى جز طبیعت انسان نیست ؟.

بدون شک , تنوع از لوازم زندگى و جز خواسته هاى بشر است , کاملا طبیعى است که انسان پس از مـدتـى از غذاى یکنواخت خسته شود, این کار خلافى نیست پس چگونه بنى اسرائیل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟.
پاسخ این سؤال با ذکر یک نکته روشن مى شود و آن این که در زندگى بشرحقایقى وجود دارد که اسـاس زنـدگـى او را تشکیل مى دهد و نباید فداى خورد وخواب و لذائذ متنوع گردد زمانهایى پـیـش مـى آیـد که توجه به این امور انسان را ازهدف اصلى , از ایمان و پاکى و تقوى , از آزادگى و حریت باز مى دارد, در اینجاست که باید به همه آنها پشت پا بزند.
تنوع طلبى در حقیقت دام بزرگى است از سوى استعمارگران دیروز و امروزکه با استفاده از آن , افـراد آزاده را چـنان اسیر انواع غذاها و لباسها و مرکبها و مسکنهامى کنند که خویشتن خویش را بکلى به دست فراموشى بسپارند و حلقه اسارت آنهارا بر گردن نهند.
(آیه 62) ـ.
قانون کلى نجات !.

در تـعـقـیب بحثهاى مربوط به بنى اسرائیل در اینجا قرآن به یک اصل کلى وعمومى , اشاره کرده مـى گـویـد: آنچه ارزش دارد واقعیت و حقیقت است , نه تظاهر وظاهرسازى , در پیشگاه خداوند بـزرگ ایـمـان خـالـص و عـمـل صالح پذیرفته مى شود((کسانى که (به پیامبراسلام (ص )) ایمان آورده انـد و هـمچنین یهودیان و نصارى وصابئان (پیروان یحیى یا نوح یا ابراهیم ) آنها که ایمان به خـدا و روز قـیامت آورند وعمل صالح انجام دهند پاداش آنها نزد پروردگارشان ثابت است )) (ان الذین آمنواوالذین هادوا والنصارى والصابئین من آمن باللّه والیوم الا خر وعمل صالحا فلهم اجرهم عندربهم ) ((13)) .
و بنابراین ((نه ترسى از آینده دارند و نه غمى از گذشته )) (ولاخوف علیهم ولاهم یحزنون ).
یک سؤال مهم .

بعضى از بهانه جویان آیه فوق را دستاویزى براى افکار نادرستى از قبیل صلح کلى و این که پیروان هر مذهبى باید به مذهب خود عمل کنند قرار داده اند, آنهامى گویند بنابراین آیه لازم نیست یهود و نـصـارى و پـیـروان ادیـان دیگر اسلام را پذیراشوند, همین قدر که به خدا و آخرت ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهندکافى است .
پـاسخ : به خوبى مى دانیم که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر مى کنند, قرآن درآیه 85 سوره آل عمران مـى گـویـد: ومـن یـبتغ غیر الا سلام دینا فلن یقبل منه : ((هر کس دینى غیر از اسلام براى خود انتخاب کند پذیرفته نخواهد شد)).
بـه عـلاوه آیـات قرآن پر است از دعوت یهود و نصارى و پیروان سایر ادیان به سوى این آیین جدید اگر تفسیر فوق صحیح باشد با بخش عظیمى از آیات قرآن تضاد صریح دارد, بنابراین باید به دنبال معنى واقعى آیه رفت .
در اینجا دو تفسیر از همه روشنتر و مناسبتر بنظر مى رسد.
1ـ اگـر یـهـود و نصارى و مانند آنها به محتواى کتب خود عمل کنند مسلما به پیامبراسلام (ص ) ایـمـان مى آورند چرا که بشارت ظهور او با ذکر صفات و علایم مختلف در این کتب آسمانى آمده است .
2ـ این آیه ناظر به سؤالى است که براى بسیارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده , آنها در فکر بودند که اگر راه حق و نجات تنها اسلام است , پس تکلیف نیاکان و پدران ما چه مى شود؟, آیا آنها به خاطر عدم درک زمان پیامبر اسلام و ایمان نیاوردن به او مجازات خواهند شد؟.
در ایـنـجـا آیه فوق نازل گردید و اعلام داشت هر کسى که در عصر خود به پیامبر بر حق و کتاب آسـمـانـى زمـان خـویش ایمان آورده و عمل صالح کرده است اهل نجات است , و جاى هیچ گونه نگرانى نیست .
بـنـابـرایـن یهودیان مؤمن و صالح العمل قبل از ظهور مسیح , اهل نجاتند,همان گونه مسیحیان مؤمن قبل از ظهور پیامبراسلام .
این معنى از شان نزولى که براى آیه فوق ذکر شده نیز استفاده مى شود.
شرح این شان نزول را در ((تفسیرنمونه )) جلد اول ذیل همین آیه مطالعه کنید.
(آیه 63) ـ.
آیات خدا را با قوت بگیرید!.

در این آیه مساله پیمان گرفتن از بنى اسرائیل , براى عمل به محتویات تورات و سپس تخلف آنها از ایـن پـیـمـان اشـاره شـده اسـت , نخست مى گوید: ((به خاطربیاورید زمانى را که از شما پیمان گرفتیم )) (واذ اخذنا میثاقکم ).
((و طور را بالاى سر شما قرار دادیم )) (ورفعنا فوقکم الطور).
((و گفتیم آنچه را از آیات الهى به شما داده ایم با قدرت و قوت بگیرید)) (خذوام آتیناکم بقوة ).
((و آنـچـه را در آن اسـت دقـیـقـا به خاطر داشته باشید (و به آن عمل کنید) تاپرهیزکار شوید)) (واذکرا ما فیه لعلکم تتقون ).
(آیـه 64)ـ ولـى شـمـا پیمان خود را به دست فراموشى سپردید ((و بعد از این ماجرا, روى گردان شدید)) (ثم تولیتم من بعد ذلک ).
((و اگـر فـضـل و رحـمت خدا بر شما نبود, از زیانکاران بودید)) (فلولا فضل اللّه علیکم ورحمـته لکنتم من الخاسرین ).
1.
چگونه کوه بالاى سر بنى اسرائیل قرار گرفت ؟.

مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى از قول ((ابن زید)) چنین نقل مى کند:هنگامى که موسى (ع ) از کـوه طـور بـازگشت و تورات را با خود آورد, به قوم خویش اعلام کرد کتاب آسمانى آورده ام که حـاوى دستورات دینى و حلال و حرام است ,دستوراتى که خداوند برنامه کار شما قرار داده , آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید.
یهود به بهانه این که تکالیف مشکلى براى آنان آورده , بناى نافرمانى وسرکشى گذاشتند, خدا هم فرشتگان را مامور کرد, تا قطعه عظیمى از کوه طور رابالاى سر آنها قرار دهند.
در ایـن هـنـگـام مـوسـى (ع ) اعلام کرد چنانچه پیمان ببندید و به دستورات خداعمل کنید و از سرکشى و تمرد توبه نمایید این عذاب و کیفر از شما بر طرف مى شود و گرنه همه هلاک خواهید شد.
آنها تسلیم شدند و تورات را پذیرا گشتند و براى خدا سجده نمودند, درحالى که هر لحظه انتظار سقوط کوه را بر سر خود مى کشیدند, ولى به برکت توبه سرانجام این عذاب الهى از آنها دفع شد)).
اما در چگونگى قرار گرفتن کوه بالاى سر بنى اسرائیل : این احتمال وجوددارد که قطعه عظیمى از کوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شدید از جا کنده شد, و از بالاى سر آنها گذشت بطورى که چند لحظه , آن را بر فراز سر خود دیدند وتصور کردند که بر آنها فرو خواهد افتاد.
2ـ.
پیمان اجبارى چه سودى دارد؟.

در پـاسـخ ایـن سـؤال مـى تـوان گفت : هیچ مانعى ندارد که افراد متمرد و سرکش را با تهدید به مـجـازات در بـرابـر حق تسلیم کنند, این تهدید و فشار که جنبه موقتى دارد, غرور آنها را در هم مـى شکند و آنها را وادار به اندیشه و تفکر صحیح مى کند ودر ادامه راه با اراده و اختیار به وظایف خویش عمل مى کند.
و به هر حال , این پیمان , بیشتر مربوط به جنبه هاى عملى آن بوده است وگرنه اعتقاد را نمى توان با اکراه تغییر داد.
(آیه 65) ـ.
عصیانگران روز شنبه !.

این آیه به روح عصیانگرى و نافرمانى حاکم بر یهود و علاقه شدید آنها به امور مادى اشاره مى کند, نـخـسـت مـى گوید: ((قطعا حال کسانى را که از میان شما درروز شنبه نافرمانى و گناه کردند دانستید)) (ولقد علمتم الذین اعتدوا منکم فى السبت ).
و نـیـز دانـسـتید که ((ما به آنها گفتیم : به صورت بوزینه گان طرد شده اى درآیید وآنها چنین شدند)) (فقلنا لهم کونوا قردة خاسئین ).
(آیـه 66)ـ ((ما این امر را کیفر و عبرتى براى مردم آن زمان و زمانهاى بعد قراردادیم )) (فجعلناها نکالا لما بین یدیها وما خلفها).
((و همچنین پند و اندرزى براى پرهیزکاران )) (وموعظة للمتقین ).
شرح این ماجرا ذیل آیات (163 تا 166) سوره اعراف خواهد آمد و خلاصه آن چنین است : ((خداوند بـه یـهـود دسـتـور داده بـود, روز ((شـنـبـه )) را تعطیل کنند,گروهى از آنان که در کنار دریا مـى زیـسـتند به عنوان آزمایش دستور یافتند از دریا درآن روز ماهى نگیرند, ولى از قضا روزهاى شـنبه که مى شد, ماهیان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى شدند, آنها به فکر حیله گرى افتادند و با یـکـنـوع کلاه شرعى روز شنبه ازآب ماهى گرفتند, خداوند آنان را به جرم این نافرمانى مجازات کرد و چهره شان را ازصورت انسان به حیوان دگرگون ساخت ))!.
(آیه 67) ـ.
ماجراى گاو بنى اسرائیل !.

از ایـن آیـه بـه بعد بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پیرامون بنى اسرائیل خوانده ایم که همه بطور فشرده و خلاصه بود, ماجرایى به صورت مشروح آمده .
مـاجـرا (آن گـونـه کـه از قـرآن و تـفـاسیر بر مى آید) چنین بود که یکنفر ازبنى اسرائیل به طرز مرموزى کشته مى شود, درحالى که قاتل به هیچ وجه معلوم نیست .
در مـیـان قـبـایـل و اسـباط بنى اسرائیل نزاع درگیر مى شود, داورى را براى فصل خصومت نزد موسى (ع ) مى برند و حل مشکل را از او خواستار مى شوند موسى (ع )با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجازآمیزى به حل این مشکل چنانکه درتفسیر آیات مى خوانید مى پردازد.
نـخـسـت مى گوید: ((به خاطر بیاورید هنگامى را که موسى به قوم خود گفت باید گاوى را سر ببرید)) (واذ قال موسى لقومه ان اللّه یامرکم ان تذبحوا بقرة ).
آنـهـا از روى تـعجب ((گفتند: آیا ما را به مسخره گرفته اى ))؟! (قالوآ اتتخذناهزوا) ((موسى در پاسخ آنان گفت : به خدا پناه مى برم که از جاهلان باشم )) (قال اعوذ باللّه ان اکون من الجاهلین ).
یـعـنـى اسـتـهزا نمودن و مسخره کردن , کار افراد نادان و جاهل است , و پیامبرخدا هرگز چنین نیست .
(آیـه 68)ـ پـس از آن که آنها اطمینان پیدا کردند استهزایى در کار نیست و مساله جدى مى باشد ((گفتند: اکنون که چنین است از پروردگارت بخواه براى ما مشخص کند که این چگونه گاوى باید باشد))؟! (قالواادع لنا ربک یبین لنا ماهى ).
بـه هـر حال , موسى در پاسخ آنها ((گفت : خداوند مى فرماید باید ماده گاوى باشد که نه پیر و از کـار افتاده و نه بکر و جوان بلکه میان این دو باشد)) (قال انه یقول انها بقرة لا فارض ولا بکر عوان بین ذلک ).
و براى این که آنها بیش از این مساله را کش ندهند, و با بهانه تراشى فرمان خدا را به تاخیر نیندازند در پـایـان سـخـن خود اضافه کرد: ((آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید)) (فافعلوا ما تؤمرون ).
(آیه 69)ـ ولى باز آنها دست از پرگویى و لجاجت برنداشتند و ((گفتند: ازپروردگارت بخواه که براى ما روشن کند که رنگ آن باید چگونه باشد))؟! (قالواادع لنا ربک یبین لنا ما لونها).
مـوسـى (ع ) در پـاسـخ ((گـفـت : خـدا مـى فـرماید: گاو ماده اى باشد زرد یکدست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد)) (قال انه یقول انها بقرة صفرآ فاقـع لونها تسر الناظرین ).
عـجـب ایـن اسـت کـه باز هم به این مقدار اکتفا نکردند و هر بار با بهانه جویى کارخود را مشکلتر ساخته , و دایره وجود چنان گاوى را تنگتر نمودند.
(آیه 70)ـ باز ((گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما روشن کند این چگونه گاوى باید باشد))؟ از نظر نوع کار کردن (قالوا ادع لنا ربک یبین لنا ماهى ).
((چرا که این گاو براى ما مبهم شده )) (ان البقر تشابه علینا).
((و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد))! (وانا ان شاللّه لمهتدون ).
(آیـه 71)ـ مـجـددا ((موسى گفت : خدا مى فرماید: گاوى باشد که براى شخم زدن , رام نشده , و براى زراعت آبکشى نکند)) (قال انه یقول انها بقرة لاذلـول تثیر الا رض ولا تسقى الحرث ).
((و از هر عیبى برکنار باشد)) (مسلمة ).
و حتى ((هیچ گونه رنگ دیگرى در آن نباشد)) (لاشیة فیها).
در ایـنـجـا کـه گـویـا سؤال دیگرى براى مطرح کردن نداشتند ((گفتند: حالا حق مطلب را ادا کردى ))! (قالوا الا ن جئت بالحق ).
سـپـس گـاو را با هر زحمتى بود به دست آوردند ((و آن را سر بریدند, ولى مایل نبودند این کار را انجام دهند))! (فذبحوها وما کادوا یفعلون ).
(آیه 72)ـ قرآن بعد از ذکر ریزه کاریهاى این ماجرا, باز آن را بصورت خلاصه و کلى در این آیه و آیه بعد چنین مطرح مى کند: ((به خاطر بیاورید هنگامى که انسانى را کشتید, سپس درباره قاتل آن به نـزاع پـرداخـتـیـد و خـداوند (با دستورى که در آیات بالا آمد) آنچه را مخفى داشته بودید آشکار ساخت )) (واذ قتلتم نفسا فاداراتم فیهاواللّه مخرج ما کنتم تکتمون ).
(آیـه 73)ـ ((سپس گفتیم قسمتى از گاو را به مقتول بزنید)) تا زنده شود و قاتل خود را معرفى کند (فقلنا اضربوه ببعضها).
((آرى ! خدا این گونه مردگان را زنده مى کند)) (کذلک یحیى اللّه الموتى ).
((و این گونه آیات خود را به شما نشان مى دهد تا تعقل کنید)) (ویریکم آیاته لعلکم تعقلون ).
(آیـه 74)ـ در ایـن آیـه بـه مـساله قساوت و سنگدلى بنى اسرائیل پرداخته مى گوید: ((بعد از این ماجراها و دیدن این گونه آیات و معجزات و عدم تسلیم دربرابر آنها دلهاى شما سخت شد همچون سنگ یا سختتر)) (ثم قست قلوبکم من بعدذلک فهى کالحجارة او اشد قسوة ).
چـرا کـه ((پـاره اى از سنگها مى شکافد و از آن نهرها جارى مى شود)) (وان من الحجارة لما یتفجر منه الا نـهار).
یا لااقل ((بعضى از آنها شکاف مى خورد و قطرات آب از آن تراوش مى نماید))(وان منها لما یشقق فیخرج منه الم).
و گاه ((پاره اى از آنها (از فراز کوه ) از خوف خدا فرو مى افتد)) (وان منها لمایهبط من خشیة اللّه ).
امـا دلـهـاى شـمـا از این سنگها نیز سخت تر است , نه چشمه عواطف و علمى ازآن مى جوشد و نه قطرات محبتى ازآن تراوش مى کند,و نه هرگز ازخوف خدا مى طپد.
و در آخـریـن جـمله مى فرماید: ((خداوند از آنچه انجام مى دهید غافل نیست ))(ومااللّه بغافل عما تعملون ).
و ایـن تـهـدیـدى اسـت سربسته براى این جمعیت بنى اسرائیل و تمام کسانى که خط آنها را ادامه مى دهند.
نکات آموزنده این داستان ـ.

این داستان عجیب , علاوه بر این که دلیل بر قدرت بى پایان پروردگار بر همه چیز است , دلیلى بر مساله معاد نیز مى باشد.
از ایـن گـذشـتـه این داستان به ما درس مى دهد که سختگیر نباشیم تا خدا بر ماسخت نگیرد به علاوه انتخاب گاو براى کشتن شاید براى این بوده که بقایاى فکرگوساله پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بیرون براند.
(آیه 75) ـ.
انتظار بیجا !.

در ایـن آیـه قـرآن , مـاجـراى بـنـى اسـرائیـل را رهـا کـرده , روى سـخن را به مسلمانان نموده و نـتـیجه گیرى آموزنده اى مى کند, مى گوید: ((شما چگونه انتظار دارید که این قوم به دستورات آیـین شما ایمان بیاورند, با این که گروهى از آنان سخنان خدا رامى شنیدند و پس از فهم و درک آن را تـحریف مى کردند, در حالى که علم و اطلاع داشتند))؟! (افتطمعون ان یؤمنوا لکم وقد کان فریق منهم یسمعون کلام اللّه ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه وهم یعلمون ).
آیه 76ـ شان نزول : در نزول این آیه و آیه بعد از امام باقر(ع ) چنین نقل کرده اند: ((گروهى از یهود کـه دشـمنى با حق نداشتند هنگامى که مسلمانان را ملاقات مى کردند از آنچه در تورات پیرامون صفات پیامبراسلام (ص ) آمده بود به آنها خبرمى دادند, بزرگان یهود از این امر آگاه شدند و آنها را از ایـن کـار نهى کردند, و گفتندشما صفات محمد(ص ) را که در تورات آمده براى آنها بازگو نکنید تا در پیشگاه خدادلیلى بر ضد شما نداشته باشند, این دو آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت )) .
تـفسیر: این آیه پرده از روى حقیقت تلخ دیگرى پیرامون قوم یهود, این جمعیت حیله گر و منافق بـر مـى دارد و مـى گـویـد: ((پـاکـدلان آنها هنگامى که مؤمنان راملاقات مى کنند اظهار ایمان مـى نـمایند)) و صفات پیامبر را که در کتبشان آمده است خبر مى دهند (واذا لقوا الذین آمنوا قالوآ آمنا).
((اما در پنهانى و خلوت , جمعى از آنها مى گویند: ((چرا مطالبى را که خداونددر تورات براى شما بـیـان کـرده بـه مـسلمانان مى گویید))؟ (واذا خلا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح اللّه علیکم ).
((تا در قیامت در پیشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال کنند, آیانمى فهمید))؟ (لیحجوکم به عند ربکم افلا تعقلون ).
از این آیه به خوبى استفاده مى شود که ایمان این گروه منافق در باره خدا آن قدر ضعیف بود که او را هـمـچـون انسانهاى عادى مى پنداشتند و تصور مى کردند اگرحقیقتى را از مسلمانان کتمان کنند از خدا نیز مکتوم خواهد ماند!.
(آیـه 77)ـ در ایـن آیـه بـا صـراحـت مـى گـویـد: ((آیـا اینها نمى دانند که خداوند ازاسرار درون وبرونشان آگاه است )) (اولا یعلمون ان اللّه یعلم ما یسرون وما یعلنون ).
آیه 78 و 79ـ شان نزول : جمعى از دانشمندان یهود اوصافى را که براى پیامبراسلام (ص ) در تورات آمـده بود تغییر دادند و این تغییر به خاطر حفظ موقعیت خود و منافعى بود که همه سال از ناحیه عوام به آنها مى رسید.
هـنـگامى که پیامبراسلام (ص ) مبعوث شد, و اوصاف او را با آنچه در تورات آمده بود مطابق دیدند تـرسـیـدنـد کـه درصـورت روشـن شـدن ایـن واقـعـیـت مـنـافـع آنها درخطر قرار گیرد, لذا بجاى اوصاف واقعى مذکور درتورات ,صفاتى بر ضد آن نوشتند.
عـوام یـهـود کـه تا آن زمان کم و بیش صفات واقعى اورا شنیده بودند,از علماى خود مى پرسیدند: آیـااین همان پیامبر موعود نیست که بشارت ظهور اورا مى دادید؟آنها آیات تحریف شده تورات را بر آنها مى خواندند تا به این وسیله قانع شوند.
تفسیر:.
نقشه هاى یهود براى استثمار عوام !.

                    
در تعقیب آیات گذشته پیرامون خلافکاریهاى یهود, آیات موردبحث ,جمعیت آنها را به دو گروه مشخص تقسیم مى کند, ((عوام )) و ((دانشمندان حیله گر))مى گوید: ((گروهى از آنها افرادى هستند که از دانش بهره اى ندارند, و از کتاب خداجز یک مشت خیالات و آرزوها نمى دانند, و تنها به پندارهایشان دل بسته اند))(ومنهم امیون لایعلمون الکتاب الا امانى وان هم الا یظنون ).
(آیـه 79)ـ دسـتـه اى دیـگـر از دانشمندان آنها بودند که حقایق را به سود خودتحریف مى کردند چنانکه قرآن مى گوید: ((واى بر آنها که مطالب خود را به دست خود مى نویسند, و بعد مى گویند اینها از سوى خداست )) (فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عنداللّه ).
((وهـدفشان این است که با این کار, بهاى کمى به دست آورند)) (لیشتروا به ثمناقلیلا ) ((واى بر آنـها از آنچه با دست خود مى نویسند)) (فویل لهم مما کتبت ایدیهم ) ((وواى بر آنها از آنچه با این خیانتها به دست مى آورند)) (و ویل لهم مما یکسبون ).
از جمله هاى اخیر این آیه بخوبى استفاده مى شود که آنها هم وسیله نامقدسى داشتند, و هم نتیجه نادرستى مى گرفتند.
(آیه 80) ـ.
بلندپروازى و ادعاهاى توخالى !.

قـرآن در ایـنـجـا به یکى از گفته هاى بى اساس یهود که آنان را به خود مغرورساخته و سرچشمه قـسـمـتى از انحرافات آنها شده بود اشاره کرده و به آن پاسخ ‌مى گوید, نخست مى فرماید: ((آنها گـفـتـنـد: هرگز آتش دوزخ , جز چند روزى به مانخواهد رسید)) (وقالوا لن تمسنا النار الا ایاما معدودة ).
((بگو آیا پیمانى نزد خدا بسته اید که هرگز خداوند از پیمانش تخلف نخواهدکرد یا این که چیزى را بـه خـدا نـسـبـت مى دهید که نمى دانید))؟! (قل اتخذتم عنداللّه عهدا فلن یخلف اللّه عهده ام تقولون على اللّه ما لا تعلمون ).
اعـتـقاد به برترى نژادى ملت یهود, و این که آنها تافته اى جدا بافته اند, وگنهکارانشان فقط چند روزى کیفر و مجازات مى بینند سپس بهشت الهى براى ابددر اختیار آنان است این امتیازطلبى با هـیـچ منطقى سازگار نیست به هر حال آیه فوق , این پندار غلط را ابطال مى کند و مى گوید این گفتار شما از دو حال خارج نیست : یا باید عهد و پیمان خاصى از خدا در این زمینه گرفته باشید ـکه نگرفته ایدـو یا دروغ و تهمت به خدا مى بندید!.
(آیه 81)ـ در این آیه یک قانون کلى و عمومى را که از هر نظر منطقى است بیان مى کند مى گوید: ((آرى ! کسانى که تحصیل گناه کنند و آثار گناه سراسروجودشان را بپوشاند آنها اهل دوزخند, و هـمـیشه در آن خواهند بود)) (بلى من کسب سیئة واحاطت به خطیئته فاولئک اصحاب النارهم فیها خالدون ).
مـفـهـوم احـاطه گناه این است که انسان آن قدر در گناه فرو رود که زندانى براى خود بسازد, زندانى که منافذ آن بسته باشد.
(آیـه 82)ـ و اما در مورد مؤمنان پرهیزگار, نیز یک قانون کلى و همگانى وجود دارد چنانکه قرآن مـى گوید: ((کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند آنها اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود)) (والذین آمنوا وعملواالصالحات اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون ).
نژادپرستى یهودـ.

از این آیات استفاده مى شود که روح تبعیض نژادى یهود که امروز نیز در دنیاسرچشمه بدبختیهاى فـراوان شـده , از آن زمـان در یـهـود بـوده اسـت , و امتیازات موهومى براى نژاد بنى اسرائیل قائل بـوده اند, و متاسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحیه بر آنها حاکم است , و در واقع منشا پیدایش کشور غاصب اسرائیل نیز همین روح نژادپرستى است .
(آیه 83) ـ.
پیمان شکنان !.

در آیـات گذشته نامى از پیمان بنى اسرائیل به میان آمد در اینجا, قرآن مجیدیهود را شدیدا مورد سـرزنش قرار مى دهد که چرا این پیمانها را شکستند؟ و آنها رادر برابر این نقض پیمان به رسوایى در این جهان و کیفر شدید در آن جهان تهدیدمى کند.
در پـیـمان بنى اسرائیل این مطالب آمده است : 1ـ توحید و پرستش خداوندیگانه , چنانکه نخستین جـمـلـه آیـه مـى گـویـد: ((بـه یـاد آوریـد زمـانـى را کـه از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم جز اللّه (خـداونـدیـگانه ) را پرستش نکنید)) و در برابر هیچ بتى سر تعظیم فرود نیاورید (واذ اخذنا میثاق بنى اسرآئیل لا تعبدون الا اللّه ).
2ـ ((و نسبت به پدر و مادر نیکى کنید)) (وبالوالدین احسانا).
3ـ ((نـسـبـت بـه خـویـشـاوندان و یتیمان و مستمندان نیز به نیکى رفتار نمایید))(وذى القربى والیتامى والمساکین ).
4ـ ((و با سخنان نیکو با مردم سخن گویید)) (وقولوا للناس حسنا).
5ـ ((نماز را برپا دارید)) و در همه حال به خدا توجه داشته باشید (واقیمواالصلوة ).
6ـ ((در اداى زکات و حق محرومان , کوتاهى روا مدارید)) (وآتوا الزکوة ).
((امـا شـمـا جز گروه اندکى سرپیچى کردید, و از وفاى به پیمان خود,روى گردان شدید)) (ثم تولیتم الا قلیلا منکم وانـتم معرضون ).
(آیـه 84)ـ هـفـت : و به یاد آرید ((هنگامى که از شما پیمان گرفتیم خون یکدیگر را نریزید)) (واذ اخذنا میثاقکم لا تسفکون دمائکم ).
8ـ ((یکدیگر را از خانه ها و کاشانه هاى خود بیرون نکنید)) (ولا تخرجون انـفسکم من دیارکم ).
9ـ چـنانچه کسى در ضمن جنگ از شما اسیر شد, همه براى آزادى او کمک کنید, فدیه دهید و او را آزاد سـازیـد (این ماده از پیمان از جمله افتؤمنون ببعض الکتاب وتکفرون ببعض که بعدا خواهد آمد استفاده مى شود).
((شما به همه این مواد اقرار کردید و بر این پیمان گواه بودید)) (ثم اقررتم وانـتم تشهدون ).
(آیـه 85)ـ ولـى شـمـا بسیارى از مواد این میثاق الهى را زیر پا گذاشتید ((شماهمانها بودید که یـکـدیگر را به قتل مى رساندید و جمعى از خود را از سرزمینشان آواره مى کردید)) (ثم انـتم هؤلا تقتلون انـفسکم وتخرجون فریقا منکم من دیارهم ).
((و در انـجـام ایـن گناه و تجاوز به یکدیگر کمک مى کنید)) (تظاهرون علیهم بالا ثم والعدوان ) اینها همه بر ضد پیمانى بود که با خدا بسته بودید.
((ولى در این میان هنگامى که بعضى از آنها به صورت اسیران نزد شما بیایندفدیه مى دهید و آنها را آزاد مى سازید)) (وان یاتوکم اسارى تفادوهم ).
در حـالى که بیرون ساختن آنها از خانه و کاشانه شان از آغاز بر شما حرام بود))(وهو محرم علیکم اخراجهم ).
و عـجـب ایـن کـه شـمـا در دادن فـدا و آزاد ساختن اسیران به حکم تورات وپیمان الهى استناد مى کنید ((آیا به بعضى از دستورات کتاب الهى ایمان مى آورید ونسبت به بعضى کافر مى شوید))؟! (افتؤمنون ببعض الکتاب وتکفرون ببعض ).
((جـزاى کـسـى از شـما که چنین تبعیضى را در مورد احکام الهى روا دارد چیزى جز رسوایى در زندگى این دنیا نخواهد بود)) (فما جزآ من یفعل ذلک منکم الا خزى فى الحیوة الدنیا).
((و در روز رستاخیز به اشد عذاب باز مى گردند)) (ویوم القیمة یردون الى اشدالعذاب ).
((و خداوند از اعمال شما غافل نیست )) (ومااللّه بغافل عما تعملون ).
و همه آن را دقیقا احصا کرده و بر طبق آن شما را در دادگاه عدل خودمحاکمه مى کند.
(آیـه 86)ـ ایـن آیه در حقیقت انگیزه اصلى این اعمال ضد و نقیض را بیان کرده مى گوید: ((آنها کسانى هستند که زندگى دنیا را به قیمت از دست دادن آخرت خریدارى کردند)) (اولئک الذین اشتروالحیوة الدنیا بالا خرة ).
و به همین دلیل ((عذاب آنها تخفیف داده نمى شود و کسى آنها را یارى نخواهد کرد)) (فلا یخفف عنهم العذاب ولاهم ینصرون ).
(آیه 87) ـ.
دلهایى که در غلاف است !.

بـاز روى سخن در این آیه و آیه بعد به بنى اسرائیل است , هر چند مفاهیم ومعیارهاى آن عمومیت دارد و همگان را در بر مى گیرد.
نخست مى گوید ((ما به موسى کتاب آسمانى (تورات ) دادیم )) (ولقد آتیناموسى الکتاب ).
((و بـعـد از او پیامبرانى پشت سر یکدیگر فرستادیم )) (وقفینا من بعده بالرسل )پیامبرانى همچون داود و سلیمان و یوشع و زکریا و یحیى و.
((و بـه عـیـسـى بـن مریم دلایل روشن دادیم , و او را به وسیله روح القدس تاییدنمودیم )) (وآتینا عیسى بن مریم البینات وایدناه بروح القدس ).
((ولـى آیـا این پیامبران بزرگ با این برنامه هاى سازنده , هر کدام مطلبى برخلاف هواى نفس شما آورد, در بـرابـر او اسـتـکـبار نمودید و زیر بار فرمانش نرفتید))؟!(افکلما جکم رسول بما لاتهوى انـفسکم استکبرتم ).
ایـن حـاکـمـیت هوى و هوس بر شما آن چنان شدید بود که : ((گروهى از آنها راتکذیب کردید و گروهى را به قتل رساندید)) (ففریقا کذبتم وفریقا تقتلون ).
اگـر تکذیب شما مؤثر مى افتاد و منظورتان عملى مى شد شاید به همان اکتفامى کردید و اگر نه دست به خون پیامبران الهى آغشته مى ساختید!.
روح القدس چیست ؟.

مفسران در باره روح القدس , تفسیرهاى گوناگونى دارند:
1ـ برخى گفته اند منظور جبرئیل است , بنابراین معنى آیه فوق چنین خواهدبود ((خداوند عیسى را به وسیله جبرئیل کمک و تایید کرد)).
امـا جـبرئیل را روح القدس مى گویند به خاطر این که جنبه روحانیت درفرشتگان مساله روشنى اسـت و اطـلاق کلمه ((روح )) بر آنها کاملا صحیح است , واضافه کردن آن به ((القدس )) اشاره به پاکى و قداست فوق العاده این فرشته است .
2ـ بـعضى دیگر معتقدند ((روح القدس )) همان نیروى غیبى است که عیسى (ع )را تایید مى کرد, و با همان نیروى مرموز الهى مردگان را به فرمان خدا زنده مى نمود.
(آیه 88)ـ این آیه مى گوید: ((آنها در برابر دعوت انبیا ـیا دعوت توـ ازروى استهزا گفتند: دلهاى ما در غلاف است )) و ما از این سخنان چیزى درک نمى کنیم (وقالوا قلوبنا غلف ).
آرى ! هـمـیـن طـور اسـت , ((خداوند آنها را به خاطر کفرشان لعنت کرده و ازرحمت خویش دور سـاخـتـه اسـت (بـه همین دلیل چیزى درک نمى کنند) و کمترایمان مى آورند)) (بل لعنهم اللّه بکفرهم فقلیلا ما یؤمنون ).
آیه فوق بیانگر این واقعیت است که انسان بر اثر پیروى از هوسهاى سرکش آن چنان از درگاه خدا رانده مى شود و بر قلب او پرده ها مى افتد که حقیقت کمتر به آن راه مى یابد.
دلهاى بى خبر و مستور!.

یهود در مدینه در برابر تبلیغات رسول اکرم (ص ) ایستادگى به خرج مى دادند,و از پذیرفتن دعوت او امـتـنـاع مـى ورزیـدنـد, هر زمانى بهانه اى براى شانه خالى کردن از زیر بار دعوت پیامبر(ص ) مى تراشیدند که در آیه فوق به یکى از سخنان آنها اشاره شده است .
آنها مى گفتند دلهاى ما در حجاب و غلاف است و آنچه بر ما مى خوانى مانمى فهمیم !.
مسلما آنها این گفته را از روى استهزا و سخریه مى گفتند, اما قرآن مى فرماید: مطلب همان است که آنها مى گویند, زیرا به واسطه کفر و نفاق دلهاى آنهادر حجابهایى از ظلمت و گناه و کفر قرار گرفته و خداوند آنها را از رحمت خود دورداشته است , و به همین دلیل بسیار کم ایمان مى آورند.
آیـه 89 و 90ـ شـان نـزول : از امـام صادق (ع ) ذیل این دو آیه چنین نقل شده که : یهود در کتابهاى خـویـش دیـده بودند هجرتگاه پیامبراسلام بین کوه ((عیر)) و کوه ((احد)) (دو کوه در دو طرف مـدیـنـه ) خـواهـد بـود, یهود از سرزمین خویش بیرون آمدند و در جستجوى سرزمین مهاجرت رسـول اکـرم (ص ) پـرداخـتند, در این میان به کوهى به نام ((حداد)) رسیدند, گفتند: ((حداد)) هـمـان ((احـد)) اسـت در همانجا متفرق شدند و هر گروهى در جایى مسکن گزیدند بعضى در سرزمین ((تیما)) و بعضى دیگردر ((فدک )) و عده اى در ((خیبر)).
آنان که در ((تیما)) بودند میل دیدار برادران خویش نمودند, در این اثنا عربى عبور مى کرد مرکبى را از او کرایه کردند, وى گفت من شما را از میان کوه ((عیر)) و((احد)) خواهم برد, به او گفتند: هنگامى که بین این دو کوه رسیدى مارا آگاه نما.
مرد عرب هنگامى که به سرزمین مدینه رسید اعلام کرد که اینجا همان سرزمین است که بین دو کـوه عـیـر و احد قرار گرفته است , سپس اشاره کرد و گفت این عیر است و آن هم احد, یهود از مـرکـب پـیـاده شـدنـد و گفتند: ما به مقصودرسیدیم دیگر احتیاج به مرکب تو نیست , و هر جا مى خواهى برو.
آنـهـا در سـرزمین مدینه ماندند و اموال فراوانى کسب نمودند این خبر به سلطانى به نام ((تبع )) رسـید با آنها جنگید, یهود در قلعه هاى خویش متحصن شدند,وى آنها را محاصره کرد و سپس به آنها امان داد, آنها به نزد سلطان آمدند تبع گفت :من این سرزمین را پسندیده ام و در این سرزمین خواهم ماند, در پاسخ وى گفتند:این چنین نخواهد شد, زیرا این سرزمین هجرتگاه پیامبرى است که جز او کسى نمى تواند به عنوان ریاست در این سرزمین بماند.
تبع گفت : بنابراین , من از خاندان خویش کسانى را در اینجا قرار خواهم دادتا آن زمانى که پیامبر موعود بیاید وى را یارى نمایند, لذا او دو قبیله معروف اوس وخزرج را در آن مکان ساکن نمود.
ایـن دو قبیله هنگامى که جمعیت فراوانى پیدا کردند به اموال یهود تجاوزنمودند, یهودیان به آنها مى گفتند هنگامى که محمد(ص ) مبعوث گردد شما را ازسرزمین ما بیرون خواهد کرد!.
هنگامى که محمد(ص ) مبعوث شد, اوس و خزرج که به نام انصار معروف شدند به او ایمان آوردند و یهود وى را انکار نمودند این است معنى آیه ((وکانوا من قبل یستفتحون على الذین کفروا)).
تـفـسـیـر: خـود مـبـلـغ بـوده خـود کـافر شدند! یهود با عشق و علاقه مخصوصى براى ایمان به رسـولـخـدا(ص ) در سرزمین مدینه سکنى گزیده بودند و با بى صبرى درانتظار ظهورش بودند ((ولى هنگامى که از طرف خداوند کتابى (قرآن ) به آنها رسیدکه موافق نشانه هایى بود که یهود با خود داشتند با این که پیش از این جریان خود رابه ظهور این پیامبر(ص ) نوید مى دادند و با ظهور ایـن پـیامبر(ص ) امید فتح بردشمنان داشتند آرى ! هنگامى که این کتاب و پیامبرى را که از قبل شـنـاخـتـه بودند,نزدشان آمد نسبت به او کافر شدند)) (ولما جئهم کتاب من عنداللّه مصدق لما معهم وکانوا من قبل یستفتحون على الذین کفروا فلما جاهم ما عرفوا کفروا به ).
((لعنت خداوند بر کافران باد)) (فلعنة اللّه على الکافرین ).
آرى ! گـاه انـسـان عـاشقانه به دنبال حقیقتى مى دود, ولى هنگامى که به آن رسیدو آن را مخالف منافع شخصى خود دید بر اثر هوى پرستى به آن پشت پا مى زند.
(آیـه 90)ـ امـا در حقیقت یهود معامله زیان آورى انجام داده اند, لذا قرآن مى گوید: ((آنها دربرابر چه بهاى بدى خودرافروختند))؟ (بئس مااشتروا به انـفسهم ).
((آنـها به آنچه خداوند نازل کرده بود به خاطر حسد کافر شدند, و معترض بودند چرا خداوند آیات خـود را بر هر کس از بندگان خود بخواهد به فضل خویش نازل مى کند)) (ان یکفروا بم انـزل اللّه بغیا ان ینزل اللّه من فضله على من یش من عباده ).
و در پایان آیه مى گوید: ((لذا شعله هاى خشم خداوند یکى پس از دیگرى آنها را فرو گرفت و براى کافران مجازات خوارکننده اى است )) (فبؤا بغضب على غضب وللکافرین عذاب مهین ).
(آیه 91) ـ.
تعصبهاى نژادى یهود!.

در تفسیر آیات گذشته خواندیم که یهود به خاطر این که این پیامبر ازبنى اسرائیل نیست , و منافع شخصى آنها را به خطر مى اندازد از اطاعت و ایمان به او سر باز زدند.
در تـعقیب آن در این آیه به جنبه تعصبات نژادى یهود که در تمام دنیا به آن معروفند اشاره کرده , چـنـیـن مـى گوید: ((هنگامى که به آنها گفته شود به آنچه خداوندنازل فرموده ایمان بیاورید, مى گویند: ما به چیزى ایمان مى آوریم که بر خود ما نازل شده باشد (نه بر اقوام دیگر) و به غیر آن کافر مى شوند)) (واذا قیل لهم آمنوا بم انـزل اللّه قالوا نؤمن بم انـزل علینا ویکفرون بما ورآئه ).
آنـهـا نـه به انجیل ایمان آوردند و نه به قرآن , بلکه تنها جنبه هاى نژادى و منافع خویش را در نظر مى گرفتند ((در حالى که این قرآن حق است و منطبق بر نشانه ها وعلامتهایى است که در کتاب خویش خوانده بودند)) (وهوالحق مصدقا لما معهم ).
پـس از آن پـرده از روى دروغ آنـان بـرداشـته و مى گوید: اگر بهانه عدم ایمان شمااین است که محمد(ص ) از شما نیست پس چرا به پیامبران خودتان در گذشته ایمان نیاوردید؟ ((بگو: پس چرا آنـهـا را کشتید اگر راست مى گویید و ایمان دارید))؟! (قل فلم تقتلون انـبیاللّه من قبل ان کنتم مؤمنین ).
(آیـه 92) ـ اگـر بـه راسـتـى آنـها به تورات ایمان داشتند, توراتى که قتل نفس را گناه بزرگى مى شمرد نمى بایست پیامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند.
قـرآن براى روشنتر ساختن دروغ و کذب آنها, سند دیگرى را بر ضد آنها افشامى کند و مى گوید: ((موسى آن همه معجزات و دلایل روشن را براى شما آورد, ولى شما بعد از آن گوساله را انتخاب کردید و با این کار ظالم و ستمگر بودید))! (ولقدجکم موسى بالبینات ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون ).
اگر شما راست مى گویید و به پیامبر خودتان ایمان دارید پس این گوساله پرستى بعد از آن همه دلایل روشن توحیدى چه بود؟.
(آیـه 93)ـ ایـن آیه سند دیگرى بر بطلان این ادعا به میان مى کشد ومى گوید: ((ما از شما پیمان گـرفتیم و کوه طور را بالاى سرتان قرار دادیم و به شماگفتیم دستوراتى را که مى دهیم محکم بـگـیـرید و درست بشنوید اما آنها گفتند:شنیدیم و مخالفت کردیم )) (واذ اخذنا میثاقکم ورفعنا فوقکم الطور خذوا م آتیناکم بقوة واسمعوا قالوا سمعنا وعصینا).
((آرى ! دلـهـاى آنـهـا به خاطر کفرشان با محبت گوساله آبیارى شده بود))!(واشربوا فى قلوبهم العجل بکفرهم ).
شـگـفـتـا ! این چگونه ایمانى است که هم با کشتن پیامبران خدا مى سازد و هم گوساله پرستى را اجازه مى دهد, و هم میثاقهاى محکم الهى را به دست فراموشى مى سپرد؟!.
آرى ((اگـر شما مؤمنید ایمانتان بد دستوراتى به شما مى دهد)) (قل بئسمایامرکم به ایمانکم ان کنتم مؤمنین ).
آیه 94ـ.
تفسیر: گروه از خود راضى ـ.

از تـاریخ زندگى یهود ـعلاوه بر آیات مختلف قرآن مجیدـ چنین بر مى آید که آنها خود را یک نژاد برتر مى دانستند, و معتقد بودند گل سر سبد جامعه انسانیتند,بهشت به خاطر آنها آفریده شده ! و آتش جهنم با آنها چندان کارى ندارد! آنهافرزندان خدا و دوستان خاص او هستند, و خلاصه آنچه خوبان همه دارند آنها تنهادارند!.
قـرآن مـجـید در این آیه و دو آیه بعد به این پندارهاى موهوم پاسخ دندانشکنى مى دهد مى گوید: ((اگر (آنچنان که شما مدعى هستید) سراى آخرت نزد خدامخصوص شما است نه سایر مردم پس آرزوى مرگ کنید اگر راست مى گویید)) (قل ان کانت لکم الدار الا خرة عنداللّه خالصة من دون الناس فتمنوالموت ان کنتم صادقین ).
یهود با گفتن این سخنها که بهشت مخصوص ما است مى خواستند مسلمانان را نسبت به آیینشان دلـسـرد کـنند ولى قرآن پرده از روى دروغ و تزویر آنان برمى دارد, زیرا آنها به هیچ وجه حاضر به ترک زندگى دنیا نیستند و این خود دلیل محکمى بر کذب آنها است .
(آیـه 95)ـ در این آیه , قرآن اضافه مى کند: ((آنها هرگز تمناى مرگ نخواهندکرد, به خاطر اعمال بدى که پیش از خود فرستادند)) (ولن یتمنوه ابدا بما قدمت ایدیهم ).
((و خداوند از ستمگران , آگاه است )) (واللّه علیم بالظالمین ).
آرى ! آنـهـا مى دانستند در پرونده اعمالشان چه نقطه هاى سیاه و تاریک وجوددارد, آنها از اعمال زشت و ننگین خود مطلع بودند, خدا نیز از اعمال این ستمگران آگاه است , بنابراین سراى آخرت براى آنها سراى عذاب و شکنجه و رسوایى است و به همین دلیل خواهان آن نیستند.
(آیه 96)ـ این آیه از حرص شدید آنها به مادیات چنین سخن مى گوید: ((توآنها را حریصترین مردم بر زندگى مى بینى )) (ولتجدنهم احرص الناس على حیوة ).
((حتى حریصتر از مشرکان )) (ومن الذین اشرکوا).
حـریص در اندوختن مال و ثروت , حریص در قبضه کردن دنیا, حریص درانحصارطلبى , آن چنان علاقه به دنیا دارند که : ((هر یک از آنها دوست دارد هزارسال عمر کند)) (یود احدهم لو یعمر الـف سنة ).
براى جمع ثروت بیشتر یا به خاطر ترس از مجازات !.
آرى ! هـر یـک تمناى عمر هزار ساله دارد ((ولى این عمر طولانى او را از عذاب خداوند باز نخواهد داشت )) (وما هو بمزحزحه من العذاب ان یعمر).
و اگـر گـمـان کـنند که خداوند از اعمالشان آگاه نیست , اشتباه مى کنند ((وخداوند نسبت به اعمال آنها بصیر و بینا است )) (واللّه بصیر بما یعملون ).
آیه 97ـ شان نزول : هنگامى که پیامبر(ص ) به مدینه آمد, روزى ابن صوریا(یکى از علماى یهود) با جـمـعـى از یـهود فدک نزد پیامبراسلام (ص ) آمدند, وسؤالات گوناگونى از حضرتش کردند, و نشانه هایى را که گواه نبوت و رسالت او بودجستجو نمودند, از جمله گفتند: اى محمد! خواب تو چـگـونه است ؟ زیرا به مااطلاعاتى در باره خواب پیامبر موعود داده شده است فرمود: تنام عیناى وقلبى یقظان ! ((چشم من به خواب مى رود اما قلبم بیدار است )) گفتند: راست گفتى اى محمد! و پـس از سؤالات متعدد دیگر, ابن صوریا گفت : یک سؤال باقى مانده که اگرآن را صحیح جواب دهـى بـه تـو ایـمـان مـى آوریم و از تو پیروى خواهیم کرد, نام آن فرشته اى که بر تو نازل مى شود چیست ؟ فرمود: جبرئیل است .
((ابـن صـوریـا)) گـفـت : او دشمن ما است , دستورهاى مشکل در باره جهاد وجنگ مى آورد, اما مـیـکـائیـل همیشه دستورهاى ساده و راحت آورده , اگر فرشته وحى تو میکائیل بود به تو ایمان مى آوردیم !.
تفسیر:.
ملت بهانه جو!.

بـررسـى شان نزول این آیه , انسان را بار دیگر به یاد بهانه جوییهاى ملت یهودمى اندازد که از زمان پـیـامـبـر بزرگوار, موسى (ع ) تاکنون این برنامه را دنبال کرده اند دراینجا تنها بهانه این است که چون جبرئیل فرشته وحى تو است و تکالیف سنگین خدا را ابلاغ مى کند ما ایمان نمى آوریم .
از ایـنـان بـاید پرسید مگر فرشتگان الهى با یکدیگر از نظر انجام وظیفه فرق دارند؟ اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل مى کنند یا از پیش خود چیزى مى گویند؟.
بـه هر حال قرآن در پاسخ این بهانه جوییها چنین مى گوید: ((به آنها بگو: هرکس دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست ) چرا که او به فرمان خداقرآن را بر قلب تو نازل کرده است )) (قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله على قلبک باذن اللّه ).
((قرآنى که کتب آسمانى پیشین را تصدیق مى کند)) و هماهنگ با نشانه هاى آنها است (مصدقا لما بین یدیه ).
((قرآنى که مایه هدایت و بشارت براى مؤمنان است )) (وهدى وبشرى للمؤمنین ).
(آیـه 98)ـ ایـن آیه موضوع فوق را با تاکید بیشتر توام با تهدید بیان مى کند ومى گوید: ((هر کس دشـمـن خـدا و فـرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد خداوند دشمن اوست , خدا دشمن کافران است )) (من کان عدوا للّه وملائکته ورسله وجبریل ومیکال فان اللّه عدو للکافرین ).
اشاره به این که اینها قابل تفکیک نیستند: اللّه , فرشتگان او, فرستادگان او,جبرئیل , میکائیل و هر فرشته دیگر, ودر حقیقت دشمنى بایکى دشمنى بابقیه است .
آیه 99ـ شان نزول : ((ابن عباس مفسر معروف , نقل مى کند: ((ابن صوریا))دانشمند یهودى از روى لـجـاج و عـناد به پیامبراسلام (ص ) گفت : تو چیزى که براى ما مفهوم باشد نیاورده اى ! و خداوند نشانه روشنى بر تو نازل نکرده تا ما از توتبعیت کنیم , آیه نازل شد و به او صریحا پاسخ گفت .
تفسیر:.
پیمان شکنان یهودـ.

نـخـسـت قـرآن به این حقیقت اشاره مى کند که دلایل کافى و نشانه هاى روشن و آیات بینات در اختیار پیامبراسلام (ص ) قرار دارد و آنها که انکار مى کنند درحقیقت , پى به حقانیت دعوت او برده و به خاطر اغراض خاصى به مخالفت برخاسته اند, مى گوید: ((ما بر تو آیات بینات نازل کردیم و جز فاسقان کسى به آنهاکفر نمى ورزد)) (ولقد انـزلن الیک آیات بینات وما یکفر به الا الفاسقون ).
(آیه 100)ـ سپس به یکى از اوصاف بسیار بد جمعى از یهود, یعنى پیمان شکنى که گویا با تاریخ آنها هـمراه است اشاره کرده , مى گوید: ((آیا هر بار آنان پیمانى با خدا و پیامبر بستند جمعى از آنها آن را دور نیفکندند و با آن مخالفت نکردند))؟! (اوکلما عاهدوا عهدا نبذه فریق منهم ).
آرى ! ((اکثرشان ایمان نمى آورند)) (بل اکثرهم لایؤمنون ).
خـداونـد از آنـهـا در کـوه طور پیمان گرفت که به فرمانهاى تورات عمل کنند ولى سرانجام این پیمان را شکستند و فرمان او را زیر پا گذاردند.
و نـیز از آنها پیمان گرفته شده بود که به پیامبر موعود (پیامبراسلام که بشارت آمدنش در تورات داده شده بود) ایمان بیاورند به این پیمان نیز عمل نکردند.
(آیه 101)ـ در این آیه , تاکید صریحتر و گویاترى روى همین موضوع داردمى گوید: ((هنگامى که فـرستاده اى از سوى خدا به سراغ آنها آمد و با نشانه هایى که نزد آنها بود مطابقت داشت , جمعى از آنـان کـه داراى کـتـاب بـودند کتاب الهى راپشت سر افکندند, آن چنانکه گویى اصلا از آن خبر ندارند)) (ولما جهم رسول من عنداللّه مصدق لما معهم نبذ فریق من الذین اوتوا الکتاب کتاب اللّه ورا ظهورهم کانـهم لا یعلمون ).
(آیه 102) ـ.
سلیمان و ساحران بابل !.

از احـادیـث چـنـیـن بـر مـى آید که در زمان سلیمان پیامبر گروهى در کشور او به عمل سحر و جـادوگـرى پرداختند, سلیمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها راجمع آورى کرده در محل مخصوصى نگهدارى کنند.
پـس از وفات سلیمان گروهى آنها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحر کردند, بعضى از این موقعیت استفاده کرده و گفتند: سلیمان اصلا پیامبر نبود,گروهى از بنى اسرائیل هم از آنها تبعیت کردند و سخت به جادوگرى دل بستند, تاآنجا که دست از تورات نیز برداشتند.
هـنـگـامى که پیامبراسلام (ص ) ظهور کرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمودسلیمان از پیامبران خدا بوده است , بعضى از احبار و علماى یهود گفتند: از محمدتعجب نمى کنید که مى گوید سلیمان پیامبر است ؟.
این گفتار یهود علاوه بر این که تهمت و افتراى بزرگى نسبت به این پیامبرالهى محسوب مى شد لازمه اش تکفیر سلیمان (ع ) بود.
به هر حال این آیه فصل دیگرى از زشتکاریهاى یهود را معرفى مى کند که پیامبربزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند, مى گوید: ((آنها ازآنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم مـى خواندند پیروى کردند)) (واتبعوا ما تتلواالشیاطین على ملک سلیـمان ) سپس قرآن به دنبال این سخن اضافه مى کند:((سلیمان هرگز کافر نشد)) (وما کفر سلیـمان ).
او هـرگـز بـه سحر توسل نجست , و از جادوگرى براى پیشبرد اهداف خوداستفاده نکرد, ((ولى شیاطین کافر شدند, و به مردم تعلیم سحر دادند)) (ولکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر) ((14)) .
((آنـهـا (یهود) همچنین از آنچه بر دو فرشته بابل , هاروت و ماروت نازل گردیدپیروى کردند)) (وم انزل على الملکین ببابل هاروت وماروت ).
((در حالى که دو فرشته الهى (تنها هدفشان این بود که مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سـازنـد) و لـذا ((بـه هـیـچ کس چیزى یاد نمى دادند, مگر این که قبلابه او مى گفتند: ما وسیله آزمـایش تو هستیم , کافر نشو))! و از این تعلیمات سؤاستفاده مکن (وما یعلمان من احد حتى یقولا انما نحن فتنة فلا تکفر).
خـلاصـه , ایـن دو فرشته زمانى به میان مردم آمدند که بازار سحر داغ بود ومردم گرفتار چنگال سـاحـران , آنـها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختندولى از آنجا که خنثى کردن یک مـطلب (همانند خنثى کردن یک بمب ) فرع بر این است که انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى کردن آن را یادبگیرد, ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.
ولى سؤاستفاده کنندگان یهود همین را وسیله قرار دادند براى اشاعه هر چه بیشتر سحر و تا آنجا پیش رفتند که پیامبر بزرگ الهى , سلیمان را نیز متهم ساختند که اگر عوامل طبیعى به فرمان او است یا جن و انس از او فرمان مى برند همه مولودسحر است آرى ! این است راه و رسم بدکاران که همیشه براى توجیه مکتب خود,بزرگان را متهم به پیروى از آن مى کنند.
بـه هر حال آنها از این آزمایش الهى پیروز بیرون نیامدند ((از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند))(فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المر وزوجه ).
ولى قدرت خداوند مافوق همه این قدرتها است , ((آنها هرگز نمى توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند)) (وما هم بضرین به من احد الا باذن اللّه ).
((آنـهـا قـسـمـتهایى را یاد مى گرفتند که براى ایشان ضرر داشت و نفع نداشت ))(ویتعلمون ما یضرهم ولا ینفعهم ).
آرى ! آنـهـا این برنامه سازنده الهى را تحریف کردند به جاى این که از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده کنند, آن را وسیله فساد قرار دادند ((بااین که مى دانستند هر کسى خریدار ایـن گـونه متاع باشد بهره اى در آخرت نخواهدداشت )) (ولقد علموا لمن اشتراه ماله فى الا خرة من خلاق ).
((چـه زشـت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشى مى داشتند)) (ولبئس ما شروا به انـفسهم لو کانوا یعلمون ).
(آیـه 103)ـ آنـهـا آگـاهـانـه به سعادت و خوشبختى خود پشت پا زدند و درگرداب کفر و گناه غـوطه ور شدند ((در حالى که اگر ایمان مى آوردند و تقوا پیشه مى کردند پاداشى که نزد خدا بود براى آنان از همه این امور بهتر بود, اگر توجه داشتند)) (ولو انهم آمنوا واتـقوا لـمـثوبة من عنداللّه خیر لو کانوا یعلمون ).
هیچ کس بدون اذن خدا قادر بر کارى نیست .

در آیات فوق خواندیم که ساحران نمى توانستند بدون اذن پروردگار به کسى زیان برسانند این به آن مـعنى نیست که جبر و اجبارى در کار باشد, بلکه اشاره به یکى از اصول اساسى توحید است که هـمـه قـدرتـهـا در ایـن جهان از قدرت پروردگارسرچشمه مى گیرد, حتى سوزندگى آتش و بـرندگى شمشیر بى اذن و فرمان اونمى باشد, چنان نیست که ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عـالـم آفـریـنـش دخـالـت کند و چنین نیست که خدا را در قلمرو حکومتش محدود نماید بلکه اینهاخواص و آثارى است که او در موجودات مختلف قرار داده , بعضى از آن حسن استفاده مى کنند و بعضى سؤاستفاده , و این آزادى و اختیار که خدا به انسانها داده نیز وسیله اى است براى آزمودن و تکامل آنها.
آیـه 104ـ شـان نـزول : ((ابـن عباس )) نقل مى کند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر(ص ) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى کردگاهى از او مى خواستند کمى با تانـى سـخـن بـگـویـد تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند, و سؤالات و خواسته هاى خود را نیز مطرح نمایند, براى این درخواست جمله ((راعنا)) که از ماده ((الرعى )) به معنى مهلت دادن است به کار مى بردند.
ولى یهود همین کلمه ((راعنا)) را از ماده ((الرعونه )) که به معنى کودنى وحماقت است استعمال مى کردند (در صورت اول مفهومش این است ((به ما مهلت بده )) ولى در صورت دوم این است که ((ما را تحمیق کن ))!).
در اینجا براى یهود دستاویزى پیدا شده بود که بااستفاده از همان جمله اى که مسلمانان مى گفتند, پیامبر یامسلمانان رااستهزاکنند, آیه نازل شد وبراى جلوگیرى از این سؤاستفاده به مؤمنان دستور داد بـه جـاى جـمـلـه ((راعـنـا)), جمله ((انظرنا)) را به کار برند که همان مفهوم را مى رساند, و دستاویزى براى دشمن لجوج نیست .
تفسیر:.
دستاویز به دشمن ندهید؟.

بـا تـوجـه به آنچه در شان نزول گفته شد, نخست آیه مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید (هـنـگـامـى که از پیامبر تقاضاى مهلت براى درک آیات قرآن مى کنید)نگویید راعنا بلکه بگویید انـظـرنـا چرا که همان مفهوم را دارد و دستاویزى براى دشمن نیست (ی ایـها الذین آمنوا لا تقولوا راعـنـا وقـولـوا انـظـرنـا) ((و آنـچـه بـه شـمـادسـتـور داده مـى شود بشنوید, و براى کافران و استهزاکنندگان عذاب دردناکى است )) (واسمعوا وللکافرین عذاب الیم ).
از ایـن آیه به خوبى استفاده مى شود که مسلمانان باید در برنامه هاى خودمراقب باشند که هرگز بـهـانـه به دست دشمن ندهند, حتى از یک جمله کوتاه که ممکن است سوژه اى براى سؤاستفاده دشمنان گردد احتراز جویند.
از اینجا تکلیف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن مى شود, هم اکنون گاهى اعمالى از مـا سر مى زند که از سوى دشمنان داخلى , یا محافل بین المللى سبب تفسیرهاى سؤ و بهره گیرى بـلـندگوهاى تبلیغاتى آنان مى شود,وظیفه ما این است که از این کارها جدا بپرهیزیم و بى جهت بهانه به دست این مفسدان داخلى و خارجى ندهیم .
(آیـه 105)ـ این آیه , پرده از روى کینه توزى و عداوت گروه مشرکان و گروه اهل کتاب نیست به مؤمنان برداشته , مى گوید: ((کافران اهل کتاب و همچنین مشرکان دوست ندارند خیر و برکتى از سوى خدا بر شما نازل گردد)) (ما یود الذین کفروامن اهل الکتاب ولاالـمشرکین ان ینزل علیکم من خیر من ربکم ).
ولى این تنها آرزویى بیش نیست زیرا: ((خداوند رحمت و خیر و برکت خویش را به هر کس بخواهد اختصاص مى دهد)) (واللّه یختص برحمته من یش) ((وخداوند داراى بخشش و فضل عظیم است )) (واللّه ذوالفضل العظیم ).
آرى ! دشـمـنـان از شدت کینه توزى و حسادت حاضر نبودند این افتخار وموهبت را بر مسلمانان بـبـیـنـنـد که پیامبرى بزرگ , صاحب یک کتاب آسمانى باعظمت از سوى خداوند بر آنها مبعوث گردد, ولى مگر مى توان جلو فضل ورحمت خدا را گرفت ؟!.
(آیه 106) ـ.
هدف از نسخ .
هدف از نسخ ((15)) باز در این آیه سخن از تبلیغات سؤ یهود بر ضد مسلمانان است .

آنها گاه به مسلمانان مى گفتند: دین , دین یهود است و قبله , قبله یهود, و لذاپیامبر شما به سوى قبله ما (بیت المقدس ) نماز مى خواند, اما هنگامى که حکم قبله تغییر یافت و طبق آیه 144 همین سـوره مـسـلمانان موظف شدند به سوى کعبه نمازبگذارند این دستاویز از یهود گرفته شد, آنها نـغـمـه تـازه اى ساز کردند و گفتند: اگر قبله اولى صحیح بود پس دستور دوم چیست ؟ و اگر دستور دوم صحیح است اعمال گذشته شما باطل است ؟.
قرآن به ایرادهاى آنها پاسخ مى گوید و قلوب مؤمنان را روشن مى سازد.
مـى گـوید: ((هیچ حکمى را نسخ نمى کنیم , و یا نسخ آن را به تاخیر نمى اندازیم مگر بهتر از آن یا همانندش را جانشین آن مى سازیم )) (ما ننسخ من آیة او ننسهانات بخیر منه او مثلها).
و این براى خداوند آسان است ((آیا نمى دانى که خدا بر همه چیز قادر است ))(الم تعلم ان اللّه على کل شى قدیر).
(آیـه 107)ـ ((آیـا نـمـى دانـى حکومت آسمانها و زمین از آن خدا است )) (الم تعلم ان اللّه له ملک السموات والا رض ).
او حـق دارد هـرگـونـه تـغـیـیـر و تبدیلى در احکامش طبق مصالح بدهد, و اونسبت به مصالح بندگانش از همه آگاهتر و بصیرتر است .
((و آیـا نـمى دانى که جز خدا سرپرست و یاورى براى شما نیست ))؟ (وما لکم من دون اللّه من ولی ولا نصیر).
آیـه 108ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده که : ((وهب بن زید)) و ((رافع بن حرمله )) نزد رسولخدا(ص ) آمدند و گفتند: از سوى خدا نامه اى به عنوان ما بیاور تاآن را قرائت کنیم و سپس ایـمـان بـیـاوریم ! و یا نهرهایى براى ما جارى فرما تا از توپیروى کنیم ! آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
بهانه هاى بى اساس ـ.