X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حدیثی درباره ولایت

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره ولایت ولی


در ادامه مطلب

ولایت 
قال الله الحکیم : (لایتخذ المؤ منون الکافرین اءولیاء) (آل عمران : آیه 28)
:مؤ منین نباید کفار را دوست و ولى خود بگیرند.
امام کاظم علیه السلام : ولایة على علیه السلام مکتوبة فى صحف جمیع الانبیاء(801)
:ولایت امیرالمؤ منین علیه السلام در کتابهاى همه انبیاء نوشته شده است .
شرح کوتاه :
از اول خلقت خداوند مقام خلافت الهى را به اولیاء خود داد تا مخلوق بى هادى و رهبر نباشند.
زمان حاضر ولایت از آن حضرت ولى عصر علیه السلام است که مظهر و جامع همه اسماء و صفات الهى حضرت حق است .
شخص متخلف از فرمان ولى ، مورد بغض و خشم خدا قرار مى گیرد. معیار در امر ولایت مطابعت از او، و دوستى به ولى است و بهترین دلیل سفارشات پیامبر در حق امیرالمؤ منین علیه السلام است که تاریخ گویاى آنست .
در زمان ما که عنایت ولى حقیقى امام زمان شامل همه است ، جا دارد از توجه به ساحتش غافل نشد و از او استمداد و مدد گرفت .


1 - غلام سیاه 
غلام سیاهى را به خدمت على علیه السلام آوردند که دزدى کرده بود. حضرت فرمود: اى اسود (سیاه ) دزدى کردى ؟ عرض کرد: بلى یا على علیه السلام ، فرمود: قیمت آنچه دزدیده اى به دانک و نیم مى رسد؟ عرض ‍ کرد: بلى ، فرمود: بار دیگر از تو مى پرسم اگر اعتراف نمایى (انگشت ) دست راست تو را قطع مى کنم .
عرض کرد: بلى یا امیرالمؤ منین ؛ حضرت بار دیگر از وى پرسید و او اعتراف کرد؛ به فرموده امام انگشتان دست راست او را بریدند.
غلام سیاه انگشتان دست بریده را بر دست دیگر گرفته و بیرون رفت ، در حالى که خون از آن مى چکید.
عبدالله بن الکواء(802) به وى رسید و گفت : غلام سیاه دست راستت را کى برید؟
گفت : شاه ولایت امیر مومنان پیشواى متقیان مولاى من و جمیع مردمان و وصى رسول آخرالزمان .
ابن الکوا گفت : اى غلام ! دوست تو را بریده است و تو مدح و ثناى او مى کنى ؟ گفت : چگونه مدح او نگویم که دوستى او با خون و گوشت من آمیخته است ؟! آن حضرت دست مرا به حق برید.
ابن الکوا به خدمت حضرت امیر علیه السلام آمد و آنچه شنیده بود را معروض داشت حضرت فرمود: ما را دوستانى هستند که اگر به حق قطعه قطعه شان کنیم به جز دوستى ما نیفزاید، و دشمنانى مى باشند که اگر عسل به گلویشان فرو کنیم جز دشمنى ما نیفزاید.
پس حضرت امام حسن علیه السلام را فرمود: برو غلام سیاه را بیاور او رفت و غلام سیاه بیاور او رفت و غلام سیاه را همراه خود آورد؛ حضرت فرمود: اى غلام من دست تو را بریدم و تو مدح و ثنایم مى کنى ؟
غلام عرض کرد: مدح و ثناى شما را حق تعالى مى کند، من که باشم که مدح شما را کنم یا نکنم ! حضرت دست او را (به معجزه ) به جاى خود نهاد، رداى خود را بر وى افکند و دعایى بر آن خواند - بعضى گفته اند سوره حمد بود - فى الحال دست وى درست شد، چنانکه گویى هرگز نبریده اند (803)


2- عیال عبدى شاعر
عبدى (804) گفت : عیالم بمن گفت ، مدتى امام صادق را زیارت نکرده ایم خوبست به حج برویم و بعد به خدمت حضرتش برسیم ! گفتم : خدا شاهد است چیزى ندارم تا بتوانم بوسیله آن مخارج سفر را تاءمین نمایم او گفت : مقدارى لباس و زر و زیور دارم آنها را بفروش تا به مسافرت برویم ، من هم همین کار را کردم .
همینکه نزدیک مدینه رسیدیم زنم مریض شد، بطورى که مرضش شدت یافت و نزدیک به مرگ گردید.
وارد مدینه شدیم او را در منزل به حال احتضار گذاشتم و خدمت امام رسیدم ؛ وقتى شرفیاب شدم ، دیدم امام دو جامه سرخ رنگ پوشیده است . سلام کردم و جواب داد و از حال زنم پرسید جریان را به عرضش رساندم و گفتم : از او با ناامیدى به خدمتتان آمدم .
امام سر بزیر انداخت و کمى تاءمل کرد، آنگاه سر برداشت و فرمود: بواسطه بیمارى همسرت محزونى ؟ عرض کردم : آرى فرمود غمگین مباش که خوب مى شود من از خدا خواستم او را شفا دهد، اینک مراجعت کن مى بینى کنیز دارد شکر طبرزد به او مى دهد.
عبدى گوید: با عجله برگشتم ، دیدم همانطور که امام فرموده است ؛ پرسیدم خانم حالت چطور است ؟ گفت : خدا مرا سلامتى بخشید، اشتها به این شکر پیدا کردم .
گفتم : از نزدت رفتم ماءیوس بودم امام از حالت پرسید و من شرح احوالت گفتم ، فرمود خوب مى شود، برگرد، خواهى دید که شکر طبرزد مى خورد.
همسرم گفت : وقتى تو رفتى من در حال جان دادن بودم ناگاه دیدم مردى که در جامه سرخ رنگ پوشیده بود وارد شد و بمن گفت : حالت چطور است ؟ گفتم : مردنى هستم ؛ هم اکنون عزرائیل براى قبض روحم آمده است . آنمرد رو به عزرائیل کرد و فرمود: اى ملک الموت ! عرض کرد: بله اى امام ، فرمود: مگر تو ماءمور نیستى که از ما اطاعت کنى و حرف ما را بشنوى ؟ عرضکرد: آرى .
فرمود: من امر مى کنم که مرگ او را تا بیست سال دیگر بتاءخیر اندازى ، ملک الموت عرضکرد: مطیع فرمانم ، آن مرد (امام صادق ) با ملک الموت بیرون شد من بهوش آمدم (805)


3- پسر دائى معاویه 
محمد بن ابى حذیفه پسر دائى معاویه بود. چون پدرش کشته شد تحت کفالت عثمان بزرگ شد ولى از فدائیان امیرالمؤ منین صاحب ولایت بوده است وقتى که محمد بن ابى بکر استاندار مصر را لشکر معاویه کشتند محمد بن ابى حذیفه زخمى شد.
عمروعاص او را به شام نزد معاویه فرستاد و معاویه او را زندانى کرد. روزى معاویه به اطرافیانش گفت : چطور این فامیل نادان محمد را بیاوریم و توبیخ کنیم شاید دست از على علیه السلام بردارد و او را ناسزا گوید؟
اطرافیان معاویه قبول کردند.
محمد را از زندان بیرون آورده و به مجلس معاویه آورند معاویه گفت : وقت آن نرسیده است که از روش باطل خود دست بردارى و دست از على علیه السلام آن مرد دروغگو بردارى ؟ مگر نمى دانى على علیه السلام در قتل عثمان دست داشته ، و ما نیز خونخواهى او مى کنیم .
محمد فرمود: معاویه من از همه بتو نزدیکترم و ترا بهتر از همه مى شناسم ؟
گفت : آرى ، فرمود: بخدائیکه جز او خدائى نیست کسى جز تو و افراد تو که از طرف عثمان ، ریاست بشما داد، مورد اعتراض مردم واقع نمى شد، او را نمى کشتند. اى معاویه تو در جاهلیت و اسلام یکسان بوده اى و اسلام تاءثیرى در تو نداشت . مرا بدوستى على علیه السلام ملامت مى کنى و حال آنکه تمام عباد و زهاد و انصار آنان که روزها را به روزه ، و شبها را به نماز مى گذرانند با على علیه السلام هستند ولى فرزندان آزاد شدگان فتح مکه و فرزندان منافقان با تو هستند.
بخدا قسم تا زنده ام على علیه السلام را براى خدا و رضایت پیامبر دوست مى دارم و ترا دشمن دارم !
معاویه گفت : مثل اینکه هنوز در گمراهى هستى ؟ او را بزندان انداخت . مدتى در زندان بود بعد فرار کرد. معاویه لشگرى را به فرماندهى عبیدالله بن عمرو براى دستگیرى او فرستاد تا عاقبت در غارى او را گرفتند و کشتند.(806)


4- مکنده شیر از پستان ولایت 
روزى امام على علیه السلام موقع خروج از منزل با گروهى برخورد مى کند و مى پرسد که هستید؟ جواب مى دهند که از شیعیان شما هستم ! امام مى فرمایند: من در چهره شما نشان شیعیان خود را نمى بینم .
آنان شرمگین مى شوند و یکى از آنان از امام مى پرسد: نشان شیعیان شما چیست ؟
امام سکوت مى کند و بعد مردى عابد به نام همام بن عبادة (807) خثیم ، امام را سوگند مى دهد که آن نشانها را بازگوید، و امام خطبه متقین را بیان مى دارند
البته در نهج البلاغه سئوال همام درباره صفات پارسایان است (808)؛ او به امام مى گوید: متقین را برایم چنان توصیف فرما که گویى آنان را به چشم مى بینم .
امام در جواب او درنگ مى کند و سپس مى فرماید: اى همام پرواى از خدا داشته باشد و نیکوکارى کن که همانا خداوند با کسانى است که تقوا بورزند و اهل نیکوکارى باشند.
همام به این سخن قانع نشد و امام را سوگند داد ادامه دهد. اما به درخواست همام شروع مى کند و اوصاف متقین را مى فرماید...
وقتى کلام حضرت به این جمله مى رسد.. دورى متقى از مردم بخاطر کبر نیست و نزدیک اش به مردم بخاطر مکر نیست ؛ یکمرتبه همام فریادى کشید و مرد. امام فرمود: به خدا سوگند که بر او از این مى ترسیدم ، و سپس فرمود: موعظه اى بلیغ به اهلش چنین مى کند.(809)


5- دیدن شاه ولایت 
هارون الرشید عباسى را پسرى بنام قاسم بود که از علایق دنیوى قرار کرده و پیوسته به گورستانها رفته ، همانند ابر بهار زار زار مى گریست .
روزى هارون در مجلس بود و قاسم آمد، جعفر برمکى وزیر خندید! هارون پرسید: چرا مى خندى ؟ گفت : احوال این پسر اصلا به شما خلیفه نمى خورد و دائما با فقراء همنشین و به گورستان ها مى رود!
هارون گفت : شاید به او حکومت جائى را نداده ایم اینطور رفتار مى کند. او را خواست نصیحت کرد و گفت : مى خواهم حکومت مصر را بتو بدهم و اگر دنبال عبادت هم مى روى وزیر صالح و کاردان بتو مى دهم ، اما قاسم قبول نکرد.
هارون حکومت مصر را برایش نوشت و مردم تهنیت گفتند و بنا بود فردا به آنجا برود، شبانه فرار کرد.
هارون رد پاى قاسم را توانست تا رودخانه را بگیرد اما بعدش را نتوانست پیدا کند. قاسم سوار کشتى شد به بصره رفت .
عبدالله بصرى گوید: دیوار خانه ام خراب شده رفتم دنبال کارگر، به جوانى برخورد کردم که نشسته قرآن مى خواند بیل و زنبیل نزدش گذاشته ؛ از او درخواست کردم بیاید کار کند گفت : مزد چقدر است ؟ گفتم : یک درهم ، قبول کرد، از صبح تا غروب باندازه دو نفر برایم کار کرده خواستم پول بیشتر بدهم قبول نکرد.
فردا رفتم دنبالش پیدا نکردم ، سئوال کردم ، گفتند: این جوان روزهاى شنبه فقط کار مى کند و بقیه ایام مشغول عبادت است !
روز شنبه رفتم دنبالش ، آمد برایم کار کرد، مزدش را دادم و رفت . شنبه دیگر رفتم ندیدمش ، گفتند: دو سه روز است که مریض احوال است و خانه اش ‍ فلان خرابه است .
رفتم او را پیدا کردم و گفتم : من عبدالله بصرى هستم ، گفت : شناختم ، گفتم : شما چه نام دارید؟ گفت : قاسم پسر هارون خلیفه عباسى . بر خود لرزیدم و او گفت : در حال مردنم ، وقتى از دنیا رفتم این بیل و زنبیل مرا بده به آن کسى که قبر حفر مى کند، این قران را بده به کسى که برایم بتواند بخواند، این انگشتر را مى برى بغداد روز دوشنبه مجلس عام است به پدرم مى دهى و مى گوئى : این را بگذارد روى اموال دیگر، قیامت خودش جواب بدهد!
عبدالله بصرى مى گوید: قاسم خواست حرکت کند نتوانست ، دو مرتبه خواست نتوانست ، گفت : عبدالله زیر بغلم را بگیر آقایم امیرالمؤ منین علیه السلام آمده است بلندش کردم بعد جان به جان آفرین داد.(810)


۱۳۸