X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حدیث درباره یقین و قوه

 یقین 
قال الله الحکیم : (و اعبد ربک حتى یاتیک الیقین ) (حجر: آیه 99)
: بندگى و پرستش کن خداى ترا تا یقین بر تو فرا رسد.
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : اقل ما اوتیتم الیقین و عزیمة الصبر (853)
: کمترین چیزى که به شما داده شده است ، یقین و قوه است .
شرح کوتاه :
رتبه و درجات انبیاء با هم فرق مى کرد، آنهم به خاطر داشتن مراتب یقین بوده است چنانکه به پیامبر عرض کردند حضرت عیسى روى آب راه مى رفت ! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: (اگر حضرت عیسى یقینش ‍ بیشتر بود روى هوا راه مى رفت .!)
مومنان در قوت و ضعف یقین با هم متفاوت و آنکه یقینش قوى باشد هر حول و قوه اى را از خدا مى داند و بر انجام طاعات از ظاهر و باطن مستقیم و کوشاست ، و زیادتى و کمى ، مدح و ذم ، عزت و ذلت ظاهرى برایش ‍ مساوى است .
و آنان که داراى ضعف یقین هستند، پیوسته دلشان به اسباب دنیا وابسته و از عادات عرفى پیروى و حرفهاى مردم را معیار قرار مى دهند، و دائما در کارهاى دنیوى به تلاش و جمع زر و زور و ریاست مشغول مى باشند. (854)


1- درمان چاقى 
پادشاهى با عدالت به مرضى دچار شد که بدنش گوشت زیادى آورد و بى حد چاق شد، به حدى که قادر به حرکت نبود. روزى وزراء و امراء کشور براى معالجه او به نزد پزشکان و حکیمان رفتند و آنها را آوردند ولى آنها از معالجه عاجز ماندند تا آنکه شخص خردمند و حکیمى به آنان گفت : داروى سلطان نزد من است . همگى خوشحال شدند، و او را بخدمت سلطان بردند. چون نظرش به سلطان افتاد و نبض او را گرفت ، گفت : سلطان تا چهل روز دیگر مى میرد، اگر سلطان بعد چهل روز زنده بود او را معالجه مى کنم .
سلطان این کلام را شنید لرزه بر تن او افتاد و هر روز بخاطر این غم و ترس از مرگ ، لاغر و ضعیف مى شد تا آنکه مدت چهل روز تمام شد و بدنش مانند مردم معمولى و متعادل شد.
آن خردمند را آوردند و عرض کرد: من در استنباط خود خطا کرده بودم و حکم درست نبود؛ آنگاه رو به وزراء نمود و گفت : این دستور تمهید و مقدمه اى بود براى رفع بیمارى سلطان و هیچ نسخه اى در میان نیست . پس ‍ او را جایزه بسیار عطا کردند.(855)


2- محمد بن بشیر حضرى 
شب عاشورا زینب علیه السلام به امام حسین علیه السلام عرض مى کند: برادرم نکند اصحاب تو فردا ترا رها کنند و تنها بگذارند؟ حضرت فرمود بخدا قسم آنها را امتحان کردم آنقدر به شهادت علاقمند هستند مانند مانوس بودن طفل به شیر پستان مادر.
شب عاشورا وقتى حضرت سخنرانى کرد و اجازه داد هر کس مى خواهد برود، هر کدام سخنى درباره موافقت با امام گفتند، پس امام جایگاهشان را به آنها نشان داد و بر یقین آنها افزود و روز عاشورا احساس درد نیزه و شمشیر نمى کردند!! در شب عاشورا به محمد بن بشیر حضرى خبر دادند که پسرت را در مرز رى (شاه عبدالعظیم ) اسیر گرفتند، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیرم ، من دوست ندارم که او را اسیر کنند و من پس از او زنده و باقى بمانم .
چون حضرت کلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت کند، من بیعت خویش ‍ را از تو برداشتم برو فرزند خود را از اسیرى نجات بده .
محمد عرض کرد: مرا جانوران درنده زنده بدرند و طعمه خود کنند، اگر از خدمت تو دور شوم .
امام فرمود: این جامه هاى قیمتى را بردار بده به فرزند دیگرت تا برود براى آزادى برادرش بکوشد، پس پنج جامه برد به او عطاء کرد که هزار دینار قیمت داشت .
آرى محمد بن بشیر در حمله اول که عده اى شهید شدند، به لقاء الهى پیوست . (856)


3- فردوسى (1411م )
ابوالقاسم فردوسى از کثرت جور حاکم طوس از وطن خارج و به غزنین رفت و شکایت به سلطان محمود غزنوى نمود، ولى تاءثیرى نداشت .
اتفاقا روزى به مجلس عنصرى شاعر، شعرى گفت و مورد قبول واقع شد، او را به دربار معرفى کردند و سلطان دستور داد تاریخ ملک عجم را به شعر بگوید؛ و به خواجه حسین میمندى گفت : هر هزار بیتى که فردوسى بگوید هزار مثقال طلا بوى بدهد!!
چون شاهنامه تمام شد، سلطان خوشش آمد و با وزراى خود مشورت کرد که صله او را چقدر بدهیم .
بعضى گفتند: پنجاه هزار درهم ، بعضى گفتند: او شیعه و رافضى است و این مبلغ او را زیادت است و اشعارى را دال بر تشیع او براى سلطان خواندند
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى وصى
سلطان امر کرد به عوض هر بیت یک درهم ، شصت هزار درهم در مقابل شصت هزار بیت به او بدهند. فردوسى ناراحت شد که اینان بخاطر تشیع حقش را ضایع کردند، با شیرى که از ایمان و یقین صاحب ولایت نوشیده بود این اشعار را به شاهنامه ملحق کرد:
ایا شاه محمود کشور گشاى
ز من گر نترسى بترس از خداى
نترسم که دارم ز روشن دلى
بدل مهر آل نبى و ولى
بر این زادم و هر بر این بگذرم
ثناگوى پیغمبر و حیدرم
منم بنده هر دو تا رستخیز
اگر شه کند پیکرم ریز ریز
گویند بعد از وفات فردوسى شیخ ابوالقاسم گوزکانى بر جنازه فردوسى بخاطر اشعار در مدح سلاطین و مجوس و پهلوانان نماز نخواند
همان شب فردوسى را خواب دید که در بهشت مقام بلند مرتفعى دارد، گفت : این درجه را از کجا یافتى با آن که تمام عمر در مدح اغیار صرف نمودى ؟! گفت : به این یک شعر در توحید خدا مرا آمرزید:
جهان را بلندى و پستى توئى
ندانم چه اى هر چه هستى توئى (857)


4- تقاضاى یقین بیشتر
ماءمون خلیفه عباسى از امام رضا علیه السلام سئوال کرد از تفسیر قول حضرت ابراهیم (رب ارنى تحیى الموتى ) (858) خدایا بمن نشان بده که چگونه مردها را زنده مى کنى خدا فرمود: اگر بنده خلیلم از من سئوال کند اجابت کنم .
ابراهیم در نفس او آمد که آن خلیل او خواهد بود پس گفت : پروردگارا به من بنما که چگونه مردگان را زنده مى کنى ؟
فرمود: آیا ایمان ندارى ؟ گفت : ایمان دارم و لیکن براى اینکه دل من مطمئن گردد.
خدا فرمود: چهار عدد از مرغان را بگیر و بکش و مخلوط کن و بر روى هر کوهى مقدارى از کشته هاى مخلوط شده را بگذار، پس آنها را بخوان تا با سرعت نزدت بیایند.
پس حضرت ابراهیم کرکس و مرغ آبى و طاووس و خروسى (859) را کشت و ریز ریز کرد، همه را با هم مخلوط کرد و بر هر کوه از کوههاى نزدیکش ‍ گذاشت و آن ده کوه بود.
منقار آن چهار مرغ را به انگشتان گرفت و بنام آنها را خواند و نزد خود دانه و آبى گذاشت . ناگهان بامر و قدرت خدا اجزاء هر کدام به سر خود متصل شد و پرواز کردند بعد آمدند آب و دانه خوردند.!
آرى ابراهیم پیامبر الوالعزم براى زیادتى یقین این تقاضا را کرد و حق آنرا بشهود نشان داد. (860)


5- حارثه بن نعمان 
او از انصار و از طایفه خزرج بود و به یقینش تا آخر عمر خدشه اى وارد نشد(861)
او در جنگهاى بدر و احد و خندق و اکثر جنگهاى پیامبر شرکت داشته و در جنگ حنین کنار پیامبر ماند و فرار نکرد و بعد از پیامبر همراه على علیه السلام در جنگها شرکت داشت .
همانطور که امیرالمؤ منین فرمود: یقین بر چهار قسمت بنیان نهاده یکى رسیدن به حقایق و دیگر بینا شدن در زیرکى و... (862) حارثه دارنده آن بوده است .
وقتى حضرت زهرا علیه السلام با امیر المؤ منین علیه السلام ازدواج کردند، پیامبر به على علیه السلام فرمود: خانه اى تهیه کن و عیال خود را بخانه خود ببر.
على علیه السلام عرضه داشت یا رسول الله جز حارثه پسر نعمان جائى سراغ نداریم ! پیامبر فرمود: بخدا سوگند ما از حارثه شرمنده ایم که همه خانه هاى او را تصرف نموده ایم .
همینکه این گفته پیامبر صلى الله علیه و آله را حارثه شنید، خدمت پیامبر آمد و عرض کرد: یا رسول الله من و مالم مخصوص خدا و پیامبر او است ، بخدا قسم نزد من چیزى از آنچه مى گیرى دوست تر نیست ، و آنچه شما بستانید نزد من محبوب تر از آن است که برایم مى گذارید. پیامبر علیه السلام درباره اش دعا فرمود و دستور داد فاطمه علیه السلام را بخانه او ببرند.
آخر عمر نابینا شد، از جاى نماز و مکان خود تا درب منزل ریسمانى بسته و یک پیمانه خرما در کنار خود مى گذاشت ، هر گاه فقیرى جلو در مى آمد از آن خرما برمى داشت و با راهنمایى ریسمان خود را به در مى رسانید و خرما را به سائل مى داد.
اهل منزل مى گفتند: چرا خود را بزحمت مى اندازى ما ترا کفایت مى کنیم ! در پاسخ مى گفت : از پیامبر شنیدم که مى فرمود: با دست خود به فقیر چیزى دادن انسان را از مردن بد نگه مى دارد. (863)



 


داستان
حدیث درباره  -  احادیث درمورد  -  همراه متن عربی از
حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره
داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره
حدیث درباره  -  احادیث درمورد  -  همراه متن عربی از
حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره
داستان از حکایت درمورد روایت به حکایات روایات درباره
حکایاتی از روایت با متن عربی با ترجمه داستانهایی در مورد تحقیق

نام کتاب : یکصد موضوع 500 داستان

مؤ لف : سید على اکبر صداقت



   مقدمه
   1 : اخلاق
   1- پیامبر صلى الله علیه و آله اسلام و نعیمان
   2- خزیمة و پادشاه روم
   3- سیره امام سجاد علیه السلام
   4- على علیه السلام و کاسب بى ادب
   5- مالک اشتر
   2 : احسان
   1- یهودى و زرتشتى
   2- امام حسین علیه السلام و ساربان
   3- ابوایوب انصارى
   4- جزا