X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

نهم صفر سال 37 38 -دهم صفر سال 99 هجرى قمرى

 دهم صفر سال 99 هجرى قمرى



در ادامه مطلب

نهم صفر سال 37 هجرى قمرى
شهادت عمّاربن یاسر در جنگ صفین .
عمّار بن یاسر، مکنّى به اءبى یقظان ، از صحابه نزدیک رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و از یاران باوفاى امیرمؤ منان علیه السّلام است . وى حدودا 54 سال پیش از هجرت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ، در مکه معظمه دیده به جهان گشود.
هنگامى که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله به رسالت برانگیخته شد، عمّار از نخستین افرادى بود که به آن حضرت ایمان آورد. پس از او، برادرش عبدالله ، پدرش یاسر، و مادرش سمیه نیز ایمان آورده و از اسلام آورندگان نخستین مکه شدند.
این خانواده به خاطر اظهار ایمان و علاقه به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مورد فشار روانى و آزار جسمى قرار گرفتند. مشرکان قریش آنان را به همراه ایمان آورندگان دیگر، شکنجه هاى سخت و توان فرسا مى دادند. پدر و مادرش به دست مشرکان مکه به شهادت رسیدند. مادرش نخستین زنى بود که در راه اسلام ، شربت شهادت نوشید و با خون خویش نهال اسلام را بارور کرد.
عمّار، از مهاجران به حبشه و از نمازگذاران به دو قبله بود. وى در جنگ بدر و تمامى جنگ هاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله حضور یافت و در رکاب آن حضرت ، با دشمنان اسلام با تمام توان مبارزه کرد. عمّار، به هنگام ساختن مسجدالنّبى صلّى اللّه علیه و آله ، علاوه بر انجام کارهایش ، کار پیامبر صلّى اللّه علیه و آله را نیز بر عهده مى گرفت و دو برابر دیگران تلاش مى کرد.
پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نیز به وى علاقه ویژه اى داشت و او را یکى از خواص خود مى دانست . آن حضرت درباره عمّار، سخنان فراوانى دارد. از جمله ، آن هنگامى که مشرکان قریش ، عمّار را براى شکنجه دادن در آتشى انداخته بودند، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله درباره اش فرمود: یا نارُ کُونى بَردا وَ سَلاما عَلى عَمّار کَما کُنتِ بَردا و سَلاما عَلى اِبراهیم ؛ اى آتش ! براى عمّار، خنک و مایه سلامت باش ، همان طورى که براى ابراهیم علیه السّلام ، خنک و مایه سلامت بودى .
پس از دعاى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ، آتش سوزان ، بر بدن عمار اثر نمى گذاشت .(84)
عمّار، پس از رحلت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از معتقدان به ولایت و خلافت امام على بن ابى طالب علیه السّلام بود و در این راه به مانند سایر اصحاب باوفاى آن حضرت ، تلاش بلیغى به عمل آورد. وى پیوسته در کنار امیرمؤ منان علیه السّلام و از علاقه مندان به آن حضرت بود و مقام و حق آن حضرت را به نیکى مى شناخت . به همین جهت هیچ گاه از او فاصله نگرفت و او را در عرصه هاى مهم سیاسى و اجتماعى ، تنها نگذاشت .
وى در زمان عمربن خطاب ، حدود دو سال (از سال 21 تا 22 قمرى ) حکومت کوفه را بر عهده داشت (85) و با راهنمایى هاى حضرت على علیه السّلام تلاش زیادى به عمل آورد تا سنت هاى نبوى صلّى اللّه علیه و آله در جامعه برقرار ماند و روحیه عدل پرورى و ستم ستیزى در میان مسلمانان حکم فرما باشد.
عمّار پس از برکنارى از حکومت کوفه ، به مدینه برگشت و در جبهه امام على بن ابى طالب علیه السّلام قرار گرفت و در برابر رفتارها و کردارهاى ناروا و غیر اسلامى زمامداران وقت ، واکنش نشان داده و آنان را اندرز مى داد.
وى در زمان عثمان بن عفان به خاطر اندرز دادن خلیفه در برابر رفتار ناشایست و تبعیض آمیز او و کردار غیراسلامى فرمانروایانش در شهرها، مورد ضرب و شتم مجلس نشینان و قراولان خلیفه قرار گرفت و به سختى بیمار گردید.
عمّار در قیام سراسرى مسلمانان انقلابى شهرها بر ضد عثمان ، با آنان همفکرى و همیارى مى کرد و در انتخاب امیرمؤ منان على بن ابى طالب علیه السّلام به خلافت اسلامى ، نقش به سزایى داشت .
حضرت على علیه السّلام پس از انتخاب به خلافت ، با این که بسیارى از یاران وفادار و شایسته خویش را براى حکمرانى به شهرها اعزام کرده بود، ولى عمّار را به عنوان یک مشاور و همراز دیرین در نزد خود نگه داشت و در تمامى امور سیاسى ، اجتماعى و نظامى با او مشورت مى کرد و احترامش را به نیکى نگه مى داشت . عمّار نیز با این که در حدود 90 سال از عمرش گذشته بود، هم چون یک سرباز فداکار و پا در رکاب ، در خدمت امام على بن ابى طالب علیه السّلام قرار داشت و تمام ماءموریت ها و دستورات آن حضرت را به مانند ماءموریت ها و دستورات پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ، به خوبى و نیکى انجام مى داد.
عمّار در دو جنگ جمل و صفین از عناصر اصلى یاران حضرت على علیه السّلام بود و کارهاى مهمى در این دو جنگ بر عهده داشت .
وى پیش از جنگ جمل ، از سوى حضرت على علیه السّلام ماءموریت یافت به همراه امام حسن علیه السّلام و چند تن از یاران حضرت على علیه السّلام به کوفه اعزام شده و مردم را براى نبرد با اصحاب جمل آماده سازند.
وجود عمّار در سپاه امام على علیه السّلام ، خنثى کننده دسیسه هاى صحابى نماهایى بود که که مى گفتند حضرت على علیه السّلام با بزرگان صحابه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به نبرد پرداخته است .
عمّار در جنگ صفین نیز از آغاز، در رکاب حضرت على علیه السّلام حاضر بود.
وى در یکى از روزهاى صفین در جمع مبارزان ایستاد و خطبه اى خواند و در این خطبه ، پاسخ روشن به بهانه جویى هاى فتنه جویان در مورد انتقام خون عثمان مقتول داد.
در بخشى از خطبه خود گفت : اى بندگان خدا، بپاخیزید و با من بیایید براى مبارزه با گروهى که انتقام خون کسى را درخواست دارند - بر آن چه گمان دارند - که بر خودش ستم کرده است . همان کسى که بر بندگان خدا به غیر آن چه در کتاب خدا است ، حکومت مى کرد. همانا او را صالحان و شایستگان که منکران دشمن و آمران به احسان بوده اند کشته اند.
پس از آن ، گروه هایى پیدا شده اند که اگر دنیاى آن ها سالم بماند و به عافیت دنیوى دست پیدا کنند و دین آنان مندرس شده و به تباهى افتد، هیچ باکى ندارند. چنین کسانى مى گویند: چرا او (عثمان ) را کشتند؟
آنان مى گویند: او چه بدعتى را ایجاد کرد؟
در حالى که او آن قدر به آنان تمکن داد و ثروت و دارایى بخشید که هر چه مى خورند و مصرف مى کنند، باز هم کم نمى آید. حتى اگر کوهى بر سر آنان خراب شود، باز باکى ندارند.
به خدا سوگند، من گمان نمى کنم که این ها، خون او را طلب داشته باشند. زیرا خودشان مى دانند که ستم گر بود، ولى این ها به دنیا دل بسته اند و طعم آن را چشیده اند و براى آنان بسیار خوش گوار آمد و مى خواهند همین را ادامه بدهند.
این ها دانسته اند که صاحب حق (امیرمؤ منان علیه السّلام ) میان این ها و خوش گذرانى ها و دنیاطلبى شان مانعى ایجاد مى کند و نمى گذارد همانند سابق به شیوه خویش ادامه دهند.
براى این قوم (خون خواهان عثمان )، پیشینه اى در اسلام نیست ، تا با بازگشت به آن در برابر ولایت سر فرودآورند. پس پیروان خود را فریب داده و به آنان گفته اند: پیشواى ما مظلوم کشته شد! تا از این راه به ستمگرى و فرمانروایى رسند. این دسیسه اى است که فراگیر شده است و شما آن را مى بینید. اگر این بهانه براى آنها نبود، حتى دو نفر نیز با آنان بیعت نمى کردند.(86)
عمّاریاسر در جنگ صفین ، مبارزات زیادى به عمل آورد و به سپاه معاویه مى گفت : ولوددتُ اءنّکم خلق واحد فذبحتکم ؛(87) (به خدا سوگند) دوست داشتم که شما همه یک خلق بودید و تمامى شما را ذبح مى کردم !
سرانجام در یک عملیات بزرگ ، سپاهیان امام على علیه السّلام ضربه هاى سهمگین و مهمى بر سپاه معاویه وارد کرده و شیرازه صفوف لشکریان شامى را در هم ریختند.
در معرکه جنگ ، از دو طرف ، زنانى بودند که پرستارى زخمیان و مددرسانى رزمندگان را بر عهده داشتند. در این میان ،یکى از پرستاران به عمّار رسید و از وى پرسید: آیا چیزى مى خواهید؟
عمّار که بسیار تشنه بود، از وى تقاضاى آب کرد.
زن پرستار، مقدارى شیر براى عمّار آورد. عمّار هنگامى که شیر را مى نوشید، مى گفت : بهشت در زیر گام هاى پیران است . امروز دوستان خود را ملاقات مى کنم . امروز حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله و حزبش را دیدار مى نمایم . به خدا سوگند، اگر دشمنانمان آن قدر بر ما شمشیر مى زدند که ما را به حد ناتوانى مى رساندند، باز هم یقین داشتیم که ما بر حقیم و آنان بر باطل .
پس از نوشیدن شیر، دوباره به رزم بى امانش ادامه داد و صفوف دشمن را از هم گسست و بسیارى از آن سیاه بختان را به خاک مذلت انداخت . ولى در گرماگرم نبرد، فردى به نام ابوعادیه ، از سپاهیان دشمن ، بدن عمّار را نشانه گرفت و نیزه اى بر او فرود آورد و فرمانده عالى مقام حضرت على علیه السّلام را از زین به زمین انداخت . فردى دیگر از سپاه دشمن به نام ابن جون ، سرش را از بدن جدا کرد.
این دو نفر، در حالى که سر بریده عمّار را به نزد معاویه بردند، از او تقاضاى پاداش و جایزه کردند و هر کدام از آن دو تلاش مى کرد که ثابت کند، او عمّار را کشته است و در این باره به نزاع برخاسته بودند.
عبدالله بن عمروبن عاص که در نزد معاویه بود و آن دو را مشاهده مى کرد، گفت : درباره سر عمّار شتاب زدگى نکنید و به آن خوشحال نباشید. زیرا از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که مى فرمود: عمّار را گروه سرکشان و ستم کاران مى کشند. معاویه که سخنان وى را شنید، بسیار ناراحت و خشمگین شد و به عمروبن عاص گفت : آیا نمى شود این دیوانه را از پیش چشمان ما دور کنى !
سپس به عبدالله بن عمروبن عاص گفت : تو به جاى این حرف ها، چرا جنگ نمى کنى ؟
عبدالله گفت : پیامبر صلّى اللّه علیه و آله روزى مرا امر به فرمانبردارى از پدرم کرد. من نیز به خاطر فرمان پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از پدرم اطاعت مى کنم و به اصرار او به این نبرد آمده ام و با شما هستم ولى با کسى مبارزه نمى کنم .
هم چنین ، پیش از شهادت عمّار، بارها عمربن عاص گفته بود که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: عمّار را گروه ستم کاران مى کشند.
از وى پرسیدند: پس چرا او با ما مى جنگد؟ آیا ما ستم کاریم ؟
عمروبن عاص براى فریب آنان گفت : نه ، بلکه عمّار سرانجام به ما خواهد پیوست و به دست یاران على علیه السّلام کشته خواهد شد.
شهادت عمّار، ضربه سهمگین و تزلزل آورى بر سپاهیان معاویه وارد کرد و بسیارى از آنان را به تردید و دودلى انداخت . ولى معاویه براى سرپوش گذاشتن بر این فضاحت آشکار، در میان سپاهیان خود شایع کرد که عمّار را على علیه السّلام کشت . زیرا عمّار به دستور على علیه السّلام به جنگ شامیان آمد و به دست شامیان کشته شده است . پس قاتل او، على علیه السّلام است !
ادعاى واهى و بى ارزش معاویه شاید برخى از دودلان شامى را ساکت مى کرد و تسکینى بر التیام آنان بود، ولى در یاران امام على علیه السّلام تاءثیرى نداشت . بلکه موجب تقویت ایمان و تثبیت بیشتر اعتقادات آنان گردید.
عمّارة بن خزیمه گفت : پدرم خزیمه بن ثابت (که از یاران رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و امیرمؤ منان علیه السّلام بود) در جنگ جمل ، حضور یافت و در رکاب حضرت على علیه السّلام بود ولیکن شمشیرش را از غلاف بیرون نیاورد و با کسى نبرد نکرد. هم چنین در جنگ صفین حضور یافت و مى گفت : من با کسى نبرد نمى کنم تا این که عمّاربن یاسر کشته شود. آن گاه نگاه مى کنم که چه کسى او را کشته است . زیرا از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیده ام که فرمود: تقتله الفئة الباغیة ؛ او را گروه سرکش و ستم کار مى کشند.
پس از آن که عمّار به دست سپاهیان معاویه کشته شد، خزیمه بن ثابت گفت : هم اکنون برایم آشکار شد که گمراه کیست ؟
آن گاه لباس رزم پوشید و به صفوف سپاهیان ستم پیشه معاویه حمله کرد، آن قدر با آنان جنگید، تا این که او نیز به مانند عمّار در آوردگاه صفین به دست فریب خوردگان معاویه ، شربت شهادت نوشید.
عمّاریاسر به هنگام شهادت ، 91 سال ، و به روایتى 93 سال و به روایتى دیگر 94 سال از عمرش گذشته بود.
علاوه بر ابوالعادیه ، افراد دیگرى نیز به عنوان قاتل عمّار، در منابع تاریخى بیان شده اند، مانند: عقبة بن عامرجهنى ، عمرو بن حارث خولانى ، شریک بن سلمه مرادى و ابوحراءسکسکى .
پس از فروکش کردن جنگ ، حضرت على علیه السّلام بدن عمّار و هاشم مرقال را که در یک نبرد به شهادت رسیده بودند، در کنار هم قرار داد و بر آنان نماز گزارد و در همان جا دفن نمود. آن حضرت در غم از دست دادن عمّار، بسیار ناراحت بود و مى فرمود: هر کس از وفات عمّار، دلتنگ نشود، او را از مسلمانى نصیبى نباشد.(88)نهم صفر سال 38 هجرى قمرى
وقوع جنگ نهروان
پس از آن که امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السّلام در جنگ صفین ، با اصرار و درخواست بسیارى از فرماندهان و سپاهیان خود، حکمیت را با اکراه پذیرفت و جنگ میان سپاهیان خود و سپاهیان معاویه را به پایان آورد، گروهى از لشکریان آن حضرت ، به پذیرش حکمیت اعتراض کرده و آن را اقدامى غیرمشروع و اهانت آمیز براى خود به حساب آوردند.
آنان مى گفتند: اءتحکّمون فى اءمرالله الرجال ؟ اءشرط اءوثق من کتاب اللّه و شرطه ، اءکنتم فى شکّ حین قاتلتم ، لا حکم الّا للّه ،(89) آیا مردم را در امر خدا، به حکمیت برمى گزینید؟ آیا پیمانى محکمتر از کتاب خدا و پیمان خدا سراغ دارید؟ آیا آن زمان که مبارزه مى کردید در تردید و دودلى بودید؟ جز خدا، حکمى براى کسى نیست .
البته آن هایى که با حکمیت و نیرنگ هاى معاویه و عمروبن عاص مبنى بر بالا بردن قرآن ها بر روى نیزه و درخواست پایان جنگ ، مخالف بودند، تنها این ها نبودند، بلکه این عده ، دو دسته از یاران حضرت على علیه السّلام بودند.
دسته اول ، افرادى چون مالک اشترنخعى ، قیس بن سعد، احنف بن قیس ، جاریة بن قدامه و بسیارى دیگر چون رهبرشان امیرمؤ منان علیه السّلام در برابر نیرنگ هاى معاویه ، مقاومت کرده و خواهان ادامه جنگ تا پیروزى کامل بودند. ولى چون شرایط را نامساعد دیده و عده اى از فرماندهان و لشکریانى که خواهان پذیرش حکمیت بودند، سر به شورش زده و آماده جنگ و خونریزى داخلى شدند، آنان نیز همانند امیرمؤ منان علیه السّلام با اکراه تمام ، حکمیت را مشروط بر این که بر اساس ‍ کتاب خدا باشد، نه از روى هوا و هوس ، پذیرفتند و بر آن پایبند ماندند.
ولى دسته دوم ، کسانى بودند که حکمیت را در آغاز پذیرفته و سپس از پذیرش آن پشیمان شده و آن را نامشروع دانسته و بر حضرت على علیه السّلام مبنى بر رضایت آن ، اعتراض کردند. اینان خواهان ادامه جنگ شدند و جز نابودى معاویه و سپاه شام به چیز دیگرى رضایت نمى دادند.(90)
پس از مراجعت دو سپاه به سوى شهرهاى خویش ، این عده با نارضایتى تمام در میان سپاهیان امام علیه السّلام به شایعه پراکنى ، ایجاد شبهه و دودلى ، و پراکندگى مبارزان پرداختند و از این راه ، تعداد زیادى را منحرف کردند.
آنان مى گفتند: آن هنگامى که ما فریب نیرنگ هاى معاویه و عمروبن عاص را خوردیم و حکمیت را پذیرفته و به حضرت على علیه السّلام و یاران فداکارش ، جهت پذیرش حکمیت اصرار و تاکید نمودیم ، در آن زمان ما اشتباه کرده و مرتکب خطا و گناه شدیم . امّا به گناه خویش پى برده و در درگاه خداوند متعال توبه نمودیم و از این کار ناپسند برگشت نمودیم . هم اکنون از حضرت على علیه السّلام و سایر یاران او مى خواهیم از گناه خویش ، توبه کرده و به عقیده ثابت و سابق ما که نبرد با شامیان تا پیروزى کامل است برگردند. در غیر این صورت ، ما از آنان تبرى جسته و آنان را ترک خواهیم نمود و دیگر با آنان نخواهیم بود.
حضرت على علیه السّلام در پاسخ آنان فرمود: من از آغاز، نیرنگ هاى معاویه و عمروبن عاص را مى دانستم و بالا بردن قرآن ها را بر روى نیزه ها، جز فریب ، چیز دیگرى نمى دیدم . ولى شما فریفته نیرنگ هاى آنان شدید و بر روى من شمشیر کشیده و گفتید: یا على ! یا دستور آتش بس و خاتمه جنگ را بده و یا با تو مى جنگیم و تو را همانند عثمان مقتول ، به قتل مى آوریم !
حال که با اصرار شما، حکمیت را پذیرفتیم و به آن رضایت دادیم ، نمى توانیم بى جهت برگردیم و نقض عهد کنیم . آیا نشنیده اید که خداوند سبحان در قرآن مجید مى فرماید: وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذا عاهَدتُمْ وَ لاتَنْقُضُوا الا یمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها وَ قَدجَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَیْکُم کَفیلا، إ نّ اللّهَ یَعْلَمُ ما تَفعَلُونَ.(91)
از آن پس ، آنان راه خود را از حضرت على علیه السّلام جدا کردند و حضرت على علیه السّلام نیز از آنان تبرى نمود.
هنگامى که حضرت على علیه السّلام پس از پایان جنگ صفین ، در ربیع الاوّل سال 37 قمرى به کوفه بازگشت ، این دسته از معترضان که به خوارج معروف شدند، از ورود به کوفه خوددارى کرده و به ( حرورا ) در ناحیه کوفه رفتند و در آن جا متمرکز شدند.
سایر همفکران آنان و کسانى که از حکومت عدل پرور امام على علیه السّلام ناراضى بودند، به آنان پیوستند.
همگان ، منتظر اعلام نتیجه حکمیت ماندند. خوارج در این مدت ، اقدام به خلاف کارى هاى زیادى نمودند و مرتکب جنایاتى گردیدند. از جمله چند تن از مؤ منان و هواداران حضرت على علیه السّلام ، مانند عبدالله بن خبّاب و همسرش و عدى بن حارث را ناجوانمردانه به شهادت رسانیدند. تا این که حَکَمَیْن سپاه عراق و سپاه شام در اجتماع بزرگان دو طرف ، اعلام نتیجه کرده و با خیانت ابوموسى اشعرى و نیرنگ هاى عمروبن عاص ، حکمیت به سود معاویة بن ابى سفیان به پایان رسید. این اءمر، آتش اختلاف هاى داخلى و آتش افروزى هاى خوارج و منافقان را شعله ورتر کرد.
منافقان که ضدیت خود با امام على علیه السّلام را شدت بخشیده بودند، از حرورا خارج شده و به منطقه اى به نام ( نهروان ) رفته و در آن جا، همه منافقان و دشمنان آن حضرت را گردآمده و اعلان جنگ نمودند.
حضرت على علیه السّلام که همیشه از خون ریزى میان مسلمانان گریزان بود، تلاش زیادى به عمل آورد که بار دیگر، آتش جنگ شعله ورتر نگردد.
به همین جهت برخى از یاران اهل سخن و بیان خود، مانند عبدالله بن عباس و صعصعة بن صوحان را به نزد آنان فرستاد، تا با آنان به تفصیل گفت وگو کنند. ولى از این راه نیز نتیجه مطلوبى به دست نیامد.
منافقان ، براى امام على علیه السّلام مزاحمت هاى زیادى به عمل آورده و هر روز مرتکب جنایت دیگرى مى شدند که صحنه را بر آن حضرت ، تنگ کرده و آن حضرت را ناچار به مقابله نمودند.
آن حضرت اعلام بسیج عمومى کرد و با فراهم آورى لشکرى توانمند به سوى نهروان حرکت کرد.
امام على علیه السّلام در آغاز، از آنان درخواست کرد که قاتلان عدى بن حارث ، عبدالله بن خبّاب و همسرش را به آن حضرت تحویل داده ، تا به کیفر جنایات خود برسند.
ولى خوارج از تحویل قاتلان و جنایت کاران امتناع کرده و در پاسخ آن حضرت گفتند: ما همه قاتل آنان هستیم !
امام على علیه السّلام خود، با آنان چندین بار گفت وگو کرد و سرآخر در میدان نهروان ، ضمن خطبه اى با آنان اتمام حجت کرد و آنان را از آتش افروزى و خون ریزى بى حاصل مسلمانان برحذر نمود.
هنگامى که سخنان آن حضرت به پایان آمد، شیون و صداى گریه و ناله تعداد زیادى از منافقان برخاست و از آن حضرت عذرخواهى کرده و توبه نمودند و سپاه نفاق پیشه نهروان را ترک کرده و به آن حضرت پیوستند.
حضرت على علیه السّلام به آنان امان داد و آنان را به شهرهاى خود بازگردانید. از تعداد دوازده هزار نفر از منافقان که آماده نبرد بودند، حدود هشت هزار نفر، پس از سخنان حضرت على علیه السّلام اظهار ندامت و پشیمانى نمودند و به آن حضرت پیوستند. ولى چهارهزار نفر دیگر بر لجاجت و جهالت خود ادامه داده و آماده نبرد شدند و با شمشیرهاى کشیده به سوى یاران حضرت على علیه السّلام حمله آوردند. امام على علیه السّلام در این نبرد، فرماندهى بخش میمنه سپاه خویش را بر عهده حجر بن عدى کندى ، فرماندهى بخش میسره را بر عهده شبث بن ربعى ، فرماندهى سواره نظام را بر عهده خالدبن زیدانصارى ، فرماندهى پیاده نظام را بر عهده ابوقتاده انصارى و فرماندهى رزمندگان اهل مدینه را (که هفتصد یا هشتصد نفر بودند) بر عهده قیس بن سعدانصارى گذاشت و خود فرماندهى باقى رزمندگان را در قلب سپاه بر عهده گرفت .
آن حضرت به یاران خود فرمان داد که آغاز حمله نکنند و منتظر هجوم دشمن باشند. ولى سران خوارج که وضعیت را به زیان خود مى دیدند و دوسوم نیروهایشان به امام على علیه السّلام پیوسته و ضربت مهلک روانى بر آنان وارد شده بود، تحمل را از کف داده و دستور حمله را صادر کردند.
شعله هاى جنگ بار دیگر در روز نهم ماه صفرالمظفّر سال 38 هجرى قمرى برافروخته شد و یاران حضرت على علیه السّلام و دشمنان آن حضرت به نبردى بى امان پرداختند.(92)
نیروهاى خوارج ، در مقابل سپاهیان حضرت على علیه السّلام پس از ساعتى نبرد تن به تن ، توان خویش را از دست داده و به شکست قاطع و شکننده اى مبتلا گردیدند. به طورى که تمامى جنگ افروزان خوارج ، در این صحنه بى امان به هلاکت رسیدند و تنها نُه نفر از آنان ، از میدان نبرد گریخته و جان سالم به در بردند.
هم چنین چهارصد نفر از آنان به شدت زخمى شدند. حضرت على علیه السّلام از کشتن آنان منع کرد و آنان را به خانواده و عشیره هاى آنان بازگردانید.
برخى از آتش افروزان خوارج که در این نبرد به هلاکت رسیدند، عبارتند از: عبدالله بن وهب راسبى (رهبر خوارج )، حرقوص بن زهیر سعدى (از فرماندهان خوارج )، عبدالله بن شجره سلمى (فرمانده بخش میمنه سپاه خوارج )، زیدبن حصین طایى ، اءخنس طایى (از دلاوران خوارج )، مالک بن وضّاح ، زیدبن عدى (فرزند عدى بن حاتم )، جواد بن بدر، یزیدبن عاصم محاربى و چهارتن از برادرانش و حمزة بن سنان اسدى .
اما آن نه نفرى که جان سالم به در بردند، دو نفر به سرزمین سجستان ، دو نفر به سرزمین عمّان ، دو نفر به یمن ، دو نفر به سرزمین جزیره (میان دجله و فرات ، در شمال غربى عراق )، و یک نفر به تل موزن ، گریختند و در همان جاها ساکن گردیدند.
اسامى برخى از افرادى که در آغاز، شیوه خارجى گرى پیشه کرده وسپس با نصیحت هاى حضرت على علیه السّلام و یاران آن حضرت ، پشیمان شده و سپاه خوارج را ترک کردند، عبارت است از: شبث بن ربعى ، معقل بن قیس ، مِسعَربن فدکى و ابن کواء.
اما از یاران حضرت على علیه السّلام تنها نُه نفر در این جنگ به شهادت رسیدند که اسامى برخى از آنان عبارت است از: عروة بن اءناف ، صلت بن قتاده ، یزیدبن نویره ، روبیة بن وبربجلى ، سعدبن خالد، عبدالله بن حماد و فیاض بن خلیل ازدى .
حضرت على علیه السّلام پس از پیروزى بر منافقان و شکست قاطع خوارج ، به تسلیم شدگان امان داد و با ظفرمندى به کوفه برگشت .(93)
بدین ترتیب ، فتنه اى که به تدریج مى رفت نظام عدالت پرور اسلامى و حکومت علوى را با مشکل جدى روبرو کند و مسلمانان و مؤ منان را از داخل تهى کرده و به اختلاف و پراکندگى ریشه اى دچار کند، به دست حضرت على علیه السّلام و یاران باوفایش به نابودى کشیده شد. ولى باقى مانده هاى فرارى که پس از واقعه نهروان ، دوباره به اختلاف و فتنه انگیزى مبادرت کردند، سرانجام کار خود را کرده و به دست یکى از جنایت کاران ، به نام عبدالرحمن بن ملجم مرادى ، در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال 40 قمرى ، ضربتى بر امیرالمؤ منین علیه السّلام وارد کرده و آن حضرت را پس از دو شب به شهادت رسانیدند.
دهم صفر سال 99 هجرى قمرى
درگذشت سلیمان بن عبدالملک (هفتمین حاکم بنى امیه )
سلیمان فرزند عبدالملک بن مروان ، هفتمین حاکم و خلیفه اموى است که پس از هلاکت برادرش ولیدبن عبدالملک در سال 96 قمرى به حکومت رسید.
ولیدبن عبدالملک در زمان حکومت و اقتدار خویش تصمیم گرفته بود که على رغم وصیت پدرش عبدالملک مبنى بر ولایت عهدى سلیمان ، فرزند خود، عبدالعزیزبن ولید را به ولایت عهدى منصوب گرداند و سلیمان را از این مقام معزول دارد. در این راه تلاش فراوانى به عمل آورد و برخى از عاملان و فرماندهان عمده وى ، مانند حجاج بن یوسف ثقفى و قتیبة بن مسلم که بر پهنه گسترده اى از جهان اسلام حکومت مى کردند، وى را در این تصمیم ، ترغیب و همیارى مى کردند و براى پذیرش ‍ آن ، اعلام آمادگى نمودند.
ولیکن سلیمان بن عبدالملک ، در این راه مقاومت مى کرد و با هیچ شرطى حاضر به استعفا و یا پذیرش عزل از ولایت عهدى نبود و بر اجراى سفارش هاى پدرش عبدالملک ، پافشارى مى کرد. سرانجام ، ولید به هلاکت رسید، در حالى که به هدف هاى خود نایل نگردید و سلیمان بن عبدالملک در نیمه جمادى الا خر سال 96 قمرى پس از مرگ برادرش ولید به خلافت رسید.
سلیمان ، در آغاز حکومت خود بنا به پیشنهاد عمربن عبدالعزیز که از نزدیکان و مشاوران عالى او بود، دست نشاندگان حجاج بن یوسف ثقفى را از مناصب حکومتى عزل کرد و به جاى آنان ، افراد دیگرى را منصوب کرد و بسیار کسانى را که از سوى حجاج و عاملان او در عراق زندانى و شکنجه مى شدند، از زندان ها رها ساخت . هم چنین قتیبة بن مسلم را که از محرکان اصلى ولید در عزل سلیمان بود، از حکومت خراسان معزول ساخت و او را موظف نمود که تمام دارایى هایى را که به ناحق گردآورى کرده است ، به بیت المال برگرداند.
قتیبه که مورد خشم خلیفه قرار گرفته بود، در برابر او ایستادگى کرد و حاضر نشد مناصب خود را از دست بدهد. بدین جهت میان سپاه او و سپاهیان اعزامى خلیفه نبردهاى خونینى به وقوع پیوست و از طرفین تعداد زیادى کشته و زخمى گردیدند.
سرانجام نیروهاى قتیبه به تدریج پراکنده شده و او را در برابر سپاهیان خلیفه تنها گذاشتند. قتیبه در واپسین نبرد خود، شکست را پذیرا گردید و به دست سپاهیان خلیفه گردن زده شد و به همراه وى ، یازده تن از فامیلان و نزدیکان او نیز کشته شدند.(94)
سلیمان بن عبدالملک به پیروى از سفارش ها و پیشنهادهاى عمر بن عبدالعزیز تلاش مى کرد از شدت انزجار و تنفرى که در مردم به خاطر رفتار و کردارهاى غیراسلامى و غیرانسانى خلفاى پیشین اموى و ستم کارى هاى آنان نسبت به عموم مردم پدید آمده و جامعه اسلامى را ملتهب کرده بود و به پرتگاه سقوط کشانده بود، به کاهد و تعادلى در ارتباط میان مردم و زمامداران به وجود آورد، که نمونه هاى آن عبارت است از آزاد کردن زندانیان ، عزل عاملان خودسر و ستم کار، دستور عمومى به انجام نمازها در اوّل وقت و مبارزه با مشرکان و مخالفان اسلام .
به هر تقدیر، او نیز از خاندان غاصب بنى امیه و از مخالفان اهل بیت علیهم السّلام بود و چاره اى جز ادامه راه اسلاف نابکار خود نداشت .
مورخان نوشته اند که وى ازخودراضى بود و روزى در آینه اى نگاه مى کرد و با شگفتى گفت : من پادشاه جوانى هستم !(95)
هم چنین درباره زیادى خوردن و شکم بارگى وى داستان هاى فراوانى نقل شده است که مشابه آن را در دیگران کمتر مى توان تصور کرد.
در زمان وى ، مسلمانان تهاجم هاى گسترده اى بر ضد مشرکان و همسایگان خود به عمل آوردند. در جانب غرب به قسطنطنیه (اسلامبول ) و مناطق تحت حکومت روم ، تهاجم آورده و پیروزى هایى به دست آوردند،(96) و در جانب شمال ، گرگان و طبرستان را گشودند ومناطق دیگرى مانند حصن الحدید (آهنین دژ)، سردانیه ، شقى و سقالبه را نیز فتح نمودند.(97)
سرانجام خود وى در لشکرکشى به روم ، در منطقه قنسرین ، در شهر دابق وفات نمود.(98) درگذشت او به خاطر بیمارى تب بود که بر وى و بسیارى از افراد خانواده و همراهیانش عارض گردیده بود.
از جمله کارهاى نیک و پسندیده اى که مى توان از او اشاره کرد، ولایت عهدى عمربن عبدالعزیز است که در واپسین لحظات عمرش ، وى را به این مقام منصوب کرد.(99)
دهم صفر سال 99 هجرى قمرى
آغاز خلافت عمربن عبدالعزیز (هشتمین خلیفه اموى )
عمربن عبدالعزیز، هشتمین نفرى است که از خاندان بنى امیه به خلافت دست یافت . وى گرچه از این طایفه ناحق و ضدولایت است ، ولیکن نسبت به خلفاى پیش از خود و پس از خود از بنى امیه ، نام نیکى از خود برجاى گذاشت و بسیارى از کردارهاى وى ، مورد ستایش دوستان و مخالفان بنى امیه ، از جمله مورخان و سیره نگاران اهل سنت قرار گرفته است .
ابن عساکر، تاریخ ‌نگار شافعى مذهب درباره شخصیت عمر بن عبدالعزیز گفت : و کان عمربن عبدالعزیز ثقة ماءمونا، له فقه ، و عِلم ، و ورع ، و روى حدیثا کثیرا، و کان امامَ عدل ...(100)
عمربن عبدالعزیز، مکنّى به ( ابوحفص ) در سال 61 و به روایتى سال 63 قمرى ، همان سالى که ام المؤ منین ( میمونه ) همسر پیامبراکرم صلّى اللّه علیه و آله بدرود حیات گفت ، دیده به جهان گشود.
پدرش عبدالعزیزبن مروان بن حکم و مادرش ام عاصم بنت عاصم بن عمر بن خطاب است .(101) بنابراین ، وى از سوى پدر با یک واسطه به مروان بن حکم و از سوى مادر، با دو واسطه به عمربن خطاب منتهى مى گردد.
وى در مدینه منوره به تحصیل علم و معارف پرداخت و در همین شهر رشد و نمو یافت . پدرش عبدالعزیز به خاطر نزدیکى به خلفاى اموى ، در شام زندگى مى کرد و در سالى فرماندارى مصر را به دست آورد و از شام عازم مصر گردید و خانواده اش را به همراه خود به مصر منتقل کرد. ولى عُمَر حاضر نشد به همره آنان برود و از پدرش تمنا کرد که به او اجازه دهد به جاى مصر، به مدینه برود و در نزد فقها و علماى معروف این شهر به کسب علوم و معارف پردازد. پدرش به وى اجازه داد و او راهى مدینه گردید.
وى در مدینه از اساتید متعددى استفاده برد، از جمله ، از عبیداللّه بن عبداللّه که از دوستداران اهل بیت علیهم السّلام و از ارادتمندان به امیرمؤ منان على بن اءبى طالب علیه السّلام بود.
این استاد، هنگامى که متوجه شد عمربن عبدالعزیز بسان سایر بنى امیه ، فاسدالعقیده است و نسبت به امیرمؤ منان علیه السّلام دشنام و ناسزا روا مى دارد، درصدد اصلاح وى برآمد و با شگرد ویژه خود، وى را تاءدیب کرد و از وى تعهد ستاند که دیگر هیچ گاه نسبت به آن حضرت اسائه ادب نکند.
عمربن عبدالعزیز به تعهدش پاى بند ماند و از آن زمان به بعد، هیچ گاه شنیده نشد که وى مرتکب این گناه عظیم گردیده باشد. و بالعکس ،از ارادتمندان آن حضرت گردید و بنا به گفته مورخان اهل سنّت ، همیشه از آن حضرت به نیکى یاد مى کرد. فما سمع بعد ذلک یذکر علیّا الّا بخیر.(102)
هم چنین روایت شده است که عمربن عبدالعزیز در عرفه ، چنین نیایش و مناجات مى کرد: اللّهم زِد محسن آل محمد صلّى اللّه علیه و آله إ حسانا، اللّهم راجع بمسیئهم الى التّوبة ، اللّهم حط من اءوزارهم برحمتک .(103)
بنا به گواهى تاریخ ، پس از شهادت امیرمؤ منان علیه السّلام و صلح تحمیلى امام حسن مجتبى علیه السّلام با معاویة بن ابى سفیان در سال 41 قمرى و استقرار کامل معاویه بر سراسر عالم اسلام ، دشنام و ناسزاگویى به امیرمؤ منان علیه السّلام روز به روز در میان صاحبان قدرت و سیاست و سپس در میان توده مردم گسترش پیدا کرد، به طورى که آن را از جمله عبادت به شمار مى آوردند و در عصر تمام خلفاى سفاک اموى ، این رویه ناپسند رواج داشت ، مگر در عصر عمربن عبدالعزیز.
ابن خلدون در این باره گفت : هم چنین بنى امیه تا آن هنگام امیرمؤ منان على علیه السّلام را سب مى کردند. عمر به سرتاسر بلاد نوشت تا از این کار بازایستند.(104)
به هر تقدیر، پدرش در سنین کودکى عمر وفات یافت و سرپرستى وى را عمویش عبدالملک بن مروان (پنجمین خلیفه اموى ) بر عهده گرفت و وى را به جمع فرزاندان خود افزود و حتى بر برخى از آنان ، او را ترجیح مى داد.
عبدالملک ، یکى از دختران خود، بنام فاطمه را به عقد عمر بن عبدالعزیز درآورد.(105)
عمر بن عبدالعزیز در 25 سالگى از سوى پسرعمویش ولید بن عبدالملک به فرماندارى مکه ، مدینه و طائف منصوب گردید و این مقام را از سال 86 تا 93 قمرى بر عهده داشت .(106) وى در آغاز فرماندارى خود بر حجاز، ده تن از فقهاى برجسته مدینه را گردآورد و آنان را مشاور خود ساخت و به آنان سوگند داد که او را در احقاق حق و نهى از باطل یارى دهند و خود را موظف ساخت که از رایزنى و پیشنهادات آنان ، لحظه اى غافل نسازد.(107)
سرانجام با حسادت حجاج بن یوسف ثقفى (عامل ولید در عراق ) و شکایت وى در نزد خلیفه نسبت به عمربن عبدالعزیز، مبنى بر این که وى مخالفان دولت بنى امیه را در مکه و مدینه پناه مى دهد و آنان را در ابراز عقیده خویش آزاد مى گذارد، خلیفه از او ناخرسند شد و وى را در سال 93 قمرى ، از امارت حجاز معزول ساخت و به جاى وى ، عثمان بن حیان را منصوب کرد.(108)
امّا پس از آن که سلیمان بن عبدالملک ، پس از برادر خود ولید به خلافت رسید، از عمربن عبدالعزیز دل جویى کرد و مقام اش را در نزد خود گرامى ساخت و وى را از مشاوران عالى رتبه خویش قرارداد تلاش کرد از اندیشه ها و نظرات وى پیروى کند.
عمربن عبدالعزیز بر این عقیده بود که با سفارش ها و اندرزهاى خویش ، سلیمان بن عبدالملک را به اصلاح وادارد و از منکرات و رفتارهاى ناپسند بازدارد.(109)
سلیمان بن عبدالملک در دهم و به روایتى در بیستم صفر سال 99 قمرى در شهر دابق ، در سرزمین قشرین ، وفات کرد و در هنگام وفاتش ، طى وصیت نامه اى ، عمربن عبدالعزیز را ولى عهد و جانشین خود معرفى کرد.(110)
عمربن عبدالعزیز پس از به دست گرفتن خلافت ، نخستین کارش این بود که هر چه از همسرش فاطمه بنت عبدالملک ، از قبیل جواهرات ، زینت آلات ، اراضى و دارایى هاى دیگر در نزدش بود به بیت المال بازگردانید و به همسرش گفت : من و تو و این اموال در یک خانه نمى گنجیم !
ولى هنگامى که وفات کرد و یزید، برادر همسرش به خلافت رسید، همه آن دارایى ها را به خواهرش بازگردانید. فاطمه نپذیرفت و گفت : نمى خواهم به هنگام زنده بودن همسرم از او اطاعت کرده باشم و پس از مرگش نافرمانى کنم . آن گاه ، یزید همه آن دارایى ها را در میان اهل خانه و کسان خود تقسیم کرد.(111)
یکى از رویدادهاى مهم عصر خلافت عمربن عبدالعزیز، عزل یزید بن مهلب از خراسان بود. (ماجراى آن ، پس از این خواهد آمد)
گفتنى است که دعوت بنى عباس و جنبش هاى عباسیان بر ضد امویان ، در عصر خلافت عمربن عبدالعزیز، از منطقه خراسان آغاز گردید،(112) و پس از حدود 30 سال در عصر خلافت مروان حمار به پیروزى نایل آمد.
سرانجام عمربن عبدالعزیز، پس از دو سال و پنج ماه خلافت ، در 39 سالگى بدرود حیات گفت .
تاریخ درگذشت وى ، رجب سال 101 و بنا به روایتى جمادى سال 102 هجرى قمرى در ( دیرسمعان ) از مناطق شام است .
عمربن عبدالعزیز، پیش از وفات ، به مدت بیست روز بیمار بود و پس از آن وفات کرد و در همان دیر سمعان به خاک سپرده شد.(113)
پس از او، یزیدبن عبدالملک به عنوان نهمین خلیفه اموى بر تخت خلافت تکیه زد و آن چه را که عمربن عبدالعزیز انجام داده بود، همه را دگرگون ساخت ،(114) و روش نابخردانه خلفاى پیشین بنى امیه را در پیش گرفت .