X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

کتاب کامل تفسیر نمونه از مکارم شیرازی

نسا ـ مائده ـ انعام .


موضوعات :

استقبال از پیشنهاد صلح ـ .
   سزاى آنها که دو دوزه بازى مى کنند! .
   احکام قتل خطاـ .
   مجازات قتل عمدـ .
   مستضعف کیست ؟ .
   هجرت یک دستور سازنده اسلامى ! .
   نماز مسافر .
   اهمیت فریضه نماز! .
   از خائنان حمایت نکنیدـ .
   جنابت تهمت .
   سخنان درگوشى ! .
   شرک گناه نابخشودنى ! .
   نقشه هاى شیطان ! .
   امتیازات واقعى و دروغین ـ .
   باز هم حقوق زنان ! .
   صلح بهتر است ! .
   عدالت شرط تعدد همسر! .
   عدالت اجتماعى ! .
   سرنوشت منافقان لجوج ! .
   در مجلس گناه ننشینیدـ .
   صفات منافقان ! .
   مجازاتهاى خدا انتقامى نیست ! .
   آغاز جز ششم قرآن مجید .
   میان پیامبران تبعیض نیست ! .
   بهانه جویى یهودـ .
   گوشه دیگرى از خلافکاریهاى یهود! .
   سرنوشت صالحان و ناصالحان یهود! .
   تثلیث موهوم است ! .
   مسیح بنده خدا بودـ .
   نور آشکار! .
   سـوره مـائـده .
   محتواى سوره :
   لزوم وفا به عهد و پیمان ! .
   هشت دستور در یک آیه ! .
   اعتدال در استفاده از گوشت .
   روز اکمال دین کدام روز است .
   صید حلال ـ .
   خوردن غذاى اهل کتاب و ازدواج با آنان ! .
   ازدواج با زنان غیرمسلمان ـ .
   پاک سازى جسم و جان ! .
   پیمانهاى الهى ! .
   دعوت اکید به عدالت ! .
   دشمنان جاویدان ! .
   چگونه ممکن است مسیح , خدا باشد! .
   بنى اسرائیل و سرزمین مقدس ! .
   نخستین قتل در روى زمین ! .
   پرده پوشى بر جنایت ! .
   پیوند انسانها! .
   کیفر آنها که به جان و مال مردم حمله مى برندـ .
   حقیقت توسل ! .
   مجازات دزدان ! .
   داورى میان دوست و دشمن ـ .
   قصاص و گذشت ! .
   آنها که به قانون خدا حکم نمى کنند! .
   انتخاب جانشین نقطه پایان رسالت ! .
   خلاصه جریان غدیرـ .
   نخستین مهاجران اسلام ! .
   کینه توزى یهود و نرمش نصارى ! .
   آغاز جز هفتم قرآن مجید .
   از حد تجاوز نکنید! .
   سوگند و کفاره سوگند! .
   حکم قطعى در باره شراب و مراحل تدریجى آن ـ .
   احکام صید در حال احرام ـ .
   فلسفه تحریم صید در حال احرام .
   اکثریت دلیل ((پاکى )) نیست ! .
   سؤالات بیجا! .
   هرکس مسؤول کار خویش است ! .
   مواهب الهى بر مسیح ! .
   داستان نزول مائده بر حواریون ! .
   بیزارى مسیح از شرک پیروانش ! .
   رستگارى بزرگ ! .
   سوره انعام .
   سوره مبارزه با انواع شرک و بت پرستى .
   محتواى سوره :
   سرنوشت طغیانگران ! .
   آخرین درجه لجاجت ! .
   بهانه جوییها! .
   پناهگاهى غیر از خدا نیست ! .
   قدرت قاهره پروردگار! .
   بالاترین شاهد! .
   بزرگترین ظلم ! .
   نفوذناپذیران ! .
   بیدارى زودگذر و بى اثر! .
   همواره در راه مصلحان مشکلات بوده ! .
   مردگان زنده نما! .
   آیا رستاخیز براى حیوانات هم وجود دارد؟ .
   کر و لالها! .
   توحید فطرى ! .
   سرانجام زندگى اندرز ناپذیران ! .
   بخشنده نعمتها را بشناسید! .
   آگاهى از غیب ! .
   مبارزه با فکر طبقاتى ـ .
   یک امتیاز بزرگ اسلام ـ .
   اصرار بیجا! .
   اسرار غیب ! .
   نورى که در تاریکى مى درخشد! .
   عذابهاى رنگارنگ ! .
   دورى از مجالس اهل باطل ! .
   آنها که دین حق را به بازى گرفته اند! .
   دلایل توحید در آسمانها! .
   سه امتیاز مهم ! .
   خدانشناسان ! .
   اهمیت نمازـ .
   گمشده هاـ .
   شکافنده صبح ! .
   خالق همه اشیا اوست ! .
   چشمها, خدا را نمى بیند! .
   وظیفه تو اجبار کردن نیست ! .
   آغاز جز هشتم قرآن مجید .
   چرا افراد لجوج به راه نمى آیند؟ .
   تمام آثار شرک باید برچیده شود! .
   ایمان و روشن بینى ـ .
   انتخاب پیامبر به دست خداست ـ .
   امدادهاى الهى ! .
   اتمام حجت ! .
   یک درس بزرگ توحید! .
   بخشى از حیوانات حرام .
   محرمات بر یهود .
   فرار از مسؤولیت به بهانه ((جبر))! .
   فرمانهاى دهگانه ! .
   اهمیت نیکى به پدر و مادر! .
   قتل فرزندان به خاطر گرسنگى ! .
   پاسخ قاطع به بهانه جویان ـ .
   انتظارات بیجا و محال ! .
   بیگانگى از نفاق افکنان ! .
   پاداش بیشتر, مجازات کمتر:
   این است راه مستقیم من ! .
   تفاوت در میان انسانها و اصل عدالت .
   خلافت انسان در روى زمین :


در ادامه مطلب

         
و در پـایان براى تاکید مطلب مى فرماید: ((کیست که راستگوتر از خدا باشد))(ومن اصدق من اللّه حدیثا).
بنابراین , هرگونه وعده اى در باره روز قیامت و غیر آن مى دهد نباید جاى تردید باشد, زیرا دروغ یا از جـهل سرچشمه مى گیرد یا از ضعف و نیاز, اماخداوندى که از همه آگاهتر و از همگان بى نیاز است , از هر کس راستگوتر است واصولا دروغ براى او مفهومى ندارد.
آیه 88ـ شان نزول ـ مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس , عده اى ازمردم مکه ظاهرا مسلمان شده بودند, ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند, به همین دلیل حاضر به مهاجرت به مدینه نـشـدنـد, امـا سـرانجام مجبور شدند از مکه خارج شوند (و شاید هم به خاطر موقعیت ویژه اى که داشتند براى هدف جاسوسى این عمل را انجام دادند).
مـسـلـمـانـان از جـریان آگاه شدند, ولى به زودى در باره چگونگى برخورد با این جمع در میان مـسـلمین اختلاف افتاد, عده اى معتقد بودند که باید این عده را طرد کرد,زیرا در واقع پشتیبان دشـمـنان اسلامند, ولى بعضى از افراد ظاهربین و ساده دل بااین طرح مخالفت کردند و گفتند: عجبا ! ما چگونه با کسانى که گواهى به توحید ونبوت پیامبر(ص ) داده اند بجنگیم ؟.
آیه نازل شد و دسته دوم را در برابر این اشتباه ملامت و سپس راهنمایى کرد.
تـفسیر: با توجه به شان نزول بالا پیوند این آیه و آیات بعد از آن با آیاتى که قبلا در باره منافقان بود کاملا روشن است .
در آغـاز آیـه مـى فـرمـایـد: ((چـرا در مـورد مـنافقان دو دسته شده اید و هرکدام طورى قضاوت مى کنید)) (فما لکم فى المنافقین فئتین ).
سـپـس مى فرماید: ((این عده از منافقان به خاطر اعمال زشت و ننگینى که انجام داده اند خداوند توفیق و حمایت خویش را از آنها برداشته و افکارشان رابه کلى واژگونه کرده , همانند کسى که به جاى ایستادن به روى پا, با سر بایستد))(واللّه ارکسهم بما کسبوا).
و در پـایـان آیـه خـطـاب بـه افـراد سـاده دلى که حمایت از این دسته منافقان مى نمودند کرده , مـى فـرماید: ((آیا شما مى خواهید کسانى را که خدا بر اثر اعمال زشتشان از هدایت محروم ساخته هدایت کنید در حالى که هر کس را خداوند گمراه کند راهى براى او نخواهى یافت )) (اتریدون ان تهدوا من اضل اللّه ومن یضلل اللّه فلن تجد له سبیلا ).
زیـرا, این یک سنت فنا ناپذیر الهى است که اثر اعمال هیچ کس از او جدانمى شود;Š چگونه مى توانید انتظار داشته باشید افرادى که فکرشان آلوده و قلبشان مملو از نفاق و عملشان حمایت از دشمنان خداست مشمول هدایت شوند؟ این یک انتظار بى دلیل و نابجاست !.
(آیـه 89)ـ در تـعـقـیب آیه قبل در باره منافقانى که بعضى از مسلمانان ساده دل به حمایت از آنها بـرخـاسـتـه و از آنـهـا شـفـاعـت مى کردند و قرآن بیگانگى آنها را ازاسلام بیان داشت در این آیه مى فرماید: تاریکى درون آنها به قدرى است که نه تنهاخودشان کافرند, بلکه ((دوست مى دارند که شـمـا هم همانند آنان کافر شوید ومساوى یکدیگر گردید)) (ودوا لو تکفرون کما کفروا فتکونون سوا).
بـنـابـرایـن ,آنـهـاازکـافـران عـادى نـیـز بـدتـرنـد;Š زیـرا کـفـار مـعـمـولـى دزد وغـارتـگـرــسفـت عقایددیگران نیستند;Šامااینهاهستند, وفعالیتهاى پى گیرى براى تخریب عقایددیگران دارند.
اکـنـون که آنها چنین هستند ((هرگز نباید شما مسلمانان , دوستانى از میان آنهاانتخاب کنید)) (فلا تتخذوا منهم اولی).
((مـگر این که (در کار خود تجدید نظر کنند و دست از نفاق و تخریب بردارندو نشانه آن این است که از مرکز کفر و نفاق به مرکز اسلام ) در راه خدا مهاجرت نمایند)) (حتى یهاجروا فى سبیل اللّه ).
((امـا اگر آنها حاضر به مهاجرت نشدند (بدانید که دست از کفر و نفاق خودبرنداشته اند و اظهار اسـلام آنها فقط به خاطر اغراض جاسوسى و تخریبى است ) ودر این صورت مى توانید هر جا بر آنها دست یافتید, آنها را اسیر کنید و یا در صورت لزوم به قتل برسانید)) (فان تولوا فخذوهم واقتلوهم حیث وجدتموهم ).
و در پـایـان آیـه بـار دیـگـر تاکید مى کند که ((هیچ گاه دوست و یار و یاورى از میان آنها انتخاب نکنید)) (ولا تتخذوا منهم ولیا ولا نصیرا).
نـجـات یـک جـامـعـه زنده که در مسیر یک انقلاب اصلاحى گام برمى دارد, ازچنگال دشمنان دوست نما و جاسوسان خطرناک , راهى جز این شدت عمل ندارد.
آیه 90ـ شان نزول : از روایات مختلفى که در شان نزول آیه وارد شده چنین استفاده مى شود که : دو قـبـیـلـه در مـیـان قـبـایل عرب به نام ((بنى ضمره )) و ((اشجع ))وجود داشتند که قبیله اول با مسلمانان پیمان ترک تعرض بسته بودند و طایفه اشجع نیز با بنى ضمره هم پیمان بودند.
بـعـضـى از مـسلمانان از قدرت طایفه بنى ضمره و پیمان شکنى آنها بیمناک بودند, لذا به پیغمبر اکرم (ص ) پیشنهاد کردند که پیش از آن که آنها حمله را آغازکنندمسلمانان به آنها حمله ور شوند.
پـیغمبر(ص )فرمود: ((نه , هرگز چنین کارى نکنید, زیرا آنها در میان تمام طوایف عرب نسبت به پدر و مادر خود نیکوکارترند, و از همه نسبت به اقوام و بستگان مهربانتر, و به عهد و پیمان خود از همه پایبندترند))!.
پـس از مـدتـى مـسـلمانان باخبر شدند که طایفه اشجع به سرکردگى ((مسعودبن رجیله ))که هـفـتـصد نفر بودند به نزدیکى مدینه آمده اند, پیامبر(ص ) نمایندگانى نزد آنها فرستادتا از هدف مـسـافـرتـشان مطلع گردد, آنها اظهار داشتند: ما از یک طرف توانایى مبارزه با دشمنان شما را نـداریـم , چـون عـدد مـا کم است , و نه قدرت و تمایل به مبارزه باشما داریم , زیرا محل ما به شما نزدیک است ;Š لذا آمده ایم با شما پیمان ترک تعرض ببندیم .
در این هنگام آیه نازل شد و دستورهاى لازم را در این زمینه به مسلمانان داد.
تفسیر:.
استقبال از پیشنهاد صلح ـ.

بـه دنبال دستوربه شدت عمل در برابر منافقانى که با دشمنان اسلام همکارى نزدیک داشتند, در این آیه دستورمى دهد که دو دسته از این قانون مستثناهستند:.
1ـ ((آنـهـا که با یکى از هم پیمانان شما ارتباط دارند و پیمان بسته اند)) (الا الذین یصلون الى قوم بینکم وبینهم میثاق ).
2ـ ((کسانى که از نظر موقعیت خاص خود در شرایطى قرار دارند که نه قدرت مبارزه با شما را در خـود مـى بـیـنـنـد, و نـه تـوانایى همکارى با شما و مبارزه با قبیله خوددارند)) (او جکم حصرت صدورهم ان یقاتلوکم او یقاتلوا قومهم ).
سپس براى این که مسلمانان در برابر این پیروزیهاى چشمگیر مغرور نشوند وآن را مرهون قدرت نـظامى و ابتکار خود ندانند و نیز براى این که احساسات انسانى آنها در برابر این دسته از بیطرفان تـحـریـک شـود مى فرماید: ((اگر خداوند بخواهدمى تواند آن (جمعیت ضعیف ) را بر شما مسلط گرداند تا با شما پیکارکنند)) (ولوش اللّه لسلطهم علیکم فلقاتلوکم ).
بـنـابـرایـن , هـمـواره در پـیروزیها به یاد خدا باشید و هیچ گاه به نیروى خودمغرور نشوید و نیز گذشت از ضعیفان را براى خود خسارتى نشمرید.
در پایان آیه بار دیگر نسبت به دسته اخیر تاکید کرده و با توضیح بیشترى چنین مى فرماید: ((اگر آنها از پیکار با شما کناره گیرى کنند و پیشنهاد صلح نمایند,خداوند به شما اجازه تعرض نسبت به آنـهـا را نـمـى دهد)) و موظفید دستى را که به منظور صلح به سوى شما دراز شده بفشارید (فان اعتزلوکم فلم یقاتلوکم والقواالیکم السلم فما جعل اللّه لکم علیهم سبیلا ).
آیه 91ـ شان نزول ـ نقل شده : جمعى از مردم مکه به خدمت پیامبر(ص )مى آمدند و از روى خدعه و نـیـرنـگ اظـهـار اسلام مى کردند, اما همین که در برابرقریش و بتهاى آنها قرار مى گرفتند به نـیـایـش و عـبـادت بتها مى پرداختند, و به این ترتیب مى خواستند از ناحیه اسلام و قریش هر دو آسوده خاطر باشند, از هر دوطرف سود ببرند و از هیچ یک زیان نبینند, و به اصطلاح در میان این دو دسـتـه دودوزه بـازى کـنـنـد;Š آیـه نـازل شد و دستور داد مسلمانان در برابر این دسته شدت عمل به خرج دهند.
تفسیر:.
سزاى آنها که دو دوزه بازى مى کنند!.

در ایـنـجا با دسته دیگرى روبرو مى شویم که درست در مقابل دسته اى قراردارند که در آیه پیش دستور صلح نسبت به آنها داده شده بود, آنها کسانى هستند که مى خواهند براى حفظ منافع خود در مـیان مسلمانان و مشرکان آزادى عمل داشته باشند و براى تامین این نظر, راه خیانت و نیرنگ پـیـش گـرفـته , با هر دو دسته اظهار همکارى و همفکرى مى کنند, مى فراید: به زودى جمعیت دیـگـرى را مـى یـابـیـدکـه مـى خـواهـنـد هم از ناحیه شما و هم از ناحیه قوم خودشان در امان باشند))(ستجدون آخرین یریدون ان یامنوکم ویامنوا قومهم ).
و بـه هـمـین دلیل ((هنگامى که میدان فتنه جویى و بت پرستى پیش آید همه برنامه ها آنها وارونه مى شود و با سر در آن فرو مى روند)) !(کلما ردوا الى الفتنة ارکسوا فیها) اینها درست بر ضد دسته سابقند.
سـپس در جمله بعد سه تفاوت براى آنها مى شمرد, مى فرماید: ((اگر آنها ازدرگیرى با شما کنار نـرفـتند و پیشنهاد صلح نکردند و دست از شما برنداشتند)) (فان لم یعتزلوکم ویلقوا الیکم السلم ویکفوا ایدیهم ).
((هـر کـجـا آنـان را یافتید اسیر کنید و در صورت مقاومت به قتل برسانید))(فخذوهم واقتلوهم حیث ثقفتموهم ).
همین تفاوتها موجب گردیده که حکم اینها از دسته سابق به کلى جدا شود.
و از آنـجـا کـه به اندازه کافى نسبت به آنها اتمام حجت شده در پایان آیه مى فرماید: ((آنان کسانى هـسـتـنـد کـه ما تسلط آشکارى براى شما نسبت به آنها قراردادیم )) (واولئکم جعلنا لکم علیهم سلطانا مبینا).
ایـن تسلط مى تواند از نظر منطقى بوده باشد چه این که منطق مسلمانان برمشرکان کاملا پیروز بـود و یـا از نـظـر ظـاهـرى و خارجى , زیرا در زمانى این آیات نازل شد که مسلمین به قدر کافى نیرومند شده بودند.
آیـه 92ـ شـان نـزول : یـکـى از بـت پـرستان مکه به نام ((حارث بن یزید)) بادستیارى ((ابوجهل )) مـسـلمانى را به نام ((عیاش بن ابى ربیعه )) به جرم گرایش به اسلام مدتها شکنجه مى داد, پس از هجرت مسلمانان به مدینه , ((عیاش )) نیز به مدینه هجرت کرد.
اتفاقا روزى در یکى از محله هاى اطراف مدینه با شکنجه دهنده خودحارث بن یزید روبرو شد, و از فـرصـت استفاده کرده , او را به قتل رسانید, به گمان این که دشمنى را از پاى درآورده است , در حالى که توجه نداشت که ((حارث )) توبه کرده و مسلمان شده به سوى پیامبر(ص ) مى رود;Š جریان را به پیامبر(ص ) عرض کردند;Šآیه نازل شد و حکم قتلى را که از روى اشتباه و خطا واقع شده بیان کرد.
تفسیر:.
احکام قتل خطاـ.

چـون درآیـات گـذشـته به مسلمانان آزادى عمل براى درهم کوبیدن منافقان ودشمنان خطرناک داخـلـى داده شـده , براى این که مبادا کسانى از این قانون سؤاستفاده کنند و با افرادى که دشمنى دارنـد بـه نـام مـنـافق بودن تصفیه حساب خصوصى نمایند در این آیه و آیه بعد احکام قتل خطا و قـتـل عـمـد بـیـان شده است ,نخست دراین آیه مى فرماید: ((براى هیچ مؤمنى مجاز نیست که فرد باایمانى را جز ازروى خطا به قتل برساند)) (وما کان لمؤمن ان یقتل مؤمنا الا خطا).
سپس جریمه و کفاره قتل خطا را در سه مرحله بیان مى کند:.
صورت نخست این که فرد بیگناهى که از روى اشتباه کشته شده متعلق به خانواده مسلمانى باشد کـه در ایـن صـورت , قاتل باید دو کار کند, یکى این که برده مسلمانى را آزاد نماید و دیگر این که خـونـبهاى مقتول را به صاحبان خون بپردازد,آیه شریفه مى فرماید: ((کسى که مؤمنى را از روى خـطـا به قتل رساند, باید یک برده مؤمن را آزاد کند و خونبهایى به کسان او بپردازد)) (ومن قتل مؤمنا خطا فتحریر رقبة مؤمنة ودیة مسلمة الى اهله ).
((مگر این که خاندان مقتول بارضایت خاطر از دیه بگذرند)) (الا ان یصدقوا).
صـورت دوم ایـن کـه ((مقتول مؤمن وابسته به خاندانى باشد که با مسلمانان خصومت و دشمنى دارند, در این صورت کفاره قتل خطا تنها آزاد نمودن برده مسلمان است )) (فان کان من قوم عدو لکم وهو مؤمن فتحریر رقبة مؤمنة ).
پـرداخـت دیـه بـه جمعیتى که تقویت بنیه مالى آنان خطرى براى مسلمانان محسوب خواهد شد ضـرورت نـدارد, بـه عـلاوه اسلام ارتباط این فرد را با خانواده خود که همگى از دشمنان اسلامند بریده است و بنابراین , جایى براى جبران خسارت نیست .
صـورت سـوم این که : ((خاندان مقتول از کفارى باشند که با مسلمانان هم پیمانند, در این صورت بـراى احـترام به پیمان باید علاوه بر آزاد کردن یک برده مسلمان خونبهاى او را به بازماندگانش بپردازند)) (وان کان من قوم بینکم وبینهم میثاق فدیة مسلمة الى اهله وتحریر رقبة مؤمنة ).
ظاهرا منظور از مقتول در اینجا ((مقتول مؤمن )) است .
و در پایان آیه در مورد کسانى که دسترسى به آزاد کردن برده اى ندارند;Š یعنى قدرت مالى ندارند و یـا بـرده اى بـراى آزاد کـردن نمى یابند مى فرماید: ((و آن کس که دسترسى (به آزاد کردن برده ) ندارد, دو ماه پى درپى روزه مى گیرد (فمن لم یجدفصیام شهرین متتابعین ).
و در پایان مى گوید: ((این (تبدیل شدن آزاد کردن برده به دو ماه روزه گرفتن یک نوع تخفیف و تـوبه الهى است , یا این که آنچه در آیه به عنوان کفاره قتل خطاگفته شد همگى ) براى انجام یک تـوبه الهى است و خداوند همواره از هر چیز با خبرو همه دستوراتش بر طبق حکمت است )) (توبة من اللّه وکان اللّه علیما حکیما).
آیـه 93ـ شـان نـزول : ((مـقـیـس بـن صـبابه کنانى )) که یکى از مسلمانان بود, کشته برادرخود ((هشام )) را در محله ((بنى النجار)) پیدا کرد, جریان را به عرض پیامبر(ص )رسانید, پیامبر(ص ) او را بـه اتـفـاق ((قـیـس بـن هلال )) نزد بزرگان ((بنى النجار)) فرستاد ودستور داد که اگر قاتل ((هـشـام )) را مى شناسند, او را تسلیم نمایند و اگر نمى شناسند,خونبها و دیه او را بپردازند آنان هـم چـون قاتل را نمى شناختند, دیه را به صاحب خون پرداختند و او هم تحویل گرفت و به اتفاق ((قـیـس بن هلال )) به طرف مدینه حرکت کردند, در بین راه بقایاى افکار جاهلیت ((مقیس )) را تحریک نمود و با خودگفت : قبول دیه موجب سرشکستگى و ذلت است , لذا همسفر خود را که از قـبـیـلـه ((بـنـى الـنـجـار)) بـود بـه انتقام خون برادر کشت و به طرف مکه فرارنمود و از اسلام نیزکناره گیرى کرد.
پـیامبر(ص ) هم در مقابل این خیانت خون او را مباح نمود, و آیه موردبحث به همین مناسبت نازل شد که مجازات قتل عمد در آن بیان شده است .
تفسیر:.
مجازات قتل عمدـ.

بعد از بیان حکم قتل خطا در اینجا به مجازات کسى که فرد با ایمانى را ازروى عمد به قتل برساند اشـاره کـرده , و چـهـار مجازات و کیفر شدید اخروى (علاوه بر مساله قصاص که مجازات دنیوى است ) ذکر مى کند, مى فرماید:.
1ـ ((و هر کسى فرد با ایمانى را از روى عمد به قتل برساند مجازات او دوزخ ‌است که براى همیشه در آن مى ماند)) (ومن یقتل مؤمنا متعمدا فجزاؤه جهنم خالدافیها).
2ـ ((و خداوند بر او غضب مى کند)) (وغضب اللّه علیه ).
3ـ ((و از رحمتش او را دور مى سازد)) (ولعنه ).
4ـ و عذاب عظیمى براى او آماده ساخته است )) (واعد له عذابا عظیما).
از آنجا که آدمکشى یکى از بزرگترین جنایات و گناهان خطرناک است و اگر باآن مبارزه نشود, امنیت که یکى از مهمترین شرایط یک اجتماع سالم است به کلى ازبین مى رود, قرآن قتل بى دلیل یک انسان را همانند کشتن تمام مردم روى زمین معرفى مى کند انسانى را بدون این که قاتل باشد و یا در زمین فساد کند بکشد, گویاهمه مردم را کشته است )).
آیـه 94ـ شان نزول : نقل شده که : پیامبر(ص ) بعد از بازگشت از جنگ خیبر((اسامة بن زید)) را با جـمـعـى از مـسـلـمـانان به سوى یهودیان که در یکى از روستاهاى ((فدک )) زندگى مى کردند فرستاد, تا آنها را به سوى اسلام و یا قبول شرایط ذمه دعوت کنند.
یـکـى از یـهودیان به نام ((مرداس )) که از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود به استقبال مسلمانان شتافت , در حالى که به یگانگى خدا و نبوت پیامبر(ص ) گواهى مى داد.
اسامة بن زید به گمان این که مرد یهودى از ترس جان و براى حفظ مال اظهاراسلام مى کند و در باطن مسلمان نیست به او حمله کرد و او را کشت .
هـنـگـامـى که خبر به پیامبر(ص ) رسید, سخت از این جریان ناراحت شد وفرمود: تو مسلمانى را کـشـتى , ((اسامة )) ناراحت شد و عرض کرد این مرد از ترس جان و براى حفظ مالش اظهار اسلام کرد, پیامبر(ص ) فرمود: تو که از درون او آگاه نبودى , چه مى دانى ؟ شاید به راستى مسلمان شده است , در این موقع آیه نازل شد.
تـفـسیر: در این آیه یک دستور احتیاطى براى حفظ جان افراد بیگناهى که ممکن است مورد اتهام قرارگیرند بیان مى کند و مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که در راه جهاد گام بـر مـى داریـد, تـحـقـیـق و جـستجو کنید و به کسانى که اظهار اسلام مى کنند نگویید مسلمان نیستید)) (یا ایها الذین آمنوآ اذا ضربتم فى سبیل اللّه فتبینوا ولا تقولوا لمن القى الیکم السلام لست مؤمنا).
سـپـس اضـافـه مى کند که ((مبادا به خاطر نعمتهاى ناپایدار این جهان افرادى را که اظهاراسلام مى کنند متهم کرده و آنها را به عنوان یک دشمن به قتل برسانید و اموال آنها رابه غنیمت بگیرید)) (تـبـتـغـون عرض الحیوة الدنیا) ((در حالى که غنیمتهاى جاودانى وارزنده در پیشگاه خداست )) (فـعـنـداللّه مـغـانم کثیرة ) ((گرچه در گذشته چنین بودید ودر دوران جاهلیت جنگهاى شما انگیزه غارتگرى داشت )) (کذلک کنتم من قبل )((ولى اکنون در پرتو اسلام و منتى که خداوند بر شـما نهاده است (از آن وضع نجات یافته اید, بنابراین به شکرانه این نعمت بزرگ ) لازم است که در کـارهـا تحقیق کنید))(فمن اللّه علیکم فتبینوا) ((و این را بدانید که خداوند از اعمال و نیات شما آگاه است ))(ان اللّه کان بما تعملون خبیرا).
جـهاد یک قانون عمومى در عالم آفرینش است و همه موجودات جهان اعم از نباتات و حیوانات به وسیله جهاد موانع را از سر راه خود برمى دارند تا بتوانند به کمالات مطلوب خود برسند.
الـبـتـه بـایـد تـوجه داشت که جهاد علاوه بر نبردهاى دفاعى و گاهى تهاجمى ,مبارزات علمى , اقتصادى , فرهنگى و سیاسى را نیز دربر مى گیرد.
(آیـه 95)ـ در آیـات گـذشـته سخن از جهاد در میان بود, این آیه مقایسه اى درمیان مجاهدان و غـیـرمجاهدان به عمل آورده , مى گوید: ((افراد با ایمانى که ازشرکت در میدان جهاد خوددارى مى کنند, و بیمارى خاصى که آنها را از شرکت دراین میدان مانع شود ندارند, هرگز با مجاهدانى کـه در راه خـدا و اعـلاى کلمه حق بامال و جان خود جهاد مى کنند یکسان نیستند)) (لا یستوى القاعدون من المؤمنین غیر اولى الضرر والمجاهدون فى سبیل اللّه باموالهم وانفسهم ).
سـپـس برترى مجاهدان را بار دیگر به صورت صریحتر و آشکارتر بیان کرده ,مى فرماید: ((خداوند مـجـاهدانى را که با مال و جان خود در راهش پیکار مى کنند برخوددارى کنندگان از شرکت در مـیـدان جـهاد برترى عظیمى بخشیده )) (فضل اللّه المجاهدین باموالهم وانفسهم على القاعدین درجة ).
ولى چون نقطه مقابل این دسته از مجاهدان افرادى هستند که جهاد براى آنهاواجب عینى نبوده و یـا این که به خاطر بیمارى و ناتوانى و علل دیگر قادر به شرکت در میدان جهاد نبوده اند لذا براى این که پاداش نیت صالح و ایمان و سایر اعمال نیک آنها نادیده گرفته نشود به آنها نیز وعده نیک داده , مـى فـرمـایـد: ((بـه هـر دو دسته (مجاهدان و غیرمجاهدان ) وعده نیک داده است )) (وکلا وعداللّه الحسنى ).
ولى از آنجا که اهمیت جهاد در منطق اسلام از این هم بیشتر است بار دیگر به سراغ مجاهدان رفته و تـاکـیـد مـى کـند که ((خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظیمى بخشیده است )) (وفضل اللّه المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما).
(آیه 96)ـ این اجر عظیم در این آیه چنین تفسیر شده : ((درجات مهمى ازطرف خداوند و آمرزش و رحمت او)) (درجات منه ومغفرة ورحمة ).
و در پـایـان آیه مى فرماید: اگر در این میان افرادى ضمن انجام وظیفه خویش مرتکب لغزشهایى شـده انـد و از کـرده خـویش پشیمانند خدا به آنها نیز وعده آمرزش داده ((زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است )) (وکان اللّه غفورا رحیما).
آیـه 97ـ شـان نزول : قبل از آغاز جنگ بدر سران قریش اخطار کردند که همه افراد ساکن مکه که آمـادگـى بـراى شرکت در میدان جنگ دارند, باید براى نبرد بامسلمانان حرکت کنند و هر کس مـخـالفت کند خانه او ویران و اموالش مصادره مى شود, به دنبال این تهدید, عده اى از افرادى که ظـاهـرا اسـلام آورده بـودنـد ولـى به خاطر علاقه شدید به خانه و زندگى و اموال خود حاضر به مهاجرت نشده بودند,نیز با بت پرستان به سوى میدان جنگ حرکت کردند, و در میدان در صفوف مشرکان ایستادند و از کمى نفرات مسلمانان به شک و تردید افتادند و سرانجام دراین میدان کشته شدند, آیه نازل گردید و سرنوشت شوم آنها را شرح داد.
تـفـسیر: در تعقیب بحثهاى مربوط به جهاد, در این آیه اشاره به سرنوشت شوم کسانى مى شود که دم از اسلام مى زدند ولى برنامه مهم اسلامى یعنى ((هجرت )) را عملى نساختند, قرآن مى گوید: ((کـسانى که فرشتگان قبض روح , روح آنها را گرفتند در حالى که به خود ستم کرده بودند, و از آنـهـا پـرسـیـدنـد (شما اگرمسلمان بودید) پس چرا در صفوف کفار قرار داشتید و با مسلمانان جنگیدید)) ؟(ان الذین توفیهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم ).
از جـمله فوق استفاده مى شود که گرفتن ارواح به دست یک فرشته معین نیست و اگر مى بینیم که در بعضى آیات این موضوع به ملک الموت (فرشته مرگ )نسبت داده شده از این نظر است که او بزرگ فرشتگان مامور قبض ارواح است .
آنـهـا در پـاسخ به عنوان عذرخواهى مى گویند: ((ما در محیط خود تحت فشار بودیم و به همین جهت توانایى بر اجراى فرمان خدا نداشتیم )) (قلوا کنا مستضعفین فى الا رض ).
امـا ایـن اعـتـذار از آنـان پذیرفته نمى شود و به زودى ((از فرشتگان خدا پاسخ ‌مى شنوند که : مگر سرزمین پروردگار وسیع و پهناور نبود که مهاجرت کنید و خود رااز آن محیط آلوده و خفقان بار برهانید)) ! (قلوا الم تکن ارض اللّه واسعة فتهاجروافیها).
و در پـایـان بـه سرنوشت آنان اشاره کرده , مى فرماید: ((این گونه اشخاص ) که باعذرهاى واهى و مـصـلـحـت انـدیشى هاى شخصى شانه از زیربار هجرت خالى کردندو زندگى در محیط آلوده و خفقان بار را بر آن ترجیح دادند) جایگاهشان دوزخ و بدسرانجامى دارند)) (فاولئک ماویهم جهنم وست مصیرا).
(آیـه 98)ـ درایـن آیـه مـسـتـضـعـفان وناتوانهاى واقعى (نه مستضعفان دروغین )را استثنا کرده , مـى فـرماید: ((مردان و زنان و کودکانى که هیچ چاره اى براى هجرت وهیچ طریقى براى نجات از آن مـحـیـط آلوده نمى یابند, از این حکم مستثنا هستند))زیرا واقعا این دسته معذورند و خداوند مـمـکـن نیست تکلیف مالایطاق کند (الا المستضعفین من الرجال والنس والولدان لا یستطیعون حیلة ولا یهتدون سبیلا ).
(آیـه 99)ـ در ایـن آیـه مى فرماید: ((ممکن است اینها مشمول عفو خداوندشوند و خداوند همواره بخشنده و آمرزنده بوده است )) (فاولئک عسى اللّه ان یعفوعنهم وکان اللّه عفوا غفورا).
مستضعف کیست ؟.

از بررسى آیات قرآن و روایات استفاده مى شود افرادى که از نظر فکرى یابدنى یا اقتصادى آنچنان ضـعیف باشند که قادر به شناسایى حق از باطل نشوند, و یااین که با تشخیص عقیده صحیح بر اثر نـاتـوانـى جـسـمـى یا ضعف مالى و یامحدودیتهایى که محیط بر آنها تحمیل کرده قادر به انجام وظایف خود بطورکامل نباشند و نتوانند مهاجرت کنند آنها را مستضعف مى گویند.
از امـام مـوسـى بـن جعفر(ع ) پرسیدند که مستضعفان چه کسانى هستند؟ امام در پاسخ این سؤال نـوشـتـنـد: ((مـسـتضعف کسى است که حجت و دلیل به او نرسیده باشد و به وجود اختلاف (در مـذاهـب و عقاید که محرک بر تحقیق است ) پى نبرده باشد, اما هنگامى که به این مطلب پى برد, دیگر مستضعف نیست )).
(آیه 100).
هجرت یک دستور سازنده اسلامى !.

به دنبال بحث در باره افرادى که بر اثر کوتاهى در انجام فریضه مهاجرت , به انواع ذلتها و بدبختیها تـن در مى دهند, در این آیه با قاطعیت تمام در باره اهمیت هجرت در دو قسمت بحث شده است : نخست اشاره به آثار و برکات هجرت درزندگى این جهان کرده , مى فرماید: ((و کسانى که در راه خدا و براى خدا مهاجرت کنند, در این جهان پهناور خدا, نقاط امن فراوان و وسیع پیدا مى کنند)) کـه مـى تـوانـندحق را در آنجا اجرا کنند و بینى مخالفان را به خاک بمالند (ومن یهاجر فى سبیل اللّه یجد فى الا رض مراغما کثیرا وسعة ).
سـپـس بـه جنبه معنوى و اخروى مهاجرت اشاره کرده مى فرماید: ((اگر کسانى از خانه و وطن خـود بـه قصد مهاجرت به سوى خدا و پیامبر(ص ) خارج شوند و پیش از رسیدن به هجرتگاه , مرگ آنـها را فراگیرد, اجر و پاداششان بر خداست , و خداوندآمرزنده و مهربان است )) و گناهان آنها را مى بخشد (ومن یخرج من بیته مهاجراالى اللّه ورسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على اللّه وکان اللّه غفورا رحیما).
بنابراین مهاجران در هر دو صورت به پیروزى نائل مى گردند.
جـالـب ایـن اسـت کـه هـجرت ـن هم نه براى حفظ خود, بلکه براى حفظ آیین اسلام ـ مبد تاریخ مـسلمانان مى باشد, و زیربناى همه حوادث سیاسى , تبلیغى واجتماعى ما را تشکیل مى دهد, و در هر عصر و زمان و مکانى اگر همان شرایط پیش آید, مسلمانان موظف به هجرتند!.
(آیه 101).
نماز مسافر.

در تـعـقـیـب آیـات گذشته که در باره ((جهاد)) و ((هجرت )) بحث مى کرد در این آیه به مساله ((نـمازمسافر)) اشاره کرده , مى فرماید: ((هنگامى که مسافرت کنید مانعى ندارد که نماز را کوتاه کـنید اگر از خطرات کافران بترسید, زیرا کافران دشمن آشکارشما هستند)) (واذا ضربتم فى الا رض فـلـیس علیکم جناح ان تقصروا من الصلوة ان خفتم ان یفتنکم الذین کفروا ان الکافرین کانوا لکم عدوا مبینا).
البته جاى شک نیست که نماز مسافر اختصاصى به حالت ترس ندارد.
آیه 102ـ هنگامى که پیامبر(ص ) با عده اى از مسلمانان به عزم ((مکه )) واردسرزمین ((حدیبیه )) شـدنـد و جـریان به گوش قریش رسید, خالدبن ولید به سرپرستى یک گروه دویست نفرى براى جـلـوگـیرى از پیشروى مسلمانان به سوى مکه , درکوههاى نزدیک مکه مستقر شد, هنگام ظهر ((بلال )) اذان گفت و پیامبر(ص ) بامسلمانان نماز ظهر را به جماعت ادا کردند, خالد از مشاهده این صحنه در فکر فرورفت و به نفرات خود گفت در موقع نماز عصر باید از فرصت استفاده کرد و در حـال نـمـاز کـار مسلمانان را یکسره ساخت ;Š در این هنگام آیه نازل شد و دستور نماز خوف را به مـسلمانان داد, و این خود یکى از نکات اعجاز قرآن است که قبل از اقدام دشمن , نقشه هاى آنها را نقش بر آب کرد.
تفسیر: در تعقیب آیات مربوط به جهاد, این آیه کیفیت نماز خوف را که به هنگام جنگ باید خوانده شود به مسلمانان تعلیم مى دهد, آیه خطاب به پیامبر(ص )کرده , مى فرماید: ((هنگامى که در میان آنها هستى و براى آنها نماز جماعت برپامى دارى باید مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند, نخست عـده اى بـا حـمـل اسلحه باتو به نماز بایستند)) (واذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم طئفة منهم معک ولیاخذوآ اسلحتهم ).
سپس هنگامى که این گروه سجده کردند (و رکعت اول نماز آنها تمام شد, تودر جاى خود توقف مى کنى ) و آنها با سرعت رکعت دوم را تمام نموده و به میدان نبرد باز مى گردند و در برابر دشمن مـى ایـسـتـنـد و گـروه دوم کـه نـمـاز نـخـوانـده اند, جاى گروه اول را مى گیرند و با تو نماز مى گزارند)) (فاذا سجدوا فلیکونوا من ورائکم ولتات طئفة اخرى لم یصلوا فلیصلوا معک ).
((گروه دوم نیز باید وسایل دفاعى و اسلحه را با خود داشته باشند و بر زمین نگذارند)) (ولیاخذوا حذرهم واسلحتهم ).
ایـن طـرز نـماز گزاردن براى این است که دشمن شما را غافلگیر نکند, ((زیرادشمن همواره در کـمین است که از فرصت استفاده کند و دوست مى دارد که شما ازسلاح و متاع خود غافل شوید و یکباره به شما حمله ور شود)) (ود الذین کفروا لوتغفلون عن اسلحتکم وامتعتکم فیمیلون علیکم میلة واحدة ).
ولـى از آنـجا که ممکن است ضرورتهایى پیش بیاید که حمل سلاح و وسایل دفاعى هر دو با هم به هنگام نماز مشکل باشد, در پایان آیه چنین دستور مى دهد:((و گناهى بر شما نیست اگر از باران ناراحت باشید و یا بیمار شوید که در این حال سلاح حود را بر زمین بگذارید)) (ولا جناح علیکم ان کان بکم اذى من مطر او کنتم مرضى ان تضعوا اسلحتکم ).
((ولـى در هـر صـورت از هـمـراه داشتن وسایل محافظتى و ایمنى (مانند زره وخود و امثال آن ) غـفـلت نکنید و حتى در حال عذر, حتما آنها را با خود داشته باشید)) که اگر احیانا دشمن حمله کند بتوانید تا رسیدن کمک , خود را حفظ کنید(وخذوا حذرکم ).
شـما این دستورات را به کار بندید و مطمئن باشید پیروزى با شماست ((زیراخداوند براى کافران مجازات خوارکننده اى آماده کرده است )) (ان اللّه اعد للکافرین عذابا مهینا).
(آیه 103).
اهمیت فریضه نماز!.

بـه دنـبـال دسـتـور نـمـاز خـوف در آیه قبل و لزوم بپاداشتن نماز حتى در حال جنگ در این آیه مـى فرماید: ((پس از اتمام نماز یاد خدا را فراموش نکنید, و در حال ایستادن و نشستن و زمانى که بـر پـهلو خوابیده اید به یاد خدا باشید و از او کمک بجویید)) (فاذا قضیتم الصلوة فاذکروا اللّه قیاما وقعودا وعلى جنوبکم ).
منظور از یاد خدا در حال قیام و قعود و بر پهلو خوابیدن , ممکن است همان حالات مختلف جنگى که سربازان گاهى در حال ایستادن و زمانى نشستن و زمانى به پهلو خوابیدن , سلاحهاى مختلف جنگى از جمله وسیله تیراندازى را به کارمى برند, بوده باشد.
آیه فوق در حقیقت اشاره به یک دستور مهم اسلامى است , که معنى نماز خواندن در اوقات معین این نیست که در سایر حالات انسان از خدا غافل بماند.
سـپـس قـرآن مـى گوید: دستور نماز خوف یک دستور استثنایى است و ((به مجرد این که حالت خوف زائل گشت , باید نماز را به همان طرز عادى انجام دهید))(فاذا اطماننتم فاقیموا الصلوة ).
و در پایان سر این همه سفارش و دقت را در باره نماز چنین بیان مى دارد:((زیرا نماز وظیفه ثابت و معینى براى مؤمنان است )) (ان الصلوة کانت على المؤمنین کتابا موقوتا).
آیـه 104ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس چـنـیـن نـقل شده که : پس از حوادث دردناک جنگ احد پـیـامبراسلام (ص ) بر فراز کوه احد رفت و ابوسفیان نیز بر کوه احدقرار گرفت و با لحنى فاتحانه فـریـاد زد: ((اى مـحـمـد ! یـک روز پـیروز شدیم و روزدیگر شما)) یعنى این پیروزى ما در برابر شـکـسـتى که در بدر داشتیم , پیامبر(ص ) به مسلمانان فرمود: فورا به او پاسخ گویید, مسلمانان گفتند: ((هرگز وضع ما با شمایکسان نیست , شهیدان ما در بهشتند و کشتگان شما در دوزخ )).
ابوسفیان فریاد زد: ((لنا العزى ولا عزى لکم ;Š ما داراى بت بزرگ ((عزى ))هستیم و شما ندارید.
پـیـامـبـر(ص ) فـرمـود: شـمـا هم در برابر شعار آنها بگویید: اللّه مولـینا ولا مولى لکم ;Š سرپرست و تکیه گاه ما خداست و شما سرپرست و تکیه گاهى ندارید.
ابـوسفیان که خود را در مقابل این شعار زنده اسلامى ناتوان دید, دست ازبت ((عزى )) برداشت و به دامن بت ((هبل )) در آویخت و فریاد زد: اعل هبل !;Š سربلندباد هبل .
پـیامبر(ص ) دستور داد که این شعار جاهلى را نیز با شعارى نیرومندتر ومحکم تر بکوبند وبگویند: اللّه اعلى واجل !;Š خداوند برتر و بالاتر است .
ابـوسـفـیـان که از این شعارهاى گوناگون خود بهره اى نگرفت فریاد زد: میعادگاه ما سرزمین بدرصغرى است .
مـسلمانان از میدان جنگ بازگشتند در حالى که از حوادث دردناک احدسخت ناراحت بودند;Š در ایـن هـنگام آیه نازل شد و به آنها هشدار داد که در تعقیب مشرکان کوتاهى نکنند و از این حوادث دردناک ناراحت نشوند.
این شان نزول به ما مى آموزد که مسلمانان باید هیچ یک از تاکتیکهاى دشمن را از نظر دور ندارند;Š در بـرابـر مـنـطق دشمنان , منطقهاى نیرومندتر و در برابرسلاحهاى آنها سلاحهاى برتر وگرنه حوادث به نفع دشمن تغییرشکل خواهدداد.
و بنابراین , در عصرى همچون عصر ما باید به جاى تاسف خوردن در برابرحوادث دردناک و مفاسد وحـشتناکى که مسلمانان را از هر سو احاطه کرده بطورفعالانه دست به کار شوند, در برابر کتابها ومـطبوعات ناسالم , کتب ومطبوعات سالم فراهم کنند, و در مقابل وسایل تبلیغاتى مجهز دشمنان از مـجـهـزتـریـن وسایل تبلیغاتى روز استفاده کنند, و در مقابل طرحها و تزها و دکترین هایى که مکتبهاى مختلف سیاسى و اقتصادى و اجتماعى ارائه مى دهند طرحهاى جامع اسلامى را به شکل روز در اخـتـیـار هـمگان قرار دهند, تنها با استفاده از این روش است که مى توانند موجودیت خود راحفظ کرده وبه صورت یک گروه پیشرو درجهان درآیند.
تفسیر: به دنبال آیات مربوط به جهاد و هجرت , این آیه براى زنده کردن روح فداکارى در مسلمانان چنین مى گوید: ((هرگز از تعقیب دشمن سست نشوید)) (ولاتهنوا فى ابتغ القوم ).
اشـاره بـه این که در مقابل دشمنان سرسخت , روح تهاجم را در خود حفظکنید;Š زیرا از نظر روانى اثر فوق العاده اى در کوبیدن روحیه دشمن دارد.
سـپـس اسـتدلال زنده و روشنى براى این حکم بیان مى کند و مى گوید: چراشما سستى به خرج دهـیـد ((در حـالـى کـه اگـر شـما در جهاد گرفتار درد و رنج مى شویددشمنان شما نیز از این ناراحتیها سهمى دارند, با این تفاوت که شما امید به کمک ورحمت وسیع پروردگار عالم دارید و آنـهـا فـاقد چنین امیدى هستند)) (ان تکونواتالمون فانهم یالمون کما تالمون وترجون من اللّه ما لایرجون ).
و در پایان براى تاکید بیشتر مى فرماید: ((فراموش نکنید که تمام این ناراحتیها ورنجها و تلاشها و کـوششها و احیانا سستى ها و مسامحه کاریهاى شما از دیدگاه علم خدا مخفى نیست )) (وکان اللّه علیما حکیما).
و بنابراین , نتیجه همه آنها را خواهید دید.
آیـه 105ـ شان نزول : در شان نزول این آیه و آیه بعد نقل شده که : طایفه بنى ابیرق طایفه اى نسبتا معروف بودند;Š سه برادر از این طایفه به نام ((بشر)) و ((بشیر))و ((مبشر)) نام داشتند,((بشیر)) به خـانـه مسلمانى به نام ((رفاعه )) دستبرد زد و شمشیر وزره و مقدارى از مواد غذایى را به سرقت بـرد, فرزند برادر او به نام ((قتاده )) که ازمجاهدان بدر بود جریان را به خدمت پیامبر(ص ) عرض کرد.
بـرادران سـارق وقـتـى بـاخبر شدند, یکى از سخنوران قبیله خود را دیدند که باجمعى به خدمت پـیامبر(ص ) بروند و با قیافه حق به جانب سارق را تبرئه کنند, وقتاده را به تهمت ناروا زدن متهم سازند.
پـیـامـبـر(ص ) طـبـق وظیفه ((عمل به ظاهر)) شهادت این جمعیت را پذیرفت وقتاده را مورد سـرزنـش قـرار داد, قـتـاده کـه بـیگناه بود از این جریان بسیار ناراحت شد وبه سوى عموى خود بـازگـشـت و جریان را با اظهار تاسف فراوان بیان کرد, عمویش او را دلدارى داد و گفت : نگران مباش خداوند پشتیبان ما است .
                    
این آیه و آیه بعد نازل شد و این مرد بیگناه را تبرئه کرد و خائنان واقعى رامورد سرزنش شدید قرار داد.
تفسیر:.
از خائنان حمایت نکنیدـ.

در این آیه خداوند نخست به پیامبر(ص ) توصیه مى کند که هدف از فرستادن این کتاب آسمانى این اسـت کـه اصـول حـق و عدالت در میان مردم اجرا شود,مى فرماید: ((ما این کتاب را به حق بر تو فرستادیم تا به آنچه خداوند به تو آموخته است در میان مردم قضاوت کنى )) (انا انزلن الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بم اریک اللّه ).
سـپـس بـه پیامبر(ص ) هشدار مى دهد, مى گوید: ((هرگز از کسانى مباش که ازخائنان حمایت نمایى )) (ولا تکن للخئنین خصیما).
گـرچـه روى سخن دراین آیه به پیامبر(ص ) است ولى شک نیست که این حکم یک حکم عمومى نـسـبت به تمام قضات و داوران مى باشد, و به همین دلیل چنین خطابى مفهومش این نیست که ممکن است چنین کارى از پیامبر(ص ) سر بزند!.
(آیـه 106)ـ در این آیه به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که ((و از پیشگاه خداوندطلب آمرزش نما)) (واستغفراللّه ).
((زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است )) (ان اللّه کان غفورا رحیما).
(آیـه 107)ـ به دنبال دستورهاى گذشته در باره عدم حمایت از خائنان , قرآن چنین ادامه مى دهد کـه : ((هـیـچ گـاه از خائنان و آنها که به خود خیانت کردند, حمایت نکن )) (ولا تجادل عن الذین یـخـتـانون انفسهم ) ((چرا که خداوند, خیانت کنندگان گنهکار را دوست نمى دارد)) (ان اللّه لا یحب من کان خوانا اثیما).
(آیـه 108)ـ سـپـس ایـن گونه خائنان را مورد سرزنش قرار داده , مى گوید:((آنها شرم دارند که بـاطـن اعـمـالـشـان براى مردم روشن شود ولى از خدا, شرم ندارند!))(یستخفون من الناس ولا یـسـتـخفون من اللّه ) ((خداوندى که همه جا با آنهاست , ودر آن هنگام که در دل شب , نقشه هاى خیانت را طرح مى کنند و سخنانى که خدا ازآن راضى نبود مى گفتند, با آنها بود و به همه اعمال آنها احاطه دارد)) (وهو معهم اذیبیتون ما لا یرضى من القول وکان اللّه بما یعملون محیطا).
(آیـه 109)ـ سـپـس روى سـخـن را به طایفه شخص سارق که از او دفاع کردندنموده , مى گوید: ((گـیـرم که شما در زندگى این جهان از آنها دفاع کنید ولى کیست که در روز قیامت بتواند از آنـهـا دفـاع نـماید و یا به عنوان وکیل کارهاى آنها را سامان بخشد, و گرفتاریهاى آنها را برطرف سازد))؟! (ه انتم هؤلا جادلتم عنهم فى الحیوة الدنیا فمن یجادل اللّه عنهم یوم القیمة ام من یکون علیهم وکیلا ).
بـنـابـرایـن دفـاع شما از آنها بسیار کم اثر است , زیرا در زندگى جاویدان آن هم دربرابر خداوند, هـیچ گونه مدافعى براى آنها نیست در حقیقت در سه آیه فوق ,نخست به پیامبراسلام (ص ) و همه قـاضـیـان به حق توصیه شده که کاملا مراقب باشند,افرادى با صحنه سازى و شاهدهاى دروغین حقوق دیگران را پایمال نکنند.
سپس به افراد خیانتکار, و بعد به مدافعان آنها هشدار داده شده که مراقب نتایج سؤاعمال خود در این جهان و جهان دیگر باشند.
(آیـه 110)ـ قـرآن در تعقیب بحثهاى مربوط به خیانت و تهمت که در آیات قبل گذشت سه حکم کلى بیان مى کند:.
1ـ نـخـسـت اشـاره بـه این حقیقت مى کند که راه توبه , به روى افراد بدکار به هرحال باز است و ((کسى که به خود یا دیگرى ستم کند و بعد حقیقتا پشیمان شود و ازخداوند طلب آمرزش کند و در مـقـام جـبـران برآید, خدا را آمرزنده و مهربان خواهدیافت )) (ومن یعمل سو او یظلم نفسه ثم یستغفراللّه یجداللّه غفورا رحیما).
از جمله فوق استفاده مى شود که توبه حقیقى آنچنان اثر دارد که انسان دردرون جان خود نتیجه آن را مى یابد.
(آیـه 111)ـ دوم : ایـن آیه توضیح همان حقیقتى است که اجمال آن در آیات قبل بیان شد و آن این که : ((هر گناهى که انسان مرتکب مى شود نهایتا و در نتیجه به خود ضرر زده و به زیان خود گام بـرداشـتـه اسـت )) (ومن یکسب اثما فانما یکسبه على نفسه ) و به این ترتیب گناهان اگرچه در ظاهر مختلفند, ولى آثار سؤ آن قبل از همه در روح و جان خود شخص ظاهر مى شود.
و در پـایان آیه مى فرماید: ((خداوند هم عالم است و از اعمال بندگان باخبر, وهم حکیم است )) و هر کس را طبق استحقاق خود مجازات مى کند (وکان اللّه علیماحکیما).
(آیـه 112)ـ سـوم : در ایـن آیـه اشـاره بـه اهـمـیت گناه تهمت زدن نسبت به افرادبیگناه کرده , مى فرماید: ((هرکس خطا یا گناهى مرتکب شود و آن را به گردن بیگناهى بیفکند, بهتان و گناه آشکارى انجام داده است )) (ومن یکسب خطیئة اواثما ثم یرم به بریئا فقد احتمل بهتانا واثما مبینا) .
جنابت تهمت .

تهمت زدن به بیگناه از زشت ترین کارهایى است که اسلام آن را به شدت محکوم ساخته است .
از پـیامبراسلام (ص ) نقل شده که فرمود: ((کسى که به مرد یا زن با ایمان تهمت بزندو یا در باره او چیزى بگوید که در او نیست , خداوند در روز قیامت او را بر تلى از آتش قرار مى دهد تا از مسؤولیت آنچه گفته است درآید)).
در حقیقت رواج این کار ناجوانمردانه در یک محیط, سبب به هم ریختن نظام و عدالت اجتماعى و آلـوده شـدن حـق به باطل و گرفتار شدن بیگناه و تبرئه گنهکار واز میان رفتن اعتماد عمومى مى شود.
(آیه 113)ـ این آیه اشاره به گوشه دیگرى از حادثه بنى ابیرق است که درچند آیه قبل تحت عنوان شـان نـزول بـه آن اشاره شد, آیه چنین مى گوید: ((اگر فضل و رحمت پروردگار شامل حال تو نبود جمعى از منافقان یا مانند آنها تصمیم داشتندتو را از مسیر حق و عدالت , منحرف سازند, ولى لطف الهى شامل حال تو شد و تورا حفظ کرد)) (ولولا فضل اللّه علیک ورحمته لهمت طئفة منهم ان یضلوک ).
آنـهـا مـى خـواستند با متهم ساختن یک فرد بیگناه و سپس کشیدن پیامبر(ص ) به این ماجرا, هم ضـربـه اى بـه شـخصیت اجتماعى و معنوى پیامبر(ص ) بزنند و هم اغراض سؤ خود را در باره یک مـسلمان بیگناه عملى سازند, ولى خداوندى که حافظ پیامبر خویش است , نقشه هاى آنها را نقش برآب کرد!.
سـپس قرآن مى گوید: ((اینها فقط خود را گمراه مى کنند و هیچ گونه زیان به تونمى رسانند)) (وما یضلون الا انفسهم وما یضرونک من شى ).
سـرانـجام علت مصونیت پیامبر(ص ) را از گمراهى و خطا و گناه , چنین بیان مى کند که ((خدا, کـتـاب و حـکـمـت بر تو نازل کرد و آنچه را نمى دانستى به توآموخت )) (وانزل اللّه علیک الکتاب والحکمة وعلمک مالم تکن تعلم ).
و درپـایـان آیـه مـى فـرماید: ((فضل خداوند بر تو بسیار بزرگ بوده است )) (وکان فضل اللّه علیک عظیما).
در جمله فوق یکى از دلایل اساسى مساله عصمت بطوراجمال آمده است وآن این که خداوند علوم و دانـشـهایى به پیامبر آموخته که در پرتو آن در برابر گناه وخطا بیمه مى شود, زیرا علم و دانش (در مرحله نهایى ) موجب عصمت است (آیه114 )ـ.
سخنان درگوشى !.

در آیـات گذشته اشاره اى به جلسات مخفیانه شبانه و شیطنت آمیز بعضى ازمنافقان یا مانند آنها شده بود, در این آیه بطور مشروحتر از آن تحت عنوان نجوى بحث مى شود.
((نـجـوى )) تنها به معنى سخنان درگوشى نیست , بلکه هرگونه جلسات سرى ومخفیانه را نیز شامل مى شود.
آیـه مـى گوید: ((در غالب جلسات محرمانه و مخفیانه آنها که براساس نقشه هاى شیطنت آمیز بنا شده خیر و سودى نیست )) (لا خیر فى کثیر من نجویهم ).
سـپـس بـراى ایـن کـه گمان نشود هرگونه نجوى و سخن درگوشى یا جلسات سرى مذموم و ممنوع است , چند مورد را به صورت استثنا در ذیل آیه ذکر کرده مى فرماید: ((مگر این که کسى در نـجـواى خـود, تـوصـیـه به صدقه و کمک به دیگران ,یا انجام کار نیک , و یا اصلاح در میان مردم مى نماید)) (الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بین الناس ).
و ایـن گـونـه نـجـوى هـا اگـر بـه خاطر تظاهر و ریاکارى نباشد بلکه منظور از آن کسب رضاى پـروردگـار بـوده بـاشـد, خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرر خواهدفرمود, آیه مى گوید: ((و هرکس براى خشنودى پروردگار چنین کند, پاداش بزرگى به او خواهیم داد)) (ومن یفعل ذلک ابتغ مرضات اللّه فسوف نؤتیه اجرا عظیما).
اصـولا نـجـوى و سـخنان درگوشى و تشکیل جلسات سرى در قرآن به عنوان یک عمل شیطانى مـعـرفى شده است در آیه 10 سوره مجادله مى فرماید: انماالنجوى من الشیطان ;Š نجوى از شیطان است .
اساسا نجوى اگر در حضور جمعیت انجام پذیرد سؤظن افراد را برمى انگیزد,و گاهى حتى در میان دوسـتـان ایجاد بدبینى مى کند, به همین دلیل بهتر است که جزدر موارد ضرورت از این موضوع استفاده نشودو فلسفه حکم مزبور در قرآن نیزهمین است .
آیه 115ـ شان نزول : در شان نزول آیات سابق گفتیم که بشیربن ابیرق , پس از سرقت از مسلمانى , شـخـص بیگناهى را متهم ساخت و با صحنه سازى در حضورپیغمبر(ص ) خود را تبرئه کرد ولى با نـزول آیـات گـذشـتـه رسوا شد, و به دنبال آن رسوایى به جاى این که توبه کند, راه کفر را پیش گـرفـت و رسـما از زمره مسلمانان خارج گردید, آیه نازل شد و ضمن اشاره به این موضوع , یک حکم کلى و عمومى رابیان ساخت .
تـفـسـیـر: هـنـگـامـى که انسان مرتکب خلافى مى شود, پس از آگاهى دو راه درپیش دارد, راه بازگشت و توبه که اثر آن در شستشوى گناه در چند آیه پیش بیان گردید;Š راه دیگر, راه لجاجت و عـنـاد است که به نتیجه شوم آن در این آیه اشاره شده مى فرماید: ((کسى که بعد از آشکار شدن حق از در مخالفت و عناد در برابر پیامبر(ص )درآید و راهى جز راه مؤمنان انتخاب نماید, ما او را به هـمـان راه کـه مـى رودمى کشانیم و در قیامت به دوزخ مى فرستیم و چه جایگاه بدى در انتظار اوسـت ))(ومـن یـشاقق الرسول من بعد ما تبین له الهدى ویتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ماتولى ونصله جهنم وست مصیرا).
(آیه 116).
شرک گناه نابخشودنى !.

در ایـنجا بار دیگر به دنبال بحثهاى مربوط به منافقان و مرتدان یعنى کسانى که بعد از قبول اسلام بـه سـوى کـفر باز مى گردند, اشاره به اهمیت گناه شرک مى کند که گناهى است غیرقابل عفو وبـخـشـش و هـیـچ گناهى بالاتر از آن متصور نیست , نخست مى فرماید: ((خداوند شرک به او را نـمى آمرزد (ولى ) کمتر از آن را براى هر کس بخواهد (و شایسته بیند) مى آمرزد)) (ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذلک لمن یش).
ایـن مـضـمـون در آیه 48 همین سوره گذشت , منتها ذیل دوآیه با هم تفاوت مختصرى دارد, در ایـنجا مى فرماید: ((هر کس براى خدا شریکى قائل شود درگمراهى دورى گرفتار شده )) (ومن یشرک باللّه فقد ضل ضلالا بعیدا).
ولى در گذشته فرمود: ومن یشرک باللّه فقد افترى اثما عظیما: ((کسى که براى خدا شریک قائل شود دروغ و افتراى بزرگى زده است )).
در حـقـیـت در آنـجـا اشـاره به مفسده بزرگ شرک از جنبه الهى و شناسایى خداشده و در اینجا زیانهاى غیرقابل جبران آن براى خود مردم بیان گردیده است .
(آیه 117).
نقشه هاى شیطان !.

ایـن آیـه تـوضـیحى است براى حال مشرکان , که در آیه قبل به سرنوشت شوم آنها اشاره شد و در حقیقت علت گمراهى شدید آنها را بیان مى کند و مى گوید: آنهابه قدرى کوتاه فکرند که خالق و آفـریـدگـار جـهـان پهناور هستى را رها کرده و در برابرموجوداتى سر تعظیم فرود مى آورند که کمترین اثر مثبتى ندارند و ((آنچه غیر از خدامى خوانند, فقط بتهایى است (بى روح ), که هیچ اثرى نـدارد;Š و (یـا) شـیطان سرکش و ویرانگر است )) (ان یدعون من دونه الا اناثا وان یدعون الا شیطانا مریدا).
قـابـل تـوجـه ایـن که : معبودهاى مشرکان در این آیه منحصر به دو چیز شناخته شده ((اناث )) و ((شیطان مرید)).
((اناث )) جمع ((انثى )) به معنى موجود نرم و قابل انعطاف است .
یعنى آنها معبودهایى را مى پرستیدند که مخلوق ضعیفى بیش نبودند و به آسانى در دست آدمى به هـر شکل در مى آمدند, تمام وجودشان تاثر و((انعطاف پذیرى )) و تسلیم در برابر حوادث بود, و به عـبـارت روشـنتر, موجودهایى که هیچ گونه اراده و اختیارى از خود نداشتند و سرچشمه سود و زیان نبودند.
اما ((شیطان مرید)) یعنى شیطانى که تمام صفات فضیلت از شاخساروجودش فروریخته و چیزى از نقاط قوت در او باقى نمانده است .
(آیـه 118)ـ سـپس در آیات بعد اشاره به صفات شیطان و اهداف او وعداوت خاصى که با فرزندان آدم دارد کـرده و قـسمتهاى مختلفى از برنامه هاى او راشرح مى دهد و قبل از هر چیز مى فرماید: ((خـداونـد او را از رحـمـت خـویش دورساخته )) (لعنه اللّه ) و در حقیقت ریشه تمام بدبختیها و ویرانگریهاى او همین دورى از رحمت خداست که بر اثر کبر و نخوت دامنش را گرفت .
سپس مى فرماید: شیطان سوگند یاد کرده که چند برنامه را اجرا کند:.
1ـ ((و گـفـت : از بـنـدگان تو نصیب معینى خواهم گرفت )) (وقال لا تخذن من عبادک نصیبا مفروضا).
او مـى دانـد قـدرت بـر گـمـراه سـاخـتـن هـمـه بـنـدگان خدا را ندارد, و تنها افرادهوسباز و ضعیف الایمان و ضعیف الاراده هستند که در برابر او تسلیم مى شوند.
(آیه 119)ـ دوم : ((آنها را گمراه مى کنم )) (ولا ضلنهم ).
3ـ ((با آرزوهاى دور و دراز و رنگارنگ آنها را سرگرم مى سازم )) (ولا منینهم ).
4ـ آنـهـا را بـه اعمال خرافى دعوت مى کنم , از جمله ((فرمان مى دهم که گوشهاى چهارپایان را بشکافند و یا قطع کنند))(ولا مرنهم فلیبتکن اذان الا نعام ).
و این اشاره به یکى از اعمال زشت جاهلى است که در میان بت پرستان رایج بود که گوش بعضى از چـهـارپـایـان را مى شکافتند و یا به کلى قطع مى کردند وسوارشدن بر آن را ممنوع مى دانستند و هیچ گونه از آن استفاده نمى نمودند.
5ـ ((آنها را وادار مى سازم که آفرینش پاک خدایى را تغییر دهند)) (ولا مرنهم فلیغیرون خلق اللّه ) و این ضرر غیرقابل جبرانى است که شیطان بر پایه سعادت انسان مى زند.
ایـن جمله اشاره به آن است که خداوند در نهاد اولى انسان توحید ویکتاپرستى و هرگونه صفت و خوى پسندیده اى را قرار داده است ولى وسوسه هاى شیطانى و هوى و هوسها انسان را از این مسیر صحیح منحرف مى سازد و به بیراهه ها مى کشاند.
و در پایان یک اصل کلى را بیان کرده , مى فرماید: ((هرکس شیطان را به جاى خداوند به عنوان ولى و سـرپـرسـت خـود انتخاب کند زیان آشکارى کرده )) (ومن یتخذ الشیطان ولیا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبینا).
(آیـه 120)ـ در ایـن آیـه چند نکته که به منزله دلیل براى مطلب سابق است بیان شده : ((شیطان پیوسته به آنها وعده هاى دروغین مى دهد, و به آرزوهاى دورودراز سرگرم مى کند ولى جز فریب و خدعه , کارى براى آنها انجام نمى دهد)) (یعدهم ویمنیهم وما یعدهم الشیطان الا غرورا).
(آیـه 121)ـ در ایـن آیه , سرنوشت نهایى پیروان شیطان چنین بیان شده :((آنها جایگاهشان دوزخ است و هیچ راه فرارى از آن ندارند)) (اولئک ماویهم جهنم ولا یجدون عنها محیصا).
(آیه 122)ـ در آیات گذشته چنین خواندیم : کسانى که شیطان را ولى خود انتخاب کنند, در زیان آشـکـارى هـسـتـند, شیطان به آنها وعده دروغین مى دهد و با آرزوهاسرگرم مى سازد, و وعده شـیـطـان جـز فریب و مکر نیست , در برابر آنها در این آیه سرانجام کار افراد با ایمان را بیان کرده , مـى فـرماید: ((و آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودى در باغهایى از بهشت وارد مى شوند که نهرها از زیردرختان آن مى گذرد)) (والذین آمنوا وعملوا الصالحات سندخلهم جنات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهـار) این نعمت همانند نعمتهاى این دنیا زودگذر و ناپایدار نیست , بـلـکه ((مؤمنان براى همیشه در آن خواهند ماند)) (خالدین فیها ابدا) این وعده همانندوعده هاى دروغـین شیطان نیست , بلکه ((وعده اى است حقیقى و از ناحیه خدا))(وعداللّه حقا) بدیهى است ((هـیـچ کـس نمى تواند صادق تر از خدا وعده ها وسخنانش باشد)) (ومن اصدق من اللّه قیلا ) زیرا تخلف از وعده , یا به خاطر ناتوانى است , یا جهل و نیاز, که تمام اینها از ساحت مقدس او دور است .
آیـه 123ـ شان نزول : نقل شده که : مسلمانان و اهل کتاب هرکدام بر دیگرى افتخار مى کردند, اهل کتاب مى گفتند: پیامبر ما قبل از پیامبر شما بوده است , کتاب ما از کتاب شما سابقه دارتر است , و مـسـلـمـانان مى گفتند: پیامبر ما خاتم پیامبران است , و کتابش آخرین و کاملترین کتب آسمانى است , بنابراین ما بر شما امتیازداریم , این آیه و آیه بعد نازل شد و بر این ادعاها قلم بطلان کشید, و ارزش هر کس رابه اعمالش معرفى کرد.
تفسیر:.
امتیازات واقعى و دروغین ـ.

در این آیه و آیه بعد یکى از اساسى ترین پایه هاى اسلام بیان شده است , که ارزش وجودى اشخاص و پـاداش و کـیـفر آنها هیچ گونه ربطى به ادعاها و آرزوهاى آنها ندارد, بلکه تنها بستگى به عمل و ایـمـان دارد, ایـن اصـلـى است ثابت و سنتى تغییرناپذیر, و قانونى است که تمام ملتها در برابر آن یـکسانند لذا نخست مى فرماید:((فضیلت و برترى به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل کتاب نیست )) (لیس بامانیکم ولا امانى اهل الکتاب ).
سـپـس اضـافـه مى کند: ((هرکس عمل بدى انجام دهد کیفر خود را در برابر آن خواهد گرفت و هیچ کس را جز خدا ولى و یاور خویش نمى یابد)) (من یعمل سوایجز به ولا یجد له من دون اللّه ولیا ولا نصیرا).
(آیـه 124)ـ ((و هـم چنین کسانى که عمل صالح به جا آورند و با ایمان باشنداعم از مرد و زن آنها وارد بـهشت خواهند شد و کمترین ستمى به آنها نمى شود))(ومن یعمل من الصالحات من ذکر او انثى وهو مؤمن فاولئک یدخلون الجنة ولایظلمون نقیرا).
و به این ترتیب قرآن به تعبیر ساده معمولى به اصطلاح ((آب پاک )) به روى دست همه ریخته است و وابـسـتـگیهاى ادعایى و خیالى و اجتماعى و نژادى و مانندآن را نسبت به یک مذهب به تنهایى بى فایده مى شمرد, و اساس را ایمان به مبانى آن مکتب و عمل به برنامه هاى آن معرفى مى کند.
(آیـه 125)ـ در آیه قبل , سخن از تاثیر ایمان و عمل بود و این که انتساب به هیچ مذهب و آیینى , به تـنـهـایى اثرى ندارد, در عین حال در این آیه براى این که سؤتفاهمى از بحث گذشته پیدا نشود, برترى آیین اسلام را بر تمام آیینها به این تعبیر بیان کرده است : ((چه آیینى بهتر است از آیین کسى کـه بـا تمام وجود خود, دربرابر خدا تسلیم شده , و دست ازنیکوکارى بر نمى دارد و پیرو آیین پاک خالص ابراهیم است )) (ومن احسن دینا ممن اسلم وجهه للّه وهو محسن واتبع ملة ابرهیم حنیفا).
در این آیه سه چیز مقیاس بهترین آیین شمرده شده :.
نخست تسلیم مطلق در برابر خدا ((اسلم وجهه للّه )), دیگرى نیکوکارى ((وهو محسن )) منظور از نـیکوکارى در اینجا هرگونه نیکى با قلب و زبان و عمل است و دیگرى پیروى از آیین پاک ابراهیم است ((واتبع ملة ابرهیم حنیفا)).
در پـایـان آیه دلیل تکیه کردن روى آیین ابراهیم را چنین بیان مى کند که ((خداوند ابراهیم را به عنوان خلیل و دوست خود انتخاب کرد)) (واتخذ اللّه ابرهیم خلیلا ).
(آیـه 126)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه مـالـکیت مطلقه پروردگار و احاطه او به همه اشیا مى کند و مـى فرماید: ((آنچه در آسمانها و زمین است ملک خداست , زیراخداوند به همه چیز احاطه دارد)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وکان اللّه بکل شى محیطا).
اشاره به این که اگر خداوند ابراهیم را دوست خود انتخاب کرد نه به خاطر نیاز به اوبود, زیرا خدا از همگان بى نیاز است بلکه به خاطر سجایا و صفات فوق العاده وبرجسته ابراهیم بود.
(آیه 127).
باز هم حقوق زنان !.

ایـن آیه به پاره اى از سؤالات و پرسشهایى که در باره زنان (مخصوصا دختران یتیم ) از طرف مردم مـى شـده است پاسخ مى گوید, مى فرماید: ((اى پیامبر! از تو درباره احکام مربوط به حقوق زنان , سؤالاتى مى کنند بگو: خداوند در این زمینه به شما فتوا و پاسخ مى دهد)) (ویستفتونک فى النس قل اللّه یفتیکم فیهن ).
سپس اضافه مى کند: ((و آنچه در قرآن مجید در باره دختران یتیمى که حقوقشان را نمى دهید و مـى خواهید با آنها ازدواج کنید, به قسمتى دیگر از سؤالات شما پاسخ مى دهد)) و زشتى این عمل ظـالـمـانه را آشکار مى سازد (وما یتلى علیکم فى الکتاب فى یتامى النس اللا تى لا تؤتونهن ما کتب لهن وترغبون ان تنکحوهن ).
سـپس در باره پسران صغیر که طبق رسم جاهلیت از ارث ممنوع بودندتوصیه کرده و مى فرماید: ((خـداونـد به شما توصیه مى کند که حقوق کودکان ضعیف را رعایت کنید)) (والمستضعفین من الولدان ).
بـار دیـگر در باره حقوق یتیمان بطورکلى تاکید کرده و مى گوید: ((و خدا به شما توصیه مى کند که در مورد یتیمان به عدالت رفتار کنید)) (وان تقوموا للیتامى بالقسط).
و در پـایان به این مساله توجه مى دهد که ((هرگونه عمل نیکى (مخصوصا درباره یتیمان و افراد ضـعـیف ) از شما سر زند از دیدگاه علم خداوند مخفى نمى ماند))و پاداش مناسب آن را خواهید یافت (وما تفعلوا من خیر فان اللّه کان به علیما).
آیه 128ـ شان نزول : نقل شده که : رافع بن خدیج دو همسر داشت یکى مسن و دیگرى جوان (بر اثر اخـتلافى ) همسر مسن خود را طلاق داد, و هنوز مدت عده , تمام نشده بود به او گفت : اگر مایل بـاشـى بـا تو آشتى مى کنم , ولى باید اگرهمسر دیگرم را بر تو مقدم داشتم صبر کنى و اگر مایل بـاشـى صبر مى کنم مدت عده تمام شود و از هم جدا شویم , زن پیشنهاد اول را قبول کرد و با هم آشتى کردند.
آیه شریفه نازل شد و حکم این کار را بیان داشت .
تفسیر:.
صلح بهتر است !.

در آیـه 34 و 35 هـمـیـن سوره احکام مربوط به نشوز زن بیان شده بود, ولى دراینجا اشاره اى به مـسـالـه نـشـوز مـرد کرده و مى فرماید: ((هرگاه زنى احساس کند که شوهرش بناى سرکشى و اعراض دارد, مانعى ندارد که براى حفظ حریم زوجیت ,از پاره اى از حقوق خود صرفنظر کند, و با هـم صـلـح نـمایند)) (وان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح علیهم ان یصلحا بینهما صلحا).
سپس براى تاکید موضوع مى فرماید: ((به هر حال صلح کردن بهتر است ))(والصلح خیر).
این جمله کوتاه و پر معنى گرچه در مورد اختلافات خانوادگى در آیه فوق ذکرشده ولى بدیهى است یک قانون کلى و عمومى و همگانى را بیان مى کند که در همه جا اصل نخستین , صلح و صفا و دوسـتـى و سـازش اسـت , و نـزاع و کـشـمکش وجدایى بر خلاف طبع سلیم انسان و زندگى آرام بخش او است , و لذا جز در مواردضرورت و استثنایى نباید به آن متوسل شد!.
و بـه دنبال آن اشاره به سرچشمه بسیارى از نزاعها و عدم گذشتها کرده مى فرماید: ((مردم ذاتا و طـبـق غـریـزه حـب ذات , در امـواج بخل قرار دارند))(واحضرت الا نفس الشح ) و هرکسى سعى مى کند تمام حقوق خود را بى کم وکاست دریافت دارد, و همین سرچشمه نزاعها و کشمکشهاست .
بـنـابـراین اگر زن و مرد به این حقیقت توجه کنند که سرچشمه بسیارى ازاختلافات بخل است , سـپـس در اصـلاح خود بکوشند و گذشت پیشه کنند, نه تنهاریشه اختلافات خانوادگى از بین مى رود, بلکه بسیارى از کشمکشهاى اجتماعى نیزپایان مى گیرد.
ولـى در عین حال براى این که مردان از حکم فوق سؤاستفاده نکنند, در پایان آیه روى سخن را به آنـهـا کرده و توصیه به نیکوکارى و پرهیزکارى نموده و به آنان گوشزدمى کند که ((اگر مراقب اعـمـال و کـارهاى خود باشید و از مسیر حق و عدالت منحرف نشوید, خداوند از همه اعمال شما آگـاه اسـت )) و پـاداش شـایـسته به شما خواهد داد(وان تحسنوا وتتقوا فان اللّه کان بما تعملون خبیرا).
(آیه 129).
عدالت شرط تعدد همسر!.

از جمله اى که در پایان آیه قبل گذشت و در آن دستور به احسان و تقوى وپرهیزکارى داده شده بـود, یک نوع تهدید در مورد شوهران استفاده مى شود, که آنهاباید مراقب باشند کمترین انحرافى از مـسیر عدالت در مورد همسران خود پیدانکنند, اینجاست که این توهم پیش مى آید که مراعات عـدالت حتى در مورد محبت و علاقه قلبى امکان پذیر نیست , بنابراین در برابر همسران متعدد چه باید کرد؟.
ایـن آیـه بـه ایـن سـؤال پـاسخ مى گوید که ((عدالت از نظر محبت , در میان همسران امکان پذیر نیست , هر چند در این زمینه کوشش شود)) (ولن تستطیعوا ان تعدلوا بین النس ولو حرصتم ).
در عـیـن حـال بـراى ایـن که مردان از این حکم , سؤاستفاده نکنند به دنبال این جمله مى فرماید: ((اکنون که نمى توانید مساوات کامل را از نظر محبت , میان همسران خود, رعایت کنید لااقل تمام تـمایل قلبى خود را متوجه یکى از آنان نسازید, که دیگرى به صورت بلاتکلیف درآید و حقوق او نیز عملا ضایع شود)) (فلاتمیلوا کل المیل فتذروها کالمعلقة ).
و در پـایـان آیه به کسانى که پیش از نزول این حکم , در رعایت عدالت میان همسران خود کوتاهى کرده اند هشدار مى دهد که ((اگر راه اصلاح و تقوا پیش گیریدو گذشته را جبران کنید خداوند شـمـا را مـشـمول رحمت و بخشش خود قرار خواهدداد)) (وان تصلحوا وتتقوا فان اللّه کان غفورا رحیما).
(آیـه 130)ـ سـپـس در ایـن آیـه اشـاره بـه ایـن حقیت مى کند: اگر ادامه همسرى براى طرفین طـاقـت فـرسـاسـت , و جـهاتى پیش آمده که افق زندگى براى آنها تیره و تاراست و به هیچ وجه اصـلاح پذیر نیست , آنها مجبور نیستند چنان ازدواجى را ادامه دهند, و تا پایان عمر با تلخ ‌کامى در چـنـیـن زنـدگـى خـانـوادگى زندانى باشند بلکه مى توانند از هم جدا شوند و در این موقع باید شـجـاعـانه تصمیم بگیرند و از آینده وحشت نکنند, زیرا ((اگر با چنین شرایطى از هم جدا شوند خـداونـد بـزرگ هـر دو را بـافـضل و رحمت خود بى نیاز خواهد کرد و امید است همسران بهتر و زندگانى روشنترى در انتظار آنها باشد)) (وان یتفرقا یغن اللّه کـلا من سعته ) ((زیرا خداوندفضل و رحمت وسیع آمیخته با حکمت دارد)) (وکان اللّه واسعا حکیما).
(آیـه 131)ـ در آیـه قبل به این حقیقت اشاره شد که اگر ضرورتى ایجاب کندکه دو همسر از هم جدا شوند, و چاره اى از آن نباشد, اقدام بر این کار بى مانع است و از آینده نترسند, زیرا خداوند آنها را از فـضل و کرم خود بى نیاز خواهد کرد, در این آیه اضافه مى کند: ما قدرت بى نیاز نمودن آنها را داریم زیرا ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ملک خداست )) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض ).
کـسى که چنین ملک بى انتها و قدرت بى پایان دارد از بى نیاز ساختن بندگان خود عاجز نخواهد بـود, سـپـس براى تاکید در باره پرهیزکارى در این مورد و هر مورددیگر, مى فرماید: ((به یهود و نـصارا و کسانى که قبل از شما داراى کتاب آسمانى بودند و همچنین به شما, سفارش کرده ایم که پرهیزکارى را پیشه کنید)) (ولقد وصیناالذین اوتوا الکتاب من قبلکم وایاکم ان اتقوا اللّه ).
بـعـد روى سـخن را به مسلمانان کرده , مى گوید: اجراى دستور تقوا به سودخود شماست , و خدا نـیـازى بـه آن نـدارد ((و اگر سرپیچى کنید و راه طغیان و نافرمانى پیش گیرید, زیانى به خدا نـمى رسد, آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن اوست , و او بى نیاز و درخور ستایش است )) (وان تکفروا فان للّه ما فى السموات وما فى الا رض وکان اللّه غنیا حمیدا).
(آیه 132)ـ در این آیه براى سومین بار, روى این جمله تکیه مى کند که :((آنچه در آسمانها و آنچه در زمـیـن اسـت مـلـک خـداسـت و خـدا آنـهـا را محافظت ونگهبانى و اداره مى کند)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وکفى باللّه وکیلا ).
(آیـه 133)ـ سـپـس مـى فـرماید: ((براى خدا هیچ مانعى ندارد که شما را از بین ببرد, وجمعیتى آماده تر و مصمم تر جانشین شما کند, که در راه اطاعت او کوشاتر باشند وخداوند توانایى بر این کار را دارد)) (ان یشا یذهبکم ایها الناس ویات بخرین وکان اللّه على ذلک قدیرا).
(آیه 134)ـ در این آیه , سخن از کسانى به میان آمده که دم از ایمان به خدامى زنند, و در میدانهاى جهاد شرکت مى کنند و دستورات اسلام را به کار مى بندند,بدون این که هدف الهى داشته باشند, بـلـکـه مـنـظورشان به دست آوردن نتایج مادى همانند غنایم جنگى و مانند آن است , مى فرماید: ((کـسانى که تنها پاداش دنیامى طلبند (در اشتباهند) زیرا در نزد پروردگار پاداش دنیا و آخرت , هـر دو مـى بـاشـد))(مـن کان یرید ثواب الدنیا فعنداللّه ثواب الدنیا والا خرة ) پس چرا به دنبال هر دونـمـى رونـد ؟ ((و خداوند از نیات همگان آگاه است و هر صدایى را مى شنود, و هرصحنه اى را مى بیند و از اعمال منافق صفتان اطلاع دارد)) (وکان اللّه سمیعا بصیرا).
(آیه 135).
عدالت اجتماعى !.

به تناسب دستورهایى که در آیات گذشته در باره اجراى عدالت در موردیتیمان , و همسران داده شده , در این آیه یک اصل اساسى و یک قانون کلى در باره اجراى عدالت در همه موارد بدون استثنا ذکر مى کند و مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید کاملا قیام به عدالت کنید)) (یا ایها الذین آمـنـوا کـونوا قوامین بالقسط) یعنى , باید آنچنان عدالت را اجرا کنید که کمترین انحرافى به هیچ طرف پیدا نکنید.
سـپـس بـراى تـاکـیـد مطلب مساله ((شهادت )) را عنوان کرده , مى فرماید: به خصوص در مورد شهادت باید همه ملاحظات را کنار بگذارید ((و فقط به خاطر خداشهادت به حق دهید, اگرچه به زیـان شخص شما یا پدر و مادر و یانزدیکان تمام شود)) (شهدا للّه ولو على انفسکم او الـوالدین والا قربین ).
از ایـن جمله استفاده مى شود که بستگان مى توانند با حفظ اصول عدالت به سود یا به زیان یکدیگر شهادت دهند.
سـپـس بـه قـسمت دیگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره کرده مى فرماید: ((نه ملاحظه ثـروت ثـروتمندان باید مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقر فقیران , زیرا ((اگر آن کس که شهادت به حق به زیان اوتمام مى شود, ثروتمند یا فقیر باشد, خداوند نسبت به حـال آنـهـا آگـاهـتـر است )) نه صاحبان زر و زور مى توانند در برابر حمایت پروردگار, زیانى به شـاهـدان بر حق برسانند, و نه فقیر با اجراى عدالت گرسنه مى ماند)) (ان یکن غنیا او فقیرا فاللّه اولى بهما).
باز براى تاکید دستور مى دهد که ((از هوى وهوس پیروى نکنید تا مانعى در راه اجراى عدالت ایجاد گردد)) (فلا تتبعوا الهـوى ان تعدلوا).
از ایـن جـمـلـه بـه خوبى استفاده مى شود که سرچشمه مظالم و ستمها,هوى پرستى است و اگر اجتماعى هوى پرست نباشد, ظلم و ستم در آن راه نخواهدداشت !.
بـار دیـگر به خاطر اهمیتى که موضوع اجراى عدالت دارد, روى این دستورتکیه کرده مى فرماید: ((اگر مانع رسیدن حق به حقدار شوید و یا حق را تحریف نمایید و یا پس از آشکار شدن حق از آن اعـراض کـنـیـد, خداوند از اعمال شما آگاه است )) (وان تلووا او تعرضوا فان اللّه کان بما تعملون خبیرا).
آیـه فوق توجه فوق العاده اسلام را به مساله عدالت اجتماعى در هر شکل وهر صورت کاملا روشن مـى سـازد و انـواع تـاکـیداتى که در این چند جمله به کار رفته است نشان مى دهد که اسلام تا چه انـدازه در ایـن مـساله مهم انسانى و اجتماعى ,حساسیت دارد, اگر چه با نهایت تاسف میان عمل مـسـلـمـانـان , و ایـن دستور عالى اسلامى , فاصله از زمین تا آسمان است !, و همین یکى از اسرار عقب ماندگى آنهاست .
آیـه 136ـ شـان نـزول : از ((ابن عباس )) نقل شده که این آیه در باره جمعى ازبزرگان اهل کتاب نـازل گردید مانند عبداللّه بن سلام و اسدبن کعب و برادرش اسیدبن کعب و جمعى دیگر, زیرا آنها در آغـاز خدمت پیامبر(ص ) رسیدند و گفتند: ما به تو وکتاب آسمانى تو و موسى و تورات و عزیر ایمان مى آوریم ولى به سایر کتابهاى آسمانى و همچنین سایر انبیا ایمان نداریم .
آیه نازل شد وبه آنها تعلیم داد که باید به همه ایمان داشته باشید.
تفسیر: با توجه به شان نزول , روى سخن در آیه به جمعى از مؤمنان اهل کتاب است که آنها پس از قـبول اسلام روى تعصبهاى خاصى تنها اظهار ایمان به مذهب سابق خود و آیین اسلام مى کردند, اما قرآن به آنها توصیه مى کند که تمام پیامبران و کتب آسمانى را به رسمیت بشناسند, زیرا همه از طرف یک مبد مبعوث شده اند بنابراین , معنى ندارد که بعضى از آنها را بپذیرند و بعضى را نپذیرند, مـگـریـک حقیقت واحد تبعیض بردار است ؟ و مگر تعصبها مى تواند جلو واقعیات رابگیرد؟ لذا آیه مـى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید به خدا و پیامبرش (پیامبراسلام ) و کتابى که بر او نازل شـده , و کتب آسمانى پیشین , همگى ایمان بیاورید)) (ی ایها الذین آمنوا آمنوا باللّه ورسوله والکتاب الذى نزل على رسوله والکتاب الذى انزل من قبل ).
و در پـایـان آیـه سـرنـوشت کسانى را که از این واقعیتها غافل بشوند بیان کرده ,چنین مى فرماید: ((کـسـى کـه بـه خـدا و فـرشتگان , و کتب الهى , و فرستادگان او, و روزبازپسین , کافر شود, در گمراهى دور و درازى افتاده است )) (ومن یکفر باللّه وملائکته وکتبه ورسله والیوم الا خر فقد ضل ضلالا بعیدا).
در حـقـیـقـت ایمان به پنج اصل در این آیه لازم شمرده شده , یعنى علاوه برایمان به مبد و معاد, ایمان به کتب آسمانى و انبیا و فرشتگان نیز لازم است .
(آیه 137).
سرنوشت منافقان لجوج !.

بـه تناسب بحثى که در آیه قبل در باره کافران و گمراهى دور و دراز آنها بود دراینجا قرآن اشاره به حالت جمعى از آنان کرده که هر روز شکل تازه اى به خودمى گیرند, روزى در صف مؤمنان , و روز دیـگر در صف کفار, و باز در صف مؤمنان وسپس در صفوف کافران متعصب و خطرناک قرار مى گیرند;Š خلاصه همچون ((بت عیار)) هر لمحه به شکلى و هر روز به رنگى در مى آیند و سرانجام در حال کفر وبى ایمانى جان مى دهند!.
ایـن آیـه در بـاره سـرنوشت چنین کسانى مى گوید: ((آنها که ایمان آوردند سپس کافر شدند باز ایـمان آوردند و بار دیگر راه کفر پیش گرفتند و سپس بر کفر خودافزودند, هرگز خداوند آنها را نـمى آمرزد و به راه راست هدایت نمى کند)) (ان الذین آمنوا ثم کفروا ثم آمنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفرا لم یکن اللّه لیغفر لهم ولا لیهدیهم سبیلا ).
(آیه 138)ـ در این آیه مى گوید: ((به این دسته از منافقان بشارت بده که عذاب دردناکى براى آنها است )) (بشر المنافقین بان لهم عذابا الیما).
(آیـه 139)ـ و در ایـن آیـه ایـن دسـتـه از منافقان چنین توصیف شده اند: ((آنهاکافران را به جاى مـؤمـنان دوست خود انتخاب مى کنند)) (الذین یتخذون الکافرین اولی من دون المؤمنین ) سپس مـى گـوید: هدف آنها از این انتخاب چیست ؟ ((آیاراستى مى خواهند آبرو و حیثیتى از طریق این دوسـتـى بـراى خـود کسب کنند))؟!(ایبتغون عندهم العزة ) ((در حالى که تمام عزتها مخصوص خـداست )) (فان العزة للّه جمیعا) زیرا عزت همواره از ((علم )) و ((قدرت )) سرچشمه مى گیرد و اینها که قدرت وعلمشان ناچیز است , کارى از دستشان ساخته نیست که بتوانند منشا عزتى باشند .
ایـن آیـه بـه هـمه مسلمانان هشدار مى دهد که عزت خود را در همه شؤون زندگى اعم از شؤون اقـتـصـادى و فـرهنگى و سیاسى و مانند آن , در دوستى بادشمنان اسلام نجویند, زیرا هر روز که منافع آنها اقتضا کند فورا صمیمى ترین متحدان خود را رها کرده و به سراغ کار خویش مى روند که گویى هرگز با هم آشنایى نداشتند, چنانکه تاریخ معاصر شاهد بسیار گویاى این واقعیت است !.
                    
آیـه 140ـ شـان نـزول ـ از ابـن عباس نقل شده که : جمعى از منافقان درجلسات دانشمندان یهود مـى نشستند, جلساتى که در آن نسبت به آیات قرآن استهزا مى شد, آیه نازل گشت و عاقبت شوم این عمل را روشن ساخت .
تفسیر:.
در مجلس گناه ننشینیدـ.

در سـوره انـعـام آیـه 68 صریحا به پیامبر(ص ) دستور داده است که : ((اگر مشاهده کنى کسانى نسبت به آیات قرآن استهزا مى کنند و سخنان ناروا مى گویند, از آنهااعراض کن )).
این آیه بار دیگر این حکم اسلامى را تاکید مى کند و به مسلمانان هشدار مى دهد که :((در قرآن به شـما قبلا دستور داده شده که هنگامى بشنوید افرادى نسبت به آیات قرآن کفر مى ورزند و استهزا مى کنند با آنها ننشینید تا از این کار صرفنظر کرده , به مسائل دیگرى بپردازند)) (وقد نزل علیکم فـى الـکتاب ان اذا سمعتم آیات اللّه یکفربها ویستهز بها فلا تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره ).
سـپـس نـتیجه این کار را چنین بیان مى کند که : ((اگر شما در این گونه مجالس شرکت کردید همانند آنها خواهید بود)) و سرنوشتتان , سرنوشت آنهاست (انکم اذامثلهم ).
بـاز بـراى تـاکـید این مطلب اضافه مى کند شرکت در این گونه جلسات نشانه روح نفاق است ((و خـداوند همه منافقان و کافران را در دوزخ جمع مى کند)) (ان اللّه جامع المنافقین والکافرین فى جهنم جمیعا).
(آیه 141).
صفات منافقان !.

ایـن آیـه و آیـات بـعد قسمتى دیگر از صفات منافقان و اندیشه هاى پریشان آنهارا بازگو مى کند, مى گوید: ((منافقان کسانى هستند که همیشه مى خواهند از هرپیشامدى به نفع خود بهره برداى کـنـند, اگر پیروزى نصیب شما شود فورا خود را درصف مؤمنان جا زده , مى گویند آیا ما با شما نـبـودیـم و آیـا کـمکهاى ارزنده ما مؤثر درغلبه و پیروزى شما نبود؟ بنابراین , ما هم در تمام این موفقیتها و نتایج معنوى ومادى آن شریک و سهیمیم )) (الذین یتربصون بکم فان کان لکم فتح من اللّه قلوا الم نکن معکم ).
اما اگر بهره اى از این پیروزى نصیب دشمنان اسلام شود, فورا خود را به آنهانزدیک کرده , مراتب رضامندى خویش را به آنها اعلام مى دارند و مى گویند: ((این مابودیم که شما را تشویق به مبارزه با مسلمانان و عدم تسلیم در برابر آنها کردیم ;Šبنابراین , ما هم در این پیروزیها سهمى داریم )) ! (وان کان للکافرین نصیب قلوا الم نستحوذ علیکم ونمنعکم من المؤمنین ).
بـه ایـن تـرتـیـب ایـن دسـته با فرصت طلبى مخصوص خود, گاهى ((رفیق قافله ))اند و گاهى ((شریک دزد)) و عمرى را با این دو دوزه بازى کردن مى گذرانند!.
ولى قرآن سرانجام آنها را با یک جمله کوتاه بیان مى کند و مى گوید: بالاخره روزى فرا مى رسد که پـرده هـا بالا مى رود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته مى شودآرى ! ((در روز قیامت خداوند در میان شما قضاوت مى کند)) (فاللّه یحکم بینکم یوم القیمة ).
و بـراى ایـن کـه مؤمنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پایان آیه اضافه مى کند:((هیچ گاه خداوند راهـى بـراى پیروزى و تسلط کافران بر مسلمانان قرار نداده است ))(ولن یجعل اللّه للکافرین على المؤمنین سبیلا ).
یـعنى کافران نه تنها از نظر منطق بلکه از نظر نظامى و سیاسى و فرهنگى واقتصادى و خلاصه از هیچ نظر بر افراد با ایمان , چیره نخواهند شد.
و اگر پیروزى آنها را بر مسلمانان در میدانهاى مختلف با چشم خود مى بینیم به خاطر آن است که بسیارى از مسلمانان مؤمنان واقعى نیستند, نه خبرى از اتحاد واخوت اسلامى درمیان آنان است و نه علم و آگاهى لازم که اسلام آن را از لحظه تولدتا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است دارند, و چون چنانند طبعا چنینند!.
(آیه 142)ـ در این آیه و آیه بعد پنج صفت دیگر از صفات منافقان درعبارات کوتاهى آمده است :.
1ـ آنها براى رسیدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نیرنگ وارد مى شوندو حتى مى خواهند: به خـدا خـدعه و نیرنگ زنند در حالى که در همان لحظات که درصدد چنین کارى هستند در یک نـوع خـدعـه واقع شده اند, زیرا براى به دست آوردن سرمایه هاى ناچیزى سرمایه هاى بزرگ وجود خـود را از دسـت مـى دهند بطورى که آیه مى گوید: ((منافقان مى خواهند خدا را فریب دهند;Š در حالى که او آنها را فریب مى دهد)) (ان المنافقین یخادعون اللّه وهو خادعهم ).
2ـ آنـهـا از خـدا دورنـد و از راز و نـیـاز با او لذت نمى برند و به همین دلیل :((هنگامى که به نماز برخیزند سر تا پاى آنها غرق کسالت و بى حالى است )) (واذاقاموآ الى الصلوة قاموا کسالى ).
3ـ آنها چون به خدا و وعده هاى بزرگ او ایمان ندارند, ((اگر عبادت یا عمل نیکى انجام دهند آن نیز از روى ریاست نه به خاطر خدا)) ! (یرآؤن الناس ).
4ـ ((آنـهـا گـاهى ذکرى هم بگویند و یادى از خدا کنند از صمیم دل و از روى آگاهى وبیدارى نیست و اگر هم باشد بسیار کم است )) (ولا یذکرون اللّه الا قلیلا ).
(آیه 143)ـ.
پـنجم : ((آنها افراد سرگردان و بى هدف و فاقد برنامه و مسیر مشخص اند, نه جز مؤمنانند و نه در صف کافران )) ! (مذبذبین بین ذلک لا الى هؤلا ولا الى هـؤلا).
و در پـایـان آیـه سـرنـوشـت آنها را چنین بیان مى کند آنها افرادى هستند که بر اثراعمالشان خدا حـمـایـتـش را از آنـان برداشته و در بیراهه ها گمراهشان ساخته ((وهرکس را خدا گمراه کند هیچ گاه راه نجاتى براى آنان نخواهى یافت )) (ومن یضلل اللّه فلن تجد له سبیلا ).
(آیه 144)ـ در آیات گذشته اشاره به گوشه اى از صفات منافقان و کافران شد و در این آیه نخست مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! کافران (ومنافقان ) را به جاى مؤمنان تکیه گاه و ولى خود انتخاب نکنید)) (ی ایها الذین آمنوالا تتخذوا الکافرین اولی من دون المؤمنین ).
چـرا کـه این عمل یک جرم و قانون شکنى آشکار و شرک به خداوند است و باتوجه به قانون عدالت پـروردگـار مـوجـب استحقاق مجازات شدیدى است ;Š لذا به دنبال آن مى فرماید: ((آیا مى خواهید دلـیـل روشـنـى بـر ضد خود در پیشگاه پروردگاردرست کنید)) (اتریدون ان تجعلوا للّه علیکم سلطانا مبینا).
(آیـه 145)ـ در ایـن آیـه براى روشن ساختن حال منافقانى که این دسته ازمسلمانان غافل , طوق دوسـتـى آنـان را بر گردن مى نهند, مى فرماید: ((منافقان درپایین ترین و نازلترین مراحل دوزخ قرار دارند و هیچ گونه یاورى براى آنها نخواهى یافت )) (ان المنافقین فى الدرک الا سفل من النار ولن تجد لهم نصیرا).
از ایـن آیـه بـه خـوبى استفاده مى شود که از نظر اسلام نفاق بدترین انواع کفر, ومنافقان دورترین مردم از خدا هستند, و به همین دلیل جایگاه آنها بدترین وپست ترین نقطه دوزخ است .
(آیه 146)ـ اما براى این که روشن شود حتى این افراد فوق العاده آلوده , راه بازگشت به سوى خدا و اصـلاح مـوقـعـیت خویشتن دارند, اضافه مى کند: ((مگر آنهاکه توبه کرده و اعمال خود را اصلاح نـمـایند (و گذشته را جبران کنند) و به دامن لطف پروردگار چنگ بزنند و دین و ایمان خود را بـراى خـدا خالص گردانند)) (الا الذین تابوا واصلحوا واعتصموا باللّه واخلصوا دی نهم للّه ) ((چنین کـسـانى (سرانجام اهل نجات خواهند شد) و با مؤمنان قرین مى گردند)) (فاولئک مع المؤمنین ) ((و خـداونـد پـاداش عـظیمى به همه افراد با ایمان خواهد داد)) (وسوف یؤت اللّه المؤمنین اجرا عظیما).
(آیه 147).
مجازاتهاى خدا انتقامى نیست !.

در این آیه به یک ((واقعیت مهم )) اشاره مى شود و آن این که مجازاتهاى دردناک الهى نه به خاطر آن اسـت کـه خـداونـد بخواهد از بندگان عاصى ((انتقام ))بگیرد و یا ((قدرت نمایى )) کند, و یا زیـانـى کـه از رهگذر عصیان آنها بدو رسیده است ((جبران )) نماید, زیرا همه اینها لازمه نقایص و کمبودهاست که ذات پاک خدا از آنهامبراست , بلکه این مجازاتها همگى بازتابها و نتایج سؤاعمال و عقاید خودانسانهاست .
و لـذا آیـه مـى فـرماید: ((خدا چه نیازى به مجازات شما دارد اگر شماشکرگزارى کنید و ایمان بیاورید)) ؟ (وما یفعل اللّه بعذبکم ان شکرتم وآمنتم ).
یـعنى , اگر شما ایمان و عمل صالحى داشته باشید و از مواهب الهى سؤاستفاده نکنید, بدون شک کمترین مجازاتى دامن شما را نخواهد گرفت .
و بـراى تـاکـید این موضوع اضافه مى کند: ((خداوند هم از اعمال و نیات شماآگاه است و هم در برابر اعمال نیک شما شاکر و پاداش دهنده است )) (وکان اللّه شاکرا علیما).
در آیـه فـوق مـوضـوع ((شکرگزارى )) بر ((ایمان )) مقدم شده است و این به خاطرآن است که تا انـسـان نـعمتها و مواهب خدا را نشناسد و به مقام شکرگزارى نرسد,نمى تواند خود او را بشناسد ـدقت کنید.
آغاز جز ششم قرآن مجید.

(آیه 148)ـ در این آیه و آیه بعد اشاره به بخشى از دستورات اخلاقى اسلام شده ,نخست مى فرماید: ((خـدا دوسـت نمى دارد که بدگویى شود و یا عیوب و اعمال زشت اشخاص با سخن برملا شود)) (لا یحب اللّه الجهر بالسو من القول ).
زیـرا هـمـان گونه که خداوند ((ستارالعیوب )) است , دوست ندارد که افراد بشرپرده درى کنند و عیوب مردم را فاش سازند و آبروى آنها را ببرند.
سپس به بعضى از امور که مجوز این گونه بدگوییها و پرده دریها مى شود اشاره کرده , مى فرماید: ((مگر کسى که مظلوم واقع شده )) (الا من ظلم ).
چنین افراد براى دفاع از خویشتن در برابر ظلم ظالم حق دارند اقدام به شکایت کنند و یا از مظالم و ستمگریها آشکارا مذمت و انتقاد و غیبت نمایند و تاحق خود را نگیرند و دفع ستم ننمایند از پاى ننشینند.
و در پـایـان آیـه ـهمان طور که روش قرآن است ـ براى این که افرادى از این استثنا نیز سؤاستفاده نـکـنند و به بهانه این که مظلوم واقع شده اند عیوب مردم رابدون جهت آشکار نسازند مى فرماید: ((خداوند سخنان را مى شنود و از نیات آگاه است )) (وکان اللّه سمیعا علیما).
(آیـه 149)ـ در ایـن آیـه , به نقطه مقابل این حکم اشاره کرده , مى فرماید: ((اگرنیکیهاى افراد را اظهار کنید و یا مخفى نمایید مانعى ندارد (به خلاف بدیها که مطلقاجز در مواردى استثنایى باید کتمان شود) و نیز اگر در برابر بدیهایى که افراد به شماکرده اند راه عفو و بخشش را پیش گیرید بـهـتـر است زیرا این کار در حقیقت یک نوع کار الهى است که با داشتن قدرت بر هرگونه انتقام , بـندگان شایسته خود را مورد عفوقرار مى دهد)) (ان تبدوا خیرا او تخفوه او تعفوا عن سو فان اللّه کان عفوا قدیرا).
(آیه 150)ـ.
میان پیامبران تبعیض نیست !.

در ایـن آیـه و آیه بعد توصیفى از حال جمعى از کافران و مؤمنان و سرنوشت آنها آمده است و آیات گذشته را که در باره منافقان بود تکمیل مى کند.
نـخـسـت بـه کـسـانى که میان پیامبران الهى فرق گذاشته , بعضى را بر حق وبعضى را بر باطل مـى دانـند اشاره کرده , مى فرماید: ((آنها که به خدا و پیامبرانش کافرمى شوند و مى خواهند میان خـدا و پیامبران تفرقه بیندازند و اظهار مى دارند که مانسبت به بعضى از آنها ایمان داریم اگرچه بعضى دیگر را به رسمیت نمى شناسیم , وبه گمان خود مى خواهند در این میان راهى پیدا کنند )) (ان الـذیـن یـکـفـرون بـاللّه ورسله ویریدون ان یفرقوا بین اللّه ورسله ویقولون نؤمن ببعض ونکفر ببعض ویریدون ان یتخذوا بین ذلک سبیلا ).
در حقیقت این جمله حال یهودیان و مسیحیان را روشن مى سازد که یهودیان مسیح را به رسمیت نـمـى شـنـاخـتـنـد, و هر دو, پیامبر اسلام (ص ) را, در حالى که طبق کتب آسمانى آنها نبوت این پیامبران بر ایشان ثابت شده بود.
بـنابراین , ایمان آنها حتى در مواردى که نسبت به آن اظهار ایمان مى کنند,بى ارزش قلمداد شده است , چرا که از روح حق جویى سرچشمه نمى گیرد.
(آیـه 151)ـ در ایـن آیـه مـاهیت این افراد را بیان کرده , مى فرماید: ((آنها کافران واقعى هستند)) (اولئک هم الکافرون حقا).
و در پایان آنها را تهدید کرده , مى گوید: ((ما براى کافران عذاب توهین آمیز وخوارکننده اى فراهم ساخته ایم )) (واعتدنا للکافرین عذابا مهینا).
(آیـه 152)ـ در این آیه به وضع مؤمنان و سرنوشت آنها اشاره کرده ومى گوید: ((کسانى که ایمان بـه خـدا و هـمـه پـیـامـبران او آورده اند و در میان هیچ یک ازآنها تفرقه نینداختند (و با این کار, ((تـسـلـیـم و اخلاص )) خود در برابر حق , و مبارزه باهرگونه ((تعصب )) نابجا را اثبات نمودند) به زودى خداوند پاداشهاى آنها را به آنهاخواهد داد)) (والذین آمنوا باللّه ورسله ولم یفرقوا بین احد منهم اولئک سوف یؤتیهم اجورهم ).
و در پـایان آیه به این مطلب اشاره مى شود که اگر این دسته از مؤمنان درگذشته مرتکب چنان تـعـصبها و تفرقه ها و گناهان دیگر شدند اگر ایمان خود راخالص کرده و به سوى خدا بازگردند خـداونـد آنـهـا را مى بخشد ((و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده و هست )) (وکان اللّه غفورا رحیما).
آیـه 153ـ شان نزول : جمعى از یهود نزد پیامبر(ص ) آمدند و گفتند: اگر توپیغمبر خدایى کتاب آسمانى خود را یکجا به ما عرضه کن , همانطور که موسى تورات را یکجا آورد, این آیه و آیه بعد نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
بهانه جویى یهودـ.

در ایـن آیـه , نـخست اشاره به درخواست اهل کتاب (یهود) مى کند و مى گوید:((اهل کتاب از تو تقاضا مى کنند که کتابى از آسمان (یکجا) بر آنها نازل کنى )) (یسئلک اهل الکتاب ان تنزل علیهم کتابا من السم).
شـک نـیـسـت کـه آنها در این تقاضاى خود حسن نیت نداشتند, زیرا هدف ازنزول کتاب آسمانى همان ارشاد و هدایت و تربیت است , گاهى این هدف با نزول کتاب آسمانى یکجا تامین مى شود, و گاهى تدریجى بودن آن به این هدف بیشترکمک مى کند.
لـذا بـه دنـبال این تقاضا خداوند به عدم حسن نیت آنها اشاره کرده , و ضمن دلدارى به پیامبرش , سـابـقـه لـجـاجـت و عناد و بهانه جویى یهود را در برابر پیامبربزرگشان موسى بن عمران بازگو مى کند.
نـخـست مى گوید: ((اینها از موسى چیزهایى بزرگتر و عجیبتر از این خواستندو گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده )) ! (فقد سالوا موسى اکبر من ذلک فقلوا ارنااللّه جهرة ).
ایـن درخـواست عجیب و غیرمنطقى که نوعى از عقیده بت پرستان رامنعکس مى ساخت و خدا را جسم و محدود معرفى مى کرد و بدون شک ازلجاجت و عناد سرچشمه گرفته بود, سبب شد که ((صاعقه آسمانى به خاطر این ظلم و ستم آنها را فرا گرفت )) (فاخذتهم الصاعقة بظلمهم ).
سـپـس بـه یـکـى دیـگـر از اعـمال زشت آنها که مساله ((گوساله پرستى )) بود, اشاره مى کند و مى گوید: ((آنها پس از مشاهده آن همه معجزات و دلایل روشن , گوساله رابه عنوان معبود خود انتخاب کردند)) ! (ثم اتخذوا العجل من بعد ما جتهم البینات ).
ولـى بـا این همه براى این که به راه باز گردند ((ما آنها را بخشیدیم و به موسى برترى و حکومت آشـکـارى دادیم )) و بساط رسواى سامرى و گوساله پرستان رابرچیدیم )) (فعفونا عن ذلک وآتینا موسى سلطانا مبینا).
(آیـه 154)ـ باز آنها از خواب غفلت بیدار نشدند و از مرکب غرور و لجاجت پایین نیامدند, به همین جهت ((ما کوه طور را بر بالاى سر آنها به حرکت در آوردیم ,و در همان حال از آنها پیمان گرفتیم و به آنها گفتیم که به عنوان توبه از گناهانتان از دربیت المقدس با خضوع و خشوع وارد شوید, و نـیـز به آنها تاکید کردیم که در روزشنبه دست از کسب و کار بکشید و راه تعدى و تجاوز را پیش نگیرید (و از ماهیان دریا که در آن روز صیدش حرام بود استفاده نکنید) و در برابر همه اینها پیمان شدیداز آنان گرفتیم )) اما آنها به هیچ یک از این پیمانهاى مؤکد وفا نکردند ! (ورفعنا فوقهم الطور بمیثاقهم وقلنا لهم ادخلوا الباب سجدا وقلنا لهم لا تعدوا فى السبت واخذنامنهم میثاقا غلیظا).
(آیه 155).
گوشه دیگرى از خلافکاریهاى یهود!.

در ایـنـجا قرآن به قسمتهاى دیگرى از خلافکاریهاى بنى اسرائیل و کارشکنیها و دشمنیهاى آنها با پیامبران خدا اشاره کرده است .
نـخـسـت , بـه پـیـمـان شکنى و کفر جمعى از آنها و قتل پیامبران به دست آنان اشاره کرده چنین مـى فـرماید: ((ما آنها را به خاطر پیمان شکنى )) از رحمت خود دورساختیم یا قسمتى از نعمتهاى پاکیزه را بر آنان تحریم نمودیم (فبما نقضهم میثاقهم ).
آنـهـا بـه دنـبال این پیمان شکنى , ((آیات پروردگار را انکار کردند و راه مخالفت پیش گرفتند)) (وکفرهم بیات اللّه ).
و بـه ایـن نـیـز قناعت نکردند, ((بلکه دست به جنایت بزرگ دیگرى که قتل وکشتن راهنمایان و هادیان راه حق یعنى پیامبران زدند و بدون هیچ مجوزى آنها را ازبین بردند)) (وقتلهم الا نبی بغیر حق ).
آنها به قدرى در اعمال خلاف جسور و بى باک بودند که گفتار پیامبران را به باداستهزا مى گرفتند و صـریـحـا بـه آنـهـا ((گـفـتند: بر دلهاى ما پرده افکنده شده که مانع شنیدن و پذیرش دعوت شماست )) ! (وقولهم قلوبنا غلف ).
در ایـنجا قرآن اضافه مى کند: دلهاى آنها به کلى مهر شده و هیچ گونه حقى در آن نفوذ نمى کند ولـى عـامـل آن کـفـر و بـى ایمانى , خود آنها هستند و به همین دلیل جزافراد کمى که خود را از ایـن گونه لجاجتها برکنار داشته اند ایمان نمى آورند,مى فرماید: ((آرى ! خداوند به علت کفرشان , بـر دلـهـاى آنها مهر زده , که جز عده کمى (که راه حق مى پویند و لجاج ندارند) ایمان مى آورند)) (بل طبع اللّه علیها بکفرهم فلایؤمنون الا قلیلا ).
(آیه 156)ـ ((آنها در راه کفر آن چنان سریع تاختند که به مریم پاکدامن , مادرپیامبر بزرگ خدا که بـه فـرمـان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند))(وبکفرهم وقولهم على مریم بهتانا عظیما).
(آیـه 157)ـ حتى آنها به کشتن پیامبران افتخار مى کردند ((و مى گفتند مامسیح عیسى بن مریم رسـولـخـدا را کـشـته ایم )) (وقولهم انا قتلنا المسیح عیسى ابن مریـم رسول اللّه ) و شاید تعبیر به رسول اللّه را در مورد مسیح از روى استهزا وسخریه مى گفتند.
در حـالـى کـه در ایـن ادعـاى خـود نـیـز کاذب بودند, ((آنها هرگز مسیح را نکشتندو نه به دار آویـختند, بلکه دیگرى را که شباهت به او داشت اشتباها به دار زدند))(وما قتلوه وما صلبوه ولکن شبه لهم ).
سـپس قرآن مى گوید: ((آنها که در باره مسیح اختلاف کردند, خودشان درشک بودند و هیچ یک به گفته خود ایمان نداشتند و تنها از تخمین و گمان پیروى مى کردند)) (وان الذین اختلفوا فیه لـفـى شـک منه مالهم به من علم الا اتباع الظن )آنگاه قرآن به عنوان تاکید مطلب مى گوید: ((و قطعا او را نکشتند)) (وما قتلوه یقینا).
(آیـه 158)ـ ((بـلکه خداوند او را به سوى خود برد و خداوند قادر و حکیم است )) (بل رفعه اللّه الیه وکان اللّه عزیزا حکیما).
اگـر مـى بـیـنیم قرآن مخصوصا روى مصلوب نشدن مسیح (ع ) تکیه کرده ,به خاطر این است که عقیده خرافى فدا و بازخرید گناهان امت را به شدت بکوبد,تا مسیحیان نجات را در گروه اعمال خویش ببینند, نه در پناه بردن به صلیب !.
(آیه 159)ـ در تفسیر این آیه دو احتمال است که هر یک به جهاتى قابل ملاحظه است :.
1ـ آیه مى فرماید: ((هیچ کس از اهل کتاب نیست مگر این که به مسیح (ع )پیش از مرگ خود ایمان مى آورد)) (وان من اهل الکتاب الا لیؤمنن به قبل موته ).
و آن هـنـگـامـى است که انسان در آستانه مرگ قرار مى گیرد و ارتباط او با این جهان ضعیف و با جـهـان بـعـد از مـرگ قوى مى گردد, پرده ها از برابر چشم او کنارمى رود و بسیارى از حقایق را مـى بـیـند, در این موقع است که چشم حقیقت بین اومقام مسیح را مشاهده مى کند و در برابر او تـسلیم مى گردد, آنها که منکر او شدند به او مؤمن مى شوند و آنها که او را خدا دانستند به اشتباه خـود پـى مى برند در حالى که این ایمان هیچ گونه سودى براى آنها ندارد ـپس چه بهتر اکنون که ایمان مفید است مؤمن شوند!.
2ـ مـنـظور این است که تمام اهل کتاب به حضرت مسیح (ع ) پیش از ((مرگ او))ایمان مى آوردند یهودیان او را به نبوت مى پذیرند و مسیحیان دست از الوهیت اومى کشند و این به هنگامى است که مسیح (ع ) طبق روایات اسلامى درموقع ظهورحضرت مهدى (عج ) از آسمان فرود مى آید, و پشت سـر او نـمـاز مـى گذارد و یهود ونصارا نیز او را مى بینند و به او و مهدى (عج ) ایمان مى آورند, و روشـن است که مسیح به حکم این که آیینش مربوط به گذشته بوده وظیفه دارد در این زمان از آیین موجود یعنى آیین اسلام که مهدى (عج ) مجرى آن است پیروى کند.
و در پـایـان آیه مى فرماید: ((در روز رستاخیز, مسیح گواه بر آنها خواهد بود))(ویوم القیمة یکون علیهم شهیدا).
منظور از گواهى مسیح بر ضد آنها این است که او گواهى مى دهدکه تبلیغ ‌رسالت کرده و آنها را هیچ گاه به خدایى و الوهیت خود دعوت ننموده بلکه به ربوبیت پروردگار دعوت کرده است .
(آیه 160).
سرنوشت صالحان و ناصالحان یهود!.

در آیـات گـذشته به چند نمونه از خلافکاریهاى یهود اشاره شد, در این آیه ودوآیه بعد نیز پس از ذکـر چـنـد قـسمت دیگر از اعمال ناشایست آنها, کیفرهایى را که بر اثر این اعمال دردنیا و آخرت دامان آنها را گرفته و مى گیرد, بیان مى دارد.
نـخست مى فرماید: ((به خاطر ظلم و ستمى که یهود کردند, و به خاطر بازداشتن مردم از راه خدا, قسمتى از چیزهاى پاک و پاکیزه را که بر آنها حلال بود تحریم کردیم )) وآنان را از استفاده کردن از آن محروم ساختیم (فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات احلت لهم وبصدهم عن سبیل اللّه کثیرا) ((33)) .
(آیه 161)ـ و نیز به خاطر این که ((رباخوارى مى کردند با این که از آن نهى شده بودند, و همچنین اموال مردم را به ناحق مى خوردند, همه اینها سبب شد که گرفتار آن محرومیت شوند)) (واخذهم الربوا وقد نهوا عنه واکلهم اموال الناس بالباطل ).
گذشته از این کیفر دنیوى , ما آنها را به کیفرهاى اخروى گرفتار خواهیم ساخت ((و براى کافران آنها عذاب دردناکى آماده کرده ایم )) (واعتدنا للکافرین منهم عذابا الیما).
(آیـه 162)ـ در ایـن آیه به واقعیت مهمى اشاره شده که قرآن کرارا به آن تکیه کرده است و آن این کـه مـذمـت و نکوهش قرآن از یهود به هیچ وجه جنبه مبارزه نژادى و طائفه اى ندارد, اسلام هیچ نـژادى را بـه عـنوان ((نژاد)) مذمت نمى کند بلکه نکوهشها و حملات آن تنها متوجه آلودگان و مـنـحـرفان است , لذا در این آیه افراد باایمان و پاکدامن یهود را استثنا کرده , و مورد ستایش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نوید مى دهد, و مى گوید: ((ولى آن دسته از یهود که در علم و دانش راسخند ومؤمنان (از دست اسلام ) به آنچه بر تو نازل شده و آنچه بر پیامبران پیشین نازل گردیده ایمان مى آورند (همچنین ) نمازگزاران و زکات دهندگان و ایمان آورندگان به خدا و روز قیامت بـه زودى پاداش بزرگى به آنها خواهیم داد)) (لکن الراسخون فى العلم منهم والمؤمنون یؤمنون بـمـ انزل الیک وم انزل من قبلک والمقیمین الصلوة والمؤتون الزکوة والمؤمنون باللّه والیوم الا خر اولئک سنؤتیهم اجرا عظیما).
بـه هـمین دلیل مى بینیم که جمعى از بزرگان یهود به هنگام ظهورپیامبراسلام (ص ) و مشاهده دلایل حقانیت او به اسلام گرویدند و با جان و دل از آن حمایت کردند و مورد احترام پیامبر(ص ) و سایر مسلمانان بودند.
(آیـه 163)ـ در آیـات گذشته خواندیم که یهود در میان پیامبران خدا تفرقه مى افکندند بعضى را تـصـدیق و بعضى را انکار مى کردند در این آیه , بار دیگر به آنهاپاسخ مى گوید که : ((ما بر تو وحى فـرسـتـادیـم هـمانطور که بر نوح و پیامبران بعد از اووحى فرستادیم و همانطور که بر ابراهیم و اسـمـاعـیـل و اسحاق و یعقوب و پیامبرانى که از فرزندان یعقوب بودند و عیسى و ایوب و یونس و هـارون و سـلـیمان وحى نمودیم و به داوود کتاب زبور دادیم )) (ان اوحین الیک کما اوحین الى نوح والـنبیین من بعده واوحین الى ابرهیم واسمعیل واسحق ویعقوب والا سباط وعیسى وایوب ویونس وهرون وسلیمن وآتینا داود زبورا).
(آیه 164)ـ در این آیه اضافه مى کند پیامبرانى که وحى بر آنان نازل گردیدمنحصر به اینها نبودند بـلـکـه ((پیامبران دیگرى که قبلا سرگذشت آنها را براى تو بیان کرده ایم و پیامبرانى را که هنوز سـرگـذشـت آنـهـا را شـرح نـداده ایم همگى همین ماموریت را داشتند و وحى الهى بر آنها نازل گردید)) (ورسلا قد قصصناهم علیک من قبل ورسلا لم نقصصهم علیک ) و از این بالاتر ((خداوند رسما با موسى سخن گفت )) (وکلم اللّه موسى تکلیما).
(آیه 165)ـ بنابراین , رشته وحى همیشه در میان بشر بوده است و چگونه ممکن است ما افراد انسان را بـدون راهنما و رهبر بگذرانیم و در عین حال براى آنهامسؤولیت و تکلیف قائل شویم ؟ لذا ((ما این پیامبران را بشارت دهنده و انذار کننده قرار دادیم تا به رحمت و پاداش الهى , مردم را امیدوار سـازنـد و از کـیـفـرهـاى او بـیم دهند تا اتمام حجت بر آنها شود و بهانه اى نداشته باشند)) (رسلا مبشرین ومنذرین لئلا یکون للناس على اللّه حجة بعد الرسل ).
خـداوند برنامه ارسال این رهبران را دقیقا تنظیم و اجرا نموده , چرا چنین نباشد بااین که : ((او بر همه چیز توانا و حکیم است )) (وکان اللّه عزیزا حکیما).
حکمت او ایجاب مى کند که این کار عملى شود و قدرت او راه را هموارمى سازد.
(آیـه 166)ـ و در ایـن آیـه بـه پـیـامبر دلدارى و قوت قلب مى بخشد که اگر این جمعیت نبوت و رسـالـت تـو را انـکـار کردند اهمیتى ندارد, زیرا: ((خداوند گواه چیزى است که بر تو نازل کرده است )) (لکن اللّه یشهد بم انزل الیک ).
و الـبـتـه انـتـخاب تو براى این منصب بى حساب نبوده بلکه ((این آیات را از روى علم به لیاقت و شایستگى تو براى ماموریت , نازل کرده است )) (انزله بعلمه ).
و در پـایـان اضـافـه مـى کـنـد که نه تنها خداوند گواهى بر حقانیت تو مى دهد,بلکه ((فرشتگان پروردگار نیز گواهى مى دهند اگرچه گواهى خدا کافى است ))(والملائکة یشهدون وکفى باللّه شهیدا).
(آیـه 167)ـ در آیـات گـذشته بحثهایى در باره افراد بى ایمان و با ایمان ذکرشده بود, در این آیه اشـاره به دسته اى دیگر مى کند که بدترین نوع کفر را انتخاب کردند, آنها کسانى هستند که علاوه بر گمراهى خود, کوشش براى گمراه ساختن دیگران مى کنند, نه خود راه هدایت را پیمودند و نه مـى گـذارنـد دیگران این راه رابپیمایند;Š آیه مى فرماید: ((کسانى که کافر شدند و مردم را از گام گذاشتن در راه خدامانع گشتند, در گمراهى دور و درازى گرفتار شده اند)) (ان الذین کفروا وصدوا عن سبیل اللّه قد ضلوا ضلالا بعیدا).
(آیه 168)ـ در این آیه اضافه مى فرماید: ((آنها که کافر شدند و ستم کردند(هم ستم به حق کردند کـه آنچه شایسته آن بود انجام ندادند و هم ستم به خویش که خود را از سعادت محروم ساختند و در دره ضـلالـت سقوط کردند و هم به دیگران ستم کردند که آنها را از راه حق بازداشتند) چنین افـرادى هـرگـز مـشـمـول آمرزش پروردگار نخواهند شد و خداوند آنها را به هیچ راهى هدایت نمى کند)) (ان الذین کفروا وظلموا لم یکن اللّه لیغفر لهم ولا لیهدیهم طریقا).
(آیـه 169)ـ ((مـگـر بـه سوى دوزخ ! و آنها براى همیشه در دوزخ مى مانند))(الا طریق جهنم خا لدین فیها ابدا).
آنها باید بدانند که این تهدید الهى صورت مى پذیرد, زیرا: ((این کار براى خداآسان است و قدرت بر آن دارد)) (وکان ذلک على اللّه یسیرا).
(آیـه 170)ـ در آیـات گذشته سرنوشت افراد بى ایمان بیان شد, و در این آیه دعوت به سوى ایمان آمیخته با ذکر نتیجه آن مى کند, و با تعبیرات مختلفى که شوق و علاقه انسان را بر مى انگیزد همه مردم را به این هدف عالى تشویق مى نماید.
نخست مى گوید: ((اى مردم همان پیامبرى که در انتظار او بودید و در کتب آسمانى پیشین به او اشـاره شـده بود با آیین حق به سوى شما آمده است )) (ی ایهاالناس قد جکم الرسول بالحق ) سپس مى فرماید: ((این پیامبر از طرف آن کس که پرورش و تربیت شما را بر عهده دارد آمده است )) (من ربکم ).
بـعـد اضـافـه مـى کـند: ((اگر ایمان بیاورید به سود شماست )) به دیگرى خدمت نکرده اید, بلکه به خودتان خدمت نموده اید (فمنوا خیرا لکم ).
و در پـایـان مـى فـرمـاید: ((فکر نکنید اگر شما راه کفر پیش گیرید به خدا زیانى مى رسد چنین نـیـسـت , زیـرا خـداوند مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد))(وان تکفروا فان للّه ما فى السموات والا رض ).
بـه عـلاوه چون ((خداوند, عالم و حکیم است )) (وکان اللّه علیما حکیما)دستورهایى را که به شما داده و برنامه هایى را که تنظیم کرده همگى روى فلسفه ومصالحى بوده و به سود شماست .
(آیه 171).
تثلیث موهوم است !.

در ایـن آیـه و آیـه بـعـد بـه تـناسب بحثهایى که در باره اهل کتاب و کفار بود به یکى از مهمترین انـحـرافـات جـامعه مسیحیت یعنى ((مساله تثلیث و خدایان سه گانه ))اشاره کرده و با جمله اى کوتاه و مستدل آنها را از این انحراف بزرگ برحذر مى دارد.
نخست به آنان اخطار مى کند که : ((اى اهل کتاب ! در دین خود راه غلو رانپویید و جز حق , در باره خدا نگویید)) (ی اهل الکتاب لا تغلوا فى دینکم ولا تقولواعلى اللّه الا الحق ).
مـسـالـه ((غلو)) در باره پیشوایان , یکى از مهمترین سرچشمه هاى انحراف در ادیان آسمانى بوده است , به همین جهت اسلام در باره غلات سختگیرى شدیدى کرده ودر کتب ((عقاید)) و ((فقه )) غلات از بدترین کفار معرفى شده اند!.
سپس به چند نکته که هرکدام در حکم دلیلى بر ابطال تثلیث و الوهیت مسیح است اشاره مى کند: .
1ـ ((عیسى فقط فرزند مریم بود)) (انما المسیح عیسى ابن مریم ).
ایـن تـعـبـیـر خاطرنشان مى سازد که مسیح همچون سایر افراد انسان در رحم مادر قرار داشت و دوران جـنینى را گذراند و همانند سایر افراد بشر متولد شد, شیرخورد و در آغوش مادر پرورش یـافـت یـعـنى , تمام صفات بشرى در او بود, چگونه ممکن است چنین کسى که مشمول و محکوم قوانین طبیعت و تغییرات جهان ماده است خداوندى ازلى و ابدى باشد.
2ـ ((عیسى فرستاده خدا بود)) (رسول اللّه ) ـاین موقعیت نیز تناسبى باالوهیت اوندارد.
3ـ ((عیسى کلمه خدا بود که به مریم القا شد)) (وکلمته القیه الى مریم ).
ایـن تعبیر به خاطر آن است که اشاره به مخلوق بودن مسیح کند, همانطور که ((کلمات )) مخلوق ما است , موجودات عالم آفرینش هم مخلوق خدا هستند.
4ـ ((عیسى روحى است که از طرف خدا آفریده شد)) (وروح منه ).
این تعبیر که در مورد آفرینش آدم و به یک معنى آفرینش تمام بشر نیز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است که خدا آفرید و در وجود انسانها عموماو مسیح و پیامبران خصوصا قرار داد .
سپس قرآن به دنبال این بیان مى گوید: ((اکنون که چنین است به خداى یگانه وپیامبران او ایمان بـیـاورید و نگویید خدایان سه گانه اند و اگر از این سخن بپرهیزید,به سود شماست )) (فمنوا باللّه ورسله ولا تقولوا ثلثة انتهو خیرا لکم ).
بار دیگر تاکید مى کند که : ((تنها خداوند معبود یگانه است )) (انما اللّه اله واحد).
یـعـنى , شما قبول دارید که در عین تثلیث , خدا یگانه است در حالى که اگرفرزندى داشته باشد شـبیه او خواهد بود و با این حال یگانگى معنى ندارد ((چگونه ممکن است خداوند فرزندى داشته بـاشـد در حالى که او از نقیصه احتیاج به همسرو فرزند و نقیصه جسمانیت و عوارض جسم بودن مبراست )) (سبحنه ان یکون له ولد).
به علاوه ((او مالک آنچه در آسمانها و زمین است مى باشد, همگى مخلوق اویند و او خالق آنهاست , و مسیح نیز یکى از این مخلوقات اوست )) (له ما فى السموات وما فى الا رض ).
چگونه مى توان یک حالت استثنایى براى وى قائل شد؟ آیا مملوک ومخلوق مى تواند فرزند مالک و خـالـق خود باشد؟ خداوند نه تنها خالق و مالک آنهاست بلکه مدبر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نیز مى باشد ((و براى تدبیر وسرپرستى آنها خداوند کافى است (وکفى باللّه وکیلا ).
اصـولا خـدایـى که ازلى و ابدى است , و سرپرستى همه موجودات را از ازل تاابد بر عهده دارد چه نیازى به فرزند دارد, مگر او همانند ما است که فرزندى براى جانشین بعد از مرگ خود بخواهد ؟!.
آیـه 172ـ شـان نـزول : روایـت شـده کـه : طـایفه اى از مسیحیان نجران خدمت پیامبراسلام (ص ) رسـیـدنـد و عـرض کردند: چرا نسبت به پیشواى ما خرده مى گیرى ؟پیامبر(ص ) فرمود: من چه عیبى بر او گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گویى او بنده خدا وپیامبر او بوده است آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
مسیح بنده خدا بودـ.

پـیـونـد و ارتـباط این آیه با آیات گذشته که در باره نفى الوهیت مسیح و ابطال مساله تثلیث بود آشکار است .
نـخـسـت بـا بیان دیگرى مساله الوهیت مسیح را ابطال مى کند و مى گوید شماچگونه معتقد به الـوهیت عیسى هستید در حالى که ((نه مسیح استنکاف از عبودیت و بندگى پروردگار داشت و نـه فـرشـتـگـان مـقـرب پروردگار استنکاف دارند)) (لن یستنکف المسیح ان یکون عبدا للّه ولا الملائکة المقربون ).
و مسلم است کسى که خود عبادت کننده است معنى ندارد که معبود باشد.
در حـدیثى مى خوانیم که امام على بن موسى الرضا(ع ) براى محکوم ساختن مسیحیان منحرف که مـدعـى الوهیت او بودند به ((جاثلیق )) بزرگ مسیحیان فرمود:عیسى (ع ) همه چیزش خوب بود تنها یک عیب داشت و آن این که عبادت چندانى نداشت , مرد مسیحى برآشفت و به امام گفت چه اشـتـبـاه بـزرگى مى کنى ؟ اتفاقا او ازعابدترین مردم بود, امام فورا فرمود: او چه کسى را عبادت مـى کـرد؟ آیـا کـسـى جـزخـدا را مـى پرستید؟ بنابراین , به اعتراف خودت مسیح بنده و مخلوق وعبادت کننده خدا بود, نه معبود و خدا, مرد مسیحى خاموش شد و پاسخى نداشت !.
سـپس قرآن اضافه مى کند: ((کسانى که از عبادت و بندگى پروردگار امتناع ورزند و این امتناع از تـکبر و خودبینى سرچشمه بگیرد, خداوند همه آنها را در روزرستاخیز حاضر خواهد ساخت )) و به هرکدام کیفر مناسب خواهد داد (ومن یستنکف عن عبادته ویستکبر فسیحشرهم الیه جمیعا).
(آیـه 173)ـ ((در آن روز آنها که داراى ایمان و عمل صالح بوده اند پاداششان را بطورکامل خواهد داد, و از فضل و رحمت خدا بر آن خواهد افزود, آنها که ازبندگى خدا امتناع ورزیدند و راه تکبر را پیش گرفتند به عذاب دردناکى گرفتارخواهد کرد و غیر از خدا هیچ سرپرست و حامى و یاورى نـخـواهـنـد یـافت )) (فاماالذین آمنوا وعملوا الصالحات فیوفیهم اجورهم ویزیدهم من فضله واما الذین استنکفوا واستکبروا فیعذبهم عذابا الیما ولا یجدون لهم من دون اللّه ولیا ولانصیرا).
(آیه 174).
نور آشکار!.

در تـعـقیب بحثهایى که در باره انحرافات اهل کتاب از اصل توحید و اصول تعلیمات انبیا در آیات سـابـق گـذشت در این آیه و آیه بعد سخن نهایى گفته شده وراه نجات مشخص گردیده است , نـخـسـت عـمـوم مـردم جهان را مخاطب ساخته ,مى گوید: ((اى مردم از طرف پروردگار شما پیامبرى آمده است که براهین و دلایل آشکار دارد و همچنین نور آشکارى به نام قرآن با او فرستاده شـده کـه روشـنـگـر راه سـعـادت شـماست )) (ی ایها الناس قد جکم برهان من ربکم وانزلن الیکم نورامبینا).
منظور از ((برهان )) شخص پیامبراسلام (ص ) است و منظور از ((نور)) قرآن مجیداست که در آیات دیگر نیز از آن تعبیر به نور شده است .
                    
(آیـه 175)ـ در ایـن آیـه نتیجه پیروى از این برهان و نور را چنین شرح مى دهد: ((اما آنها را که به خـدا ایـمان آوردند و به این کتاب آسمانى چنگ زدند به زودى در رحمت واسعه خود وارد خواهد کـرد, و از فـضـل و رحـمـت خـویـش برپاداش آنها خواهد افزود و به صراط مستقیم و راه راست هدایتشان مى کند)) (فاماالذین آمنوا باللّه واعتصموا به فسیدخلهم فى رحمة منه وفضل ویهدیهم الیه صراطا مستقیما).
آیـه 176ـ شـان نـزول : از ((جابربن عبداللّه انصارى )) چنین نقل کرده اند که مى گوید: من شدیدا بیمار بودم , پیامبر(ص ) به عیادت من آمد و در آنجا وضو گرفت واز آب وضوى خود بر من پاشید, مـن که در اندیشه مرگ بودم به پیامبر(ص ) عرض کردم : وارث من فقط خواهران منند, میراث آنها چگونه است ؟.
این آیه که آیه فرائض نام دارد نازل شد و میراث آنها را روشن ساخت .
و به عقیده بعضى این آخرین آیه اى است که در باره احکام اسلام برپیامبر(ص ) نازل شده .
تفسیر:.
این آیه مقدار ارث برادران و خواهران را بیان مى کند, و همان طور که در اوایل این سوره در تفسیر آیه 12 گفتیم در باره ارث خواهران و برادران , دو آیه در قرآن نازل شده است یکى همان آیه 12 که نـاظر به برادران و خواهران ((مادرى )) است , ودیگر آیه مورد بحث که در باره خواهران و برادران ((پـدرى و مـادرى )) یـا ((پـدرى تـنـهـا))سـخن مى گوید, مى فرماید: ((ا زتو در این باره سؤال مى کنند, بگو خداوند حکم کلاله (برادران و خواهران را) براى شما بیان مى کند)) (یستفتونک قل اللّه یفتیکم فى الکلالة ).
سپس به چندین حکم اشاره مى نماید:.
1ـ ((هـرگاه مردى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و یک خواهر داشته باشد نصف میراث او به آن یک خواهر مى رسد)) (ان امرؤ هلک لیس له ولد وله اخت فلها نصف ما ترک ).
2ـ و اگـر زنى از دنیا برود ((و فرزندى نداشته باشد و یک برادر (برادر پدر ومادرى یا پدرى تنها) از خود به یادگار بگذارد تمام ارث او به یک برادر مى رسد))(وهو یرثه ان لم یکن لها ولد).
3ـ ((اگر کسى از دنیا برود و دو خواهر از او به یادگار بماند دو ثلث از میراث اورا مى برند)) (فان کانتا اثنتین فلهما الثلثان مما ترک ).
4ـ ((اگـر ورثـه شـخـص متوفى , چند برادر و خواهر باشند (از دو نفر بیشتر) تمام میراث او را در مـیـان خـود تقسیم مى کنند بطورى که سهم هر برادر دو برابر سهم یک خواهر شود)) (وان کانوا اخوة رجالا ونسا فللذکر مثل حظ الا نثیین ).
در پـایـان آیـه مـى فـرمـاید: ((خداوند این حقایق را براى شما بیان مى کند تا گمراه نشوید و راه سعادت را بیابید (و حتما راهى را که خدا نشان مى دهد راه صحیح وواقعى است ) زیرا به هر چیزى دانا است )) (یبین اللّه لکم ان تضلوا واللّه بکل شى علیم ).
پایان سوره نسا.
سـوره مـائـده .

این سوره در ((مدینه )) نازل شده و 120 آیه است .
محتواى سوره :.

این سوره محتوى یک سلسله از معارف و عقاید اسلامى و یک سلسله ازاحکام و وظایف دینى است .
در قـسمت اول به مساله ولایت و رهبرى بعد از پیامبر(ص ) و مساله تثلیث مسیحیان و قسمتهایى از مسائل مربوط به قیامت و رستاخیز و بازخواست از انبیادر مورد امتهایشان اشاره شده است .
و در قـسمت دوم , مساله وفاى به پیمانها, عدالت اجتماعى , شهادت به عدل و تحریم قتل نفس (و بـه تـنـاسـب آن داستان فرزندان آدم و قتل هابیل بوسیله قابیل ) وهمچنین توضیح قسمتهایى از غذاهاى حلال و حرام و قسمتى از احکام وضو وتیمم آمده است .
و نـامـگـذارى آن بـه ((سوره مائده )) به خاطر این است که داستان نزول مائده ((34)) براى یاران مسیح در آیه 114 این سوره ذکر شده است .
(آیه 1).
لزوم وفا به عهد و پیمان !.

بطورى که از روایات اسلامى و سخنان مفسران بزرگ استفاده مى شود, این سوره آخرین سوره (و یا از آخرین سوره هایى ) است که بر پیامبر(ص ) نازل شده است .
در ایـن سـوره ـ بـه خاطر همین موقعیت خاص ـتاکید روى یک سلسله مفاهیم اسلامى و آخرین بـرنـامـه هاى دینى و مساله رهبرى امت و جانشینى پیامبر(ص ) شده است و شاید به همین جهت اسـت کـه بـا مساله لزوم وفاى به عهد و پیمان , شروع شده , و در نخستین جمله مى فرماید: ((اى افراد با ایمان به عهد و پیمان خود وفاکنید)) (ی ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود).
تـا به این وسیله افراد با ایمان را ملزم به پیمانهایى که در گذشته با خدابسته اند و یا در این سوره به آن اشاره شده است بنماید.
جـمـلـه فـوق دلـیل بر وجوب وفا به تمام پیمانهایى است که میان افراد انسان بایکدیگر, و یا افراد انـسان با خدا, بطور محکم بسته مى شود, و به این ترتیب تمام پیمانهاى الهى و انسانى و پیمانهاى سیاسى و اقتصادى و اجتماعى و تجارى وزناشویى و مانند آن را در بر مى گیرد و یک مفهوم کاملا وسیع دارد, حتى عهد وپیمانهایى را که مسلمانان با غیرمسلمانان مى بندند نیز شامل مى شود.
در اهـمیت وفاى به عهد در نهج البلاغه در فرمان مالک اشتر چنین مى خوانیم :((در میان واجبات الـهى هیچ موضوعى همانند وفاى به عهد در میان مردم جهان ـباتمام اختلافاتى که دارندـ مورد اتـفـاق نـیـسـت بـه هـمـیـن جهت بت پرستان زمان جاهلیت نیز پیمانها را در میان خود محترم مى شمردند زیرا عواقب دردناک پیمان شکنى را دریافته بودند)).
سپس به دنبال دستور وفاى به پیمانها که تمام احکام و پیمانهاى الهى راشامل مى شود یک سلسله از احـکـام اسـلام را بـیـان کـرده , کـه نخستین آن حلال بودن گوشت پاره اى از حیوانات است , مـى فـرمـایـد: ((چهارپایان (یا جنین آنها) براى شماحلال شده است )) (احلت لکم بهیمة الا نعام ) ((35)).
سـپس در ذیل آیه دو مورد را از حکم حلال بودن گوشت چهارپایان استثناکرده , مى فرماید: ((به استثناى گوشتهایى که تحریم آن به زودى براى شما بیان مى شود)) (الا ما یتلى علیکم ).
((و بـه اسـتـثناى حال احرام (براى انجام مناسک حج یا انجام مناسک عمره ) که در این حال صید کردن حرام است )) (غیر محلى الصید وانتم حرم ).
و در پـایان مى فرماید: ((خداوند هر حکمى را بخواهد صادر مى کند)) (ان اللّه یحکم ما یرید) یعنى , چـون آگـاه از هـمه چیز و مالک همه چیز مى باشد هر حکمى راکه به صلاح و مصلحت بندگان باشد و حکمت اقتضا کند تشریع مى نماید.
(آیه 2).
هشت دستور در یک آیه !.

در ایـن آیـه چـنـد دستور مهم اسلامى از آخرین دستوراتى که بر پیامبر(ص ) نازل شده است بیان گردیده که همه یا اغلب آنها مربوط به حج و زیارت خانه خداست :.
1ـ نخست خطاب به افراد با ایمان کرده , مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! شعائر الهى را نـقـض نـکـنـیـد و حـریـم آنها را حلال نشمرید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تحلوا شعئر اللّه ) منظور از ((شعائراللّه )) مناسک و برنامه هاى حج است .
2ـ ((احترام ماههاى حرام را نگاه دارید و از جنگ کردن در این ماههاخوددارى کنید)) (ولا الشهر الحرام ).
3ـ ((قـربـانـیـانى را که براى حج مى آورند, اعم از این که بى نشان باشند ـهدى ـو یا نشان داشته بـاشند ـقلائدـ حلال نشمرید و بگذارید که به قربانگاه برسند و درآنجا قربانى شوند)) (ولا الهدى ولا القلائد).
4ـ تـمـام زائران خـانـه خـدا بـایـد از آزادى کـامل در این مراسم بزرگ اسلامى بهره مند باشند و هـیـچ گـونه امتیازى در این قسمت در میان قبایل و افراد و نژادها وزبانها نیست بنابراین ((نباید کسانى را که براى خشنودى پروردگار و جلب رضاى او وحتى به دست آوردن سود تجارى به قصد زیارت خانه خدا حرکت مى کنند مزاحمت کنید خواه با شما دوست باشند یا دشمن همین اندازه که مسلمانند وزائر خانه خدامصونیت دارند)) (ولا امین البیت الحرام یبتغون فضلا من ربهم ورضوانا).
5ـ تـحـریم صید محدود به زمان احرام است , بنابراین ((هنگامى که از احرام (حج یاعمره ) بیرون آمدید, صید کردن براى شما مجاز است )) (واذا حللتم فاصطادوا).
6ـ اگر جمعى از بت پرستان در دوران جاهلیت (در جریان حدیبیه ) مزاحم زیارت شما از خانه خدا شـدند و نگذاشتند مناسک زیارت خانه خدا را انجام دهید,((نباید این جریان سبب شود که بعد از اسـلام آنـهـا, کـینه هاى دیرینه را زنده کنید ومانع آنها از زیارت خانه خدا شوید)) (ولا یجرمنکم شنـان قوم ان صدوکم عن المسجدالحرام ان تعتدوا).
از جمله فوق یک قانون کلى استفاده مى شود وآن این که مسلمانان هرگز نباید((کینه توز)) باشند و در صدد انتقام حوادثى که در زمانهاى گذشته واقع شده برآیند.
7ـ سپس براى تکمیل بحث گذشته مى فرماید: شما بجاى این که دست به هم بدهید تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگیرید ((باید دست اتحاددر راه نیکیها و تقوا به یکدیگر بدهید نه این که تعاون و همکارى بر گناه و تعدى نمایید)) (وتعاونوا على البر والتقوى ولا تعاونوا على الا ثم والعدوان ).
8ـ در پـایـان آیـه بـراى تحکیم و تاکید احکام گذشته مى فرماید: ((پرهیزکارى راپیشه کنید و از مـخـالـفت فرمان خدا بپرهیزید که مجازات و کیفرهاى خدا شدیداست )) (واتقوا اللّه ان اللّه شدید العقاب ).
(آیه 3)ـ در آغاز این سوره اشاره به حلال بودن گوشت چهارپایان به استثناى آنچه بعدا خواهد آمد شـده ایـن آیه در حقیقت همان استثناهایى است که وعده داده شد, در اینجا حکم به تحریم یازده چیز شده است .
نـخست مى فرماید: ((مردار بر شما حرام شده است )) (حرمت علیکم المیتة ) ((وهمچنین خون )) (والـدم ) ((و گـوشـت خوک )) (ولحم الخنزیر) ((و حیواناتى که طبق سنت جاهلیت به نام بتها و اصـولا بـه غـیـر نـام خـدا ذبح شوند)) (وما اهل لغیر اللّه به )((و نیز حیواناتى که خفه شده باشند حرامند)) (والمنخنقة ).
خـواه بـخـودى خـود و یـا بوسیله دام و خواه بوسیله انسان این کار انجام گرددچنانکه در زمان جـاهـلـیـت مـعـمـول بوده گاهى حیوان را در میان دو چوب یا در میان دو شاخه درخت سخت مى فشردند تا بمیرد و از گوشتش استفاده کنند ((و حیواناتى که با شکنجه و ضرب , جان بسپارند و یا به بیمارى از دنیا بروند)) (والموقوذة ).
در تـفـسیر قرطبى نقل شده که در میان عرب معمول بوده که بعضى ازحیوانات را به خاطر بتها آنقدر مى زدند تا بمیرد و آن را یکنوع عبادت مى دانستند!.
((و حیواناتى که بر اثر پرت شدن از بلندى بمیرند)) (والمتردیة ).
((و حیواناتى که به ضرب شاخ مرده باشند)) (والنطیحة ).
((و حیواناتى که بوسیله حمله درندگان کشته شوند)) (وم اکل السبع ).
سپس به دنبال تحریم موارد فوق مى فرماید: ((اگر قبل از آن که این حیوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون بقدر کافى ازآنها بیرون بریزد, حلال خواهد بود)) (الا ما ذکیتم ).
در زمان جاهلیت بت پرستان سنگهایى در اطراف کعبه نصب کرده بودند که شکل و صورت خاصى نـداشـت , آنـهـا را ((نـصـب )) مـى نامیدند در مقابل آنها قربانى مى کردند و خون قربانى را به آنها مـى مـالـیـدنـد, و فـرق آنها با بت همان بود که بتهاهمواره داراى اشکال و صور خاصى بودند اما ((نـصـب )) چنین نبودند, اسلام در آیه مورد بحث این گونه گوشتها را تحریم کرده و مى گوید: ((حـیـوانـهـایـى که روى بتها یا دربرابر آنها ذبح شوند همگى بر شما حرام است )) (وما ذبح على النصب ).
روشن است که تحریم این نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى .
نوع دیگرى از حیواناتى که تحریم آن در آیه آمده آنهاست که بصورت ((بخت آزمایى )) ذبح و تقسیم مـى گردیده و آن چنین بوده که : ده نفر با هم شرطبندى مى کردند و حیوانى را خریدارى و ذبح نـموده سپس ده چوبه تیر, که روى هفت عدد از آنها عنوان ((برنده )) و سه عدد عنوان ((بازنده )) ثبت شده بود در کیسه مخصوصى مى ریختند و به صورت قرعه کشى آنها را به نام یک یک از آن ده نـفـربـیرون مى آوردند, هفت چوبه برنده به نام هر کس مى افتاد سهمى از گوشت برمى داشت , و چـیزى در برابر آن نمى پرداخت , ولى آن سه نفر که تیرهاى بازنده رادریافت داشته بودند, باید هر کـدام یـک سـوم قـیـمـت حـیـوان را بپردازند, بدون این که سهمى از گوشت داشته باشند, این چوبه هاى تیر را ((ازلام )) مى نامیدند, اسلام خوردن این گوشتها را تحریم کرد, نه به خاطر این که اصل گوشت حرام بوده باشد,بلکه به خاطر این که جنبه قمار و بخت آزمایى دارد و مى فرماید: ((و (هـمـچنین )قسمت کردن گوشت حیوان به وسیله چوبه هاى تیر مخصوص بخت آزمایى )) برشما حرام شده است (وان تستقسموا بالا زلام ).
روشـن است که تحریم قمار و مانند آن اختصاص به گوشت حیوانات ندارد,بلکه در هر چیز انجام گـیـرد ممنوع است و تمام زیانهاى ((فعالیتهاى حساب نشده اجتماعى )) و برنامه هاى خرافى در آن جمع مى باشد.
و در پـایـان بـراى تاکید بیشتر روى تحریم آنها مى فرماید: ((تمام این اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار)) (ذلکم فسق ).
اعتدال در استفاده از گوشت .

آنـچـه از مـجموع بحثهاى فوق و سایر منابع اسلامى استفاده مى شود این است که روش اسلام در مـورد بهره بردارى از گوشتها ـهمانند سایر دستورهایش ـیک روش کاملا اعتدالى است , یعنى نه هـمـانـنـد مردم زمان جاهلیت که از گوشت سوسمار و مردار و خون و امثال آن مى خوردند, و یا هـمـانـنـد بـسـیارى از غربیهاى امروز که حتى از خوردن گوشت خرچنگ و کرمها چشم پوشى نمى کنند, و نه مانندهندوها که مطلقا خوردن گوشت را ممنوع مى دانند, بلکه گوشت حیواناتى کـه داراى تـغذیه پاک بوده و مورد تنفر نباشد حلال کرده و روى روشهاى افراطى وتفریطى خط بطلان کشیده و براى استفاده از گوشتها شرایطى مقرر داشته است .
بـعـد از بـیان احکام فوق دو جمله پرمعنى در آیه مورد بحث به چشم مى خوردنخست مى گوید: ((امروز کافران از دین شما مایوس شدند بنابراین , از آنها نترسید وتنها از (مخالفت ) من بترسید)) (الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون ).
و سـپـس مـى گـوید: ((امروز دین و آیین شما را کامل کردم و نعمت خود را برشما تمام نمودم و اسـلام را بـه عنوان آیین شما پذیرفتم )) (الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتى ورضیت لکم الا سلام دینا).
روز اکمال دین کدام روز است .

منظور از ((الیوم )) (امروز) که در دو جمله بالا تکرار شده چیست ؟ آنچه تمام مفسران شیعه آن را در کتب خود آورده اند و روایات متعددى از طرق معروف اهل تسنن و شیعه آن را تایید مى کند و با مـحـتویات آیه کاملا سازگار است این که :منظور روز غدیرخم است , روزى که پیامبراسلام (ص ) امـیرمؤمنان على (ع ) را رسمابراى جانشینى خود تعیین کرد, آن روز بود که آیین اسلام به تکامل نـهـایـى خـودرسید و کفار درمیان امواج یاس فرو رفتند, زیرا انتظار داشتند که آیین اسلام قائم بـه شـخـص بـاشـد, و بـا از میان رفتن پیغمبر(ص ) اوضاع به حال سابق برگردد, و اسلام تدریجا بـرچـیده شود, اما هنگامى که مشاهده کردند مردى که از نظر علم و تقوا وقدرت و عدالت بعد از پـیامبر(ص ) در میان مسلمانان بى نظیر بود به عنوان جانشینى پیامبر(ص ) انتخاب و از مردم براى او بـیـعت گرفته شد یاس و نومیدى نسبت به آینده اسلام آنها را فرا گرفت و فهمیدند که آیینى است ریشه دار و پایدار.
نـکـتـه جـالـبـى کـه بـاید در اینجا به آن توجه کرد این است که قرآن در سوره نورآیه 55 چنین مى گوید: ((خداوند به آنهایى که از شما ایمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است کـه آنـها را خلیفه در روى زمین قرار دهد همان طور که پیشینیان آنان را چنین کرد, و نیز وعده داده آیـینى را که براى آنان پسندیده است مستقر و مستحکم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد)).
در این آیه خداوند مى فرماید: آیینى را که براى آنها ((پسندیده )), در روى زمین مستقر مى سازد, با تـوجـه بـه این که سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و باتوجه به جمله ((رضیت لکم الا سـلام دیـنا)) که در آیه مورد بحث , در باره ولایت على (ع ) نازل شده , چنین نیتجه مى گیریم که اسلام در صورتى در روى زمین مستحکم و ریشه دار خواهد شد که با ((ولایت )) توام باشد, زیرا این هـمـان اسـلامـى اسـت کـه خـدا ((پـسندیده )) و وعده استقرار و استحکامش را داده است , و به عبارت روشن تراسلام درصورتى عالمگیر مى شود که از مساله ولایت اهل بیت جدا نگردد.
مطلب دیگرى که از ضمیمه کردن ((آیه سوره نور)) با آیه موردبحث استفاده مى شود این است که در آیـه سـوره نور سه وعده به افراد با ایمان داده شده است نخست خلافت در روى زمین , و دیگر امنیت و آرامش براى پرستش پروردگار, وسوم استقرار آیینى که مورد رضایت خداست .
این سه وعده در روز غدیرخم با نزول آیه ((الیوم اکملت لکم دینکم )) جامه عمل بخود پوشید زیرا نـمـونـه کـامـل فـرد با ایمان و عمل صالح , یعنى على (ع ) به جانشینى پیامبر(ص ) نصب شد و به مضمون جمله الیوم یئس الذین کفروا من دینکم مسلمانان در آرامش و امنیت نسبى قرار گرفتند و نـیـز بـه مـضـمـون ورضیت لکم الا سلام دینا آیین مورد رضایت پروردگار در میان مسلمانان استقرار یافت .
در پایان آیه بار دیگر به مسائل مربوط به گوشتهاى حرام برگشته , و حکم صورت اضطرار را بیان مى کند و مى گوید: ((کسانى که به هنگام گرسنگى ناگزیر ازخوردن گوشتهاى حرام شوند در حـالـى کـه تـمایل به گناه نداشته باشند خوردن آن براى آنها حلال است , زیرا خداوند آمرزنده و مـهـربان است )) و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقت نمى افکند و آنها را کیفر نمى دهد (فمن اضطر فى مخمصة غیر متجانف لا ثم فان اللّه غفور رحیم ).
آیـه 4ـ شــان نـزول : در بـاره ایـن آیـه شـان نزولهایى ذکر کرده اند که مناسبتر ازهمه این است : ((زیـدالـخیر)) و ((عدى بن حاتم )) که دو نفر از یاران پیامبر(ص ) بودندخدمتش رسیدند و عرض کـردنـد: مـا جـمـعـیتى هستیم که با سگها و بازهاى شکارى صید مى کنیم , و سگهاى شکارى ما حـیـوانـات وحشى حلال گوشت را مى گیرند,بعضى از آنها زنده به دست ما مى رسد و آن را سر مى بریم , ولى بعضى از آنهابوسیله سگها کشته مى شوند, و ما فرصت ذبح آنها را پیدا نمى کنیم و با ایـن کـه مـى دانیم خدا گوشت مردار را بر ما حرام کرده , تکلیف ما چیست ؟ آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
صید حلال ـ.

بـه دنبال احکامى که در باره گوشتهاى حلال و حرام در دو آیه گذشته بیان شددر این آیه نیز به قـسـمـتـى دیـگـر از آنـها اشاره کرده و به عنوان پاسخ سؤالى که در این زمینه شده است , چنین مى فرماید: ((از تو در باره غذاهاى حلال سؤال مى کنند))(یسئلونک ماذا احل لهم ).
سـپـس بـه پیامبر(ص ) دستور مى دهد که نخست به آنها ((بگو: هر چیز پاکیزه اى براى شما حلال است )) (قل احل لکم الطیبات ).
یـعـنـى تـمـام آنـچه را اسلام تحریم کرده در زمره خبائث و ناپاکها است و هیچ گاه قوانین الهى , موجود پاکیزه اى که طبعا براى استفاده و انتفاع بشر آفریده شده است تحریم نمى کند.
سپس به سراغ صیدها رفته , مى گوید: ((صید حیوانات صیاد که تحت تعلیم شما قرار گرفته اند, یعنى از آنچه خداوند به شما تعلیم داده به آنها آموخته اید, براى شما حلال است )) (وما علمتم من الجوارح مکلبین تعلمونهن مما علمکم اللّه ).
حـیـوانى را که سگها شکار مى کنند اگر زنده به دست آید, باید طبق آداب اسلامى ذبح شود ولى اگر پیش از آن که به آن برسند جان دهد, حلال است , اگرچه ذبح نشده باشد.
سـپـس در ذیـل آیـه اشاره به دو شرط دیگر از شرایط حلیت چنین صیدى کرده , مى فرماید: ((از صیدى که سگهاى شکارى براى شما نگاه داشته اند بخورید))(فکلوا مم امسکن علیکم ).
بـنـابـرایـن , اگر سگهاى شکارى عادت داشته باشند قسمتى از صید خود رابخورند و قسمتى را واگذارند, چنان صیدى حلال نیست و در حقیقت چنین سگى نه تعلیم یافته است و نه آنچه را که نگاه داشته مصداق ((علیکم )) (براى شما)مى باشد, بلکه براى خود صید کرده است .
دیگر این که ((به هنگامى که سگ شکارى رها مى شود, نام خدا را ببرید))(واذکروا اسم اللّه علیه ).
و در پـایـان بـراى رعـایـت تـمـام ایـن دسـتـورات , مـى فرماید: ((از خدا بپرهیزید,زیرا خداوند, سریع الحساب است )) (واتقوا اللّه ان اللّه سریع الحساب ).
(آیه 5).
خوردن غذاى اهل کتاب و ازدواج با آنان !.

در ایـن آیه که مکمل آیات قبل است , نخست مى فرماید: ((امروز آنچه پاکیزه است براى شما حلال شـده و غـذاهاى اهل کتاب براى شما حلال و غذاهاى شمابراى آنها حلال است )) (الیوم احل لکم الطیبات وطعام الذین اوتوا الکتاب حل لکم وطعامکم حل لهم ).
منظور از ((طعام اهل کتاب )) غیر از گوشتهایى است که ذبیحه آنها باشد.
و در حـدیـثـى از امـام صادق (ع ) نقل شده که , در تفسیر آیه چنین فرمود:((منظور از طعام اهل کتاب حبوبات و میوه هاست , نه ذبیحه هاى آنها, زیرا هنگام ذبح کردن نام خدا را نمى برند)).
ازدواج با زنان غیرمسلمان ـ.

بعد از بیان حلیت طعام اهل کتاب , این آیه در باره ازدواج با زنان پاکدامن ازمسلمانان و اهل کتاب سخن مى گوید و مى فرماید: ((زنان پاک دامن از مسلمانان و ازاهل کتاب براى شما حلال هستند و مـى تـوانـید با آنها ازدواج کنید به شرط این که مهرآنها را بپردازید)) (والمحصنات من المؤمنات والمحصنات من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم اذا آتیتموهن اجورهن ).
((بـه شـرط ایـن کـه از طـریق ازدواج مشروع باشد نه به صورت زناى آشکار, و نه بصورت دوست پنهانى انتخاب کردن )) (محصنین غیر مسافحین ولا متخذى اخدان ).
در حـقـیـقت این قسمت از آیه نیز محدودیتهایى را که در مورد ازدواج مسلمانان با غیرمسلمانان بـوده تـقلیل مى دهد و ازدواج آنها را با زنان اهل کتاب باشرایطى تجویز مى نماید ـ شرح بیشتر در این باره باید از کتب فقهى مطالعه شود.
نـاگـفته نماند که در دنیاى امروز که بسیارى از رسوم جاهلى در اشکال مختلف زنده شده است ایـن تـفـکر نیز به وجود آمده که انتخاب دوست زن یا مرد براى افرادمجرد بى مانع است نه تنها به شکل پنهانى , آن گونه که در زمان جاهلیت قبل ازاسلام وجود داشت , بلکه به شکل آشکار نیز هم !.
در حـقیقت دنیاى امروز در آلودگى و بى بندو بارى جنسى از زمان جاهلیت پارا فراتر نهاده , زیرا اگـر در آن زمـان تـنـهـا انتخاب دوست پنهانى را مجاز مى دانستند,اینها آشکارش را نیز بى مانع مـى دانـند و حتى با نهایت وقاحت به آن افتخار مى کنند,این رسم ننگین که یک فحشاى آشکار و رسـوا مـحـسـوب مـى شـود از سوغاتهاى شومى است که از غرب به شرق انتقال یافته و سرچشمه بسیارى از بدبختیها وجنایات شده است .
از آنـجـا کـه تـسـهیلات فوق در باره معاشرت با اهل کتاب و ازدواج با زنان آنهاممکن است مورد سـؤاسـتفاده بعضى قرار گیرد, و آگاهانه یا غیرآگاهانه به سوى آنهاکشیده شوند;Š در پایان آیه به مـسـلمانان هشدار داده , مى گوید: ((کسى که نسبت به آنچه باید به آن ایمان بیاورد کفر بورزد و راه مـؤمـنـان را رهـا کرده , در راه کافران قرارگیرد, اعمال او بر باد مى رود و در آخرت در زمره زیانکاران خواهد بود)) (ومن یکفربالا یمان فقد حبط عمله وهو فى الا خرة من الخاسرین ).
اشـاره بـه ایـن کـه تسهیلات مزبور علاوه بر این که گشایشى در زندگى شماایجاد مى کند باید سـبـب نفوذ و توسعه اسلام در میان بیگانگان گردد, نه این که شماتحت تاثیر آنها قرار گیرید, و دست از آیین خود بردارید که در این صورت مجازات شما بسیار سخت و سنگین خواهد بود.
(آیه 6).
پاک سازى جسم و جان !.

در آیات سابق , بحثهاى گوناگونى در باره ((طیبات جسمى و مواهب مادى ))مطرح شد, در این آیـه بـه ((طـیبات روح )) و آنچه باعث پاکیزگى جان انسان مى گردد,اشاره شده است و قسمت قابل ملاحظه اى از احکام وضو و غسل و تیمم که موجب صفاى روح است , تشریح گردیده , نخست خـطـاب بـه افـراد با ایمان کرده ,احکام وضو را به این ترتیب بیان مى کند: ((اى کسانى که ایمان آورده ایـد هـنگامى که براى نماز بپا خاستید صورت و دستهاى خود را تا آرنج بشویید و قسمتى از سـر وهـمـچنین پا را تا مفصل (یا برآمدگى پشت پا) مسح کنید)) (ی ایها الذین آمنوا اذاقمتم الى الصلوة فاغسلوا وجوهکم وایدیکم الى المرافق وامسحوا برؤسکم وارجلکم الى الکعبین ).
بنابراین , فقط مقدارى از دست که باید شسته شود در آیه ذکر شده , و اما کیفیت آن در سنت پیامبر که بوسیله اهل بیت (ع ) به ما رسیده آمده است و آن شستن آرنج است به طرف سر انگشتان .
سـپـس بـه توضیح حکم غسل پرداخته , مى فرماید: ((و اگر جنب باشید غسل کنید)) (وان کنتم جنبا فاطهروا).
روشن است که مراد از جمله ((فاطهروا)) شستن تمام بدن مى باشد.
((جـنـب )) همان طور که در ذیل آیه 43 سوره نسا گذشت به معنى ((دورشونده )) است , و اگر شخص ((جنب )) به این عنوان نامیده مى شود به خاطر آن است که باید در آن حال , از نماز و توقف در مسجد و مانند آن دورى کند.
ضـمـنـا از این که قرآن در آیه فوق مى گوید به هنگام نماز اگر جنب هستید غسل کنید استفاده مى شود که غسل جنابت جانشین وضو نیز مى گردد.
سـپـس به بیان حکم تیمم پرداخته و مى گوید: ((و اگر از خواب برخاسته اید وقصد نماز دارید و بـیـمـار یا مسافر باشید و یا اگر از قضاى حاجت برگشته اید و یاآمیزش جنسى با زنان کرده اید و دسـتـرسى به آب ندارید با خاک پاکى تیمم کنید))(وان کنتم مرضى او على سفر او ج احد منکم من الغئط اولمستم النس فلم تجدوا م فتیمموا صعیدا طیبا).
سـپـس طـرز تـیمم را اجمالا بیان کرده , مى گوید: ((بوسیله آن صورت و دستهاى خود را مسح کنید)) (فامسحوا بوجوهکم وایدیکم منه )((36)).
و در پـایان آیه , براى این که روشن شود هیچ گونه سختگیرى در دستورات گذشته در کار نبوده بلکه همه آنها به خاطر مصالح قابل توجهى تشریع شده است ,مى فرماید: ((خداوند نمى خواهد شما را بـه زحمت بیفکند, بلکه مى خواهد شما راپاکیزه سازد و نعمت خود را بر شما تمام کند تا سپاس نـعـمـتـهاى او را بگویید)) (مایرید اللّه لیجعل علیکم من حرج ولکن یرید لیطهرکم ولیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون ).
در حـقـیـقـت جـمـلـه هاى فوق بار دیگر این واقعیت را تاکید مى کند که تمام دستورهاى الهى و بـرنـامـه هـاى اسـلامـى به خاطر مردم و براى حفظ منافع آنها قرارداده شده و به هیچ وجه هدف دیـگـرى در کار نبوده است , خداوند مى خواهد با این دستورها هم طهارت معنوى و هم جسمانى براى مردم فراهم شود.
جـمـلـه مـا یـریـد اللّه لـیجعل علیکم من حرج این قانون کلى را بیان مى کند, که احکام الهى در هیچ مورد به صورت تکلیف شاق و طاقت فرسا نیست .
(آیه 7).
پیمانهاى الهى !.

در این آیه بار دیگر مسلمانان را به اهمیت نعمتهاى بى پایان خداوند که مهمترین آنها نعمت ایمان و هـدایـت اسـت , تـوجـه داده مـى فـرماید: ((نعمتهاى خدا برخودتان را به یاد بیاورید)) (واذکروا نعمة اللّه علیکم ).
چه نعمتى از آن بالاتر که در سایه اسلام , همه گونه مواهب و افتخارات وامکانات نصیب مسلمانان شد و جمعیتى که قبلا کاملا پراکنده و جاهل و گمراه وخونخوار و فاسد و مفسد بودند به صورت جمعیتى متشکل و متحد و دانا باامکانات مادى و معنوى فراوان در آمدند.
سـپس پیمانى را که با خدا بسته اند, یادآور شده مى گوید: ((پیمانى را که بطورمحکم خدا با شما بـست فراموش نکنید, آن زمان که گفتید شنیدیم و اطاعت کردیم )) (ومیثاقه الذى واثقکم به اذ قلتم سمعنا واطعنا).
ایـن آیـه مـى تـوانـد اشاره به تمام پیمانهاى تکوینى و تشریعى (پیمانهایى که خدا به حکم فطرت گرفته و یا پیامبر(ص ) در مراحل مختلف از مسلمانان گرفته ) باشد.
و در پـایـان آیـه بـراى تاکید این معنى مى فرماید: ((پرهیزکارى پیشه کنیدخداوند از اسرار درون سینه ها آگاه است )) (واتقوا اللّه ان اللّه علیم بذات الصدور).
(آیه 8).
دعوت اکید به عدالت !.

ایـن آیـه دعـوت بـه قـیـام به عدالت مى کند و نظیر آن با تفاوت مختصرى درسوره نسا آیه 135 گذشت .
نخست خطاب به افراد با ایمان کرده , مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید همواره قیام براى خدا کنید و به حق و عدالت گواهى دهید)) (ی ایها الذین آمنوا کونوا قوامین للّه شهدآ بالقسط).
سـپـس بـه یـکى از عوامل انحراف از عدالت اشاره نموده , به مسلمانان چنین هشدارمى دهد که : ((نباید کینه ها و عداوتهاى قومى و تصفیه حسابهاى شخصى مانع ازاجراى عدالت و موجب تجاوز بـه حـقوق دیگران گردد, زیرا عدالت از همه اینهابالاتر است )) (ولا یجر منکم شنـن قوم على الا تعدلوا).
بار دیگر به خاطر اهمیت موضوع روى مساله عدالت تکیه کرده , مى فرماید:((عدالت پیشه کنید که به پرهیزکارى نزدیکتر است )) (اعدلوا هو اقرب للتقوى ).
و از آنـجـا که عدالت مهمترین رکن تقوا و پرهیزکارى است , براى سومین باربه عنوان تاکید اضافه مى کند: ((از خدا بپرهیزید, زیرا خداوند از تمام اعمال شماآگاه است )) (واتقوا اللّه ان اللّه خبیر بما تعملون ).
(آیه 9)ـ سپس در این آیه ـطبق سنت قرآن ـ که پس از احکام خاصى براى تاکید و تکمیل آن اشاره به قوانین و اصول کلى مى کند در اینجا نیز براى تاکید مساله اجراى عدالت و گواهى به حق چنین مـى فـرمـاید: ((خداوند به کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند و عده آمرزش و پاداش عظیم داده است ))(وعداللّه الذین آمنوا وعملوا الصالحات لهم مغفرة واجر عظیم ).
(آیـه 10)ـ و در مـقـابـل : ((کـسـانـى کـه خـدا را انکار کنند و آیات او را تکذیب نمایند از اصحاب دوزخند)) (والذین کفروا وکذبوا بیاتن اولئک اصحاب الجحیم ).
قابل توجه این که آمرزش و اجر عظیم به عنوان یک وعده الهى در آیه ذکرشده و فرموده : وعداللّه ولـى کـیـفر دوزخ به صورت نتیجه عمل بیان شده ومى فرماید: ((کسانى که داراى چنین اعمالى بـاشـند, چنان سرنوشتى خواهند داشت ))و این در حقیقت اشاره به مساله فضل و رحمت خدا در مـورد پاداشهاى سراى دیگراست , که به هیچ وجه برابرى با اعمال ناچیز انسان ندارد, همانطور که مجازاتهاى آن جهان جنبه انتقامى نداشته بلکه نتیجه اعمال خود آدمى است .
(آیـه 11)ـ بـه دنـبال یادآورى نعمتهاى الهى در چند آیه قبل , در این آیه روى سخن را بار دیگر به مـسـلمانان کرده و قسمتى دیگر از نعمتهاى خود را به یاد آنهامى آورد تا به شکرانه آن در اطاعت فـرمان خدا و اجراى اصول عدالت بکوشند,مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! نعمت خدا را بـر خـودتان به یاد آورید درآن زمان که جمعیتى تصمیم گرفته بودند, دست به سوى شما دراز کـنـنـد و شـمـا را ازمـیـان بـردارند, ولى خداوند شر آنها را از شما دفع کرد)) (ی ایها الذین آمنوا اذکروانعمت اللّه علیکم اذهم قوم ان یبسطوا الیکم ایدیهم فکف ایدیهم عنکم ).
در حـقـیـقت این آیه مسلمانان را متوجه خطراتى که ممکن بود براى همیشه نامشان را از صفحه روزگـار بـرانـدازد مـى کند, و به آنها هشدار مى دهد که به پاس این نعمتها ((تقوا را پیشه کنید و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند)) و بدانید اگر پرهیزکارباشید, در زندگى تنها نخواهید ماند و آن دست غیبى که همیشه حافظ شما بوده ,باز هم از شما حمایت خواهد کرد (واتقوا اللّه وعلى اللّه فلیتوکل المؤمنون ).
(آیه 12)ـ در این سوره از آغاز اشاره به مساله وفاى به عهد شده , و شایدفلسفه این همه تاکید براى اهمیت دادن به مساله پیمان غدیر است که در آیه 67همین سوره خواهد آمد.
در ایـن آیه مى فرماید: ((ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم که به دستورات ماعمل کنند و به دنبال ایـن پـیـمـان دوازده رهـبـر و سرپرست براى آنها برگزیدیم )) تاهریک سرپرستى یکى از طوایف دوازده گانه بنى اسرائیل را بر عهده گیرد (ولقداخذاللّه میثاق بنى اسرائیل وبعثنا منهم اثنى عشر نقیبا).
سـپـس وعـده خـدا را به بنى اسرائیل چنین تشریح مى کند که خداوند به آنهاگفت : ((من با شما خواهم بود و از شما حمایت مى کنم )) (وقال اللّه انى معکم ).
اما به چند شرط:.
1ـ ((به شرط این که نماز را بر پا دارید)) (لئن اقمتم الصلوة ).
2ـ ((و زکات خود را بپردازید)) (وآتیتم الزکوة ).
3ـ ((به پیامبران من ایمان بیاورید و آنها را یارى کنید)) (وآمنتم برسلى وعزرتموهم ).
4ـ عـلاوه بـر ایـن , از انـفـاقهاى مستحب که یکنوع قرض الحسنه با خداست خوددارى ننمایید)) (واقرضتم اللّه قرضا حسنا).
((اگر به این پیمان عمل کنید, من سیئات و گناهان گذشته شما را مى بخشم ))(لا کفرن عنکم سیئاتکم ).
((و شما را در باغهاى بهشت که از زیر درختان آن نهرها جارى است داخل مى کنم )) (ولا دخلنکم جنات تجرى من تحتها الا نهار).
((ولـى آنها که راه کفر و انکار و عصیان را پیش گیرند مسلما از طریق مستقیم گمراه شده اند)) (فمن کفر بعد ذلک منکم فقد ضل سوآ السبیل ).
(آیـه 13)ـ در تـعـقیب بحثى که در باره پیمان خدا با بنى اسرائیل در آیه قبل گذشت , در این آیه اشاره به پیمان شکنى آنها و عواقب این پیمان شکنى مى کند ومى فرماید: ((چون آنها پیمان خود را نـقـض کردند ما آنها را طرد کردیم و از رحمت خود دور ساختیم و دلهاى آنها را سخت و سنگین نمودیم )) (فبما نقضهم میثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسیة ).
در حقیقت آنها به جرم پیمان شکنى با این دو مجازات , کیفر دیدند, هم ازرحمت خدا دور شدند, و هم افکار و قلوب آنها متحجر و غیرقابل انعطاف شد.
سپس آثار این قساوت را چنین شرح مى دهد: ((آنها کلمات را تحریف مى کنند و از محل و مسیر آن بیرون مى برند)) (یحرفون الکلم عن مواضعه ).
و نـیز ((قسمتهاى قابل ملاحظه اى از آنچه به آنها گفته شده بود به دست فراموشى مى سپارند)) (ونسوا حظا مما ذکروا به ).
بـعـیـد نیست قسمتى را که آنها به دست فراموشى سپردند, همان نشانه ها وآثار پیامبراسلام (ص ) باشد که در آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده است , و نیز ممکن است این جمله اشاره به آن باشد که مى دانیم تورات در طول تاریخ مفقود شده ,سپس جمعى از دانشمندان یهود به نوشتن آن مبادرت کردند و طبعا قسمتهاى فراوانى از میان رفت و قسمتى تحریف یا به دست فراموشى سپرده شد, و آنچه به دست آنها آمد بخشى از کتاب واقعى موسى (ع ) بود که با خرافات زیادى آمیخته شده بود و آنها همین بخش را نیز گاهى به دست فراموشى سپردند.
سپس اضافه مى فرماید: ((هر روز به خیانت تازه اى از آنها پى مى برى , مگردسته اى از آنها که از این جنایتها برکنارند و در اقلیتند)) (ولا تزال تطلع على خئنة منهم الا قلیلا منهم ).
و در پـایـان بـه پـیامبر(ص ) دستور مى دهد که ((از آنها صرف نظر کن و چشم بپوش , زیرا خداوند نیکوکاران را دوست دارد)) (فاعف عنهم واصفح ان اللّه یحب المحسنین ).
بطور مسلم این گذشت و عفو در مورد آزارهایى است که به شخص پیامبررسانیدند نه در مسائل هدفى و اصولى اسلام که در آنها گذشت معنى ندارد.
(آیه 14).
دشمنان جاویدان !.

در آیه قبل سخن از پیمان شکنى بنى اسرائیل در میان بود و در این آیه به پیمان شکنى نصارى اشاره کرده , مى فرماید: ((جمعى از کسانى که ادعاى نصرانیت مى کنند, با این که از آنها پیمان وفادارى گـرفـتـه بـودیـم , دسـت به پیمان شکنى زدند وقسمتى از دستوراتى را که به آنها داده شده بود به دست فراموشى سپردند)) (ومن الذین قلوا انا نصارى اخذنا میثاقهم فنسوا حظا مما ذکروا به ).
                    
آرى ! آنـهـا نـیـز با خدا پیمان بسته بودند که از حقیقت توحید منحرف نشوند ودستورات الهى را بـه دسـت فـرامـوشـى نـسـپارند و نشانه هاى آخرین پیامبر را کتمان نکنند, ولى آنها نیز به همان سرنوشت یهود گرفتار شدند.
باید توجه داشت ((نصارى )) جمع ((نصرانى )) است و نامگذارى مسیحیان به این اسم ممکن است بـه خـاطـر آن بـاشد که هنگامى که مسیح ناصران و یارانى از مردم طلبید, آنها دعوت او را اجابت کـردند همان طور که قرآن مى گوید: کما قال عیسى ابن مریم للحواریین من انصارى الى اللّه قال الحواریون نحن انصار اللّه :.
((همان گونه که عیسى بن مریم به حواریون گفت : چه کسانى در راه خدا یاوران من هستند؟.
حواریون گفتند: ما یاوران خدا هستیم )) (صف :14).
سپس قرآن نتیجه اعمال مسیحیان را چنین شرح مى دهد که : ((به جرم اعمالشان تادامنه قیامت در میان آنها عداوت و دشمنى افکندیم )) (فاغرینا بینهم العداوة والبغض الى یوم القیمة ).
و مجازات دیگر آنها که در آخرین جمله آیه به آن اشاره شده این است که ((درآینده خداوند نتایج اعمال آنها را به آنها خبر خواهد داد و عملا با چشم خودخواهند دید)) (وسوف ینبئهم اللّه بما کانوا یصنعون ).
(آیـه 15)ـ در تـعقیب آیاتى که در باره یهود و نصارى و پیمان شکنیهاى آنهابحث مى کرد, این آیه اهـل کتاب را بطورکلى مخاطب قرار داده و از آنها دعوت به سوى اسلام کرده , نخست مى گوید: ((اى اهـل کـتاب فرستاده ما به سوى شما آمد,تا بسیارى از حقایق کتب آسمانى را که شما کتمان کـرده بـودیـد آشـکار سازد, و درعین حال از بسیارى از آنها (که نیازى به ذکر نبوده و مربوط به دورانـهـاى گذشته است ) صرف نظر مى کند)) (ی اهل الکتاب قد جکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب ویعفوا عن کثیر).
سـپـس اشـاره بـه اهـمـیت و عظمت قرآن مجید و اثرات عمیق آن در هدایت وتربیت بشر کرده مـى گوید: ((از طرف خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد))(قد جکم من اللّه نور وکتاب مبین ).
(آیـه 16)ـ ((هـمـان نـورى که خداوند بوسیله آن کسانى را که در پى کسب خشنودى او باشند به طرق سلامت هدایت مى کند)) (یهدى به اللّه من اتبع رضوانه سبل السلام ).
و علاوه بر این ((آنها را از انواع ظلمتها و تاریکیها (ظلمت شرک , ظلمت جهل , ظلمت پراکندگى و نـفـاق و ) بـه سـوى نور توحید, علم و اتحاد رهبرى مى کند))(ویخرجهم من الظلمات الى النور باذنه ).
و از هـمـه گـذشـتـه ((آنها را به جاده مستقیم که هیچ گونه کجى در آن از نظر اعتقادو برنامه عملى نیست هدایت مى نماید)) (ویهدیهم الى صراط مستقیم ).
(آیه 17).
چگونه ممکن است مسیح , خدا باشد!.

براى تکمیل بحثهاى گذشته در این آیه شدیدا به ادعاى الوهیت مسیح (ع )حمله شده و آن را یک کـفـر آشـکار شمرده و مى گوید: ((بطورمسلم کسانى که گفتند:مسیح بن مریم خدا است کافر شدند و در حقیقت خدا را انکار کرده اند)) (لقد کفرالذین قلوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم ).
بـراى روشـن شـدن مفهوم این جمله باید بدانیم که مسیحیان چند ادعاى بى اساس در مورد خدا دارند;Š نخست این که : عقیده به خدایان سه گانه دارند, آیه170 سوره نسا به آن اشاره کرده و آن را ابطال مى کند.
دیـگـر این که : آنها خداى آفریننده عالم هستى را یکى از خدایان سه گانه مى شمرند و به او خداى پدر مى گویند, قرآن این عقیده را نیز در آیه 73 همین سوره ابطال مى کند.
دیـگر این که خدایان سه گانه در عین تعدد حقیقى , یکى هستند که گاهى از آن تعبیر به وحدت در تثلیث مى شود, و این همان چیزى است که در آیه فوق به آن اشاره شده که آنها مى گویند خدا همان مسیح بن مریم و مسیح بن مریم همان خدااست ! و این دو با روح القدس یک واحد حقیقى و در عین حال سه ذات متعدد راتشکیل مى دهند!.
سـپـس بـراى ابـطـال عـقیده الوهیت مسیح قرآن چنین مى گوید: ((اگر خدابخواهد مسیح و مادرش مریم و تمام کسانى را که در زمین زندگى مى کنند هلاک کندچه کسى مى تواند جلو آن را بـگـیرد)) (قل فمن یملک من اللّه شیئا ان اراد ان یهلک المسیح ابن مریم وامه ومن فى الا رض جمیعا).
اشاره به این که مسیح مانند مادرش مریم و مانند همه افراد بشر انسانى بیش نبود و به همین دلیل فنا و نیستى در ذات او راه دارد و چنین چیزى , چگونه ممکن است خداوند ازلى و ابدى باشد!.
و در پـایـان آیـه به گفتار آنهایى که تولد مسیح را بدون پدر دلیلى بر الوهیت اومى گیرند پاسخ داده , مـى گـویـد: ((خـداوند حکومت آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است در اختیار دارد هرگونه مخلوقى بخواهد مى آفریند (خواه انسانى بدون پدر و مادر مانند آدم , و خواه انسانى از پدر و مـادر مـانند انسانهاى معمولى , و خواه فقط از مادر مانند مسیح , این تنوع خلقت دلیل بر قدرت اوسـت و دلیل بر هیچ چیزدیگر نیست ) و خداوند بر هر چیزى تواناست )) (وللّه ملک السموات والا رض ومابینهما یخلق ما یش واللّه عـلى کـل شى قدیر).
(آیـه 18)ـ در ایـن آیـه به یکى از ادعاهاى بى اساس و امتیازات موهومى که یهود و نصارى داشتند اشـاره کـرده مى گوید: ((یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خداو دوستان او هستیم )) ! (وقالت الیهود والنصارى نحن ابن اللّه واحبؤه )!.
اما مى دانیم که قرآن با تمام این امتیازات موهوم مبارزه مى کند و امتیاز هرانسانى را تنها در ایمان و عـمـل صـالـح و پرهیزکارى او مى شمرد, لذا در ادامه آیه براى ابطال این ادعا چنین مى گوید: ((بگو: پس چرا شما را در مقابل گناهانتان مجازات مى کند))؟ (قل فلم یعذبکم بذنوبکم ).
ایـن مـجـازات گـنـاهکاران نشانه آن است که ادعاى ارتباط فوق العاده با خدا ! تاآنجا که خود را دوستان , بلکه فرزندان خدا مى شمارید, ادعایى بى اساس است به علاوه تاریخ شما نشان مى دهد که گـرفـتـار یـک سلسله مجازاتها و کیفرهاى الهى درهمین دنیا نیز شده اید و این دلیل دیگرى بر بطلان ادعاى شماست .
سـپـس بـراى تـاکـیـد مطلب اضافه مى کند: ((شما بشرى هستید از مخلوقات خدا, همانند سایر انسانها)) (بل انتم بشر ممن خلق ).
و ایـن یـک قـانون عمومى است که ((خدا هر که را بخواهد (و شایسته ببیند)مى بخشد و هر که را بخواهد (و مستحق ببیند) کیفر مى دهد)) (یغفر لمن یش ویعذب من یش).
از ایـن گـذشـتـه ((هـمه مخلوق خدا هستند و بنده و مملوک او, بنابراین نام فرزندخدا بر کسى گـذاشـتـن مـنـطـقـى نیست )) (وللّه ملک السموات والا رض وما بینهما) ((وسرانجام هم تمام مخلوقات به سوى او باز مى گردند)) (والیه المصیر).
(آیـه 19)ـ باز در این آیه روى سخن به اهل کتاب است : ((اى اهل کتاب واى یهود و نصارى پیامبر مـا بـه سوى شما آمد و در عصرى که میان پیامبران الهى فترت و فاصله اى واقع شده بود حقایق را براى شما بیان کرد, مبادا بگویید از طرف خدا بشارت دهنده و بیم دهنده به سوى ما نیامد)) (ی اهل الکتاب قد جکم رسولنایبین لکم على فترة من الرسل ان تقولوا ما جنا من بشیر ولا نذیر).
آرى ! ((بشیر)) و ((نذیر)) یعنى پیامبر اسلام (ص ) (که افراد با ایمان و نیکوکار را به رحمت و پاداش الـهى بشارت داده و افراد بى ایمان و گنهکار و آلوده را از کیفرهاى الهى بیم مى دهد به سوى شما آمد)) (فقد جکم بشیر ونذیر).
و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((خداوند بر هر چیز تواناست )) (واللّه على کل شى قدیر) یعنى مبعوث سـاختن پیامبران و برانگیختن جانشینان آنها براى نشر دعوت حق در برابر قدرت او ساده و آسان است .
(آیه 20).
بنى اسرائیل و سرزمین مقدس !.

از ایـن بـه بعد قرآن براى زنده کردن روح حق شناسى در یهود, و بیدار کردن وجدان آنها در برابر خطاهایى که در گذشته مرتکب شدند, تا به فکر جبران بیفتند,نخست چنین مى گوید: به خاطر بـیـاوریـد ((زمانى را که موسى به پیروان خود گفت :اى بنى اسرائیل نعمتهایى را که خدا به شما ارزانى داشته است بیاد آورید)) (واذ قال موسى لقومه یا قوم اذکروا نعمة اللّه علیکم ).
سـپس به سه نعمت مهم اشاره کرده , نخست مى گوید: ((هنگامى که در میان شما پیامبرانى قرار داد)) و زنجیر فرعونى را شکست (اذ جعل فیکم انبیا).
در پـرتو این نعمت بود که از دره هولناک شرک و بت پرستى و گوساله پرستى رهایى یافتند, و این بزرگترین نعمت معنوى در حق آنها بود.
سـپس به بزرگترین موهبت مادى که به نوبه خود مقدمه مواهب معنوى نیزمى باشد اشاره کرده مى فرماید: ((شما را صاحب اختیار جان و مال و زندگى خودقرار داد)) (وجعلکم ملوکا).
زیـرا بـنـى اسرائیل سالیان دراز در زنجیر اسارت و بردگى فرعون و فرعونیان بودند وهیچ گونه ((اختیارى )) از خود نداشتند, خداوند به برکت قیام موسى آنها را صاحب اختیار هستى و زندگى خود ساخت .
و در آخـر آیـه بـطـورکلى به نعمتهاى مهم و برجسته اى که در آن زمان به احدى داده نشده بود اشاره فرموده , مى گوید: ((به شما چیزهایى داده که به احدى ازعالمیان نداد)) (وآتیکم مالم یؤت احدا من العالمین ).
این نعمتهاى متنوع , فراوان بودند, که شرح آن در آیه 57 سوره بقره گذشت .
(آیه 21)ـ در این آیه جریان ورود بنى اسرائیل را به سرزمین مقدس چنین بیان مى کند: ((موسى به قـوم خود گفت : شما به سرزمین مقدسى که خداوند برایتان مقرر داشته است وارد شوید, و براى ورود بـه آن از مـشـکـلات نترسیدو از فداکارى مضایقه نکنید, اگر به این فرمان پشت کنید زیان خـواهید دید)) (یا قوم ادخلواالا رض المقدسة التى کتب اللّه لکم ولا ترتدوا على ادبارکم فتنقلبوا خاسرین ).
(آیـه 22)ـ امـا بـنى اسرائیل در برابر این پیشنهاد موسى ـهمانطور که روش افراد ضعیف و ترسو و بـى اطـلاع اسـت کـه مایلند همه پیروزیها در سایه تصادفها و یامعجزات براى آنها فراهم شود و به اصـطـلاح لقمه را بگیرند و در دهانشان بگذارند((به او گفتند: اى موسى ! تو که مى دانى در این سـرزمـین جمعیتى جبار و زورمندزندگى مى کنند و ما هرگز در آن گام نخواهیم گذاشت تا آنـهـا این سرزمین را تخلیه کرده و بیرون روند, هنگامى که آنها خارج شوند ما فرمان تو را اطاعت خـواهـیـم کـردو گـام در ایـن سرزمین مقدس خواهیم گذاشت )) (قالوا یا موسى ان فیها قوما جبارین وانا لن ندخلها حتى یخرجوا منها فان یخرجوا منها فانا داخلون ).
ایـن پـاسـخ بـنى اسرائیل به خوبى نشان مى دهد که استعمار فرعونى در طول سالیان دراز چه اثر شومى روى نسل آنها گذارده بود.
(آیـه 23)ـ سـپس قرآن مى گوید: ((در این هنگام دو نفر از مردان با ایمان که ترس از خدا در دل آنها جاى داشت و به همین دلیل مشمول نعمتهاى بزرگ او شده بودند (و روح استقامت و شهامت را بـا دورانـدیـشـى و آگـاهـى اجتماعى و نظامى آمیخته بودند براى دفاع از پیشنهاد موسى بپا خاستند و به بنى اسرائیل ) گفتند: شمااز دروازه شهر وارد بشوید, هنگامى که وارد شدید (و آنها را در بـرابـر عمل انجام شده قرار دادید) پیروز خواهید شد)) (قال رجلان من الذین یخافون انعم اللّه علیهم ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتموه فانکم غالبون ).
((ولـى باید در هر صورت از روح ایمان استمداد کنید و بر خدا تکیه نمایید تابه این هدف برسید)) (وعلى اللّه فتوکلوا ان کنتم مؤمنین ).
(آیـه 24)ـ ولى بنى اسرائیل هیچ یک از این پیشنهادها را نپذیرفتند و به خاطرضعف و زبونى که در روح و جان آنها لانه کرده بود, صریحا به موسى خطاب کرده ,گفتند: ((ما تا آنها در این سرزمینند هـرگـز و ابـدا وارد آن نخواهیم شد تو و پروردگارت که به تو وعده پیروزى داده است بروید و با عمالقه بجنگید هنگامى که پیروز شدیدما را خبر کنید ما در اینجا نشسته ایم )) ! (قالوا یا موسى انا لن ندخله ابدا ماداموافیها فاذهب انت وربک فقاتلا انا هیهنا قاعدون ).
این آیه نشان مى دهد که بنى اسرائیل جسارت را در مقابل پیامبر خود به حداکثر رسانیده بودند.
(آیه 25)ـ در این آیه مى خوانیم که موسى بکلى از جمعیت مایوس گشت ودست به دعا برداشت و جـدایـى خـود را از آنـهـا با این عبارت تقاضا کرد: ((پروردگارا !من تنها اختیاردار خود و برادرم هـسـتـم , خـداوندا ! میان ما و جمعیت فاسقان ومتمردان جدایى بیفکن )) تا نتیجه اعمال خود را ببینند و اصلاح شوند (قال رب انى لا املک الا نفسى واخى فافرق بیننا وبین القوم الفاسقین ).
الـبـتـه کـارى کـه بـنى اسرائیل کردند یعنى رد صریح فرمان پیامبرشان درسرحدکفر بود و اگر مى بینیم قرآن لقب ((فاسق )) به آنها داده است به خاطر آن است که فاسق معنى و سیعى دارد و هر نوع خروج از رسم عبودیت و بندگى خدا راشامل مى شود.
(آیـه 26)ـ سرانجام دعاى موسى به اجابت رسید و بنى اسرائیل نتیجه شوم اعمال خود را گرفتند;Š زیرا از طرف خداوند به موسى چنین وحى فرستاده شد که : ((این جمعیت از ورود در این سرزمین مـقدس که مملو از انواع مواهب مادى و معنوى بودتا چهل سال محروم خواهند ماند)) (قال فانها مـحـرمـة عـلـیـهم اربعین سنة ) ((به علاوه در این چهل سال باید در بیابانها سرگردان باشند)) (یتیهون فى الا رض ).
سـپـس بـه مـوسـى مـى گـوید: هر چه بر سر جمعیت این سرزمین در این مدت بیابد به جا است ((هیچ گاه در باره فاسقان از این سرنوشت غمگین مباش )) (فلا تاس على القوم الفاسقین ).
(آیه 27).
نخستین قتل در روى زمین !.

از ایـن آیـه بـه بـعـد داستان فرزند آدم , و قتل یکى به وسیله دیگرى , شرح داده شده است و شاید ارتـباط آن با آیات سابق ـکه در باره بنى اسرائیل بودـ این باشد که انگیزه بسیارى از خلافکاریهاى بـنـى اسـرائیـل مسئله ((حسد)) بود, و خداوند در اینجابه آنها گوشزد مى کند که سرانجام حسد چگونه ناگوار و مرگبار مى باشد که حتى به خاطر آن برادر دست به خون برادر خود مى آلاید!.
نـخـسـت مى فرماید: ((اى پیامبر ! داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان ))(واتل علیهم نبا ابنى آدم بالحق ).
ذکـر کـلـمـه ((بـالـحق )) ممکن است اشاره به این باشد که سرگذشت مزبور در((عهد قدیم )) (تـورات ) بـا خـرافـاتى آمیخته شده است , اما آنچه در قرآن آمده عین واقعیتى است که روى داده است .
سـپـس بـه شـرح داسـتان مى پردازد و مى گوید: ((در آن هنگام که هر کدام کارى براى تقرب به پـروردگار انجام دادند, اما از یکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد)) (اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما ولم یتقبل من الا خر).
و هـمـیـن مـوضـوع سـبب شد برادرى که عملش قبول نشده بود دیگرى راتهدید به قتل کند, و ((سوگند یاد نماید که تو را خواهم کشت )) ! (قال لا قتلنک ).
اما برادر دوم او را نصیحت کرد که اگر چنین جریانى پیش آمده گناه من نیست بلکه ایراد متوجه خـود تـو است که عملت با تقوا و پرهیزکارى همراه نبوده است و((گفت : خدا تنها از پرهیزکاران مى پذیرد)) (قال انما یتقبل اللّه من المتقین ).
(آیه 28)ـ سپس اضافه کرد: حتى ((اگر تو, به تهدیدت جامه عمل بپوشانى و دست به کشتن من دراز کنى , من هرگز مقابله به مثل نخواهم کرد و دست به کشتن تو دراز نمى کنم )) (لئن بسطت الى یدک لتقتلنى م انا بباسط یدى الیک لا قتلک ).
((چـرا کـه من از خدا مى ترسم )) و هرگز دست به چنین گناهى نمى آلایم )) (انى اخاف اللّه رب العالمین ).
(آیه 29)ـ به علاوه من نمى خواهم بار گناه دیگرى را به دوش بکشم ((بلکه مى خواهم تو بار گناه مـن و خـویـش را به دوش بکشى )) (انى ارید ان تبو باثمى واثمک ) و مسلما با قبول این مسؤولیت بزرگ ((از دوزخیان خواهى بود و همین است جزاى ستمکاران )) (فتکون من اصحاب النار وذلک جزا الظالمین ).
(آیه 30).
پرده پوشى بر جنایت !.

در ایـن آیه و آیه بعد دنباله ماجراى فرزندان آدم تعقیب شده , نخست مى گوید: ((سرانجام , نفس سرکش قابیل او را مصمم به کشتن برادر کرد و او راکشت )) (فطوعت له نفسه قتل اخیه فقتله ).
سپس مى گوید: ((و بر اثر این عمل زیانکار شد)) (فاصبح من الخاسرین ).
چـه زیـانـى از این بالاتر که عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگین را تادامنه قیامت براى خود خرید.
(آیـه 31)ـ در روایـتـى از امـام صادق (ع ) نقل شده , هنگامى که قابیل برادرخود را کشت , او را در بـیابان افکنده بود, و نمى دانست چه کند ! چیزى نگذشت که درندگان به سوى جسد هابیل روى آوردنـد, در این موقع همانطور که قرآن مى گوید:((خداوند زاغى را فرستاد که خاکهاى زمین را کـنـار بـزنـد (و بـا پنهان کردن جسدبى جان زاغ دیگر, و یا با پنهان کردن قسمتى از طعمه خود, آنـچنان که عادت زاغ است ) به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادر خویش را به خاک بسپارد)) (فبعث اللّه غرابا یبحث فى الا رض لیریه کیف یوارى سواة اخیه ).
سپس قرآن اضافه مى کند در این موقع قابیل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شدو ((فریاد برآورد کـه اى واى بـرمـن ! آیـا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم )) (قال یا ویلتى اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب فاوارى سؤاة اخى ).
اما به هر حال ((سرانجام از کرده خود نادم و پشیمان شد)) (فاصبح من النادمین ) البته این ندامت دلیل بر توبه او از گناه نخواهد بود.
در حـدیـثى از پیامبراسلام (ص ) نقل شده که فرمود: ((خون هیچ انسانى به ناحق ریخته نمى شود مـگـر این که سهمى از مسؤولیت آن بر عهده قابیل است که این سنت شوم آدمکشى را در دنیا بنا نهاد)).
(آیه 32).
پیوند انسانها!.

پـس از ذکـر داسـتـان فرزندان آدم یک نتیجه گیرى کلى و انسانى در این آیه شده است , نخست مى فرماید: ((به خاطر همین موضوع بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که هرگاه کسى انسانى را بدون ارتکاب قتل , و بدون فساد در روى زمین به قتل برساند,چنان است که گویا همه انسانها را کشته است و کسى که انسانى را از مرگ نجات دهد گویا همه انسانها را از مرگ نجات داده است )) (من اجل ذلک کتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الا رض فکانما قتل الناس جمیعاومن احیاها فکانما احیا الناس جمیعا).
چـگـونـه قـتـل یـک انسان مساوى است با قتل همه انسانها و نجات یک نفرمساوى با نجات همه انسانها؟.
آنچه مى توان گفت این است که : قرآن در این آیه یک حقیقت اجتماعى وتربیتى را بازگو مى کند زیـرا: کـسـى کـه دسـت بـه خون انسان بیگناهى مى آلاید درحقیقت چنین آمادگى را دارد که انـسـانهاى بیگناه دیگرى را به قتل برساند, او درحقیقت یک قاتل است و طعمه او انسان بیگناه , و مـى دانـیـم تـفـاوتـى در مـیـان انـسـانهاى بیگناه از این نظر نیست , همچنین کسى که به خاطر نـوع دوسـتـى و عاطفه انسانى , دیگرى را از مرگ نجات بخشد این آمادگى را دارد که این برنامه انـسـانـى رادر مـورد هـر بـشـر دیـگرى انجام دهد و با توجه به این که قرآن مى گوید: ((فکانما ))اسـتـفـاده مى شود که مرگ و حیات یک نفر اگر چه مساوى با مرگ و حیات اجتماع نیست اما شباهتى به آن دارد.
قابل توجه این که , کسى از امام صادق (ع ) تفسیر این آیه را پرسید, امام فرمود: منظور از ((کشتن )) و ((نـجـات از مـرگ )) کـه در آیـه آمده نجات از آتش سوزى یاغرقاب و مانند آن است , سپس امام سـکوت کرد و بعد فرمود: تاویل اعظم و مفهوم بزرگتر آیه این است که دیگرى را دعوت به سوى راه حق یا باطل کند و او دعوتش را بپذیرد.
در پـایان آیه اشاره به قانون شکنى بنى اسرائیل کرده مى فرماید: ((پیامبران ما بادلایل روشن براى ارشـاد آنـهـا آمـدنـد ولـى بـسیارى از آنها قوانین الهى را درهم شکستند و راه اسراف را در پیش گرفتند)) (ولقد جتهم رسلنا بالبینات ثم ان کثیرامنهم بعد ذلک فى الا رض لمسرفون ).
((اسراف )) در لغت , معنى وسیعى دارد که هرگونه تجاوز و تعدى از حد راشامل مى شود اگرچه غالبا در مورد بخششها و هزینه ها و مخارج به کار مى رود.
آیه 33ـ شان نزول : نقل شده که : جمعى از مشرکان خدمت پیامبر آمدند ومسلمان شدند اما آب و هواى مدینه به آنها نساخت , رنگ آنها زرد و بدنشان بیمارشد, پیامبر(ص ) براى بهبودى آنها دستور داد بـه خـارج مـدیـنـه , در نـقـطه خوش آب وهوایى از صحرا که شتران زکات را در آنجا به چرا مـى بردند بروند و ضمن استفاده ازآب و هواى آنجا از شیر تازه شتران به حد کافى استفاده کنند, آنـهـا چـنین کردند وبهبود یافتند اما به جاى تشکر از پیامبر(ص ) چوپانهاى مسلمان را دست و پا بـریـده وچـشـمـان آنـهـا را از بـیـن بـردنـد و سپس دست به کشتار آنها زدند و از اسلام بیرون رفتندپیامبر(ص ) دستور داد آنها را دستگیرکردند و همان کارى که با چوپانها انجام داده بودند به عنوان مجازات در باره آنها انجام یافت , آیه در باره این گونه اشخاص نازل گردید و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد.
تفسیر:.
کیفر آنها که به جان و مال مردم حمله مى برندـ.

ایـن آیه در حقیقت بحثى را که در مورد قتل نفس در آیات سابق بیان شدتکمیل مى کند و جزاى افـراد مـتـجـاوزى را کـه اسـلـحه به روى مسلمانان مى کشند و باتهدید به مرگ و حتى کشتن , اموالشان را به غارت مى برند, با شدت هر چه تمامتربیان مى کند, و مى گوید: ((کیفر کسانى که با خـدا و پـیـامـبر به جنگ برمى خیزند و درروى زمین دست به فساد مى زنند این است که (یکى از چـهـار مـجازات در مورد آنهااجرا شود نخست :) این که کشته شوند, (دیگر) این که به دار آویخته شـونـد, (سوم )این که دست و پاى آنها بطور مخالف (دست راست با پاى چپ ) بریده شود(چهارم ) ایـن که از زمینى که در آن زندگى مى کنند تبعید گردند)) (انما جزا الذین یحاربون اللّه ورسوله ویـسـعـون فى الا رض فسادا ان یقتلوا او یصلبوا او تقطع ایدیهم وارجلهم من خلاف او ینفوا من الا رض ).
در پـایـان آیـه مى فرماید: ((این مجازات و رسوایى آنها در دنیا است و (تنها به این مجازات قناعت نـخواهد شد بلکه ) در آخرت نیز کیفر سخت و عظیمى خواهندداشت )) (ذلک لهم خزى فى الدنیا ولهم فى الا خرة عذاب عظیم ).
از ایـن جمله استفاده مى شود که حتى اجراى حدود و مجازاتهاى اسلامى مانع از کیفرهاى آخرت نخواهد گردید.
(آیـه 34)ـ سـپـس بـراى این که راه بازگشت را حتى به روى این گونه جانیان خطرناک نبندد, مـى گـویـد: ((مـگـر کـسانى که پیش از دسترسى به آنها توبه و بازگشت کنند که مشمول عفو خداوند خواهند شد و بدانید خداوند غفور و رحیم است ))(الا الذین تابوا من قبل ان تقدروا علیهم فاعلموا ان اللّه غفور رحیم ).
الـبـتـه تـوبـه آنـها, تنها تاثیر در ساقط شدن حق اللّه و مجازات محارب دارد و اماحق الناس بدون رضایت صاحب حق , ساقط نخواهد شد ـدقت کنید.
(آیه 35).
حقیقت توسل !.

در این آیه روى سخن به افراد با ایمان است و به آنها سه دستور براى رستگارشدن داده شده .
نـخست مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! تقوا و پرهیزکارى پیشه کنید)) (یا ایـها الذین آمـنوا اتقوا اللّه ) سپس دستور مى دهد که : ((وسیله اى براى تقرب به خدا انتخاب نمایید)) (وابتغوا الیه الوسیلة ) و سرانجام ((دستور به جهاد درراه خدا مى دهد)) (وجاهدوا فى سبیله ) و نتیجه همه آنها این است که ((در مسیررستگارى قرار گیرید)) (لعلکم تفلحون ).
((وسـیـله )) در آیه فوق معنى بسیار وسیعى دارد و هر کار و هر چیزى را که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار مى شود شامل مى گردد که مهمترین آنها را على (ع ) در ((نهج البلاغه )) این چنین بر مى شمرد:.
((بهترین چیزى که به وسیله آن مى توان به خدا نزدیک شد ایمان به خدا وپیامبر او و جهاد در راه خـداسـت کـه قـلـه کوهسار اسلام است , و همچنین جمله اخلاص (لااله الا اللّه ) که همان فطرت تـوحـیـد اسـت , و بـرپاداشتن نماز که آیین اسلام است , و زکوة که فریضه واجبه است , و روزه ماه رمـضـان کـه سـپرى است در برابر گناه و کیفرهاى الهى , و حج و عمره که فقر و پریشانى را دور مـى کـنند و گناهان رامى شوید, و صله رحم که ثروت را زیاد و عمر را طولانى مى کند, انفاقهاى پـنـهـانـى کـه جـبـران گناهان مى نماید و انفاق آشکار که مرگهاى ناگوار و بد را دور مى سازد وکارهاى نیک که انسان را از سقوط نجات مى دهد)).
و نـیـز شـفـاعـت پـیـامـبـران و امامان و بندگان صالح خدا که طبق صریح قرآن باعث تقرب به پروردگار مى گردد, در مفهوم وسیع توسل داخل است .
لازم بـه تـذکـر اسـت کـه هـرگز منظور از ((توسل )) این نیست چیزى را از شخص پیامبر یا امام مستقلا تقاضا کنند, بلکه منظور این است با اعمال صالح یا پیروى ازپیامبر و امام , یا شفاعت آنان و یا سوگند دادن خداوند به مقام و مکتب آنها (که خودیکنوع احترام و اهتمام به موقعیت آنها و یک نـوع عـبـادت است ) از خداوند چیزى رابخواهند و این معنى , نه بوى شرک مى دهد و نه بر خلاف آیات دیگر قرآن است ونه از عموم آیه فوق بیرون مى باشد ـدقت کنید.
(آیـه 36)ـ در تـعـقـیب آیه قبل که به مؤمنان دستور تقوا و جهاد و تهیه وسیله مى داد,در این آیه بـه عـنـوان بـیـان عـلـت دسـتـور سـابق به سرنوشت افراد بى ایمان وآلوده اشاره کرده , مى فرماید: ((افـرادى کـه کـافرشدند اگر تمام آنچه روى زمین است وهمانند آن راداشته باشند تا براى نجات ازمجازات روزقیامت بدهند ازآنهاپذیرفته نخواهد شد وعذاب دردناکى خواهند داشت )) (ان الذین کفروا لو ان لهم ما فى الا رض جمیعاومثله معه لیفتدوا به من عذاب یوم القیمة ما تقبل منهم ولهم عذاب الیم ).
تنها در پرتو ایمان و تقوا و جهاد و عمل مى توان رهایى یافت .
(آیـه 37)ـ سپس به دوام این کیفر اشاره کرده , مى گوید: ((آنها پیوسته مى خواهند از آتش دوزخ خـارج شوند ولى توانایى بر آن را ندارند و کیفر آنها ثابت وبرقرار خواهد بود)) (یریدون ان یخرجوا من النار وماهم بخارجین منها ولهم عذاب مقیم ).
(آیه 38).
مجازات دزدان !.

در چـند آیه قبل احکام ((محارب )) بیان شد, در این آیه , به همین تناسب حکم دزد یعنى کسى که بطور پنهانى و مخفیانه اموال مردم را مى برد بیان گردیده است ,نخست مى فرماید: ((دست مرد و زن سارق را قطع کنند)) (والسارق والسارقة فاقطعوا ایدیهما).
از روایـات اهـل بـیـت (ع ) اسـتفاده مى شود که تنها چهار انگشت از دست راست بریده مى شود, نه بیشتر, اگرچه فقهاى اهل تسنن بیش از آن گفته اند!.
در ایـنجا مرد دزد بر زن دزد مقدم داشته شده در حالى که در آیه حد زناکار, زن زانیه بر مرد زانى مـقـدم ذکـر شـده اسـت , این تفاوت شاید به خاطر آن باشد که درمورد دزدى عامل اصلى بیشتر مردانند و در مورد ارتکاب زنا عامل و محرک مهمترزنان بى بندو بار!.
سـپـس مـى گوید: ((این کیفرى است در برابر اعمالى که انجام داده اند ومجازاتى است از طرف خداوند)) (جزآ بما کسبا نکالا من اللّه ).
و در پـایـان آیـه بـراى رفـع ایـن توهم که مجازات مزبور عادلانه نیست مى فرماید: ((خداوند توانا (قدرتمند) و حکیم است )) (واللّه عزیز حکیم ).
بنابراین دلیلى ندارد که از کسى انتقام بگیرد و کسى را بى حساب مجازات کند.
(آیه 39)ـ در این آیه راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرماید: ((کسى که بعد از این ستم توبه کند و در مقام اصلاح و جبران برآید خداوند او را خواهدبخشید زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است )) (فمن تاب من بعد ظلمه واصلح فان اللّه یتوب علیه ان اللّه غفور رحیم ).
آیـا بـوسـیـلـه توبه تنها گناه او بخشوده مى شود و یا این که حد سرقت (بریدن دست ) نیز ساقط خواهد شد؟.
معروف در میان فقهاى ما این است که : اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامى توبه کند حد سـرقت نیز از او برداشته مى شود, ولى هنگامى که از طریق دوشاهد عادل , جرم او ثابت شد با توبه حد از بین نمى رود.
(آیـه 40)ـ بـه دنبال حکم توبه سارقان روى سخن را به پیامبر بزرگ اسلام (ص )کرده , مى فرماید: ((آیـا نـمـى دانـى کـه خـداونـد مالک آسمان و زمین است (و هرگونه صلاح بداند در آنها تصرف مـى کـنـد) هـر کس را که شایسته مجازات بداند, مجازات وهر کس را که شایسته بخشش ببیند, مى بخشد و او بر هر چیز تواناست )) (الم تعلم ان اللّه له ملک السموات والا رض یعذب من یش ویغفر لمن یش واللّه على کل شى قدیر).
آیه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع ) نقل شده که : یکى از اشراف یهود خیبر که داراى همسر بود, با زن شـوهـردارى که او هم از خانواده هاى سرشناس خیبرمحسوب مى شد عمل منافى عفت انجام داد, یـهـودیـان از اجـراى حـکـم تورات (سنگسارکردن ) در مورد آنها ناراحت بودند, این بودکه به هم مسلکان خود درمدینه پیغام فرستاندند که حکم این حادثه را از پیامبراسلام (ص ) بپرسند (تا اگر دراسـلام حـکـم سبکترى بود آن را انتخاب کنند و در غیر این صورت آن را نیز به دست فراموشى بسپارند و شاید از این طریق مى خواستند توجه پیامبراسلام (ص ) را نیز به خود جلب کنند و خود را دوست مسلمانان معرفى نمایند).
در این موقع حکم سنگباران کردن کسانى که مرتکب زناى محصنه مى شودنازل گردید, ولى آنها از پذیرفتن این حکم شانه خالى کردند !.
پـیـامبر(ص ) اضافه کرد: این همان حکمى است که در تورات شما نیز آمده , آیا موافقیدکه یکى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از زبان تورات نقل کرد بپذیرید گفتند:آرى .
پیامبر(ص ) گفت : ابن صوریا که در فدک زندگى مى کند چگونه عالمى است ؟.
گـفتند: او از همه یهود به تورات آشناتر است , به دنبال او فرستادند و هنگامى که نزد پیامبر(ص ) آمد به او فرمود: آیا حکم سنگباران کردن در چنین موردى درتورات بر شما نازل شده است یا نه ؟.
او در پاسخ گفت : آرى ! چنین حکمى در تورات آمده است .
پیامبر(ص ) گفت : چرا از اجراى این حکم سرپیچى مى کنید؟.
او در جـواب گـفـت : حـقـیـقـت ایـن است که ما در گذشته این حد را در باره افرادعادى اجرا مـى کـردیـم , ولـى در مورد ثروتمندان و اشراف خوددارى مى نمودیم , این بود که گناه مزبور در طبقات مرفه جامعه ما رواج یافت به همین جهت ما قانونى سبکتر از قانون سنگسار کردن تصویب نمودیم .
در این هنگام پیامبر(ص ) دستور داد که آن مرد و زن را در مقابل مسجدسنگسار کنند.
و فرمود: خدایا من نخستین کسى هستم که حکم تو را زنده نمودم بعد از آن که یهود آن را از بین بردند.
در این هنگام آیه نازل شد و جریان مزبور را بطور فشرده بیان کرد.
تفسیر:.
داورى میان دوست و دشمن ـ.

از ایـن آیه و چند آیه بعد از آن استفاده مى شود که قضات اسلام حق دارند باشرایط خاصى در باره جرایم و جنایات غیرمسلمانان نیز قضاوت کنند.
آیه مورد بحث با خطاب (ی ایها الرسول ) ((اى فرستاده !)) آغاز شده , گویابه خاطر اهمیت موضوع مى خواهد حس مسؤولیت را در پیامبر(ص ) بیشتر تحریک کند و اراده او را تقویت نماید.
سـپس به دلدارى پیامبر(ص ) به عنوان مقدمه اى براى حکم بعد پرداخته ومى فرماید: ((آنها که با زبـان , مـدعى ایمانند و قلب آنها هرگز ایمان نیاورده و در کفر بریکدیگر سبقت مى جویند هرگز نـبـایـد مـایه اندوه تو شوند)) زیرا این وضع تازگى ندارد(لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر من الذین قالوا آمنا بافواههم ولم تؤمن قلوبهم ).
بـعـد از ذکـر کار شکنیهاى منافقان و دشمنان داخلى به وضع دشمنان خارجى و یهود پرداخته و مـى گـویـد: ((همچنین کسانى که از یهود نیز این مسیر را مى پیمایندنباید مایه اندوه تو شوند)) (ومن الذین هادوا).
بعد اشاره به پاره اى از اعمال نفاق آلود کرده , مى گوید: ((آنها زیاد به سخنان تو گوش مى دهند) اما این گوش دادن براى درک و اطاعت نیست , بلکه براى این است ) که دستاویزى براى تکذیب و افترا بر تو پیدا کنند)) (سماعون للکذب ).
ایـن جـمله تفسیر دیگرى نیز دارد, ((آنها به دروغهاى پیشوایان خود فراوان گوش مى دهند ولى حاضر به پذیرش سخن حق نیستند)).
صـفـت دیـگر آنها این است که نه تنها براى دروغ بستن به مجلس شما حاضرمى شوند, بلکه ((در عین حال جاسوسهاى دیگران که نزد تو نیامده اند نیز مى باشند))(سماعون لقوم آخرین لم یاتوک ).
یـکـى دیـگـر از صفات آنها این است که ((سخنان خدا را تحریف مى کنند (خواه تحریف لفظى و یا تحریف معنوى هر حکمى را بر خلاف منافع و هوسهاى خودتشخیص دهند) آن را توجیه و تفسیر و یا بکلى رد مى کنند)) (یحرفون الکلم من بعدمواضعه ).
عـجـب تر این که آنها پیش از آن که نزد تو بیایند تصمیم خود را گرفته اند,((بزرگان آنها به آنان دستور داده اند که اگر محمد حکمى موافق خواست ما گفت ,بپذیرید و اگر بر خلاف خواست ما بود از آن دورى کنید)) (یقولون ان اوتیتم هذافخذوه وان لم تؤتوه فاحذروا)).
اینها در گمراهى فرو رفته اند و به این ترتیب امیدى به هدایت آنها نیست , و خدامى خواهد به این وسـیله آنها را مجازات کرده و رسوا کند ((و کسى که خدا اراده مجازات و رسوایى او را کرده است هرگز تو قادر بر دفاع از او نیستى )) (ومن یرداللّه فتنته فلن تملک له من اللّه شیئا).
آنـهـا بـه قـدرى آلوده اند که قابل شستشو نمى باشند به همین دلیل ((آنها کسانى هستند که خدا نمى خواهد قلب آنها را شستشو دهد)) (اولئک الذین لم یرداللّه ان یطهر قلوبهم ).
در پایان آیه مى فرماید: ((آنها هم در این دنیا رسوا و خوار خواهند شد و هم در آخرت کیفر عظیمى خواهند داشت )) (لهم فى الدنیا خزى ولهم فى الا خرة عذاب عظیم ).
(آیـه 42)ـ در ایـن آیه بار دیگر قرآن تاکید مى کند که ((آنها گوش شنوا براى شنیدن سخنان تو و تکذیب آن دارند)) و یا گوش شنوایى براى شنیدن دروغهاى بزرگانشان دارند (سماعون للکذب ) .
این جمله به عنوان تاکید و اثبات این صفت زشت براى آنها تکرار شده است .
عـلاوه بـر ایـن ((آنـهـا زیـاد امـوال حرام و ناحق و رشوه مى خورند)) (اکالون للسحت ) سپس به پـیـامـبـر(ص ) اخـتـیار مى دهد که ((هرگاه این گونه اشخاص براى داورى به تو مراجعه کردند مـى تـوانـى در میان آنها داورى به احکام اسلام کنى و مى توانى ازآنها روى گردانى )) (فان جؤک فاحکم بینهم او اعرض عنهم ).
و براى تقویت روح پیغمبر(ص ) اضافه مى کند: ((اگر صلاح بود که از آنها روى بگردانى هیچ زیانى نـمـى تـوانند به تو برسانند)) (وان تعرض عنهم فلن یضروک شیئا)((و اگر خواستى در میان آنها داورى کـنـى حـتما باید اصول عدالت را رعایت نمایى ,زیرا خداوند افراد دادگر و عدالت پیشه را دوست دارد)) (وان حکمت فاحکم بینهم بالقسط ان اللّه یحب المقسطین ).
(آیه 43)ـ این آیه بحث در باره یهود را در مورد داورى خواستن از پیامبر(ص )که در آیه قبل آمده بود تعقیب مى کند و از روى تعجب مى گوید: ((چگونه اینها تو رابه داورى مى طلبند در حالى که تورات نزد آنهاست و حکم خدا در آن آمده است وبه آن ایمان دارند)) ! (وکیف یحکمونک وعندهم التوریة فیها حکم اللّه ).
بـاید دانست که حکم مزبور یعنى (حکم سنگسار کردن زن و مردى که زناى محصنه کرده اند) در تورات کنونى در فصل بیست و دوم از سفر تثنیه آمده است .
عجب این که ((بعد از انتخاب تو براى داورى , حکم تو را که موافق حکم تورات است چون بر خلاف میل آنهاست نمى پذیرند)) (ثم یتولون من بعد ذلک ).
((حقیقت این است که آنها اصولا ایمان ندارند)) وگرنه با احکام خدا چنین بازى نمى کردند)) (وم اولئک بالمؤمنین ).
                    
(آیـه 44)ـ ایـن آیه و آیه بعد, بحث گذشته را تکمیل کرده , و اهمیت کتاب آسمانى موسى , یعنى تـورات را چـنـین شرح مى دهد: ((ما تورات را نازل کردیم که درآن هدایت و نور بود)) هدایت به سـوى حـق و نـور و روشنایى براى برطرف ساختن تاریکیهاى جهل و نادانى (انا انزلنا التوریة فیها هدى ونور).
((بـه همین جهت پیامبران الهى که در برابرفرمان خدا تسلیم بودند و بعد ازنزول تورات روى کار آمـدنـد هـمـگـى بر طبق آن براى یهود, حکم مى کردند)) (یحکم بها النبیون الذین اسلموا للذین هادوا).
نـه تـنها آنها چنین مى کردند بلکه ((علماى بزرگ یهود و دانشمندان با ایمان وپاک آنها, بر طبق ایـن کتاب آسمانى که به آنها سپرده شده بود, و بر آن گواه بودندداورى مى کردند)) (والربانیون والا حبار بما استحفظوا من کتاب اللّه وکانوا علیه شهدا).
در ایـنـجـا روى سـخـن را بـه آن دسته از دانشمندان اهل کتاب که درآن عصرمى زیستند کرده , مـى گوید: ((از مردم نترسید (و احکام واقعى خدا را بیان کنید) بلکه از مخالفت من بترسید)) که اگـر حق را کتمان کنید مجازات خواهید شد (فلا تخشواالناس واخشون ) و همچنین ((آیات خدا را به بهاى کمى نفروشید)) (ولا تشتروابـایاتى ثمنا قلیلا ).
در حـقیقت سرچشمه کتمان حق و احکام خدا یا ترس از مردم و عوامزدگى است و یا جلب منافع شـخـصى و هرکدام باشد نشانه ضعف ایمان و سقوطشخصیت است , و در جمله هاى بالا به هر دو اشاره شده است .
و در پـایـان آیه , حکم قاطعى در باره این گونه افراد که بر خلاف حکم خدا داورى مى کنند صادر کـرده , مى فرماید: ((آنها که بر طبق احکام خدا داورى نمى کنند,کافرند)) (ومن لم یحکم بم انزل اللّه فاولئک هم الکافرون ).
(آیه 45).
قصاص و گذشت !.

ایـن آیـه قسمت دیگرى از احکام جنایى و حدود الهى تورات را شرح مى دهد, و مى فرماید: ((ما در تـورات قانون قصاص را مقرر داشتیم که اگر کسى عمدابیگنا هى را به قتل برساند اولیاى مقتول مى توانند قاتل را در مقابل اعدام نمایند))(وکتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس ).
((و اگـر کسى آسیب به چشم دیگرى برساند و آن را از بین ببرد او نیز مى تواند,چشم او را از بین ببرد)) (والعین بالعین ) ((و همچنین در مقابل بریدن بینى , جایزاست بینى جانى بریده شود)) (و الا نف بالا نف ) ((و نیز در مقابل بریدن گوش , بریدن گوش طرف , مجاز است )) والا ذن بالا ذن ) ((و اگـر کـسـى دنـدان دیـگـرى را بشکند اومى تواند دندان جانى را در مقابل بشکند)) (والسن بـالسن ) ((و بطورکلى هر کس جراحتى و زخمى به دیگرى بزند, در مقابل مى توان قصاص کرد)) (والجروح قصاص ).
بـنـابـرایـن , حـکم قصاص بطور عادلانه و بدون هیچ گونه تفاوت از نظر نژاد وطبقه اجتماعى و طایفه و شخصیت اجرا مى گردد.
ولى براى آن که این توهم پیش نیاید که خداوند قصاص کردن را الزامى شمرده و دعوت به مقابله به مثل نموده است , به دنبال این حکم مى فرماید: ((اگرکسى از حق خود بگذرد و عفو و بخشش کـنـد, کـفـاره اى بـراى گناهان او محسوب مى شود, و به همان نسبت که گذشت به خرج داده خداوند از او گذشت مى کند))(فمن تصدق به فهو کفارة له ).
و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((کسانى که بر طبق حکم خداوند, داورى نکنندستمگرند)) (ومن لم یحکم بم انزل اللّه فاولئک هم الظالمون ).
چه ظلمى از این بالاتر که ما گرفتار احساسات و عواطف کاذبى شده و ازشخص قاتل به بهانه این که خون را با خون نباید شست بکلى صرف نظر کنیم !.
(آیه 46)ـ در تعقیب آیات مربوط به تورات , در این آیه اشاره به وضع انجیل کرده , مى گوید: ((پس از رهـبـران و پـیـامـبران پیشین , مسیح را مبعوث کردیم , درحالى که (به حقانیت تورات اعتراف داشت و) نشانه هاى او کاملا با نشانه هایى که تورات داده بود تطبیق مى کرد)) (وقفینا على آثارهم بعیسى ابن مریم مصدقا لما بین یدیه من التوریة ).
سپس مى گوید: ((انجیل را در اختیار او گذاشتیم که در آن هدایت و نور بود))(وآتیناه الا نجیل فیه هدى ونور).
اطلاق نور به این دو کتاب در قرآن , ناظر به تورات و انجیل اصلى است .
بـار دیـگـر بـه عـنـوان تاکید, روى این مطلب تکیه مى کند که ((نه تنها عیسى بن مریم , تورات را تـصـدیق مى کرد, بلکه انجیل کتاب آسمانى او نیز گواه صدق تورات بود)) (ومصدقا لما بین یدیه من التوریة ).
و در پـایان مى فرماید: ((این کتاب آسمانى مایه هدایت و اندرز پرهیزکاران بود)) (وهدى وموعظة للمتقین ).
(آیه 47).
آنها که به قانون خدا حکم نمى کنند!.

پـس از اشـاره بـه نـزول انجیل در آیات گذشته , در این آیه مى فرماید: ((ما به اهل انجیل دستور دادیـم کـه بـه آنچه خدا در آن نازل کرده است , داورى کنند))(ولیحکم اهل الا نجیل بم انزل اللّه فیه ).
مـنـظور این است , که ما پس از نزول انجیل بر عیسى (ع ) به پیروان او دستوردادیم که به آن عمل کنند و طبق آن داورى نمایند.
و در پایان آیه , بار دیگر تاکید مى کند: ((کسانى که بر طبق حکم خدا داورى نکنند فاسقند)) (ومن لم یحکم بم انزل اللّه فاولئک هم الفاسقون ).
(آیـه 48)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه مـوقـعیت قرآن بعد از ذکر کتب پیشین انبیا شده است نخست مـى فـرماید: ((ما این کتاب آسمانى را به حق بر تو نازل کردیم در حالى که کتب پیشین را تصدیق کرده (و نشانه هاى آن , بر آنچه در کتب پیشین آمده تطبیق مى کند) و حافظ و نگاهبان آنهاست )) (وانزلن الیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب ومهیمنا علیه ).
اسـاسا تمام کتابهاى آسمانى , در اصول مسائل هماهنگى دارند و هدف واحد یعنى , تربیت و تکامل انسان را تعقیب مى کنند.
سـپـس دستور مى دهد که چون چنین است ((طبق احکامى که بر تو نازل شده است در میان آنها داورى کن )) (فاحکم بینهم بم انزل اللّه ).
بـعـد اضـافـه مى کند: ((از هوى و هوسهاى آنها (که مایلند احکام الهى را بر امیال و هوسهاى خود تطبیق دهند) پیروى مکن و از آنچه به حق بر تو نازل شده است روى مگردان )) (ولا تتبع اهوآئهم عما جک من الحق ).
و بـراى تـکـمیل این بحث مى گوید: ((براى هر کدام از شما آیین و شریعت وطریقه و راه روشنى قرار دادیم )) (لکل جعلنا منکم شرعة ومنهاجا).
سپس مى فرماید: ((خداوند مى توانست همه مردم را امت واحدى قرار دهد وهمه را پیرو یک آیین سازد ولى خدا مى خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید)) و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد (ولو شاللّه لجعلکم امة واحدة ولکن لیبلوکم فیما آتیکم ).
سـرانـجـام , همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را دعوت مى کند که به جاى صرف نیروهاى خود در اختلاف و مشاجره ((در نیکیها بر یکدیگر پیشى بگیرید)) (فاستبقوا الخیرات ).
زیـرا ((بـازگشت همه شما به سوى خداست و اوست که شما را از آنچه در آن اختلاف مى کنید در روز رستاخیز آگاه خواهد ساخت )) (الى اللّه مرجعکم جمیعافینبئکم بما کنتم فیه تختلفون ).
آیـه 49ـ شـان نـزول : از ابن عباس نقل شده : جمعى از بزرگان یهود توطئه کردند و گفتند: نزد مـحـمـد(ص ) مـى رویـم شـایـد بـتـوانیم او را از آیین خود منحرف سازیم , پس از این تبانى , نزد پـیـامـبـر(ص ) آمـدنـد و گفتند: ما دانشمندان و اشراف یهودیم و اگر ما از تو پیروى کنیم سایر یـهودیان نیز به ما اقتدا مى کنند ولى در میان ماو جمعیتى , نزاعى است (در مورد یک قتل یا چیز دیـگـر) اگـر در ایـن نزاع به نفع ماداورى کنى ما به تو ایمان خواهیم آورد, پیامبر(ص ) از چنین قضاوتى (که عادلانه نبود) خوددارى کرد و این آیه نازل شد.
تـفـسیر: در این آیه بار دیگر خداوند به پیامبر خود تاکید مى کند که ((در میان اهل کتاب بر طبق حکم خداوند داروى کن و تسلیم هوى و هوسهاى آنها نشو)) (وان احکم بینهم بم انزل اللّه ولا تتبع اهوآئهم ).
سـپس به پیامبر(ص ) هشدار مى دهد که ((اینها تبانى کرده اند تو را از بعضى احکامى که خدا بر تو نازل کرده منحرف سازند مراقب آنها باش )) (واحذرهم ان یفتنوک عن بعض م انزل اللّه الیک ) ((و اگـر اهل کتاب در برابر داورى عادلانه توتسلیم نشوند, بدان این نشانه آن است که (گناهان آنها دامـانـشان را گرفته است وتوفیق را از آنها سلب کرده ) و خدا مى خواهد آنها را به خاطر بعضى از گناهانشان مجازات کند)) (فان تولوا فاعلم انما یریداللّه ان یصیبهم ببعض ذنوبهم ).
و در پـایـان آیـه مـى فرماید: اگر آنها در راه باطل این همه پافشارى مى کنند,نگران مباش ((زیرا بسیارى از مردم فاسقند)) (وان کثیرا من الناس لفاسقون ).
(آیه 50)ـ در این آیه به عنوان استفهام انکارى مى فرماید: آیا اینها که مدعى پیروى از کتب آسمانى هـسـتند ((انتظار دارند با احکام جاهلى و قضاوتهاى آمیخته باانواع تبعیضات در میان آنها داورى کنى )) (افحکم الجاهلیة یبغون ).
((در حـالـى کـه هـیـچ داورى براى قومى که اهل یقین هستند, بالاتر و بهتر ازحکم خدا نیست )) (ومن احسن من اللّه حکما لقوم یوقنون ).
آیـه 51ـ شان نزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل کرده اند که : بعداز جنگ بدر, عبادة بن صامت خزرجى خدمت پیامبر رسید و گفت : من هم پیمانانى از یهود دارم که از نظر عدد زیاد و از نـظـر قـدرت نـیـرومـنـدنـد, اکـنون که آنها مارا تهدید به جنگ مى کنند و حساب مسلمانان از غـیرمسلمانان جدا شده است من ازدوستى و هم پیمانى با آنان برائت مى جویم , هم پیمان من تنها خدا و پیامبر اوست .
عبداللّه بن ابى گفت : ولى من از هم پیمانى با یهود برائت نمى جویم , زیرا از حوادث مشکل مى ترسم و به آنها نیازمندم .
پـیامبر(ص ) به او فرمود: آنچه در مورد دوستى با یهود بر عباده مى ترسیدیم , برتو نیز مى ترسم (و خـطـر این دوستى و هم پیمانى براى تو از او بیشتر است ) عبداللّه گفت : چون چنین است من هم مـى پـذیـرم و با آنها قطع رابطه مى کنم , آیه نازل شد ومسلمانان را از هم پیمانى با یهود و نصارى برحذر داشت .
تـفسیر: قرآن , مسلمانان را از همکارى با یهود و نصارى بشدت برحذرمى دارد, نخست مى گوید: ((اى کـسـانى که ایمان آورده اید, یهود و نصارى را تکیه گاه و هم پیمان خود قرار ندهید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود والنصارى اولی).
یعنى ایمان به خدا ایجاب مى کند که به خاطر جلب منافع مادى با آنهاهمکارى نکنید.
سپس با یک جمله کوتاه , دلیل این نهى را بیان کرده , مى گوید: ((هر یک از آن دو طایفه , دوست و هم پیمان هم مسلکان خود هستند)) (بعضهم اولی بعض ).
یعنى , تا زمانى که منافع خودشان و دوستانشان مطرح است , هرگز به شمانمى پردازند.
روى این جهت , ((هر کس از شما طرح دوستى و پیمان با آنها بریزد, از نظرتقسیم بندى اجتماعى و مذهبى جز آنها محسوب خواهد شد)) (ومن یتولهم منکم فانه منهم ) و شک نیست که ((خداوند چـنـیـن افـراد سـتـمـگـرى را کـه بـه خود و برادران و خواهران مسلمان خود خیانت کرده و بر دشمنانشان تکیه مى کنند, هدایت نخواهد کرد)) (ان اللّه لا یهدى القوم الظالمین ).
(آیـه 52)ـ در ایـن آیه اشاره به عذرتراشیهایى مى کند که افراد بیمارگونه براى توجیه ارتباطهاى نـامـشروع خود با بیگانگان , انتخاب مى کنند, و مى گوید: ((آنهایى که در دلهایشان بیمارى است , اصرار دارند که آنان را تکیه گاه و هم پیمان خودانتخاب کنند, و عذرشان این است که مى گویند: ما مى ترسیم قدرت به دست آنهابیفتد و گرفتار شویم )) (فترى الذین فى قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشى ان تصیبنا دائرة ).
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مى گوید: همانطور که آنها احتمال مى دهند روزى قدرت به دست یهود و نصارى بیفتد, این احتمال را نیز باید بدهند که ((ممکن است سرانجام , خداوند مسلمانان را پیروز کـنـد و قـدرت بـه دسـت آنـهـا بیفتد و این منافقان ,از آنچه در دل خود پنهان ساختند, پشیمان گردند)) (فعسى اللّه ان یاتى بالفتح او امرمن عنده فیصبحوا على م اسروا فى انفسهم نادمین ).
(آیه 53)ـ در این آیه به سرانجام کار منافقان اشاره کرده مى گوید: در آن هنگام که فتح و پیروزى نـصیب مسلمانان راستین شود, و کار منافقان برملا گردد((مؤمنان از روى تعجب مى گویند آیا ایـن افراد منافق , همانها هستند که این همه ادعاداشتند و با نهایت تاکید قسم یاد مى کردند که با مـا هستند, چرا سرانجام کارشان به اینجا رسید)) (ویقول الذین آمنوا اهؤلا الذین اقسموا باللّه جهد ایمانهم انهم لمعکم ).
و بـه خـاطـر هـمـین نفاق , ((همه اعمال نیک آنها بر باد رفت (زیرا از نیت پاک وخالص سرچشمه نـگـرفـتـه بـود, و) به همین دلیل زیانکار شدند)) هم در این جهان وهم در جهان دیگر (حبطت اعمالهم فاصبحوا خاسرین ).
(آیـه 54)ـ پـس از بـحث در باره منافقان , سخن از مرتدانى که طبق پیش بینى قرآن بعدها از این آیـیـن مقدس روى بر مى گرداندند به میان مى آورد و به عنوان یک قانون کلى به همه مسلمانان اخـطـار مـى کـند: ((اگر کسانى از شما از دین خود بیرون روند (زیانى به خدا و آیین او و جامعه مسلمین و آهنگ سریع پیشرفت آنهانمى رسانند) زیرا خداوند در آینده جمعیتى را براى حمایت از این آیین برمى انگیزد)) (ی ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتى اللّه بقوم ).
سپس صفات کسانى که باید این رسالت بزرگ را انجام دهند, چنین شرح مى دهد:.
1ـ آنها به خدا عشق مى ورزند و جز به خشنودى او نمى اندیشند ((هم خدا آنها رادوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند)) (یحبهم ویحبونه ).
2 و 3ـ ((در بـرابـر مـؤمـنان خاضع و مهربان و در برابر دشمنان و ستمکاران ,سرسخت و خشن و پرقدرتند)) (اذلة على المؤمنین اعزة على الکافرین ).
4ـ ((جهاد در راه خدا بطور مستمر از برنامه هاى آنهاست )) (یجاهدون فى سبیل اللّه ).
5ـ آخرین امتیازى که براى آنان ذکر مى کند این است که : ((در راه انجام فرمان خدا و دفاع از حق , از ملامت هیچ ملامت کننده اى نمى هراسند)) (ولا یخافون لومة لائم ).
و در پـایـان مى گوید: ((به دست آوردن این امتیازات (علاوه بر کوشش انسان )مرهون فضل الهى اسـت کـه به هر کس بخواهد و شایسته ببیند مى دهد)) (ذلک فضل اللّه یؤتیه من یش) ((و خداوند دایره فضل و کرمش , وسیع و به آنها که شایستگى دارند آگاه است )) (واللّه واسع علیم ).
آیه 55ـ شان نزول آیه ولایت : در مورد نزول این آیه از ((عبداللّه بن عباس ))نقل شده که : روزى در کـنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پیامبر(ص )حدیث نقل مى کرد, ناگهان مردى که عمامه اى بر سر داشت و صورت خود راپوشانیده بود نزدیک آمد و هر مرتبه که ابن عباس از پیغمبر اسـلام (ص ) حدیث نقل مى کرد او نیز با جمله ((قال رسول اللّه )) حدیث دیگرى از پیامبر(ص ) نقل مى نمود.
ابـن عـبـاس او را قسم داد تا خود را معرفى کند, او صورت خود را گشود و صدازد اى مردم ! هر کس مرا نمى شناسد بداند من ابوذرغفارى هستم با این گوشهاى خودم از رسولخدا(ص ) شنیدم , و اگـر دروغ مـى گـویـم هر دو گوشم کر باد, و با چشمان خود این جریان را دیدم و اگر دروغ مـى گـویـم هر دو کور باد, که پیامبر(ص ) فرمود: على قائد البررة وقاتل الکفرة منصور من نصره مـخـذول من خذله ((على (ع ) پیشواى نیکان است , و کشنده کافران , هر کس او را یارى کند, خدا یاریش خواهد کرد, وهرکس دست از یاریش بردارد, خدا دست از یارى او برخواهد داشت )).
سـپـس ابـوذر اضـافه کرد: اى مردم ! روزى از روزها با رسولخدا(ص ) در مسجدنماز مى خواندم , سـائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى کمک کرد, ولى کسى چیزى به او نداد, او دست خود را بـه آسـمان بلند کرد و گفت : خدایا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضاى کمک کردم ولى کسى جواب مساعد به من نداد,در همین حال على (ع ) که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دسـت راسـت خـوداشـاره کـرد سـائل نـزدیـک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد, پـیـامـبـر(ص )کـه در حـال نـمـاز بـود جـریان را مشاهده کرد, هنگامى که از نماز فارغ شد, سر بـه سـوى آسـمـان بلند کرد و چنین گفت : ((خداوندا ! برادرم موسى از تو تقاضا کرد که روح اورا وسـیـع گـردانى و کارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشایى تا مردم گفتارش را درک کـنـند, و نیز موسى درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهى و بوسیله او نیرویش را زیاد کنى و در کارهایش شریک سازى .
خـداونـدا ! من محمد پیامبر و برگزیده توام , سینه مرا گشاده کن و کارها را برمن آسان ساز, از خاندانم على (ع ) را وزیر من گردان تا بوسیله او, پشتم قوى ومحکم گردد)).
ابـوذر مـى گـویـد: هـنوز دعاى پیامبر(ص ) پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و به پیامبر(ص ) گفت : بخوان ! پیامبر(ص ) فرمود: چه بخوانم ؟ گفت : بخوان انما ولیکم اللّه ورسوله والذین آمنوا.
تـفـسیر: این آیه با کلمه ((انما)) که در لغت عرب به معنى انحصار مى آید شروع شده و مى گوید: ((ولى و سرپرست و متصرف در امور شما سه کس است : خدا وپیامبر و کسانى که ایمان آورده اند, و نماز را برپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند)) (انما ولیکم اللّه ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکوة وهم راکعون ).
مـنـظور از ((ولى )) در آیه فوق ولایت به معنى , سرپرستى و تصرف و رهبرى مادى و معنوى است بـخـصوص این که این ولایت در ردیف ولایت پیامبر(ص ) وولایت خدا قرار گرفته و هر سه با یک جمله ادا شده است .
و بـه ایـن تـرتـیب , آیه از آیاتى است که به عنوان یک نص قرآنى دلالت بر ولایت وامامت على (ع ) مى کند.
(آیـه 56)ـ ایـن آیه تکمیلى براى مضمون آیه پیش است و هدف آن را تاکیدو تعقیب مى کند, و به مـسلمانان اعلام مى دارد که : ((کسانى که ولایت و سرپرستى ورهبرى خدا و پیامبر(ص ) و افراد با ایمانى را که در آیه قبل به آنها اشاره شد بپذیرندپیروز خواهند شد, زیرا آنها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پیروز است ))(ومن یتول اللّه ورسوله والذین آمنوا فان حزب اللّه هم الغالبون ).
در ایـن آیـه قـریـنـه دیگرى بر معنى ولایت که در آیه پیش اشاره شد دیده مى شود, زیرا تعبیر به ((حـزب اللّه )) و ((غـلـبه آن )) مربوط به حکومت اسلامى است , نه یک دوستى ساده و عادى و این خـود مى رساند که ولایت در آیه به معنى سرپرستى و حکومت و زمامدارى اسلام و مسلمین است , زیرا در معنى حزب یک نوع تشکل و همبستگى و اجتماع براى تامین اهداف مشترک افتاده است .
آیـه 57ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول این آیه , مفسران نقل کرده اند که : دو نفر ازمشرکان به نام ((رفـاعـه )) و ((سـویـد)) اظـهـار اسـلام کردند و سپس جز دار و دسته منافقان شدند, بعضى از مسلمانان با این دو نفر رفت و آمد داشتند و اظهار دوستى مى کردند, آیه نازل شد و به آنها اخطار کرد که از این عمل بپرهیزید.
تـفـسیر: در این آیه بار دیگر خداوند به مؤمنان دستور مى دهد که از انتخاب منافقان و دشمنان به عـنـوان دوست بپرهیزید, منتها براى تحریک عواطف آنها وتوجه دادن به فلسفه این حکم , چنین مـى فـرمـایـد: ((اى کـسـانـى کـه ایـمان آورده اید !آنها که آیین شما را به باد استهزا و یا به بازى مـى گـیـرنـد, چه آنها که از اهل کتابند وچه آنها که از مشرکان و منافقانند, هیچ یک از آنان را به عـنـوان دوسـت انـتـخاب نکنید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا ولعبا من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم والکفار اولی).
و در پـایـان آیـه این موضع را تاکید مى کند که طرح دوستى با آنان , با تقوا وایمان سازگار نیست ;Š بنابراین ((از خدا بترسید, اگر ایمان دارید)) (واتقوا اللّه ان کنتم مؤمنین ).
آیـه 58ـ شـان نـزول : در مورد نزول این آیه که دنباله آیه قبل است نقل شده که : جمعى از یهود و بـعـضـى از نصارى صداى مؤذن را که مى شنیدند و یا قیام مسلمانان را به نماز مى دیدند شروع به مسخره و استهزا مى کردند, قرآن مسلمانان را از طرح دوستى با این گونه افراد برحذر داشت .
تفسیر: در این آیه در تعقیب بحث گذشته در مورد نهى از دوستى با منافقان و جمعى از اهل کتاب کـه احـکـام اسلام را به باد استهزا مى گرفتند, اشاره به یکى ازاعمال آنها به عنوان شاهد و گواه کرده , مى گوید: ((هنگامى که (اذان مى گویید ومسلمانان را) به سوى نماز دعوت مى کنید, آن را به باد استهزا و بازى مى گیرند))(واذا نادیتم الى الصلوة اتخذوها هزوا ولعبا).
قـابـل ذکـر ایـن کـه هـمـانطور که درروایات اهل بیت (ع ) وارد شده است اذان ازطریق وحى به پیامبر(ص ) تعلیم داده شد.
سـپـس عـلـت عـمـل آنـهـا را چنین بیان مى کند: ((این به خاطر آن است که آنهاجمعیت نادانى مى باشند و از درک حقایق بدورند)) (ذلک بانهم قوم لایعقلون ).
آیـه 59ـ شـان نـزول : در مورد نزول این آیه و آیه بعد از ابن عباس نقل شده که :جمعى از یهود نزد پیامبر(ص ) آمدند و درخواست کردند عقاید خود را براى آنهاشرح دهد, پیامبر(ص ) فرمود: من به خداى بزرگ و یگانه ایمان دارم و آنچه برابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و همه پیامبران الهى نازل شده حق مى دانم , و در میان آنها جدایى نمى افکنم , آنها گفتند: ما عیسى رانـمـى شـنـاسـیم و به پیامبرى نمى پذیریم , سپس افزودند: ما هیچ آیینى بدتر از آیین شما سراغ نداریم ! این دو آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر: در این آیه , خداوند به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که از اهل کتاب سؤال کن و((بگو: چه کار خـلافـى از ما سر زده که شما از ما عیب مى گیرید و انتقاد مى کنید؟ جزاین که ما به خداى یگانه ایـمان آورده ایم و در برابر آنچه بر ما و بر انبیا پیشین نازل شده تسلیم هستیم )) (قل ی اهل الکتاب هل تنقمون من الا ان آمنا باللّه وم انزل الینا وم انزل من قبل ).
و در پـایـان آیـه جمله اى مى بینیم که در حقیقت بیان علت جمله قبل است ,مى گوید: اگر شما تـوحـیـد خـالـص و تسلیم در برابر تمام کتب آسمانى را بر ما ایرادمى گیرید به خاطر آن است که بیشتر شما فاسق و آلوده به گناه شده اید)) چون خودشما آلوده و منحرفید اگر کسانى پاک و بر جاده حق باشند در نظر شما عیب است (وان اکثرکم فاسقون ).
(آیـه 60)ـ در ایـن آیه عقاید تحریف شده و اعمال نادرست اهل کتاب وکیفرهایى که دامنگیر آنها گـردیده است با وضع مؤمنان راستین و مسلمان , مقایسه گردیده , تا معلوم شود کدامیک از این دو دسته درخور انتقاد و سرزنش هستند و این یک پاسخ منطقى است که براى متوجه ساختن افراد لـجوج ومتعصب به کار مى رود,در این مقایسه چنین مى گوید: اى پیامبر ! به آنها بگو: آیا ایمان به خـداى یـگـانـه وکـتـب آسـمـانـى داشـتـن درخـور سـرزنـش وایـراد اسـت , یـااعـمال نارواى کـسـانـى کـه گرفتارآن همه مجازات الهى شدند ((به آنها بگو: آیا شما را آگاه کنم از کسانى که پاداش کارشان درپیشگاه خداازاین بدتراست )) (قل هل انبئکم بشر من ذلک مثوبة عنداللّه ).
سـپـس بـه تـشـریح این مطلب پرداخته و مى گوید: ((آنها که بر اثر اعمالشان موردلعن و غضب پـروردگـار واقـع شـدند و آنان را به صورت ((میمون )) و ((خوک )) مسخ کرد,و آنها که پرستش طاغوت و بت نمودند, مسلما این چنین افراد, موقعیتشان در این دنیا و محل و جایگاهشان در روز قـیـامـت بدتر خواهد بود, و از راه راست و جاده مستقیم گمراهترند)) (من لعنه اللّه وغضب علیه وجعل منهم القردة والخنازیر وعبدالطاغوت اولئک شر مکانا واضل عن سوا السبیل ).
(آیـه 61)ـ در این آیه ـبراى تکمیل بحث در باره منافقان اهل کتاب ـ پرده ازروى نفاق درونى آنها بـرداشـتـه و بـه مـسلمانان چنین اعلام مى کند: ((هنگامى که نزدشما مى آیند مى گویند ایمان آوردیـم در حـالـى کـه بـا قـلبى مملو از کفر داخل مى شوندو به همان حال نیز از نزد شما بیرون مى روند و منطق و استدلال و سخنان شما درقلب آنها کمترین اثرى نمى بخشد)) (واذا جؤکم قلوا آمنا وقد دخلوا بالکفر وهم قد خرجوا به ).
و در پـایـان آیـه بـه آنـهـا اخطار مى کند که ((با تمام این پرده پوشیها, خداوند ازآنچه آنها کتمان مى کنند, آگاه و باخبر است )) (واللّه اعلم بما کانوا یکتمون ).
(آیـه 62)ـ در ایـن آیـه نشانه هاى دیگرى از نفاق آنها را بازگو مى کند, از جمله این که مى گوید: ((بـسـیـارى از آنـهـا را مى بینى که در مسیر گناه و ستم و خوردن اموال حرام بر یکدیگر سبقت مى جویند)) (وترى کثیرا منهم یسارعون فى الا ثم والعدوان واکلهم السحت ).
یعنى , آنچنان آنها در راه گناه و ستم گام برمى دارند که گویا به سوى اهداف افتخارآمیزى پیش مى روند, و بدون هیچ گونه شرم و حیا, سعى مى کنند از یکدیگرپیشى گیرند.
و درپـایـان آیـه بـراى تـاکـیـد زشـتى اعمال آنها مى گوید: ((چه عمل زشت وننگینى آنها انجام مى دهند)) و بر آن مداومت دارند (لبئس ما کانوا یعملون ).
(آیـه 63)ـ سـپـس در ایـن آیـه , حمله را متوجه دانشمندان آنها کرده که باسکوت خود آنان را به گـناه , تشویق مى نمودند و مى گوید: ((چرا دانشمندان مسیحى و علماى یهود, آنها را از سخنان گـناه آلود و خوردن اموال نامشروع بازنمى دارند)) (لولا ینهیهم الربانیون والا حبار عن قولهم الا ثم واکلهم السحت ).
یعنى , دانشمندان براى اصلاح یک اجتماع فاسد, نخست باید افکار واعتقادات نادرست آنها را تغییر دهـنـد, و بـه ایـن تـرتـیـب آیـه , راه اصلاح جامعه فاسد راکه باید از انقلاب فکرى شروع شود به دانشمندان نشان مى دهد.
و در پـایـان آیـه , قـرآن بـه همان شکل که گناهکاران اصلى را مذمت نمود,دانشمندان ساکت و تـرک کـنـنـده امر به معروف و نهى از منکر را مورد مذمت قرارداده , مى گوید: ((چه زشت است کارى که آنها انجام مى دهند)) (لبئس ما کانوایصنعون ).
و به این ترتیب روشن مى شود که سرنوشت کسانى که وظیفه بزرگ امر به معروف ونهى از منکر را تـرک مى کنند ـبخصوص اگر از دانشمندان و علما باشندـ سرنوشت همان گناهکاران است و در حقیقت شریک جرم آنها محسوب مى شوند.
از ابـن عـباس مفسر معروف نقل شده که مى گفت : این آیه شدیدترین آیه اى است که دانشمندان وظیفه نشناس و ساکت را توبیخ و مذمت مى کند.
بـدیـهى است این حکم اختصاصى به علماى خاموش و ساکت یهود ونصارى ندارد, و تمام رهبران فکرى و دانشمندانى که به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه ظلم و فساد, خاموش مى نشینند در بر مى گیرد, زیراحکم خدا, در باره همگان یکسان است !.
در حـدیـثـى از امـیـر مؤمنان على (ع ) مى خوانیم : که در خطبه اى فرمود: ((اقوام گذشته به این جـهـت هلاک و نابود گشتند که مرتکب گناهان مى شدند ودانشمندانشان سکوت مى کردند, و نـهـى از مـنـکر نمى نمودند, در این هنگام بلاها وکیفرهاى الهى بر آنها فرود مى آمد, پس شما اى مردم ! امر به معروف کنید و نهى ازمنکر نمایید, تا به سرنوشت آنها دچار نشوید)).
(آیه 64)ـ در این آیه یکى از مصداقهاى روشن سخنان ناروا و گفتار گناه آلودیهود که در آیه قبل بطورکلى به آن اشاره شد, آمده است .
توضیح این که : تاریخ نشان مى دهد که یهود زمانى در اوج قدرت مى زیستند, و بر قسمت مهمى از دنیاى آباد آن زمان حکومت داشتند, که زمان داوود و سلیمان بن داوود را به عنوان نمونه مى توان یادآور شد, و در اعصار بعد نیز,قدرت آنها با نوسانهایى ادامه داشت , ولى با ظهور اسلام , مخصوصا در مـحـیـطحـجـاز, سـتـاره قـدرت آنـها افول کرده , مبارزه پیامبر(ص ) با یهود ((بنى النضیر)) و((بنى قریظه )) و ((یهودخیبر)) موجب نهایت تضعیف آنها گردید;Š در این موقع بعضى ازآنها با در نظر گرفتن قدرت و عظمت پیشین از روى استهزا گفتند: دست خدا به زنجیر بسته شده و به ما بخششى نمى کند!.
و از آنـجـا کـه بـقـیـه نـیـز بـه گفتار او راضى بودند, قرآن این سخن را به همه آنهانسبت داده , مى گوید: ((یهود گفتند: دست خدا به زنجیر بسته شده )) ! (وقالت الیهود یداللّه مغلولة ).
خـداوند در پاسخ آنها نخست به عنوان نکوهش و مذمت از این عقیده ناروامى گوید: ((دست آنها در زنجیر باد, و به خاطر این سخن ناروا از رحمت خدا بدورگردند)) (غلت ایدیهم ولعنوا بما قالوا) .
سپس براى ابطال این عقیده ناروا مى گوید: ((هر دو دست خدا گشاده است ,و هرگونه بخواهد و به هرکس بخواهد مى بخشد)) (بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یش).
نه اجبارى در کار او هست , نه محکوم جبر عوامل طبیعى و جبر تاریخ ‌مى باشد, بلکه اراده او بالاتر از هر چیز و نافذ در همه چیز است .
بـعد مى گوید: ((حتى این آیات که پرده از روى گفتار و عقاید آنان برمى دارد به جاى این که اثر مـثـبـت در آنـها بگذارد و از راه غلط باز گرداند, بسیارى از آنها را روى دنده لجاجت مى افکند و طغیان و کفر آنها بیشتر مى شود)) (ولیزیدن کثیرا منهم م انزل الیک من ربک طغیانا وکفرا).
اما در مقابل این گفته ها و اعتقادات ناروا و لجاجت و یکدندگى در طریق طغیان و کفر, خداوند مـجازات سنگینى در این جهان براى آنها قائل شده ,مى فرماید: ((و در میان آنها عدوات و دشمنى تا روز قیامت افکندیم )) (والقینا بینهم العداوة والبغض الى یوم القیمة ).
و در قـسـمت اخیر آیه اشاره به کوششها و تلاشهاى یهود براى برافروختن آتش جنگها و لطف خدا در مـورد رهایى مسلمانان از این آتشهاى نابودکنند کرده ,مى فرماید: ((هر زمان آتشى براى جنگ افروختند, خداوند آن را خاموش ساخت وشما را از آن حفظ کرد)) (کلم او قدوا نارا للحرب اطفاها اللّه ).
و این در حقیقت یکى از نکات اعجازآمیز زندگى پیامبر(ص ) است .
قـرآن اضـافـه مـى کـنـد: ((آنها براى پاشیدن بذر فساد در روى زمین تلاش و کوشش پى گیر و مداومى دارند)) (ویسعون فى الا رض فسادا).
در حالى که خداوند مفسدان را دوست نمى دارد)) (واللّه لایحب المفسدین ).
(آیـه 65)ـ بـه دنبال انتقادات گذشته از برنامه و روش اهل کتاب , در این آیه وآیه بعد آنچنان که اصـول تربیتى اقتضا مى کند, قرآن براى بازگرداندن منحرفان اهل کتاب به راه راست , و تقدیر از اقـلـیـتـى کـه بـا اعمال خلاف آنها همگام نبود, نخست چنین مى گوید: ((اگر اهل کتاب ایمان بیاورند و پرهیزکارى پیشه کنند, گناهان گذشته آنها را مى پوشانیم و از آن صرفنظر مى کنیم )) (ولو ان اهل الکتاب آمنوا واتقوالکفرنا عنهم سیئاتهم ) نه تنها گناهان آنها را مى بخشیم ((بلکه در باغهاى بهشت که کانون انواع نعمتها است آنها را وارد مى کنیم )) (ولا دخلناهم جنات النعیم ).
این در زمینه نعمتهاى معنوى و اخروى است .
(آیـه 66)ـ سـپس به اثر عمیق ایمان و تقوا حتى در زندگى مادى انسانها,اشاره کرده مى گوید: ((اگـر آنها تورات و انجیل را برپا دارند (و آن را به عنوان یک دستورالعمل زندگى در برابر چشم خـود قـرار دهـند) و بطورکلى به همه آنچه از طرف پروردگارشان بر آنها نازل شده اعم از کتب آسـمـانى پیشین و قرآن بدون هیچ گونه تبعیض و تعصب عمل کنند, از آسمان و زمین , نعمتهاى الـهـى آنها را فراخواهدگرفت )) (ولو انهم اقاموا التوریة والا نجیل وم انزل الیهم من ربهم لا کلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم ).
شک نیست که منظور از برپاداشتن تورات و انجیل , آن قسمت از تورات وانجیل واقعى است که در آن زمان در دست آنها بود.
در حـقیقت آیه فوق یکبار دیگر, این اصل اساسى را مورد تاکید قرار مى دهدکه پیروى از تعلیمات آسـمانى انبیا تنها براى سر وسامان دادن به زندگى پس ازمرگ نیست , بلکه بازتاب گسترده اى در سـرتـاسـر زنـدگـى مـادى انسانها نیز دارد,جمعیتها را قوى , و صفوف را فشرده , و نیروها را متراکم , و نعمتها را پربرکت , وامکانات را وسیع , و زندگى را مرفه , و امن و امان مى سازد.
نـظرى به ثروتهاى عظیم مادى و نیروهاى فراوان انسانى که امروز در دنیاى بشریت بر اثر انحراف از این تعلیمات نابود مى گردد, دلیل زنده این حقیقت است .
امـروز مـغـزهـاى مـتـفـکرى که براى تکمیل و توسعه و تولید سلاحهاى مرگبار وکشمکشهاى اسـتـعـمارى کار مى کند, قسمت مهمى از نیروهاى ارزنده انسانى راتشکیل مى دهد, و چقدر نوع بشر, به این نوع سرمایه ها و این مغزهایى که بیهوده ازبین مى رود, براى رفع نیازمندیهایش محتاج اسـت , و چـقدر چهره دنیا زیبا وخواستنى و جالب بود اگر همه اینها در راه آبادى به کار گرفته مى شدند!.
در پایان آیه , اشاره به اقلیت صالح این جمعیت کرده , مى گوید: ((با این که بسیارى از آنها بدکارند ولـى جـمـعـیـتـى معتدل و میانه رو در میان آنها وجود دارد)) که حسابشان با حساب دیگران در پیشگاه خدا و در نظر خلق خدا جداست (منهم امة مقتصدة وکثیر منهم س ما یعملون ).
نظیر این تعبیر در باره اقلیت صالح اهل کتاب , در آیه 159 سوره اعراف و آیه75 آل عمران نیز دیده مى شود.
(آیه 67).
انتخاب جانشین نقطه پایان رسالت !.

در ایـن آیه روى سخن , فقط به پیامبر است , و تنها وظیفه او را بیان مى کند, باخطاب ((اى پیامبر !)) (یـ ایـهـا الـرسـول ) شـروع شـده و بـا صـراحت و تاکید دستورمى دهد, که ((آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم ) برسان ))(بلغ م انزل الیک من ربک ).
سـپـس بـراى تـاکـید بیشتر به او اخطار مى کند که : ((اگر از این کار خوددارى کنى (که هرگز خوددارى نمى کرد) رسالت خدا را تبلیغ نکرده اى )) ! (وان لم تفعل فمابلغت رسالته ).
سپس به پیامبر(ص ) که گویا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ,دلدارى و تامین مى دهد و بـه او مـى گـوید: از مردم در اداى این رسالت وحشتى نداشته باش )) زیرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت )) (واللّه یعصمک من الناس ).
و در پایان آیه به عنوان یک تهدید و مجازات , به آنهایى که این رسالت مخصوص راانکار کنند و در بـرابـر آن از روى لجاجت کفر بورزند, مى گوید: ((خداوند کافران لجوج را هدایت نمى کند)) (ان اللّه لا یهدى القوم الکافرین ).
راسـتـى چه مساله مهمى در این آخرین ماههاى عمر پیامبر(ص ) مطرح بوده که در آیه فوق عدم تبلیغ آن مساوى با عدم تبلیغ رسالت شمرده شده است .
در کـتـابـهـاى مـختلف دانشمندان شیعه و اهل تسنن روایات زیادى دیده مى شود که با صراحت مـى گوید آیه فوق در باره تعیین جانشین براى پیامبر(ص ) وسرنوشت آینده اسلام و مسلمین در غدیرخم نازل شده است .
خلاصه جریان غدیرـ.

در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجة الوداع , با شکوه هر چه تمامتر درحضور پیامبر(ص ) به پایان رسید.
نـه تـنـها مردم مدینه در این سفر پیامبر(ص ) را همراهى مى کردند بلکه ,مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر(ص ) بودند.
آفـتـاب حجاز آتش بر کوهها و دره ها مى پاشید, اما شیرینى این سفر روحانى بى نظیر, همه چیز را آسـان مـى کـرد, ظـهر نزدیک شده بود, کم کم سرزمین جحفه وسپس بیابانهاى خشک و سوزان ((غدیرخم )) از دور نمایان مى شد.
روز پنج شنبه سال دهم هجرت بود, و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت , ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر(ص ) به همراهان داده شد.
مـؤذن پـیـامـبر(ص ) با صداى اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد, مردم بسرعت آماده نماز مـى شدند, اما هوا بقدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند,قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند.
                    
نماز ظهر تمام شد, مسلمانان تصمیم داشتند فورا به خیمه هاى کوچکى که باخود حمل مى کردند پـنـاهنده شوند, ولى پیامبر(ص ) به آنها اطلاع داد که همه بایدبراى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضـمـن خطبه مفصلى بیان مى شد خود را آماده کنند کسانى که از پیامبر(ص ) فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعیت نمى توانستند مشاهده کنند.
لـذا مـنـبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر(ص ) بر فراز آن قرار گرفت ونخست حمد و سـپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد, سپس مردم رامخاطب ساخت و چنین فرمود: ((مـن بـه هـمـیـن زودى دعـوت خدا را اجابت کرده , ازمیان شما مى روم , من مسؤولم , شما هم مسؤولید, شما در باره من چگونه شهادت مى دهید))؟.
مـردم صـدا بـلـنـد کردند و گفتند: نشهد انک قد بلغت ونصحت وجهدت فجزاک اللّه خیرا: ((ما گواهى مى دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرطخیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى ,خداوند تو را جزاى خیر دهد)).
سـپـس فرمود: ((آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روزرستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمى دهید))؟!.
همه گفتند: ((آرى ! گواهى مى دهیم )) فرمود: خداوندا ! گواه باش )) !.
بـار دیـگـر فـرمـود: اى مردم ! آیا صداى مرا مى شنوید؟ گفتند: آرى , و بدنبال آن , سکوت سراسر بیابان را فراگرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى شدپیامبر(ص ) فرمود: اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید کرد؟.
یکى از میان جمعیت صدا زد, کدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللّه ؟!.
پـیـامبر(ص ) بلافاصله گفت : اول ثقل اکبر, کتاب خداست که یک سوى آن به دست پروردگار و سـوى دیگرش در دست شماست , دست از دامن آن برندارید تاگمراه نشوید, و اما دومین یادگار گـرانـقـدر مـن خـانـدان مـنـند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جـدانشوند, تا در بهشت به من بپیوندند, از این دوپیشى نگیرید که هلاک مى شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.
نـاگهان مردم دیدند پیامبر(ص ) به اطراف خود نگاه کرد گویا کسى را جستجو مى کند وهمین که چشمش به على (ع ) افتاد, خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد, آنچنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام على (ع ) است , در اینجا صداى پیامبر(ص ) رساتر و بلندترشد و فرمود: ایها الناس من اولى الناس بالمؤمنین من انفسهم : ((چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟ !)).
گـفتند: خدا و پیامبر(ص ) داناترند, پیامبر(ص ) گفت : خدا, مولى و رهبر من است , و من مولى و رهـبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود: فـمـن کنت مولاه فعلى مولاه : ((هر کس من مولا ورهبر او هستم على مولا و رهبر اوست )) و این سخن را سه بار و به گفته بعضى ازراویان حدیث , چهار بار تکرار کرد.
و بدنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد: اللهم وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احـبـه وابـغض من ابغضه وانصر من نصره واخذل من خذله وادر الحق معه حیث دار: ((خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنان اورا دشمن بدار, محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد, و مـبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد, یارانش را یارى کن , و آنها را که ترک یاریش کنند, از یارى خویش محروم ساز, و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن )).
سـپـس فـرمود: الا فلیبلغ الشاهد الغائب : ((آگاه باشید, همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غایبان برسانند)).
خطبه پیامبر(ص ) به پایان رسید, عرق از سر و روى پیامبر(ص ) و على (ع ) و مردم فرو مى ریخت , و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدانازل شد و این آیه را بر پیامبر(ص ) خواند: الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتى ((امروز آیین شما را کامل و نعمت خود را بر شـما تمام کردم , پیامبر(ص )فرمود: اللّه اکبر, اللّه اکبر على اکمال الدین واتمام النعمة ورضى الرب بـرسالتى والولایة لعلی من بعدى : ((خداوند بزرگ است , خداوند بزرگ است همان خدایى که آیین خـود را کـامـل و نعمت خود را بر ما تمام کرد, و از نبوت و رسالت من وولایت على (ع ) پس از من راضى و خشنود گشت )).
در این هنگام شور و غوغایى در میان مردم افتاد و به على (ع ) این موقعیت راتبریک مى گفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک گفتند, ابوبکر و عمر بودند, که این جمله را در حضور جمعیت بر زبـان جارى ساختند: بخ بخ لک یا بن ابى طالب اصبحت وامسیت مولاى ومولا کل مؤمن ومؤمنة : ((آفـریـن بـر تـو باد, آفرین بر تو باد,اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى )).
این بود خلاصه اى از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است .
آیـه 68ـ شـان نزول : نقل شده که جمعى از یهود خدمت پیامبر(ص ) آمدند,نخست پرسیدند آیا تو اقرار ندارى که تورات از طرف خداست ؟.
پیغمبر(ص ) جواب مثبت داد:.
آنـهـا گـفـتـند: ما هم تورات را قبول داریم , ولى به غیر آن ایمان نداریم (درحقیقت تورات قدر مـشـترک میان ما و شماست اما قرآن کتابى است که تنها شما به آن عقیده دارید پس چه بهتر که تورات را بپذیریم و غیر آن را نفى کنیم !).
آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر: این آیه به گوشه دیگرى از کارشکنیها و ایرادهاى اهل کتاب (یهود ونصارى ) اشاره مى کند و مـى گـویـد: ((بگو: اى اهل کتاب شما هیچ موقعیتى نخواهیدداشت مگر آن زمانى که تورات و انـجـیـل و تمام کتب آسمانى را که بر شما نازل شده بدون تبعیض و تفاوت برپا دارید)) (قل ی اهل الکتاب لستم على شى حتى تقیمواالتوریة والا نجیل وم انزل الیکم من ربکم ).
زیـرا ایـن کـتـابها همه از یک مبد صادر شده , و اصول اساسى آنها یکى است اگر چه آخرین کتاب آسمانى , کاملترین و جامع ترین آنهاست و به همین دلیل لازم العمل است .
ولى قرآن بار دیگر اشاره به وضع اکثریت آنها کرده , مى گوید: ((بسیارى از آنهانه تنها از این آیات پـنـد نـمـى گـیـرنـد و هـدایت نمى شوند بلکه به خاطر روح لجاجت برطغیان و کفرشان افزوده مى شود)) (ولیزیدن کثیرا منهم م انزل الیک من ربک طغیانا وکفرا).
و در پـایان آیه پیامبر خود را در برابر سرسختى این اکثریت منحرف , دلدارى مى دهدو مى گوید: ((از مخالفتهاى این جمعیت کافر غمگین مباش )) (فلا تاس على القوم الکافرین ).
زیـرا زیـان آن مـتوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نمى رساند ! بدیهى است محتواى این آیه اختصاص به قوم یهود ندارد, مسلمانان نیز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت کنند, و اصول تعلیمات انبیا و مخصوصا کتاب آسمانى خود را بر پاندارند, هیچ گونه موقعیت و ارزشى نه در پیشگاه خدا, و نـه در زنـدگـى فـردى واجتماعى نخواهند داشت , و همیشه زبون و زیردست وشکست خورده خواهندبود.
(آیه 69)ـ در این آیه موضوع فوق را مورد تاکید قرار داده , مى گوید: ((تمام اقوام و ملتها و پیروان هـمه مذاهب بدون استثنا اعم از مسلمانان و یهودیان وصابئان و مسیحیان در صورتى اهل نجات خـواهند بود, و از آینده خود وحشتى و ازگذشته غمى نخواهند داشت که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند)) (ان الذین آمنوا والذین هادوا والصابئون والنصارى من آمن باللّه والیوم الاخر وعمل صالحا فلا خوف علیهم ولاهم یحزنون ).
ایـن آیـه پـاسخ دندانشکنى است به کسانى که نجات را در پناه ملیت خاصى مى دانند و میل دارند میان دستورات انبیا تبعیض قائل شوند, و دعوتهاى مذهبى را با تعصب قومى بیامیزند.
(آیـه 70)ـ در سـوره بـقـره و اوایل همین سوره اشاره به پیمان مؤکدى که خداوند از بنى اسرائیل گرفته بود شده است , در این آیه بار دیگر این پیمان رایادآورى کرده مى فرماید: ((ما پیمان (عمل بـه آنـچه نازل کردیم ) از بنى اسرائیل گرفتیم و پیامبرانى براى هدایت آنها و مطالبه وفاى به این پیمان , به سوى آنان فرستادیم )) (لقد اخذنا میثاق بنى اسرآئیل وارسلن الیهم رسلا ).
سـپس اضافه مى کند: آنها نه تنها به این پیمان عمل نکردند, بلکه ((هر زمان پیامبرى دستورى بر خـلاف تـمـایـلات و هوى و هوسهاى آنها مى آورد (به شدیدترین مبارزه بر ضد او دست مى زدند) جـمعى را تکذیب مى کردند و جمعى را که باتکذیب نمى توانستند از نفوذشان جلوگیرى کنند به قتل مى رساندند)) (کلما جهم رسول بما لا تهوى انفسهم فریقا کذبوا وفریقا یقتلون ).
(آیه 71)ـ در این آیه اشاره به غرور نابجاى آنها در برابر این همه طغیان وجنایات کرده مى فرماید: ((بـا ایـن حـال آنـها گمان مى کردند که بلا و مجازاتى دامنشان را نخواهد گرفت )) (وحسبوا الا تکون فتنة ).
و هـمـانـطور که در آیات دیگر تصریح شده , خود را یک نژاد برتر مى پنداشتندو به عنوان فرزندان خـدا از خود یاد مى کردند ! سرانجام این غرور خطرناک و خودبرتربینى همانند پرده اى بر چشم و گـوش آنـهـا افـتـاد و به خاطر آن ((از دیدن آیات خدانابینا و از شنیدن کلمات حق , کر شدند)) !(فعموا وصموا).
امـا بـه هـنـگامى که نمونه هایى از مجازاتهاى الهى و سرانجام شوم اعمال خودرا مشاهده کردند, پشیمان گشتند و توبه کردند و متوجه شدند که تهدیدهاى الهى جدى است و آنها هرگز یک نژاد برتر نیستند ((خداوند نیز توبه آنها را پذیرفت )) (ثم تاب اللّه علیهم ).
ولـى ایـن بـیـدارى و ندامت و پشیمانى دیرى نپایید باز طغیان و سرکشى وپشت پا زدن به حق و عـدالـت شروع شد, و دیگر بار پرده هاى غفلت که از آثارفرورفتن در گناه است بر چشم و گوش آنـهـا افـکـنـده شد ((و باز از دیدن آیات حق نابیناو از شنیدن سخنان حق کر شدند و این حالت , بسیارى از آنها را فراگرفت )) (ثم عمواوصموا کثیر منهم ).
و در پایان آیه , با یک جمله کوتاه و پر معنى مى گوید: ((خداوند هیچ گاه ازاعمال آنها غافل نبوده و تمام کارهایى را که انجام مى دهند مى بیند)) (واللّه بصیر بمایعملون ).
(آیـه 72)ـ در تـعقیب بحثهایى که در مورد انحرافات یهود, در آیات قبل , گذشت ,این آیه و آیات بـعـد, از انـحـرافات مسیحیان سخن مى گوید;Š نخست از مهمترین انحراف مسیحیت یعنى مساله ((الوهیت مسیح )) بحث کرده مى گوید: ((بطورمسلم آنها که گفته اند خدا همان مسیح بن مریم است , کافر شدند)) (لقد کفر الذین قالوا ان اللّه هو المسیح ابن مریم ).
در حـالـى که خود مسیح با صراحت به بنى اسرائیل گفت : ((خداوند یگانه اى را پرستش کنید که پروردگار من و شماست )) (وقال المسیح یا بنى اسرآئیل اعبدوااللّه ربى وربکم ).
و نیز مسیح براى تاکید این مطلب و رفع هرگونه ابهام و اشتباه اضافه کرد:((هرکس شریکى براى خـدا قـرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام کرده و جایگاه اوآتش است )) (انه من یشرک باللّه فقد حرم اللّه علیه الجنة وماویه النار).
و نـیز براى تاکید بیشتر و اثبات این حقیقت که شرک و غلو یکنوع ظلم آشکاراست به آنها گفت : ((بـراى سـتـمـگـران و ظالمان هیچ گونه یار و یاورى وجود نخواهدداشت )) (وما للظالمین من انصار).
آنـچه در آیه فوق در مورد پافشارى مسیح (ع ) روى مساله توحید دیده مى شود مطلبى است که با منابع موجود مسیحیت نیز هماهنگ است و از دلایل عظمت قرآن محسوب مى شود.
(آیـه 73)ـ بـاید توجه داشت که آنچه در آیه قبل آمد مساله غلو و وحدت مسیح با خدا بود, ولى در ایـن آیـه اشـاره بـه مـسـالـه ((تعدد خدایان )) از نظر مسیحیان یعنى ((تثلیث در توحید)) کرده مـى گـویـد: ((آنـهـا کـه گـفته اند خداوند سومین اقنوم ازاقانیم سه گانه است بطورمسلم کافر شده اند)) (لقد کفر الذین قلوا ان اللّه ثالث ثلثة ).
قـرآن بطور قاطع در پاسخ آنها مى گوید: ((هیچ معبودى جز معبود یگانه نیست )) (وما من اله الا اله واحد).
و دگـر بـار بـا لـحـن شدید و مؤکد به آنها اخطار مى کند که ((اگر دست از این عقیده بر ندارند عـذاب دردنـاکـى در انـتـظار کسانى که بر این کفر باقى بمانند خواهدبود)) (وان لم ینتهوا عما یقولون لـیمسن الذین کفروا منهم عذاب الیم ).
(آیـه 74)ـ در ایـن آیـه از آنـها دعوت مى کند که از این عقیده کفرآمیز توبه کنندتا خداوند آنها را مـشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مى گوید: ((آیا بعد از این همه , آنها به سوى خداى یگانه باز نمى گردند و از این شرک و کفر طلب آمرزش نمى کنند با این که خداوند غفور و رحیم است )) ؟ (افلا یتوبون الى اللّه ویستغفرونه واللّه غفور رحیم ).
(آیـه 75)ـ در ایـن آیـه با دلایل روشنى در چند جمله کوتاه اعتقاد مسیحیان به الوهیت مسیح را ابـطـال مـى کند, نخست مى گوید: ((چه تفاوتى در میان مسیح وسایر پیامبران بود که عقیده به الوهیت او پیدا کرده اید, مسیح پسر مریم نیز فرستاده خدا بود و پیش از آن رسولان و فرستادگان دیگرى از طرف خدا آمدند)) (ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل ).
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیت و شرک است پس چرا در باره سایرپیامبران این مطلب را قائل نمى شوید؟.
سپس براى تایید این سخن مى گوید: ((مادر او, زن بسیار راستگویى بود))(وامه صدیقة ).
اشاره به این که کسى که داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پیدا مى کندچگونه مى تواند خدا باشد؟.
و دوم ایـن کـه اگـر مـادر او محترم است به خاطر این است که او هم در مسیررسالت مسیح با او هـمـاهـنـگ بـود و از رسـالتش پشتیبانى مى کرد, و به این ترتیب بنده خاص خدا بود و نباید او را هـمـچـون یـک معبود همانطور که در میان مسیحیان رایج است که در برابر مجسمه او تا سر حد پرستش خضوع مى کنند, عبادت کرد.
بـعـد بـه یـکـى دیگر از دلایل نفى ربوبیت مسیح اشاره کرده , مى گوید: ((او ومادرش هر دو غذا مى خوردند)) (کانا یاکلان الطعام ).
و در پـایان آیه اشاره به روشنى این دلایل از یک طرف و سرسختى و نادانى آنها در برابر این دلایل آشـکار از طرف دیگر کرده , مى گوید: ((بنگر چگونه دلایل رابه روشنى براى آنها شرح مى دهیم و سپس بنگر چگونه اینها از قبول حق باز گردانده مى شوند)) (انظر کیف نبین لهم الا یات ثم انظر انى یؤفکون ).
(آیه 76)ـ در این آیه براى تکمیل استدلال گذشته مى گوید: شما مى دانید که مسیح خود سر تا پا نـیازهاى بشرى داشت و مالک سود و زیان خویش هم نبود تاچه رسد به این که مالک سود و زیان شـمـا بـاشد ((بگو: آیا چیزى را پرستش مى کنیدکه نه مالک زیان شماست , و نه مالک سود شما)) (قل اتعبدون من دون اللّه مالایملک لکم ضرا ولا نفعا).
و به همین دلیل بارها در دست دشمنان گرفتار شد و یا دوستانش گرفتارشدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود هیچ گامى نمى توانست بردارد.
و در پـایـان به آنها اخطار مى کند که گمان نکنید خداوند سخنان نارواى شما رانمى شنود و یا از درون شما آگاه نیست ((خداوند هم شنواست و هم دانا)) (واللّه هوالسمیع العلیم ).
(آیـه 77)ـ در ایـن آیه به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که به دنبال روشن شدن اشتباه اهل کتاب در زمـیـنـه غـلـو در باره پیامبران الهى با استدلالات روشن از آنهادعوت کند که از این راه رسما باز گـردنـد و مـى گـوید: ((بگو: اى اهل کتاب ! در دین خود, غلو و تجاوز از حد نکنید و غیر از حق چیزى مگویید)) (قل ی اهل الکتاب لاتغلوا فى دینکم غیر الحق ).
الـبـتـه غلو نصارى روشن است و اما در مورد غلو یهود که خطاب ((یااهل الکتاب )) شامل آنها نیز مـى شود بعید نیست که اشاره به سخنى باشد که در باره عزیر پیغمبر خدا مى گفتند و او را فرزند خدا مى دانستند.
و از آنـجـا کـه سـرچشمه غلو غالبا پیروى از هوى و هوس گمراهان است , براى تکمیل این سخن مـى گوید: ((از هوسهاى اقوامى که پیش از شما گمراه شدند وبسیارى را نیز گمراه کردند و از راه مـسـتقیم منحرف گشتند, پیروى نکنید)) (ولاتتبعوا اهوا قوم قد ضلوا من قبل واضلوا کثیرا وضلوا عن سوا السبیل ).
ایـن جمله اشاره به چیزى است که در تاریخ مسیحیت نیز منعکس است که مساله تثلیث و غلو در باره مسیح (ع ) در قرون نخستین مسیحیت در میان آنها وجودنداشت بلکه هنگامى که بت پرستان هـندى و مانند آنها به آیین مسیح پیوستند,چیزى از بقایاى آیین سابق را که تثلیث و شرک بود به مسیحیت افزودند.
(آیـه 78)ـ در ایـن آیه و دو آیه بعد براى این که از تقلیدهاى کورکورانه اهل کتاب از پیشینیانشان جـلـوگـیـرى کند اشاره به سرنوشت شوم آنها کرده و مى گوید:((کافران از بنى اسرائیل بر زبان داوود و عـیـسـى بـن مـریم , لعن شدند و این دو پیامبربزرگ از خدا خواستند که آنها را از رحمت خویش دور سازد)) (لعن الذین کفروا من بنى اسرائیل على لسان داود وعیسى ابن مریم ).
آیـه فوق اشاره به این است که بودن جز نژاد بنى اسرائیل و یا جز اتباع مسیح , مادام که هماهنگى با برنامه هاى آنها نبوده باشد باعث نجات کسى نخواهدشد, بلکه خود این پیامبران از این گونه افراد ابراز تنفر و انزجار کرده اند.
جمله آخر آیه نیز این مطلب را تاکید مى کند و مى گوید: ((این اعلام تنفر وبیزارى به خاطر آن بود که آنها گناهکار و متجاوز بودند)) (ذلک بما عصوا وکانوایعتدون ).
(آیه 79)ـ به علاوه آنها به هیچ وجه مسؤولیت اجتماعى براى خود قائل نبودند و ((یکدیگر را از کار خـلاف نهى نمى کردند, و حتى جمعى از نیکان آنها باسکوت و سازشکارى , افراد گناهکار را عملا تشویق مى کردند)) (کانوا لا یتناهون عن منکر فعلوه ).
و به این ترتیب ((برنامه اعمال آنها بسیار زشت و ناپسند بود)) (لبئس ما کانوایفعلون ).
(آیـه 80)ـ در ایـن آیه به یکى دیگر از اعمال خلاف آنها اشاره کرده ,مى گوید: ((بسیارى از آنان را مى بینى که طرح دوستى و محبت با کافران مى ریزند))(ترى کثیرا منهم یتولون الذین کفروا).
بدیهى است که دوستى آنها ساده نبود, بلکه دوستى آمیخته با انواع گناه و تشویق آنان به اعمال و افـکـار غـلـط بـود, و لذا در آخر آیه مى فرماید: ((چه بد اعمالى از پیش براى معاد خود فرستادند, اعـمـالى که نتیجه آن , خشم و غضب الهى بود و در عذاب الهى جاودانه خواهند ماند)) (لبئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط اللّه علیهم وفى العذاب هم خالدون ).
(آیـه 81)ـ این آیه راه نجات از این برنامه غلط و نادرست را به آنها نشان مى دهد که ((اگر راستى ایـمـان بـه خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده است مى داشتندهیچ گاه تن به دوستى بیگانگان و دشـمـنـان خـدا در نـمـى دادند و آنان را به عنوان تکیه گاه خود انتخاب نمى کردند)) (ولو کانوا یؤمنون باللّه والنبى وم انزل الیه مااتخذوهم اولی).
ولـى مـتاسفانه در میان آنها کسانى که مطیع فرمان الهى باشند کمند ((و بسیارى از آنها از دایره فرمان خدا خارج شده , راه فسق را پیش گرفته اند)) (ولکن کثیرا منهم فاسقون ).
آیه 82 ـ شان نزول :.
نخستین مهاجران اسلام !.

در شـان نـزول سلسله آیات 82 تا 86ـ نقل کرده اند که این آیات در باره نجاشى زمامدار حبشه در عصر پیامبر(ص ) و یاران او نازل شده است .
آنـچـه در بـاره این موضوع نقل شده , چنین است : در سالهاى نخستین بعثت پیامبر(ص ) و دعوت عـمـومـى او, مسلمانان در اقلیت شدیدى قرار داشتند, قریش به قبائل عرب توصیه کرده بود که هـرکدام , افراد وابسته خود را که به پیامبر(ص ) ایمان آورده است تحت فشار شدید قرار دهند و به این ترتیب هر یک از مسلمانان ازطرف قوم و قبیله خود سخت تحت فشار قرار داشت .
آن روز تـعداد مسلمانان براى دست زدن به یک ((جهاد آزادیبخش )) کافى نبود, پیامبر(ص ) براى حفظ این دسته کوچک , و تهیه پایگاهى براى مسلمانان دربیرون حجاز, به آنها دستور مهاجرت به حبشه داد.
یازده مرد و چهار زن از مسلمانان راه حبشه را پیش گرفتند, و این در ماه رجب سال پنجم بعثت بود, و این مهاجرت , مهاجرت اول نام گرفت .
چیزى نگذشت که ((جعفربن ابوطالب )) و جمعى دیگر از مسلمانان به حبشه رفتند و هسته اصلى یـک جـمـعـیـت متشکل اسلامى را که از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه اى زن و کودک تشکیل مى شد بوجود آوردند.
طرح این مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناک بود, و براى به هم زدن این موقعیت دست به کار شـدنـد, و دو نفر از جوانان با هوش و حیله گر و پشت هم انداز یعنى ((عمروعاص )) و ((عمارة بن ولـیـد)) را انتخاب کردند و با هدایاى فراوانى به حبشه فرستادند, این دو نفر با مقدماتى به حضور نجاشى بار یافتند.
((عـمـروعـاص )) بـا نـجاشى چنین گفت : ((ما فرستادگان بزرگان مکه ایم , تعدادى از جوانان سـبـک مغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آیین نیاکان خودبرگشته و به بدگویى از خدایان ما پرداخته و آشوب و فتنه به پا کرده و از موقعیت سرزمین شما سؤاستفاده کرده و به اینجا پناه آوردند, ما از آن مى ترسیم که در اینجانیز دست به اخلال گرى زنند, بهتر این است که آنها را به ما بسپاریدد تا به محل خودباز گردانیم )).
این را گفتند و هدایایى را که با خود آورده بودند تقدیم داشتند.
نجاشى گفت : تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم تماس نگیرم نمى توانم در این زمینه سخن بگویم !.
روز دیـگـرى در یـک جـلـسـه مـهـم کـه اطـرافـیـان نجاشى و جمعى از دانشمندان مسیحى و جعفربن ابیطالب به عنوان نمایندگى مسلمانان , و نمایندگان قریش ,حضور داشتند, نجاشى پس از اسـتماع سخنان نمایندگان قریش رو به جعفر کرد و ازاو خواست که نظر خود را در این زمینه بیان کند.
((جـعـفـر پـس از اداى احـترام چنین گفت : نخست از اینها بپرسید آیا ما جزبردگان فرارى این جمعیتیم ؟.
عمرو گفت : نه شما آزادید.
جعفرـ و نیز سؤال کنید آیا آنها دینى بر ذمه ما دارند که آن را از ما مى طلبند؟.
عمروـ نه ما هیچ گونه مطالبه اى از شما نداریم .
جعفرـ آیا خونى از شما ریخته ایم ؟ که آن را از ما مى طلبید؟.
عمروـ نه چنین چیزى در کار نیست .
سـپـس جـعـفر رو به نجاشى کرد و گفت : ما جمعى نادان بودیم , بت پرستى مى کردیم ,گوشت مـردار مـى خوردیم , انواع کارهاى زشت و ننگین انجام مى دادیم , قطع رحم مى کردیم و نسبت به همسایگان خویش بدرفتارى داشتیم , و نیرومندان ما حق ضعیفان را مى خوردند!.
ولـى خداوند پیامبرى در میان ما مبعوث کرد که به ما دستور داده است هرگونه شبیه و شریک را از خـدا دور سـازیم و فحشا و منکرات و ظلم و ستم و قماررا ترک گوییم , به ما دستور داده نماز بخوانیم , زکات بدهیم , عدالت و احسان پیشه کنیم و بستگان خود را کمک نماییم .
نجاشى گفت : عیساى مسیح نیز براى همین مبعوث شده بود!.
سپس از جعفر پرسید: آیا چیزى از آیاتى که بر پیامبر شما نازل شده است حفظ دارى ؟.
جعفر گفت : آرى ! و سپس شروع به خواندن سوره ((مریم )) کرد.
حـسـن انـتـخـاب جـعـفر, در مورد آیات تکان دهنده این سوره که مسیح و مادرش را از هرگونه تـهـمـتـهاى ناروا پاک مى سازد, اثر عجیبى گذاشت تا آنجا که قطره هاى اشک شوق , از دیدگان دانـشـمندان مسیحى سرازیر گشت , و نجاشى صدا زد به خداسوگند نشانه هاى حقیقت در این آیات نمایان است !.
هـنگامى که ((عمرو)) خواست در اینجا سخنى بگوید و تقاضاى سپردن مسلمانان را به دست وى کـنـد, نـجـاشـى دسـت بـلند کرد, و محکم بر صورت عمروکوبید و گفت : خاموش باش به خدا سوگند اگر بیش از این سخنى در مذمت این جمعیت بگویى تو را مجازات خواهم کرد!.
سـالـهـاگـذشت ,پیامبر(ص ) هجرت کرد وکاراسلام بالاگرفت ,وعهدنامه ((حدیبیه ))امضا شد و پـیـامـبـر(ص ) متوجه فتح ((خیبر)) گشت , درآن روزکه مسلمانان ازفرط شادى به خاطر در هم شـکستن بزرگترین کانون خطر یهود در پوست نمى گنجیدند, از دورشاهد حرکت دسته جمعى عـده اى بـه سـوى سـپـاه اسـلام بودند, چیزى نگذشت که معلوم شد این جمعیت همان مهاجران حبشه اند که به آغوش وطن باز مى گردند!.
پـیـامبر(ص ) با مشاهده ((جعفر)) و مهاجران حبشه , این جمله تاریخى را فرمود:لا ادرى انا بفتح خیبر اسر ام بقدوم جعفر؟ !: ((نمى دانم از پیروزى خیبر خوشحالترباشم یا از بازگشت جعفر))؟.
مـى گـویـنـد, عـلاوه بر مسلمانان , هشت نفر از شامیان که در میان آنها یک راهب مسیحى بود و تمایل شدید به اسلام پیدا کرده بود, خدمت پیامبر(ص ) رسیدند و پس از شنیدن آیات سوره یس به گریه افتادند و مسلمان شدند و گفتند: چقدر این آیات به تعلیمات راستین مسیح شباهت دارد.
آیات 82 تا 86ـ نازل شد و از این مؤمنان تجلیل کرد.
تفسیر:.
کینه توزى یهود و نرمش نصارى !.

در سـلـسـلـه آیـات 82 تـا 86ـ مقایسه اى میان یهودیان و مسیحیانى که معاصرپیامبراسلام (ص ) بـوده انـد شـده اسـت , نخست آیه یهود و مشرکان را در یک صف ومسیحیان را در صف دیگر قرار داده , مى گوید: ((بطورمسلم سرسخت ترین دشمنان مؤمنان را یهود و مشرکان خواهى یافت , و با مـحـبـت تـرین آنها نسبت به مؤمنان مدعیان مسیحیتند)) (لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود والذین اشرکواولتجدن اقربهم مودة للذین آمنوا الذین قلوا انا نصارى ).
تاریخ اسلام به خوبى گواه این حقیقت است , زیرا در بسیارى از صحنه هاى نبرد ضداسلامى , یهود بطور مستقیم یا غیرمستقیم دخالت داشتند.
در حـالى که در غزوات اسلامى , کمتر مسلمانان را مواجه با مسیحیان مى بینیم , سپس قرآن دلیل این تفاوت روحیه و خطمشى اجتماعى را طى چندجمله بیان کرده , مى گوید: مسیحیان معاصر پـیـامـبـر(ص ) امتیازاتى داشتند که در یهودنبود نخست این که : ((در میان آنها جمعى دانشمند بـودنـد کـه به اندازه دانشمندان دنیاپرست یهود در کتمان حقیقت کوشش نداشتند)) (ذلک بان منهم قسیسین ).
و نـیـز در مـیـان آنـهـا جمعى ((تارک دنیا بودند)) که درست در نقطه مقابل حریصان یهود گام بـرمى داشتند (ورهبانا) ((و بسیارى از آنها در برابر پذیرش حق خاضع بودند, و تکبرى از خودشان نمى دادند)) (وانهم لا یستکبرون ).
در حـالـى که اکثریت یهود به خاطر این که خود را نژاد برتر مى دانستند, از قبول آیین اسلام که از نژاد یهود برنخاسته بود سر باز مى زدند.
آغاز جز هفتم قرآن مجید.

(آیه 83)ـ به علاوه ((جمعى از آنان (همانند همراهان جعفر و جمعى ازمسیحیان حبشه )) هنگامى کـه آیـات قـرآن را مـى شـنیدند, اشک شوق از دیدگانشان به خاطر دست یافتن به حق سرازیرى مى شد)) (واذا سمعوا م انزل الى الرسول ترى اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق ).
((و بـا صـراحت و شهامت و بى نظرى صدا مى زدند: پروردگارا ! ما ایمان آوردیم , ما را از گواهان حق و همراهان محمد(ص ) و یاران او قرار ده )) (یقولون ربن آمنا فاکتبنا مع الشاهدین ).
(آیـه 84)ـ آنـهـا بـقـدرى تـحـت تـاثـیر آیات تکان دهنده این کتاب آسمانى قرارمى گرفتند که مـى گـفـتـند: ((چگونه ممکن است ما به خداوند یگانه و حقایقى که ازطرف او آمده است ایمان نـیـاوریم در حالى که انتظار داریم ما را در زمره جمعیت صالحان قرار دهد)) (وما لنا لا نؤمن باللّه وما جانا من الحق ونطمع ان یدخلنا ربنامع القوم الصالحین ).
(آیـه 85)ـ در ایـن آیه و آیه بعد به سرنوشت این دو طایفه و پاداش و کیفرآنها اشاره شده , نخست مـى گـویـد: ((آنها که در برابر افراد با ایمان , محبت نشان دادند, و در مقابل آیات الهى سر تسلیم فرود آوردند, و با صراحت ایمان خود رااظهار داشتند, خداوند در برابر این به آنها باغهاى بهشت را پـاداش مـى دهـد کـه از زیـردرخـتان آن نهرها جارى است و جاودانه در آن مى مانند و این است جـزاى نـیـکوکاران )) (فاثابهم اللّه بما قالوا جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدین فیها وذل ک جزا المحسنین ).
(آیـه 86)ـ و در مـقـابل ((آنها که راه دشمنى را پیمودند و کافر شدند و آیات خدا راتکذیب کردند اهل دوزخند)) (والذین کفروا وکذبوا بیاتنا اولئک اصحاب الجحیم ).
آیـه 87ـ شـان نزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل شده است :روزى پیامبر(ص ) در باره رسـتـاخـیـز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ الهى بیاناتى فرمود, این بیانات مردم را تکان داد و جـمـعـى گـریـستند, به دنبال آن جمعى از یاران پیامبر(ص ) تصمیم گرفتند, پاره اى از لذائذ و راحتیها را بر خود تحریم کرده و به جاى آن به عبادت پردازند.
روزى هـمـسـر ((عـثمان بن مظعون )) نزد عایشه آمد, او زن جوان و صاحب جمالى بود, عایشه از وضع او متعجب شد و گفت : چرا به خودت نمى رسى , وزینت نمى کنى ؟!.
در پـاسـخ گـفـت : براى چه کسى زینت کنم ؟ همسرم مدتى است که مرا ترک گفته و رهبانیت پـیـش گـرفته است , این سخن به گوش پیامبر(ص ) رسید, فرمان دادهمه مسلمانان به مسجد آیـنـد, هـنـگـامى که مردم در مسجد اجتماع کردند, بالاى منبرقرار گرفت , پس از حمد و ثناى پـروردگـار گـفـت : من سنت خود را براى شما بازگومى کنم هرکس از آن روى گرداند از من نیست , من قسمتى از شب را مى خوابم و باهمسرانم آمیزش دارم و همه روزها را روزه نمى گیرم .
آگـاه بـاشید ! من هرگز به شما دستور نمى دهم که مانند کشیشان مسیحى ورهبانها ترک دنیا گویید زیرا این گونه مسائل و همچنین دیرنشینى در آیین من نیست ,رهبانیت امت من در جهاد اسـت , آنـها که سوگند یاد کرده بودند, برخاستند و گفتند:اى پیامبر ! ما در این راه سوگند یاد کرده ایم وظیفه ما در برابر سوگندمان چیست ؟آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر:.
از حد تجاوز نکنید!.

در این آیه و آیات بعد یک سلسله احکام مهم اسلامى مطرح شده است .
نـخست , اشاره به تحریم قسمتى از مواهب الهى به وسیله بعضى از مسلمین شده , وآنها را از تکرار ایـن کـار نهى مى کند, و مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید((طیبات )) و امور پاکیزه اى را که خداوند براى شما حلال کرده بر خود حرام مکنید))(یا ایها الذین آمنوا لاتحرموا طیبات ما احل اللّه لکم ).
با بیان این حکم , اسلام صریحا بیگانگى خود را از مساله رهبانیت و ترک دنیاآن چنان که مسیحیان و مرتاضان دارند اعلام داشته است .
سپس براى تاکید این موضوع مى گوید: ((از حد و مرزها فراتر نروید, زیراخداوند تجاوزکنندگان را دوست ندارد)) (ولا تعتدوا ان اللّه لایحب المعتدین ).
(آیه 88)ـ در این آیه نیز مجددا روى مطلب تاکید کرده , منتها در آیه گذشته نهى از تحریم بود و در ایـن آیـه امر به بهره گرفتن مشروع از مواهب الهى کرده ,مى فرماید: ((از آنچه خداوند به شما روزى داده است حلال و پاکیزه بخورید))(وکلوا مما رزقکم اللّه حلالا طیبا).
تـنـهـا شـرط آن این است که ((از (مخالفت ) خداوندى که به او ایمان داریدبپرهیزید)) (واتقوااللّه الذى انتم به مؤمنون ).
یعنى , ایمان شما به خدا ایجاب مى کند که همه دستورات او را محترم بشمرید, هم در بهره گرفتن از مواهب الهى و هم رعایت اعتدال و تقوى .
(آیه 89).
سوگند و کفاره سوگند!.

در ایـن آیـه در بـاره سـوگندهایى که در زمینه تحریم حلال و غیر آن خورده مى شود, بطورکلى بحث کرده و قسمها را به دو قسمت تقسیم مى کند:.
نـخـسـت مـى گـویـد: ((خـداوند شما را در برابر قسمهاى لغو مؤاخذه و مجازات نمى کند)) (لا یؤاخذکم اللّه باللغو فى ایمانکم ).
مـنـظـور از سـوگـنـد لـغو چنانکه مفسران و فقها گفته اند, سوگندهایى است که داراى هدف مشخص نیست و از روى اراده و تصمیم سر نمى زند.
قـسـم دوم از سـوگندها, سوگندهایى است که از روى اراده و تصمیم و بطورجدى یاد مى شود, دربـاره ایـن نـوع قـسـمـهـا, قـرآن در ادامـه آیه چنین مى گوید: ((خداوندشما را در برابر چنین سـوگـندهایى که گره آن را محکم کرده اید مؤاخذه مى کند وشمارا موظف به عمل کردن به آن مى سازد)) (ولکن یؤاخذکم بما عقدتم الا یمان ).
الـبته جدى بودن سوگند به تنهایى براى صحت آن کافى نیست بلکه بایدمحتواى سوگند لااقل یک امر مباح بوده باشد و باید دانست که سوگند جز به نام خدا معتبر نیست .
بـنابراین اگر کسى به نام خدا سوگند یاد کند واجب است به سوگند خودعمل کند و اگر آن را شـکـسـت کـفـاره دارد ((و کفاره چنین سوگندى (یکى از سه چیزاست : نخست ) اطعام ده نفر مسکین )) (فکفارته اطعام عشرة مساکین ).
منتها براى این که بعضى از اطلاق این حکم چنین استفاده نکنند که مى توان از هر نوع غذاى پست و کـم ارزشى براى کفاره استفاده کرد, تصریح مى کند که ((این غذا باید لااقل یک غذاى حدوسط بوده باشد که معمولا در خانواده خود از آن تغذیه مى کنید)) (من اوسط ما تطعمون اهلیکم ).
دوم : ((پوشاندن لباس , بر ده نفر نیازمند)) (اوکسوتهم ).
الـبـته ظاهر آیه این است که لباسى بوده باشد که بطور معمول تن را بپوشاند وبر حسب فصول و مکانها و زمانها تفاوت پیدا مى کند.
در ایـن کـه آیـا از نـظـر کیفیت حداقل کافى است و یا در اینجا نیز باید حدوسطمراعات شود, به مقتضاى اطلاق آیه هرگونه لباس کافى است .
سوم : ((آزاد کردن یک برده )) (او تحریر رقبة ).
امـا مـمـکـن اسـت کـسانى باشند که قدرت بر هیچ یک از اینها نداشته باشند ولذا بعد از بیان این دسـتـور مى فرماید: ((آنهایى که دسترسى به هیچ یک ندارند بایدسه روز, روزه بگیرند)) (فمن لم یجد فصیام ثلثة ایام ).
سـپـس بـراى تـاکید مى گوید: ((کفاره سوگندهاى شما این است که گفته شد))(ذلک کفارة ایمانکم اذا حلفتم ).
ولـى بـراى ایـن کـه کـسـى تصور نکند با دادن کفاره , شکستن سوگندهاى صحیح حرام نیست مى گوید: ((سوگندهاى خود را حفظ کنید)) (واحفظوا ایمانکم ).
و در پایان آیه مى فرماید: ((این چنین خداوند آیاتش را براى شما بیان مى کند, تا شکر او را بگذارید و در بـرابـر ایـن احـکـام و دستوراتى که ضامن سعادت وسلامت فرد و اجتماع است , او را سپاس گویید)) (کذلک یبین اللّه لکم آیاته لعلکم تشکرون ).
آیـه 90ـ شـان نـزول : در تفاسیر شیعه و اهل تسنن شان نزولهاى مختلفى در باره این آیه ذکر شده اسـت کـه تقریبا با یکدیگر شباهت دارند از جمله این که در((مسنداحمد)) و ((سنن ابى داود)) و ((نـسـائى )) و ((تـرمـذى )) چنین نقل شده است که :عمر (که طبق تصریح تفسیر فى ظلال جلد سـوم , صـفـحـه33 , علاقه شدیدى به نوشیدن شراب داشت ) دعا مى کرد, و مى گفت : خدایا بیان روشنى در مورد خمربراى ما بفرما, هنگامى که آیه 219, سوره بقره (یسئلونک عن الخمر والمیسر )نـازل شد پیامبر(ص ) آیه را براى او قرائت کرد ولى او باز به دعاى خود ادامه مى داد, ومى گفت : خـدایـا بـیـان روشنترى در این زمینه بفرما, تا این که آیه 43 سوره نسا (یاایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلوة وانتم سکارى ) نازل شد, پیامبر(ص ) آن را نیز بر اوخواند, باز به دعاى خود ادامه مى داد!.
تـا ایـن که آیه مورد بحث که صراحت فوق العاده اى در این موضوع دارد, نازل گردید, هنگامى که پـیـامـبـر(ص ) آیـه را بر او خواند, گفت : انتهینا انتهینا ! ((از نوشیدن شراب خوددارى مى کنیم , خوددارى مى کنیم ))!.
تفسیر:.
حکم قطعى در باره شراب و مراحل تدریجى آن ـ.

هـمـانـطور که در ذیل آیه 43 سوره نسا اشاره کردیم , شرابخورى و میگسارى در زمان جاهلیت و قـبـل از ظـهور اسلام فوق العاده رواج داشت و به صورت یک بلاى عمومى درآمده بود, تا آنجا که بعضى از مورخان مى گویند عشق عرب جاهلى در سه چیز خلاصه مى شد: شعر و شراب و جنگ !.
                    
روشـن اسـت کـه اگـر اسلام مى خواست بدون رعایت اصول روانى و اجتماعى با این بلاى بزرگ عـمومى به مبارزه برخیزد ممکن نبود, و لذا از روش تحریم تدریجى و آماده ساختن افکار و اذهان براى ریشه کن کردن میگسارى که به صورت یک عادت ثانوى در رگ و پوست آنها نفوذ کرده بود, استفاده کرد, به این ترتیب که نخست در بعضى از سوره هاى مکى اشاراتى به زشتى این کار نمود, ولى عادت زشت شرابخوارى از آن ریشه دارتر بود, که با این اشاره ها ریشه کن شود, لذا هنگامى که مـسلمانان به مدینه منتقل شدند و نخستین حکومت اسلامى تشکیل شد, دومین دستور ـیه219 , سوره بقره ـ در زمینه منع شرابخوارى به صورت قاطع ترى نازل گشت , آشنایى مسلمانان به احکام اسـلام سـبـب شـد که دستور نهایى ـهمین آیه موردبحث ـ با صراحت کامل و بیان قاطع که حتى بهانه جویان نیز نتوانند به آن ایرادگیرند نازل گردد.
در ایـن آیـه بـا تـعـبـیـرات گـونـاگـون ممنوعیت این کار مورد تاکید قرار گرفته , تاجایى که شـرابـخـوارى در ردیـف بـت پـرستى و قمار و از لام و از اعمال شیطانى و پلیدقلمداد شده است مى فرماید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید شراب و قمار و بتها واز لام (یکنوع بخت آزمایى ) پلیدند و از عمل شیطانند از آنها دورى کنید تا رستگارشوید)) (یا ایها الذین آمنوا انما الخمر والمیسر والا نصاب والا زلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلکم تفلحون ).
((انـصاب )) بتهایى که شکل مخصوصى نداشتند و تنها قطعه سنگى بودند وقرار گرفتن شراب و قـمـار هـم ردیـف آن نـشـانـگـر خـطر بسیار زیاد شراب و قمار است به همین دلیل در روایتى از پیامبر(ص ) مى خوانیم : شارب الخمر کعابد الوثن : ((شرابخورهمانند بت پرست است )).
(آیه 91)ـ در این آیه به پاره اى از زیانهاى آشکار شراب و قمار پرداخته نخست مى گوید: ((شیطان مى خواهد از طریق شراب و قمار در میان شما تخم عداوت و دشمنى بپاشد و از نماز و ذکر خدا باز دارد)) (انـما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوة والبغض فى الخمر والمیسر ویصدکم عن ذکراللّه وعن الصلوة ).
در پـایـان ایـن آیـه به عنوان یک استفهام تقریرى , مى گوید: ((آیا شما خوددارى خواهید کرد؟)) (فهل انتم منتهون ).
یـعـنى پس از این همه تاکید باز جاى بهانه جویى یا شک و تردید در مورد ترک این دو گناه بزرگ باقى مانده است ؟! و لذا مى بینیم که حتى ((عمر)) که تعبیرات آیات گذشته را به خاطر علاقه اى کـه (طبق تصریح مفسران عامه ) به شراب داشت وافى نمى دانست پس از نزول این آیه , گفت که این تعبیر کافى و قانع کننده است .
(آیـه 92)ـ و در ایـن آیـه به عنوان تاکید این حکم نخست به مسلمانان دستورمى دهد که ((خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و از مخالفت او بپرهیزید)) (واطیعواللّه واطیعوا الرسول واحذروا).
و سـپـس مـخالفان را تهدید مى کند که : ((اگر از اطاعت فرمان پروردگار سر باززنید, مستحق کـیـفر و مجازات خواهید بود و پیامبر(ص ) وظیفه اى جز ابلاغ آشکارندارد)) (فان تولیتم فاعلموا انما على رسولنا البلاغ المبین ).
آیـه 93ـ شان نزول : در تفاسیر چنین آمده است که , پس از نزول آیه تحریم شراب و قمار, بعضى از یـاران پیامبر(ص ) گفتند: اگر این دو کار این همه گناه دارد پس تکلیف برادران مسلمان ما که پـیـش از نزول این آیه از دنیا رفته اند و هنوز این دو کار راترک نکرده بودند چه مى شود؟ آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر: در این آیه در پاسخ کسانى که نسبت به وضع گذشتگان قبل از نزول تحریم شراب و قمار و یـا نـسـبت به وضع کسانى که این حکم هنوز به گوش آنهانرسیده , و در نقاط دوردست زندگى داشـتـند, سؤال مى کردند, مى گوید: ((آنهایى که ایمان و عمل صالح داشته اند و این حکم به آنها نـرسـیده بوده , اگر شرابى نوشیده اندو یا از درآمد قمار خورده اند گناهى بر آنها نیست )) (لیس على الذین آمنوا وعملواالصالحات جناح فیما طعموا).
سپس این حکم را مشروط به این مى کند که ((آنها تقوا را پیشه کنند و ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند)) (اذا ما اتقوا وآمنوا وعملوا الصالحات ).
بـار دیـگـر همین موضوع را تکرار کرده , مى گوید: ((سپس تقوا پیشه کنند وایمان بیاورند)) (ثم اتقوا وآمنوا).
و براى سومین بار با کمى تفاوت همین موضوع را تکرار نموده , مى گوید:((سپس تقوا پیشه کنند و نیکى نمایند)) (ثم اتقوا واحسنوا).
و در پایان آیه مى فرماید: ((خداوند نیکوکاران را دوست مى دارد)) (واللّه یحب المحسنین ).
هریک از این سه تقوا, اشاره به مرحله اى از احساس مسؤولیت و پرهیزکارى است .
آیه 94ـ شان نزول : نقل شده : هنگامى که پیامبراسلام (ص ) و مسلمانان درسال حدیبیه براى عمره بـا حـال احـرام حـرکـت کـردند, در وسط راه با حیوانات وحشى فراوانى روبرو شدند, بطورى که مى توانستند آنها را با دست و نیزه ها صیدکنند ! این شکارها بقدرى زیاد بودند که بعضى نوشته اند دوش به دوش مرکبها و ازنزدیک خیمه ها رفت و آمد مى کردند.
ایـن آیه و دو آیه بعد نازل شد و مسلمانان را از صید آنها برحذر داشت , و به آنها اخطار کرد که این یک نوع امتحان براى آنها محسوب مى شود.
تفسیر:.
احکام صید در حال احرام ـ.

ایـن آیـه و دو آیـه بـعـد نـاظر به یکى از احکام عمره و حج , یعنى مساله شکارحیوانات صحرایى و دریـایـى در حـال احـرام مى باشد نخست اشاره به جریانى که مسلمانان در سال ((حدیبیه )) با آن روبـرو بـودنـد کرده , مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! خداوند شما را با چیزى از شکار مـى آزمـاید, شکارهایى که بقدرى به شما نزدیک مى شوند که حتى با نیزه و دست مى توانید آنها را شکار کنید)) (ی ایهاالذین آمنوا لیبلونکم اللّه بشى من الصید تناله ایدیکم ورماحکم ).
سـپس به عنوان تاکید مى فرماید: ((این جریان براى آن بوده است که افرادى که از خدا با ایمان به غیب مى ترسند, از دیگران شناخته شوند)) (لیعلم اللّه من یخافه بالغیب ).
و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((پس هر کس بعد از آن تجاوز کند مجازات دردناکى خواهد داشت )) (فمن اعتدى بعد ذلک فله عذاب الیم ).
(آیه 95)ـ در این آیه با صراحت و قاطعیت بیشتر و بطور عموم فرمان تحریم صید را در حال احرام صـادر کرده , مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید !در حال احرام شکار نکنید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تقتلوا الصید وانتم حرم ).
سـپـس بـه کـفـاره صید در حال احرام اشاره کرده , مى گوید: ((کسى که عمدا صیدى رابه قتل بـرساند, باید کفاره اى همانند آن از چهارپایان بدهد)) یعنى , آن را قربانى کرده و گوشت آن را به مستمندان بدهد (ومن قتله منکم متعمدا فجزآ مثل ما قتل من النعم ).
در اینجا منظور از ((مثل )) همانندى در شکل و اندازه حیوان است به این معنى که مثلا اگر کسى حیوان وحشى بزرگى را همانند شترمرغ صید کند, باید کفاره آن راشتر انتخاب کند و یا اگر آهو صید کند باید گوسفند که تقریبا به اندازه آن است قربانى نماید.
و از آنـجـا کـه ممکن است مساله همانندى براى بعضى مورد شک و تردیدواقع شود, قرآن در این زمـینه دستور داده است که ((باید این موضوع زیرنظر دو نفر ازافراد مطلع و عادل انجام پذیرد)) (یحکم به ذوا عدل منکم ).
و در بـاره ایـن کـه ایـن کـفـاره در کـجـا باید ذبح شود, دستور مى دهد که به صورت ((قربانى و ((هدى )) اهدا به کعبه شود و به سرزمین کعبه برسد)) (هدیا بالغ الکعبة ).
سـپس اضافه مى کند که , لازم نیست حتما کفاره به صورت قربانى باشد, بلکه دو چیز دیگر نیز هر یـک مى توانند جانشین آن شوند, نخست این که ((معادل پول آن را در راه اطعام مساکین مصرف کند)) (او کفارة طعام مساکین ).
((و یا معادل آن روزه بگیرد)) (او عدل ذلک صیاما).
((این کفارات به خاطر آن است که کیفر کار خلاف خود را ببیند)) (لیذوق وبال امره ).
اما از آنجایى که هیچ حکمى معمولا شامل گذشته نمى شود, تصریح مى کندکه ((خدا از تخلفاتى کـه در ایـن زمـینه در گذشته انجام داده اید, عفو فرموده است ))(عفااللّه عما سلف ) ((و هرگاه کـسـى به این اخطارهاى مکرر و حکم کفاره اعتنا نکند وباز هم مرتکب صید در حال احرام شود, خداوند از چنین کسى انتقام خواهد گرفت و خداوند تواناست , و به موقع انتقام مى گیرد)) (ومن عاد فینتقم اللّه منه واللّه عزیزذوانتقام ).
(آیه 96)ـ در این آیه پیرامون صیدهاى دریا سخن به میان آورده , مى گوید:((صید دریا و طعام آن براى شما (در حال احرام ) حلال است )) (احل لکم صید البحروطعامه ).
مـنـظـور از ((طـعـام )) همان خوراکى است که از ماهیان صید شده ترتیب داده مى شود, زیرا آیه مى خواهد دو چیز را مجاز کند نخست صید کردن و دیگر خوردن غذاى صید شده .
سپس به فلسفه این حکم اشاره کرده مى گوید: ((این به خاطر این است که شما و مسافران بتوانید بهره ببرید)) (متاعا لکم وللسیارة ).
یعنى به خاطر این که در حال احرام براى تغذیه به زحمت نیفتید وبتوانید ازیک نوع صید بهره مند شوید, این اجازه در مورد صید دریا به شما داده شده است .
بـار دیـگـر بـه عـنوان تاکید به حکم سابق بازگشته , مى گوید: ((مادام که در حال احرام هستید صیدهاى صحرایى بر شما حرام است )) (وحرم علیکم صید البر مادمتم حرما).
و در پـایـان آیـه بـراى تـاکید تمام احکامى که ذکر شد مى فرماید: ((از خداوندى که در قیامت در پـیـشـگـاه او مـحـشور خواهید شد بپرهیزید)) و با فرمان او مخالفت ننمایید (واتقوااللّه الذى الیه تحشرون ).
فلسفه تحریم صید در حال احرام .

مـى دانـیم , حج و عمره از عباداتى است که انسان را از جهان ماده جدا کرده ودر محیطى مملو از مـعـنـویـت فـرو مى برد تعینات زندگى مادى , جنگ وجدالها,خصومتها, هوسهاى جنسى , لذات مـادى , در مـراسـم حـج و عـمـره بکلى کنارمى روند وانسان به یک نوع ریاضت مشروع الهى دست مى زند, و به نظر مى رسد که تحریم صید در حال احرام نیز به همین منظور است .
از ایـن گـذشته اگر صید کردن براى زوار خانه خدا کار مشروعى بود, با توجه به این همه رفت و آمـدى که هر سال در این سرزمینهاى مقدس مى شود, نسل بسیارى ازحیوانات در آن منطقه که بـه حـکم خشکى و کم آبى , حیواناتش نیز کم است , برچیده مى شد, مخصوصا باتوجه به این که در غیر حال احرام نیز صید حرم , و همچنین کندن درختان و گیاهان آن ممنوع است , روشن مى شود کـه ایـن دسـتـور ارتـباطنزدیکى با مساله حفظ محیط زیست و نگهدارى گیاهان و حیوانات آن منطقه از فنا ونابودى دارد.
(آیـه 97)ـ در تعقیب آیات گذشته که در زمینه تحریم صید در حال احرام ,بحث مى کرد, در این آیـه بـه اهـمـیـت ((مـکـه )) و اثر آن در سازمان زندگى اجتماعى مسلمانها اشاره کرده , نخست مى فرماید: ((خداوند کعبه , بیت الحرام را وسیله اى براى اقامه امر مردم قرار داده است )) (جعل اللّه الکعبة البیت الحرام قیاما للناس ).
و از آنجا که این مراسم باید در محیطى امن و امان از جنگ و کشمکش و نزاع صورت گیرد اشاره به اثر ماههاى حرام (ماههایى که جنگ مطلقا در آن ممنوع است ) در این موضوع کرده , مى فرماید: ((و همچنین ماه حرام )) (والشهر الحرام ).
و نیز نظر به این که وجود ((قربانیهاى بى نشان (هدى ) و قربانیهاى نشاندارـقلائدـ که تغذیه مردم را در ایـامـى کـه اشتغال به مراسم حج و عمره دارند تامین کرده و فکر آنها را از این جهت آسوده مى کند, تاثیرى در تکمیل این برنامه دارد به آنها نیز اشاره کرده مى گوید: (والهدى والقلائد).
در پایان آیه چنین مى گوید: ((خداوند این برنامه هاى منظم را به خاطر این قرارداد تا بدانید علم او بـه انـدازه اى وسـیـع اسـت کـه آنچه در آسمانها و زمین است مى داند و از همه چیز ـمخصوصا نـیازمندیهاى روحى و جسمى بندگانش ـ باخبراست )) (ذلک لتعلموا ان اللّه یعلم ما فى السموات وما فى الا رض وان اللّه بکل شى علیم ).
(آیه 98)ـ در این آیه براى تاکید دستورات گذشته و تشویق مردم به انجام آنها و تهدید مخالفان و معصیت کاران مى فرماید: ((بدانید خدا شدیدالعقاب و نیزغفور و رحیم است )) (اعلموا ان اللّه شدید العقاب وان اللّه غفور رحیم ).
(آیـه 99)ـ و بـاز بـراى تاکید بیشتر مى گوید: مسؤول اعمال شما خودتان هستید و ((پیامبر(ص ) مـسـؤولـیتى جز ابلاغ رسالت و رساندن دستورات خدا ندارد)) (ماعلى الرسول الا البلاغ ) ((و در عین حال خداوند از نیات شما, و از کارهاى آشکار وپنهانى همگى آگاه و باخبر است )) (واللّه یعلم ما تبدون وما تکتمون ).
(آیه 100).
اکثریت دلیل ((پاکى )) نیست !.

در آیـات گـذشـتـه سخن از تحریم مشروبات الکلى و قمار و انصاب و ازلام وصید کردن در حال احرام بود, از آنجا که بعضى از افراد ممکن است براى ارتکاب این گونه گناهان عمل اکثریت را در پاره اى از محیطها دستاویز قرار دهند.
خـداونـد یک قاعده کلى و اساسى را در یک عبارت کوتاه بیان کرده ,مى فرماید: ((بگو اى پیامبر ! هیچ گاه ناپاک و پاک یکسان نخواهد بود, اگرچه فزونى ناپاک و کثرت آلوده ها تو را به شگفتى فرو برد)) ! (قل لا یستوى الخبیث والطیب ولواعجبک کثرة الخبیث ).
بنابراین , خبیث و طیب در آیه به معنى هرگونه موجود پاک و ناپاک اعم ازغذاها و افکار است .
و در پـایـان آیـه , انـدیـشـمندان را مخاطب ساخته و مى گوید: ((از (مخالفت )خدا بپرهیزید اى صاحبان خرد, تا رستگار شوید)) (فاتقوا اللّه ی اولى الا لباب لعلکم تفلحون ).
آیـه 101ـ شـان نـزول : در مـورد نزول این آیه و آیه بعد, از على بن ابیطالب (ع )نقل شده است که : ((روزى پـیامبر(ص ) خطبه اى خواند و دستور خدا را در باره حج بیان کرد, شخصى به نام عکاشه ـو به روایتى سراقه ـ گفت : آیا این دستور براى هرسال است , و همه سال باید حج به جا بیاوریم ؟.
پـیـامـبر(ص ) به سؤال او پاسخ نگفت , ولى او لجاجت کرد, و دو بار, و یا سه بار,سؤال خود را تکرار نـمـود, پیامبر(ص ) فرمود: واى بر تو, چرا این همه اصرار مى کنى اگر در جواب تو بگویم بلى , حج در هـمـه سـال بـر هـمـه شـما واجب مى شود و اگر درهمه سال واجب باشد توانایى انجام آن را نـخواهید داشت و اگر با آن مخالفت کنیدگناهکار خواهید بود, بنابراین , مادام که چیزى به شما نگفته ام روى آن اصرارنورزید.
آیه نازل شد و آنها را از این کار بازداشت .
تفسیر:.
سؤالات بیجا!.

شـک نـیست که سؤال کردن , کلید فهم حقایق است , و در آیات و روایات اسلامى نیز به مسلمانان دسـتـور اکـیـد داده شـده اسـت که هرچه را نمى دانند بپرسند,ولى از آنجا که هر قانونى معمولا اسـتـثـنـایى دارد, این اصل اساسى تعلیم و تربیت نیزاستثنایى دارد و آن این که گاهى پاره اى از مـسائل پنهان بودنش براى حفظ نظام اجتماع و تامین مصالح افراد بهتر است در این گونه موارد جـستجوها و پرسشهاى پى درپى , براى پرده برداشتن , از روى واقعیت , نه تنها فضیلتى نیست بلکه مذموم وناپسند نیز مى باشد.
قـرآن در ایـن آیـه به این موضوع اشاره کرده , صریحا مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید از امـورى کـه افـشاى آنها باعث ناراحتى و دردسر شما مى شودپرسش نکنید)) (ی ایها الذین آمنوا لا تسئلوا عن اشی ان تبدلکم تسؤکم ).
ولـى از آنـجـا کـه سؤالات پى درپى از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید براى دیگران گردد و مفاسد بیشترى ببار آورد اضافه مى کند)) اگر در این گونه موارد زیاد اصـرار کنید به وسیله آیات قرآن بر شما افشامى شود)) و به زحمت خواهید افتاد (وان تسئلوا عنها حین ینزل القرآن تبدلکم ).
سـپـس اضـافه مى کند: تصور نکنید اگر خداوند از بیان پاره اى از مسائل سکوت کرده است از آن غفلت داشته , بلکه مى خواسته است شما را در توسعه قراردهد و ((آنها را بخشوده است , و خداوند بخشنده حلیم است )) (عفااللّه عنها واللّه غفور حلیم ).
در حـدیـثـى از عـلى (ع ) مى خوانیم : ((خداوند واجباتى براى شما قرار داده آنهارا ضایع مکنید, و حـدود و مـرزهایى تعیین کرده از آنها تجاوز ننمایید و از امورى نهى کرده , در برابر آنها پرده درى نـکـنـید, و از امورى ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچ گاه این کتمان از روى نسیان نبوده , در برابر این گونه امور, اصرارى درافشا نداشته باشید)).
(آیـه 102)ـ در این آیه براى تاکید مطلب مى گوید: ((بعضى از اقوام پیشین ,این گونه سؤالات را داشتند و به دنبال پاسخ آنها به مخالفت و عصیان برخاستند))(قد سالها قوم من قبلکم ثم اصبحوا بها کافرین ).
و در پایان این بحث ذکر این نکته را لازم مى دانیم که آیه هاى فوق به هیچ وجه راه سؤالات منطقى و آمـوزنـده و سازنده را به روى مردم نمى بندد, بلکه منحصرا مربوط به سؤالات نابجا و جستجو از امورى است که نه تنها مورد نیازنیست بلکه مکتوم ماندن آن بهتر و حتى گاهى لازم است .
(آیـه 103)ـ در ایـن آیه , اشاره به چهار ((بدعت )) نابجا شده که در میان عرب جاهلى معمول بود, آنـهـا بـر پـاره اى از حـیـوانات به جهتى از جهات علامت و نامى گذارده و خوردن گوشت آن را مـمـنـوع مـى سـاخـتـنـد و یـا حتى خوردن شیر و چیدن پشم و سوار شدن بر پشت آنها را مجاز نمى شمردند, یعنى عملا حیوان رابلااستفاده و بیهوده رها مى ساختند.
قـرآن مجید مى گوید: ((خداوند هیچ یک از این احکام را به رسمیت نمى شناسد, نه بحیرة اى قرار داده و نه سائبة و نه وصیلة و نه حام (ما جعل اللّه من بحیرة ولا سئبة ولا وصیلة ولا حام ).
و اما توضیح این چهار نوع حیوان :.
1ـ بـحـیـره بـه حـیوانى مى گفتند که پنج بار زاییده بود و پنجمین آنها ماده و به روایتى نر بود, گوش چنین حیوانى را شکاف وسیعى مى دادند و آن را به حال خودآزاد مى گذاشتند و از کشتن آن صرف نظر مى کردند.
2ـ سائبه شترى بوده که دوازده ـو به روایتى ده ـ بچه مى آورد, آن را آزادمى ساختند و حتى کسى سوار بر آن نمى شد, تنها گاهى از شیر آن مى دوشیدند و به میهمان مى دادند.
3ـ وصـیـلـه بـه گـوسـفندى مى گفتند که هفت بار فرزند مى آورد و به روایتى به گوسفندى مى گفتند: که دوقلو مى زایید, کشتن چنان گوسفندى را نیز حرام مى دانستند.
4ـ حام به حیوان نرى مى گفتند که ده بار از آن براى تلقیح حیوانات ماده استفاده مى کردند و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مى آمد.
کـوتاه سخن این که منظور حیواناتى بوده که در واقع خدمات فراوان و مکررى به صاحبان خود از طـریـق ((انـتـاج )) مـى کـردنـد, و آنها هم در مقابل یک نوع احترام وآزادى بر این حیوانات قائل مى شدند.
سپس مى فرماید: ((افراد کافر و بت پرست اینها را به خدا نسبت مى دادند ومى گفتند: قانون الهى است )) (ولکن الذین کفروا یفترون على اللّه الکذب ).
((و اکـثر آنها در این باره کمترین فکر و اندیشه اى نمى کردند و عقل خود را به کار نمى گرفتند)) بلکه کورکورانه از دیگران تقلید مى نمودند (واکثرهم لایعقلون ).
(آیـه 104)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه دلـیـل و مـنطق آنها در این تحریمهاى نابجا وبى مورد کرده , مـى گـویـد: ((هنگامى که به آنها گفته شود به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر(ص ) بیایید, آنها از این کار سر باز زده , مى گویند همان رسوم و آداب نیاکان ما, ما را بس است )) ! (واذا قیل لهم تعالوا الى م انزل اللّه والى الرسول قالواحسبنا ما وجدنا علیه آبنا).
در حـقـیـقـت خلافکاریها و بت پرستیهاى آنها از یک نوع بت پرستى دیگر یعنى تسلیم بدون قید و شـرط در بـرابـر آداب و رسـوم خـرافـى نـیـاکـان سرچشمه مى گرفت قرآن صریحا به آنها پاسخ مـى گوید: که ((مگر نه این است که پدران آنها دانشى نداشتند و هدایت نیافته بودند)) (او لو کان آباؤهم لایعلمون شیئا ولا یهتدون ).
بنابراین , کار شما مصداق روشن تقلید ((جاهل )) از ((جاهل )) است که در میزان عقل و خرد بسیار ناپسند مى باشد؟.
(آیه 105) ـ.
هرکس مسؤول کار خویش است !.

در آیـه قبل سخن از تقلید کورکورانه مردم عصر جاهلیت ازنیاکان گمراه , به میان آمد و قرآن به آنـهـا صـریحا اخطار کرد که چنین تقلیدى ,با عقل و منطق سازگارنیست , به دنبال این موضوع طـبـعـا ایـن سؤال در ذهن آنها مى آمد که اگر ما حسابمان را از نیاکانمان در اینگونه مسائل جدا کنیم , پس سرنوشت آنها چه خواهد شد, به علاوه اگر ما دست از چنان تقلیدى برداریم سرنوشت بـسـیـارى مـردم که تحت تاثیرچنین تقالیدى هستند, چه مى شود, آیه شریفه در پاسخ این گونه سـؤالات مـى گـویـد:((اى کـسـانى که ایمان آورده اید شما مسؤول خویشتنید, اگر شما هدایت یـافـتـیـدگـمـراهـى دیـگـران (اعم از نیاکان و یا دوستان و بستگان هم عصر شما) لطمه اى به شمانخواهد زد)) (ی ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم لا یضرکم من ضل اذا اهتدیتم ).
سـپـس اشـاره بـه مـوضـوع رسـتـاخیز و حساب و رسیدگى به اعمال هر کس کرده , مى گوید ((بـازگشت همه شما به سوى خداست , و به حساب هر یک از شماجداگانه رسیدگى مى کند, و شما را از آنچه انجام مى دادید آگاه مى سازد)) (الى اللّه مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم تعملون ) .
آیـه 106ـ شـان نـزول : در مورد نزول این آیه و دو آیه بعد نقل شده که : یک نفر از مسلمانان به نام ((ابن ابى ماریه )) به اتفاق دو نفر از مسیحیان عرب به نام ((تمیم )) و ((عدى )) که دو برادر بودند بـه قـصـد تـجـارت از مـدیـنـه خارج شدند در اثناى راه ((ابن ماریه )) که مسلمان بود بیمار شد, وصـیت نامه اى نوشت و آن را در میان اثاث خود مخفى کرد, و اموال خویش را به دست دو همسفر نـصـرانـى سـپرد, وصیت کردکه آنها را به خانواده او برسانند, و از دنیا رفت , همسفران متاع او را گشودند وچیزهاى گرانقیمت و جالب آن را برداشتند و بقیه را به ورثه بازگرداندند.
ورثـه هـنـگـامـى کـه متاع را گشودند, قسمتى از اموالى که ابن ابى ماریه با خودبرده بود در آن نـیـافـتـند, ناگاه چشمان آنها به وصیت نامه افتاد, دیدند, صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است , مطلب را با آن دو نفر مسیحى همسفر درمیان گذاشتند آنها انکار کرده و گفتند: هرچه به مـا داده بـود به شما تحویل داده ایم ! ناچاربه پیامبر(ص ) شکایت کردند, آیه نازل شد و حکم آن را بیان کرد.
تـفـسـیر: از مهمترین مسائلى که اسلام روى آن تکیه مى کند, مساله حفظحقوق و اموال مردم و بطورکلى اجراى عدالت اجتماعى است .
نـخـسـت بـراى ایـن که حقوق ورثه در اموال میت از میان نرود و حق بازماندگان و ایتام و صغار پایمال نشود, به افراد با ایمان دستور مى دهد و مى گوید: ((اى کسانى که ایمان آورده اید ! هنگامى کـه مـرگ یـکـى از شـمـا فرا رسد باید به هنگام وصیت کردن دو نفر از افراد عادل مسلمان را به گـواهى بطلبید و اموال خود را به عنوان امانت براى تحویل دادن به ورثه به آنها بسپارید)) (ی ایها الذین آمنوا شهادة بینکم اذاحضر احدکم الموت حین الوصیة اثنان ذوا عدل منکم ).
البته شهادت در اینجا توام با وصایت است , یعنى این دو نفر هم ((وصیند)) وهم ((گواه )), سپس اضافه مى کند: ((اگر در مسافرتى باشید و مصیبت مرگ براى شمافرا رسد (و از مسلمانان وصى و شـاهـدى پـیـدا نـکنید) دو نفر از غیرمسلمانها را براى این منظور انتخاب نمایید)) (او آخران من غیرکم ان انتم ضربتم فى الا رض فاصابتکم مصیة الموت ).
مـنـظـور از غـیرمسلمانان تنها اهل کتاب یعنى , یهود و نصارى مى باشد زیرااسلام براى مشرکان وبت پرستان در هیچ مورد اهمیتى قائل نشده است .
سـپـس دسـتور مى دهد که : ((اگر به هنگام اداى شهادت در صدق آنها شک کردید آنها را بعد از نماز نگاه مى دارید و وادار کنید تا سوگند یادکنند (و شهادت دهند) که ما حاضر نیستیم حق را به چیزى (منافع مادى ) بفروشیم (و به ناحق گواهى دهیم ) اگر چه در مورد خویشاوندان ما باشد)) (تحبسونهما من بعد الصلوة فیقسمان باللّه ان ارتبتم لا نشترى به ثمنا ولو کان ذا قربى ).
((و مـا هیچ گاه شهادت الهى را کتمان نمى کنیم که در این صورت از گناهکاران خواهیم بود)) (ولا نکتم شهادة اللّه ان اذا لمن الا ثمین ).
(آیـه 107)ـ در ایـن آیـه سـخـن از مواردى به میان آمده که ثابت شود, دوشاهد مرتکب خیانت و گـواهـى بـر ضـد حق شده اند ـهمانطور که در شان نزول آیه آمده بودـ در چنین موردى دستور مى دهد که : ((اگر اطلاعاتى حاصل شود که آن دونفر مرتکب گناه و جرم و تعدى شده اند و حق را پـایـمـال کـرده انـد, دو نفر دیگر ازکسانى که گواهان نخست به آنها ستم کرده اند (یعنى ورثه میت ) به جاى آنها قرارگرفته و براى احقاق حق خود شهادت و گواهى مى دهند)) (فان عثر على انهمااستحقا اثما فـاخران یقومان مقامهما من الذین استحق علیهم الا ولیان ).
و در ذیل آیه وظیفه دو شاهد دوم را چنین بیان مى کند که ((آنها باید به خداسوگند یاد کنند که گـواهـى مـا از گـواهـى دونفر اول شایسته تر و به حق نزدیکتر است وما مرتکب تجاوز و ستمى نـشده ایم و اگر چنین کرده باشیم از ظالمان و ستمگران خواهیم بود)) (فیقسمان باللّه لشهادتنا احق من شها دتهما وما اعتدینا انا اذا لمن الظالمین ).
(آیـه 108)ـ ایـن آیه در حقیقت فلسفه احکامى را که در زمینه شهادت درآیات قبل گذشت بیان مـى کـند که : ((اگر طبق دستور بالا عمل شود (یعنى دو شاهد رابعد از نماز و در حضور جمع به گـواهـى بـطلبند, و در صورت بروز خیانت آنها, افراددیگرى از ورثه جاى آنها را بگیرند و حق را آشکار سازند) این برنامه سبب مى شودکه شهود در امر شهادت دقت به خرج دهند و آن را بر طبق واقـع ـبـه خـاطـر تـرس ازخدا یا به خاطر ترس از خلق خداـ انجام دهندمبادا سوگندهایى جاى سـوگـنـدهـاى آنـهـا را بـگیرد)) (ذلک ادنى ان یاتوا بالشهادة على وجهه او یخافوا ان ترد ایمان بعدایمانهم ).
در حـقیقت این کار سبب مى شود که حداکثر ترس از مسؤولیت در برابر خداو یا بندگان خدا در آنها بیدار گردد و از محور حق منحرف نشوند.
و در آخـر آیـه بـراى تـاکـید روى تمام احکام گذشته دستور مى دهد: ((پرهیزکارى پیشه کنید و گوش به فرمان خدا فرا دهید و بدانید خداوند جمعیت فاسقان راهدایت نخواهد کرد)) (واتقوا اللّه واسمعوا واللّه لایهدى القوم الفاسقین ).
(آیه 109)ـ این آیه در حقیقت مکملى براى آیات قبل است , زیرا در ذیل آیات گذشته که مربوط به مـسـاله شهادت حق و باطل بود دستور به تقوا و ترس ازمخالفت فرمان خدا داده شده , در این آیه مـى گـویـد: ((از آن روز بـتـرسـید که خداوندپیامبران را جمع مى کند و از آنها در باره رسالت و ماموریتشان سؤال مى کند ومى گوید مردم در برابر دعوت شما چه پاسخى گفتند)) (یوم یجمع اللّه الرسل فیقول ماذآ اجبتم ).
آنها از خود نفى علم کرده و همه حقایق را موکول به علم پروردگار کرده مى گویند:((خداوندا ! مـا عـلم و دانشى نداریم , تو آگاه بر تمام غیوب و پنهانیها هستى )) (قالوالا علم لنا انک انت علا م الغیوب ).
و بـه این ترتیب سر و کار شما با چنین خداوند علام الغیوب و با چنین دادگاهى است , بنابراین در گواهیهاى خود مراقب حق و عدالت باشید.
(آیه 110).
مواهب الهى بر مسیح !.

این آیه و آیات بعد تا آخر سوره مائده مربوط به سرگذشت حضرت مسیح ومواهبى است که به او و امتش ارزانى داشته که براى بیدارى و آگاهى مسلمانان دراینجا بیان شده است .
نـخست مى گوید: ((به یاد بیاور هنگامى را که خداوند به عیسى بن مریم فرمود: ((نعمتى را که بر تـو و بر مادرت ارزانى داشتم متذکر باش )) (اذ قال اللّه یاعیسى ابن مریم اذکر نعمتى علیک وعلى والدتک ).
سـپـس بـه ذکـر مـواهب خود پرداخته , نخست مى گوید ((تو را با روح القدس تقویت کردم )) (اذ ایدتک بروح القدس ) ((37)).
دیـگـر از مـواهـب الـهـى بـر تو این است که ((به تایید روح القدس با مردم درگهواره و به هنگام بزرگى و پختگى سخن مى گفتى )) (تکلم الناس فى المهد وکهلا ).
اشـاره به این که سخنان تو در گاهواره همانند سخنان تو در بزرگى , پخته وحساب شده بود, نه سخنان کودکانه و بى ارزش .
دیگر این که ((کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو تعلیم دادم )) (واذعلمتک الکتاب والحکمة والتوریة والا نجیل ).
دیـگـر از مـواهـب ایـن کـه از ((گـل بـه فـرمان من چیزى شبیه پرنده مى ساختى سپس در آن مـى دمـیدى و به اذن من پرنده زنده اى مى شد)) (واذ تخلق من الطین کهیئة الطیر باذنى فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنى ).
دیـگـر ایـن کـه : ((کور مادرزاد و کسى که مبتلا به بیمارى پیسى بود به اذن من شفا مى دادى )) (وتبرئ الا کمه والا برص باذنى ).
((و نیز مردگان را به اذن من زنده مى کردى )) (واذ تخرج الموتى باذنى ).
و بالاخره یکى دیگر از مواهب من بر تو این بود که ((بنى اسرائیل را از آسیب رساندن به تو باز داشتم در آن هـنـگـام کـه کافران آنها در برابر دلایل روشن تو به پا خاستند وآنها را سحر آشکارى معرفى کـردند)) (واذ کففت بنى اسرائیل عنک اذ جئتهم بالبینات فقال الذین کفروا منهم ان هذا الا سحر مـبـین ) من در برابر این همه هیاهو و دشمنان سرسخت و لجوج تو را حفظ کردم تا دعوت خود را پیش ببرى .
قابل توجه این که در این آیه چهار بار کلمه ((باذنى )) (به فرمان من ) تکرار شده است , تا جایى براى غـلـو و ادعاى الوهیت در مورد حضرت مسیح باقى نماند, اوبنده اى بود سر بر فرمان خدا و هر چه داشت از طریق استمداد از نیروى لایزال الهى بود.
(آیه 111).
داستان نزول مائده بر حواریون !.

به دنبال بحثى که در باره مواهب الهى در باره مسیح و مادرش در آیه قبل بیان شد در آیات بعد به مـوهـبـتهایى که به حواریون یعنى یاران نزدیک مسیح بخشید,اشاره مى کند: نخست مى فرماید: ((به خاطر بیاور زمانى را که بر حواریین وحى فرستادم که به من و فرستاده ام مسیح ایمان بیاورید و آنـهـا دعوت مرا اجابت کردند وگفتند: ایمان آوردیم , خداوندا گواه باش که ما مسلمانان و در بـرابـر فـرمان تو تسلیم هستیم )) (واذ اوحیت الى الحواریین ان آمنوا بى وبرسولى قلوا آمنا واشهد باننامسلمون ).
(آیه 112)ـ سپس اشاره به جریان معروف نزول مائده آسمانى کرده ,مى گوید: ((یاران خاص مسیح به عیسى گفتند: آیا پروردگار تو مى تواند غذایى ازآسمان براى ما بفرستد)) ؟ (اذ قال الحواریون یا عیسى ابن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مئدة من السم).
مسیح از این تقاضا که بوى شک و تردید مى داد پس از آوردن آن همه آیات ونشانه هاى دیگر نگران شـد و بـه آنـهـا هـشـدار داد و گفت : ((از خدا بترسید اگر ایمان دارید)) (قال اتقوا اللّه ان کنتم مؤمنین ).
(آیه 113)ـ ولى به زودى به اطلاع عیسى رسانیدند که ما هدف نادرستى از این پیشنهاد نداریم , و غرض ما لجاجت ورزى نیست بلکه ((گفتند: مى خواهیم از این مائده بخوریم (و علاوه بر نورانیتى کـه بر اثر تغذیه از غذاى آسمانى در قلب ما پیدامى شود, زیرا تغذیه بطورمسلم در روح انسان مؤثر اسـت ) قـلـب مـا اطمینان و آرامش پیدا کند و با مشاهده این معجزه بزرگ به سر حد عین الیقین برسیم و بدانیم آنچه به ما گفته اى راست بوده و بتوانیم بر آن گواهى دهیم )) (قالوا نرید ان ناکل منهاوتطمئن قلوبنا ونعلم ان قد صدقتنا ونکون علیها من الشاهدین ).
(آیـه 114)ـ هـنگامى که عیسى از حسن نیت آنها در این تقاضا آگاه شد,خواسته آنها را به پیشگاه پـروردگـار به این صورت منعکس کرد: ((خداوندا ! مائده اى از آسمان براى ما بفرست که عیدى بـراى اول و آخـر مـا باشد, و نشانه اى از ناحیه تومحسوب شود و به ما روزى ده , تو بهترین روزى دهندگان هستى )) (قال عیسى ابن مریم اللهم ربن انزل علینا مئدة من السم تکون لنا عیدا لا ولنا وآخرنا وآیة منک وارزقنا وانت خیر الرازقین ).
(آیـه 115)ـ خـداونـد این دعایى را که از روى حسن نیت و اخلاص صادرشده بود اجابت کرد, و به آنـها ((فرمود: من چنین مائده اى را بر شما نازل مى کنم ,ولى توجه داشته باشید, بعد از نزول این مائده مسؤولیت شما بسیار سنگینترمى شود و با مشاهده چنین معجزه آشکارى هر کس بعد از آن , راه کـفـر را بـپـوید او راچنان مجازاتى خواهم کرد که احدى از جهانیان را چنین مجازاتى نکرده بـاشـم )) !(قـال اللّه انـى مـنـزلـهـا عـلـیـکم فمن یکفر بعد منکم فانى اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین ).
(آیه 116).
بیزارى مسیح از شرک پیروانش !.

این آیه و دو آیه بعد پیرامون گفتگوى خداوند با حضرت مسیح (ع ) در روزرستاخیز بحث مى کند, مـى گـویـد: ((خداوند در روز قیامت به عیسى مى گوید: آیا توبه مردم گفتى که من و مادرم را علاوه بر خداوند معبود خویش قرار دهید, و پرستش کنید)) ؟ (واذ قال اللّه یا عیسى ابن مریم انت قلت للناس اتخذونى وامى الهین من دون اللّه ).
مسیح با نهایت احترام در برابر این سؤال چند جمله در پاسخ مى گوید:.
1ـ نخست زبان به تسبیح خداوند از هرگونه شریک و شبیه گشوده ومى گوید: ((خداوندا ! پاک و منزهى از هرگونه شریک )) (قال سبحانک ).
2ـ ((چـگونه ممکن است چیزى را که شایسته من نیست بگویم )) (ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق ).
در حقیقت نه تنها گفتن این سخن را از خود نفى مى کند, بلکه مى گوید اساسامن چنین حقى را ندارم و چنین گفتارى با مقام و موقعیت من هرگز سازگار نیست .
3ـ سـپس استناد به علم بى پایان پروردگار کرده , مى گوید: ((گواه من این است که اگر چنین مـى گـفـتم مى دانستى , زیرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى , در حالى که من از آنچه در ذات پاک توست بى خبرم , زیرا تو علام الغیوب وبا خبر از تمام رازها و پنهانیها هستى )) (ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى ولااعلم ما فى نفسک انک انت علا م الغیوب ).
(آیه 117)ـ چهار: ((تنها چیزى که من به آنها گفتم , همان بوده است که به من ماموریت دادى که آنـها را دعوت به عبادت تو کنم و بگویم خداوند یگانه اى راکه پروردگار من و شما است , پرستش نکنید)) (ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوااللّه ربى وربکم ).
5ـ ((و تـا آن زمـان کـه در مـیـانـشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه شرک را پیش گیرند, اما به هنگامى که مرا از میان آنها برگرفتى تو مراقب و نگاهبان آنها بودى , و تو گواه بر هر چـیـزى هـستى )) (وکنت علیهم شهیدا مادمت فیهم فلماتوفیتنى کنت انت الرقیب علیهم وانت على کل شى شهید).
(آیـه 118)ـ شـشم : و با این همه باز امر, امر تو و خواست , خواست توست ((اگر آنها را در برابر این انحراف بزرگ مجازات کنى بندگان تواند (و قادر به فرار از زیربار این مجازات نخواهند بود, و این حق براى تو در برابر بندگان نافرمانت ثابت است ) و اگر آنها را ببخشى و از گناهانشان صرف نظر کنى , توانا و حکیم هستى )) نه بخشش تو نشانه ضعف است , و نه مجازاتت خالى از حکمت و حساب (ان تعدبهم فانهم عبادک وان تغفرلهم فانک انت العزیز الحکیم ).
(آیه 119).
رستگارى بزرگ !.

در تـعـقـیـب ذکر گفتگوى خداوند با حضرت مسیح , در این آیه مى خوانیم :((خداوند پس از این گـفـتگو, مى فرماید: امروز روزى است که راستى راستگویان به آن سود مى بخشد)) (قال اللّه هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم ).
سـپس پاداش صادقان را چنین بیان مى کند: ((براى آنها باغهایى از بهشت است که از زیر درختان آن نهرها جارى است , و جاودانه و براى همیشه در آن خواهند ماند)) (لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار خالدین فیه ابدا).
و از این نعمت مادى مهمتر این است که ((هم خداوند از آنها راضى است وهم آنها از خداوند راضى و خشنودند)) (رضى اللّه عنهم ورضوا عنه ).
((و شک نیست که این موهبت بزرگ که جامع میان موهبت مادى و معنوى است رستگارى بزرگ محسوب مى شود)) (ذلک الفوز العظیم ).
(آیـه 120)ـ در ایـن آیـه اشاره به مالکیت و حکومت خداوند کرده , مى گوید:((حکومت آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست , از آن خداست و او بر هر چیزى تواناست )) (للّه ملک السموات والا رض وما فیهن وهو على کل شى قدیر).
پایان تفسیر سوره مائده .
سوره انعام .

سوره مبارزه با انواع شرک و بت پرستى .

                    
این سوره در ((مکه )) نازل شده و 165 آیه است .
محتواى سوره :.

گـفـتـه مـى شود این سوره شصت و نهمین سوره اى است که در مکه بر پیامبرنازل گردید, و از روایات اهل بیت (ع ) استفاده مى شود که تمام آیاتش یکجا نازل شده است و هدف اساسى این سوره , همانند سایر سوره هاى مکى , دعوت به اصول سه گانه ((توحید)), ((نبوت )) و ((معاد)) است , ولى بیش از همه روى مساله یگانه پرستى و مبارزه با شرک و بت پرستى دور مى زند.
دقت در آیات این سوره مى تواند روح نفاق و پراکندگى را از میان مسلمانان برچیند, و گوشها را شنوا, و چشمها را بینا و دلها را دانا سازد.
بـه خـاطـر همین موضوع است که در روایاتى که پیرامون فضیلت این سوره وارد شده مى خوانیم : ((سوره انعام را هفتاد هزار فرشته , به هنگام نزول بدرقه کردند,و کسى که آن را بخواند (و در پرتو آن روح و جانش از سرچشمه توحید سیراب گردد) تمام آن فرشتگان براى او آمرزش مى طلبند))! .
ولـى عـجیب این است که بعضى از این سوره , تنها به خواندن الفاظ آن قناعت مى کنند, و جلسات عـریض و طویلى براى ((ختم انعام )) و حل مشکلات شخصى وخصوصى خود با تشریفات ویژه اى تـشـکـیـل مـى دهـند که به نام جلسات ختم انعام نامیده مى شود, مسلما اگر در این جلسات به مـحـتـواى سـوره دقـت شود, نه تنهامشکلات شخصى , بلکه مشکلات عمومى مسلمانان نیز حل خـواهـد شـد, امـاافـسـوس که بسیارى از مردم به قرآن به عنوان یک سلسله ((اوراد)) که داراى خـواص مرموز و ناشناخته است مى نگرند و جز به خواندن الفاظ آن نمى اندیشند, در حالى که قرآن سراسر درس است و مکتب , برنامه است و بیدارى , رسالت است و آگاهى .
(آیـه 1)ـ این سوره با حمد و ستایش پروردگار آغاز شده است نخست ازطریق آفرینش عالم کبیر (آسـمـان و زمـین ) و نظامات آنها, و سپس از طریق آفرینش ((عالم صغیر یعنى انسان )), مردم را مـتـوجه اصل توحید مى سازد, مى گوید: ((حمد وسپاس براى خدایى است که آسمانها و زمین را آفـریـد)) (الـحمدللّه الذى خلق السموات والا رض ) ((خداوندى که مبد نور و ظلمت (و بر خلاف عقیده دوگانه پرستان ) آفریننده همه چیز است )) (وجعل الظلمات والنور).
((امـا مـشـرکان و کافران به جاى این که از این نظام واحد درس توحید بیاموزندبراى پروردگار خود شریک و شبیه مى سازند)) (ثم الذین کفروا بربهم یعدلون ).
کلمه ((ثم )) بیانگر این حقیقت است که در آغاز, توحید به عنوان یک اصل فطرى و عقیده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرک بعدا به صورت یک انحراف از این اصل فطرى به وجود آمده .
(آیـه 2)ـ و در ایـن آیـه توجه به عالم صغیر یعنى انسان مى دهد و در این موردبه شگفت انگیزترین مـساله یعنى , آفرینش او از خاک و گل اشاره کرده و مى فرماید:((اوست خدایى که شما را از گل آفرید)) (هو الذى خلقکم من طین ).
از آنـجـا کـه آفرینش انسان نخستین از خاک و گل بوده , درست است که به مانیز چنین خطابى بشود.
سپس به مراحل تکاملى عمر انسان اشاره کرده مى گوید: ((پس از آن مدتى رامقرر ساخت که در این مدت انسان در روى زمین پرورش و تکامل پیدا کند)) (ثم قضى اجلا ).
سپس براى تکمیل این بحث مى گوید: ((اجل مسمى در نزد خداست ))(واجل مسمى عنده ).
و بـعـد مى گوید: ((شما افراد مشرک (در باره آفریننده اى که انسان را از این اصل بى ارزش , یعنى گـل آفـریـده و از ایـن مـراحـل حـیرت انگیز و حیرت زا گذرانده است )شک و تردید به خود راه مى دهید)) (ثم انتم تمترون ).
مـوجـودات بـى ارزشى همچون بتها را در ردیف او قرار داده , یا در قدرت پروردگار بر رستاخیز و زنده کردن مردگان شک و تردید دارید.
در ایـن کـه مـنـظـور از ((اجـل مسمى )) و ((اجلا)) در آیه چیست ؟ آنچه از آیات قرآن و روایات اهـل بـیـت (ع ) اسـتـفـاده مـى شـود این است که ((اجل )) به تنهایى به معنى عمر و وقت و مدت غیرحتمى , و ((اجل مسمى )) به معنى عمر و مدت حتمى است ,و به عبارت دیگر ((اجل مسمى )) مـرگ طـبـیـعى و ((اجل )) مرگ زودرس است ولى به هرحال هر دو اجل از ناحیه خداوند تعیین مى شود.
(آیـه 3)ـ در این آیه براى پاسخ گفتن به کسانى که براى هر دسته اى ازموجودات خدایى قائلند و مـى گـویـنـد خـداى بـاران , خـداى جـنگ , خداى صلح ,خداى آسمان و مانند آن ((38)) چنین مـى گوید: ((اوست خداوندى که بر تمام آسمانهاو زمین حکومت مى کند)) (وهواللّه فى السموات وفى الا رض ).
بـدیـهى است کسى که در همه جا حکومت مى کند و تدبیر همه چیز به دست او است و در همه جا حـضـور دارد, تـمـام اسـرار و نـهـانـهـا را مـى دانـد, و لـذا در جـمـلـه بـعدمى گوید: ((چنین پـروردگـارى پـنـهان وآشکار شمارا مى داند ونیز ازآنچه انجام مى دهیدو به دست مى آورید باخبر است )) (یعلم سرکم وجهرکم ویعلم ما تکسبون ).
(آیـه 4)ـ گـفـتـیم در سوره انعام روى سخن بیشتر با مشرکان است , و قرآن به انواع وسائل براى بـیـدارى و آگـاهـى آنـها متوسل مى شود, در این آیه به روح لجاجت وبى اعتنایى وتکبر مشرکان دربـرابـر حـق ونـشانه هاى خدا اشاره کرده , مى گوید: ((آنهاچنان لجوج و بى اعتنا هستند که هر نـشـانـه اى از نـشانه هاى پروردگار را مى بینند, فوراازآن روى برمى گردانند)) (وماتاتیهم من آیة من آیات ربهم الا کانوا عنهامعرضین ).
ایـن روحیه منحصر به دوران جاهلیت و مشرکان عرب نبوده , الان هم بسیارى را مى بینیم که در یـک عـمـر شـصـت ساله حتى , زحمت یک ساعت تحقیق وجستجو در باره خدا و مذهب به خود نمى دهند, سهل است اگر کتاب و نوشته اى در این زمینه به دست آنها بیفتد به آن نگاه نمى کنند, و اگـر کسى با آنها در این باره سخن گوید, گوش فرا نمى دهند, اینها جاهلان لجوج و بى خبرى هستند که ممکن است گاهى در کسوت دانشمند ظاهر شوند!.
(آیـه 5)ـ سپس به نتیجه این عمل آنها اشاره کرده , و مى گوید: ((نتیجه این شد که آنها حق را به هنگامى که به سراغشان آمد تکذیب کردند)) (فقد کذبوا بالحق لما جئهم ).
در حـالـى که اگر در آیات و نشانه هاى پروردگارت دقت مى نمودند, حق را به خوبى مى دیدند و مى شناختند و باور مى کردند.
((و نتیجه این تکذیب را به زودى دریافت خواهند داشت , و خبر آنچه را به باد مسخره گرفتند به آنها مى رسد)) (فسوف یاتیهم انبؤا ما کانوا به یستهزؤن ).
در دو آیـه فـوق در حقیقت اشاره به سه مرحله از کفر شده که مرحله به مرحله تشدید مى گردد, نـخـسـت مـرحـله اعراض و روى گردانیدن , سپس مرحله تکذیب وبعدا مرحله استهزا و مسخره کردن حقایق و آیات خدا.
(آیه 6).
سرنوشت طغیانگران !.

از ایـن آیـه بـه بـعـد, قرآن یک برنامه تربیتى مرحله به مرحله را, براى بیدارساختن بت پرستان و مشرکان ـبه تناسب انگیزه هاى مختلف شرک و بت پرستى ـعرضه مى کند.
نخست براى کوبیدن عامل غرور که یکى از عوامل مهم طغیان و سرکشى وانحراف است , دست به کـار شـده و بـا یادآورى وضع اقوام گذشته و سرانجام دردناک آنها, به این افراد, که پرده غرور بر چشمانشان افتاده است هشدار مى دهد ومى گوید: ((آیا اینها مشاهده نکردند چه اقوامى را پیش از آنـهـا هلاک کردیم , اقوامى که امکاناتى در روى زمین در اختیار آنها گذاشتیم که در اختیار شما نگذاشتیم )) (الم یرواکم اهلکنا من قبلهم من قرن مکناهم فى الا رض مالم نمکن لکم ) از جمله این که ((بارانهاى پربرکت و پشت سرهم براى آنها فرستادیم )) (وارسلنا السم علیهم مدرارا).
((و دیـگـر ایـن کـه نـهرهاى آب جارى را از زیر آبادیهاى آنها و در دسترس آنهاجارى ساختیم )) (وجعلنا الا نهار تجرى من تحتهم ).
اما به هنگامى که راه طغیان را پیش گرفتند, هیچ یک از این امکانات نتوانست آنها را از کیفرالهى بـرکنار دارد ((و ما آنها را به خاطر گناهانشان نابود کردیم ))(فاهلکناهم بذنوبهم ) ((و بعد از آنها اقوام دیگرى روى کار آوردیم )) (وانشانا من بعدهم قرنا آخرین ).
(آیه 7)ـ.
آخرین درجه لجاجت !.

قـرآن در ایـنـجا اشاره به تقاضاى جمعى از بت پرستان کرده و مى گوید: ((اگرهمانطور که آنها تقاضا کردند, نوشته اى بر صفحه اى از کاغذ و مانند آن بر تو نازل کنیم , و علاوه بر مشاهده کردن , با دست خود نیز آن را لمس کنند باز مى گویند: این یک سحر آشکار است )) ! (ولو نزلنا علیک کتابا فى قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الذین کفروا ان هذا الا سحر مبین ).
یـعنى دایره لجاجت آنها تا حدى توسعه یافته که روشنترین محسوسات راانکار مى کنند و به بهانه سحر از تسلیم شدن در برابر آن سرباز مى زنند.
(آیه 8).
بهانه جوییها!.

یـکـى دیـگـر از عـوامل کفر و انکار, بهانه جویى است از جمله بهانه جوییهایى که مشرکان در برابر پـیـامـبر(ص ) داشتند و در چندین آیه از قرآن به آن اشاره شده و دراین آیه نیز آمده , این است که آنها مى گفتند: چرا پیامبر(ص ) به تنهایى به این ماموریت بزرگ دست زده است ؟ ((چرا موجودى از غـیر جنس بشر و از جنس فرشتگان او رادر این ماموریت همراهى نمى کند)) ؟ (وقالوا لولا انزل علیه ملک ) مگر مى تواندانسانى که از جنس ما است به تنهایى با رسالت را بر دوش کشد؟.
قـرآن با دو جمله که هر کدام استدلالى را در بر دارد به آنها پاسخ مى گوید: نخست این که ((اگر فرشته اى نازل شود, و سپس آنها ایمان نیاورند, به حیات همه آنان خاتمه داده خواهد شد و دیگر به آنها مهلت داده نمى شود)) (ولو انزلنا ملکا لقضى الا مر ثم لاینظرون ).
(آیـه 9)ـ لـذا قـرآن در جواب دوم مى گوید ((اگر ما او را فرشته قرار مى دادیم وبه پیشنهاد آنها عـمـل مـى کـردیـم , باز لازم بود تمام صفات انسان را در او ایجاد کنیم , واو را به صورت و سیرت مردى قرار دهیم )) (ولو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا ).
سـپـس نـتـیجه مى گیرد که ((با این حال همان ایرادات سابق را بر ما تکرارمى کردند که چرا به انسانى ماموریت رهبرى داده اى و چهره حقیقت را بر ماپوشانیده اى )) (وللبسنا علیهم ما یلبسون ) .
(آیـه 10)ـ در ایـن آیـه , خـداونـد بـه پیامبرش دلدارى مى دهد و مى گوید ازمخالف و لجاجت و سـرسـخـتـى آنـهـا نگران نباش , زیرا ((جمعى از پیامبران پیش از تورا نیز به باد استهزا و مسخره گـرفـتـنـد اما سرانجام آنچه را, مسخره مى کردند,دامانشان را گرفت و عذاب الهى بر آنها نازل شد)) (ولقد استهزئ برسل من قبلک فحاق بالذین سخروا منهم ما کانوا به یستهزؤن ).
در حقیقت این آیه هم مایه تسلى خاطرى است براى پیامبر(ص ) و هم تهدیدى است براى مخالفان لجوج که به عواقب شوم و دردناک کار خود بیندیشند.
(آیه 11)ـ قرآن در اینجا براى بیدار ساختن این افراد لجوج و خودخواه ازراه دیگرى وارد شده و به پـیـامـبر دستور مى دهد که به آنها سفارش کن ((بگو: در زمین به سیر وسیاحت بپردازید وعواقب کـسانى که حقایق را تکذیب کردند با چشم خودببینید,شایدبیدارشوید))(قل سیروا فى الا رض ثم انظروا کیف کان عاقبة المکذبین ).
شک نیست که مشاهده آثار گذشتگان و اقوامى که بر اثر پشت پا زدن به حقایق راه فنا و نابودى را پیمودند, تاثیرش بسیار بیشتر از مطالعه تاریخ آنها در کتابهااست , زیرا این آثار حقیقت را محسوس و قابل لمس مى سازد.
(آیـه 12)ـ در ادامـه بـحث با مشرکان , در این آیه با اشاره به اصل توحید,مساله رستاخیز و معاد از طریق جالبى تعقیب مى گردد.
1ـ نـخـسـت مـى گـویـد: ((بـگـو: آنـچـه در آسـمانها و زمین است براى کیست )) ؟(قل لمن ما فـى الـسموات والا رض ) و بلافاصله به دنبال آن مى گوید: خودت از زبان فطرت و جان آنها پاسخ بده ((بگو: براى خدا)) (قل للّه ).
2ـ پروردگار عالم سرچشمه تمام رحمتهاست ((اوست که رحمت را بر عهده خویش قرار داده )) و مواهب بى شمار, به همه ارزانى مى دارد (کتب على نفسه الرحمة ).
هـمـیـن رحـمت ایجاب مى کند انسان را که استعداد بقا و زندگى جاودانى دارد پس از مرگ در لباس حیاتى نوین و در عالمى وسیعتر درآورد و در این سیرابدى تکامل دست رحمتش پشت سر او باشد.
لـذا بـه دنـبـال ایـن دو مـقدمه مى گوید: ((بطور مسلم همه شما را در روزرستاخیز, روزى که هیچ گونه شک و تردیدى در آن نیست جمع خواهد کرد))(لیجمعنکم الى یوم القیمة لا ریب فیه ) .
در پـایـان آیـه بـه سـرنوشت و عاقبت کار مشرکان لجوج اشاره کرده مى گوید:((آنها که در بازار تـجـارت زنـدگى , سرمایه وجود خود را از دست داده اند به این حقایق ایمان نمى آورند)) (الذین خسروا انفسهم فهم لایؤمنون ).
(آیـه 13)ـ در آیه قبل اشاره به مالکیت خداوند نسبت به همه موجودات ازطریق قرارگرفتن آنها در افـق ((مـکـان )) شـده بـود, و ایـن آیه اشاره به مالکیت او از طریق قرارگرفتن در افق و پهنه ((زمـان )) کـرده , مى گوید: ((و از آن اوست آنچه در شب و روزقرار گرفته است )) (وله ما سکن فى اللیل والنهار).
و در پایان آیه پس از ذکر توحید اشاره به دو صفت بارز خداوند کرده مى گوید: ((و اوست شنونده دانا)) (وهو السمیع العلیم ).
اشاره به این که وسعت جهان هستى و موجوداتى که در افق زمان و مکان قرارگرفته اند هیچ گاه مانع از آن نیست که خدا از اسرار آنها آگاه باشد.
(آیه 14).
پناهگاهى غیر از خدا نیست !.

در ایـن آیـه نیز هدف , اثبات توحید و مبارزه با شرک و بت پرستى است ,مشرکان با این که آفرینش جهان را مخصوص ذات خداوند مى دانستند بتها را به عنوان تکیه گاه و پناهگاه براى خود انتخاب کرده بودند.
قـرآن بـراى از بین بردن این پندار غلط به پیامبر(ص ) چنین دستور مى دهد: ((به آنها بگو: آیا غیر خـدا را ولـى و سـرپـرست و پناهگاه خود انتخاب کنم ! در حالى که اوآفریننده آسمانها و زمین , و روزى دهـنـده هـمه موجودات است ;Š بدون این که خودنیازى به روزى داشته باشد)) (قل اغیراللّه اتخذ ولیا فاطر السموات والا رض وهویطعم ولا یطعم ).
قـابـل توجه این که : در میان صفات خدا در اینجا تنها روى اطعام بندگان وروزى دادن آنها تکیه شده است این تعبیر شاید به خاطر آن است که بیشتروابستگیها در زندگى مادى بشر بر اثر همین نـیـاز مـادى است , همین به اصطلاح ((خوردن یک لقمه نان )) است که افراد را به خضوع در برابر اربابان زر و زور وامى دارد, و گاهى تا سر حد پرستش در مقابل آنها کرنش مى کنند.
قرآن در آیه فوق مى گوید: روزى شما به دست اوست نه به دست این گونه افراد.
سـپـس بـراى پـاسـخ گفتن به پیشنهاد کسانى که از او دعوت مى کردند به آیین شرک , بپیوندد مـى گـویـد: عـلاوه بـر این که عقل به من فرمان مى دهد که تنها تکیه برکسى کنم که آفریننده آسمان و زمین مى باشد ((بگو: وحى الهى نیز به من دستورداده است که نخستین مسلمان باشم و بـه هـیـچ وجـه در صف مشرکان قرار نگیرم ))(قل انى امرت ان اکون اول من اسلم ولا تکونن من المشرکین ).
(آیـه 15)ـ مـن نـیـز بـه نوبه خود احساس مسؤولیت مى کنم و از قوانین الهى به هیچ وجه مستثنا نـیـسـتـم , ((بـگـو: من نیز اگر از دستور پروردگار منحرف شوم و راه سازشکارى با مشرکان را بپیمایم و عصیان و نافرمانى او کنم از مجازات آن روز بزرگ ـروز رستاخیزـ ترسان و خائفم )) (قل انى اخاف ان عصیت ربى عذاب یوم عظیم ).
(آیه 16)ـ در این آیه براى این که ثابت شود پیامبر(ص ) نیز بدون تکیه برلطف و رحمت خدا کارى نمى تواند بکند و هرچه هست به دست اوست و حتى شخص پیغمبر(ص ) چشم امیدش را به رحمت بى پایان پروردگار دوخته و نجات وپیروزى خود را از او مى طلبد مى گوید: ((هر کس در آن روز بـزرگ از مـجـازات پـروردگـار رهـایـى یابد مشمول رحمت خدا شده است و این یک موفقیت و پیروزى آشکار است )) (من یصرف عنه یومئذ فقد رحمه وذلک الفوز المبین ).
(آیه 17).
قدرت قاهره پروردگار!.

گفتیم هدف این سوره در درجه اول ریشه کن ساختن عوامل شرک وبت پرستى است .
در ایـن آیـه و آیـه بعد نیز همین حقیقت تعقیب شده است نخست مى گوید:چرا شما به غیر خدا توجه مى کنید, و براى حل مشکلات و دفع زیان و ضرر وجلب منفعت به معبودهاى ساختگى پناه مى برید با این که ((اگر کمترین زیانى به توبرسد برطرف کننده آن , کسى جز خدا نخواهد بود, و اگـر خـیـر و بـرکـت و پـیروزى وسعادتى نصیب تو شود از پرتو قدرت اوست , زیرا او بر همه چیز تواناست )) (وان یمسسک اللّه بضر فلا کاشف له الا هو وان یمسسک بخیر فهو على کل شى قدیر).
در حـقـیـقـت تـوجه به غیر خدا به خاطر این است که آنها را سرچشمه خیرات ویا برطرف کننده مصائب و مشکلات مى دانند.
(آیـه 18)ـ در این آیه براى تکمیل بحث فوق مى گوید: ((اوست که بر تمام بندگان قاهر و مسلط است )) (وهو القاهر فوق عباده ).
اما براى این که این توهم پیش نیاید که خداوند مانند بعضى از صاحبان قدرت ممکن است کمترین سـؤاسـتفاده اى از قدرت نامحدود خود کند در پایان آیه مى فرماید: ((و بااین حال او حکیم است و هـمـه کـارش روى حساب , و خبیر و آگاه است و کمترین اشتباه و خطا در اعمال قدرت ندارد)) (وهو الحکیم الخبیر).
(آیه 19).
بالاترین شاهد!.

عـده اى از مـشـرکـان مکه نزد پیامبر آمدند و گفتند: تو چگونه پیامبرى هستى که احدى را با تو مـوافـق نـمـى بینیم حتى از یهود و نصارى در باره تو تحقیق کردیم آنهانیز گواهى و شهادتى به حـقـانـیـت تو بر اساس محتویات تورات و انجیل ندادند,لااقل کسى را به ما نشان ده که گواه بر رسالت تو باشد.
در مـقـابـل ایـن مـخالفان لجوج که چشم بر هم نهاده , و این همه نشانه هاى حقانیت دعوت او را نـادیـده گـرفته بودند و باز هم مطالبه گواه و شاهد مى کردند خداوند به پیامبر دستور مى دهد ((بگو: به عقیده شما بالاترین شهادت , شهادت کیست )) ؟(قل اى شى اکبر شهادة ).
غیر از این است که بالاترین شهادت , شهادت پروردگار است ؟ ((بگو:خداوند بزرگ گواه میان من و شما است )) (قل اللّه شهید بینى وبینکم ).
و بهترین دلیل آن این است که : ((این قرآن بر من وحى شده است )) (واوحى الى هذا القرآن ).
قـرآنـى که ممکن نیست ساخته فکر بشرى آن هم در آن عصر و زمان و در آن محیط و مکان بوده باشد قرآنى که محتواى انواع شواهد اعجاز مى باشد.
سـپس به هدف نزول قرآن پرداخته و مى گوید: ((این قرآن به این جهت بر من نازل شده است که شـمـا و تـمـام کـسانى را که سخنان من در طول تاریخ بشر و پهنه زمان و در تمام نقاط جهان به گـوش آنها مى رسد از مخالفت فرمان خدا بترسانم و به عواقب دردناک این مخالفت توجه دهم )) (لا نذرکم به ومن بلغ ).
سـپـس به دنبال این سخن به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که از آنها سؤال کند ((آیابه راستى شما گـواهـى مـى دهید که خدایان دیگرى با خداست )) ؟ (ائنکم لتشهدون ان مع اللّه آلهة اخرى ) بعد مى گوید: ((با صراحت به آنها بگو: من هرگز چنین گواهى نمى دهم , بگو: اوست خداوند یگانه و مـن از آنچه شما براى او شریک قرار داده ایدبیزارم )) (قل لا اشهد, قل انما هو اله واحد واننى برئ مما تشرکون ).
(آیـه 20)ـ در ایـن آیـه بـه آنها که مدعى بودند اهل کتاب هیچ گونه گواهى درباره پیامبر اسلام نمى دهند صریحا پاسخ مى دهد و مى گوید: ((آنهایى که کتاب آسمانى بر آنها نازل کردیم به خوبى پیامبر را مى شناسند همان گونه که فرزندان خودرا مى شناسند)) ! (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه کما یعرفون ابنهم ).
و در پـایـان آیـه بـه عنوان یک نتیجه نهایى اعلام مى دارد: ((تنها کسانى به این پیامبر (با این همه نـشـانـه هاى روشن ) ایمان نمى آورند که در بازار تجارت زندگى همه چیز خود را از دست داده و سرمایه وجود خود را باخته اند)) (الذین خسروا انفسهم فهم لایؤمنون ).
(آیه 21).
بزرگترین ظلم !.

در تـعقیب برنامه کوبیدن همه جانبه ((شرک و بت پرستى )) در این آیه باصراحت مى گوید: ((چه کـسـى ستمکارتر از مشرکانى است که بر خدا دروغ بسته وشریک براى او قرار داده و یا آیات او را تکذیب نموده اند)) (ومن اظلم ممن افترى على اللّه کذبا او کذب بیاته ).
در حـقـیـقـت جمله اول اشاره به انکار توحید است , و جمله دوم اشاره به انکار نبوت , و به راستى ظـلـمـى از ایـن بـالاتـر نـمـى شـود که انسان جماد, بى ارزش و یاانسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد که بر سراسر جهان هستى حکومت مى کند.
((مـسلما هیچ ستمگرى روى سعادت و رستگارى نخواهد دید)) (انه لایفلـح الظالمون ) مخصوصا چنین ستمگرانى که ستم آنها همه جانبه است .
(آیـه 22)ـ در این آیه پیرامون سرنوشت مشرکان در رستاخیز بحث مى شود, تا روشن گردد آنها با اتـکـا به مخلوقات ضعیفى همچون بتها نه آرامشى براى خود در این جهان فراهم ساختند و نه در جـهـان دیـگـر, مى گوید: ((آن روز که همه اینها را یکجا مبعوث مى کنیم به مشرکان مى گوییم معبودهاى ساختگى شما که آنها را شریک خدا مى پنداشتید کجا هستند)) ؟ (ویوم نحشرهم جمیعا ثـم نـقـول لـلـذیـن اشـرکـوا ایـن شرکؤکم الذین کنتم تزعمون ) چرا به یارى شما نمى شتابند ؟ چراهیچ گونه اثرى از قدرت نمایى آنها در این عرصه وحشتناک دیده نمى شود؟.
(آیـه 23)ـ آنها در بهت و حیرت و وحشت عجیبى فرو مى روند ((سپس پاسخى در برابر این سؤال نـدارنـد جـز ایـن کـه سـوگـند یاد کنند, مى گویند به خداوندى که پروردگار ماست قسم , ما هـیـچ گـاه مشرک نبودیم )) به گمان این که در آنجا نیزمى توان حقایق را انکار کرد (ثم لم تکن فتنتهم الا ان قالوا واللّه ربنا ما کنا مشرکین ).
(آیـه 24)ـ در ایـن آیـه بـراى این که مردم از سرنوشت رسواى این افراد عبرت گیرندمى گوید: ((درسـت تـوجه کن ببین اینها کارشان به کجا مى رسد که بکلى از روش ومسلک خویش بیزارى جـسـتـه و آن را انـکـار مى کنند و حتى به خودشان نیز دروغ مى گویند)) (انظر کیف کذبوا على انـفـسـهـم ) ((و تـمـام تـکـیـه گـاهـهایى که براى خودانتخاب کرده بودند و آنها را شریک خدا مـى پـنـداشـتـنـد هـمه را از دست مى دهند ودستشان به جایى نمى رسد)) (وضل عنهم ما کانوا یفترون ).
(آیه 25).
نفوذناپذیران !.

در این آیه اشاره به وضع روانى بعضى از مشرکان شده که در برابر شنیدن حقایق کمترین انعطاف از خـود نشان نمى دهند ـسهل است ـ به دشمنى با آن نیزبرمى خیزند و با وصله هاى تهمت , خود و دیـگران را از آن دور نگاه مى دارند, قرآن در باره اینها چنین مى گوید: ((بعضى از آنان به سوى تو گـوش مـى دهـند ولى بر دلهاى آنها پرده هایى افکنده ایم تا آن را درک نکنند و در گوشهاى آنها سـنـگـیـنـى ایجادکرده ایم تا آن را نشنوند)) ! (ومنهم من یستمع الیک وجعلنا على قلوبهم اکنة ان یفقهوه وفى آذانهم وقرا).
الـبـتـه اگـر این گونه مسائل به خدا نسبت داده مى شود در حقیقت اشاره به قانون ((علیت )) و خـاصـیـت ((عمل )) است , یعنى استمرار در کجروى و اصرار درلجاجت اثرش این است که روح و روان آدمى را به شکل خود در مى آورد.
تـجـربـه ایـن حـقـیقت را ثابت کرده است که افراد بدکار و گناهکار در آغاز از کارخود احساس ناراحتى مى کنند, اما تدریجا به آن خو گرفته و شاید روزى فرا رسد که اعمال زشت خود را واجب و لازم بشمرند;Š لذا مى گوید کار اینها به جایى رسیده است که ((اگر تمام آیات و نشانه هاى خدا را ببینند باز ایمان نمى آورند)) (وان یرواکل آیة لا یؤمنوا بها).
و از این بالاتر ((هنگامى که به نزد تو بیایند هدفى جز مجادله و پرخاشگرى وخرده گیرى ندارند)) (حتى اذا جؤک یجادلونک ).
بـه جـاى این که گوش جان را به سخنان تو متوجه سازند و حداقل به صورت یک جستجوگر, به احـتمال یافتن حقیقتى پیرامون آن بیندیشند, با روح و فکر منفى در برابر تو ظاهر مى شوند آنها با شنیدن سخنان تو که از سرچشمه وحى تراوش کرده و بر زبان حقگوى تو جارى شده است متوسل بـه ضـربـه تـهـمت شده , مى گویند:((اینها چیزى جز افسانه ها و داستانهاى ساختگى پیشینیان نیست )) ! (یقول الذین کفروا ان هذا الا اساطیر الا ولین ).
(آیـه 26)ـ در ایـن آیـه مـى گـویـد آنها به این مقدار نیز قناعت نمى کنند و علاوه بر این که خود گمراهند پیوسته تلاش مى کنند افراد حق طلب رابا سمپاشیهاى گوناگون از پیمودن این مسیر باز دارند, لذا ((آنها را از نزدیک شدن به پیامبر نهى مى کنند)) (وهم ینهون عنه ).
((و خودشان نیز از او فاصله مى گیرند)) (ویـنـون عنه ).
بى خبر از این که هرکس با حق در افتد تیشه بر ریشه خود زده و سرانجام طبق سنت آفرینش , حق با جاذبه اى که دارد پیروز خواهد شد.
بنابراین ((تلاش و فعالیت آنها به شکست خودشان منتهى خواهد شد و جزخود را هلاک نمى کنند, ولى قدرت بر درک این حقیقت ندارند)) (وان یهلکون الا انفسهم وما یشعرون ).
(آیه 27).
بیدارى زودگذر و بى اثر!.

در دو آیه گذشته به قسمتى از اعمال لجولجانه مشرکان اشاره شد, در این آیه و آیه بعد صحنه اى از نتایج اعمال آنها مجسم گردیده است تا بدانند چه سرنوشت شومى در پیش دارند و بیدار شوند یا لااقل وضع آنها عبرتى براى دیگران گردد!.
نـخـسـت مـى گـوید: ((اگر حال آنها را به هنگامى که در روز رستاخیز در برابر آتش دوزخ قرار گـرفـتـه اند ببینى تصدیق خواهى کرد که به چه عاقبت دردناکى گرفتارشده اند)) (ولو ترى اذ وقفوا على النار).
آنـهـا در آن حـالـت چـنـان مـنـقلب مى شوند که ((فریاد بر مى کشند اى کاش براى نجات از این سـرنـوشـت شوم , و جبران کارهاى زشت گذشته بار دیگر به دنیا بازمى گشتیم , و در آنجا آیات پـروردگار خود را تکذیب نمى کردیم و در صف مؤمنان قرار مى گرفتیم )) (فقالوا یا لیتنا نرد ولا نکذب بیات ربنا ونکون من المؤمنین ).
(آیه 28)ـ در این آیه اضافه مى کند که این آرزوى دروغینى بیش نیست , بلکه به خاطر آن است که در آن جهان ((آنچه را از عقاید و نیات و اعمال شوم خویش مخفى مى داشتند همه براى آنها آشکار گردیده )) و موقتا بیدار شده اند (بل بدالهم ماکانوا یخفون من قبل ).
ولـى ایـن بـیدارى , بیدارى پایدار و پابرجا نیست , و به خاطر شرایط و اوضاع خاص و روبرو شدن با مـجـازاتهاى عینى پدید آمده است , و لذا ((اگر به فرض محال بار دیگر به این جهان برگردند به سـراغ هـمـان کارهایى مى روند که از آن نهى شده بودند)) (ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه ) بنابراین ((آنها در آرزو و ادعاى خویش صادق نیستند و دروغ مى گویند)) (وانهم لکاذبون ).
(آیـه 29)ـ ایـن آیـه دنـباله سخنان مشرکان لجوج وسرسخت است که به هنگام مشاهده صحنه هاى رسـتاخیز, آرزو مى کنند بار دیگر به دنیا باز گردند و جبران کنند,ولى قرآن مى گوید اگر اینها بـاز گـردنـد نه تنها به فکر جبران نخواهند بود و به کارهاى خود ادامه ((خواهند داد, بلکه اساسا رسـتـاخیز و قیامت را هم انکار خواهند کرد, وبا نهایت تعجب خواهند گفت : زندگى تنها همین زنـدگـى دنـیـاست و ما هرگزبرانگیخته نخواهیم شد)) ! (وقلوا ان هى الا حیاتنا الدنیا وما نحن بمبعوثین ).
(آیـه 30)ـ در ایـن آیه قرآن به سرنوشت آنها در روز رستاخیز اشاره کرده ,مى گوید: ((اگر آنها را مشاهده کنى در آن هنگام که در پیشگاه پروردگارشان ایستاده اند و به آنها گفته مى شود, آیا این حـق نـیست )) ؟ (ولو ترى اذوقفوا على ربهم قال الیس هذا بالحق ) ((آنها در پاسخ خواهند گفت : آرى , سوگند به پروردگارما, این حق است )) ! (قالوا بلى وربنا).
بـار دیـگـر ((به آنها گفته مى شود پس بچشید مجازات را به خاطر این که آن راانکار مى کردید و کفر مى ورزیدید)) ! (قال فذقوا العذاب بما کنتم تکفرون ).
مـسـلما منظور از ((وقوف در برابر پروردگار)) این نیست که خداوند مکانى داشته باشد, بلکه به مـعـنى ایستادن در برابر صحنه هاى مجازات اوست ـهمانطورکه بعضى از مفسران گفته اندـ و یا کـنـایـه از حـضور در دادگاه الهى است , همانطور که انسان به هنگام نماز مى گوید من در برابر خداوند ایستاده ام .
(آیـه 31)ـ در ایـن آیـه اشاره به خسران و زیان منکران معاد و رستاخیز کرده مى فرماید: ((آنها که ملاقات پروردگار را انکار کردند مسلما گرفتار زیان شدند)) (قدخسر الذین کذبوا بلقاللّه ).
مـنـظـور از ((مـلاقـات پروردگار)) یا ملاقات معنوى و ایمان شهودى است ,(شهود باطنى ) و یا ملاقات صحنه هاى رستاخیز و پاداش و جزاى او.
سـپـس مـى گوید: این انکار براى همیشه ادامه نخواهد یافت , و تا زمانى خواهد بود که ((ناگهان رسـتـاخیز بر پا شود, و آنها در برابر این صحنه هاى وحشتناک قرار گیرند و نتایج اعمال خود را با چـشم خود ببینند, در این موقع فریاد آنها بلندمى شود: اى واى بر ما چقدر کوتاهى در باره چنین روزى کردیم )) (حتى اذا جتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا على ما فرطنا فیها).
مـنـظور از ((ساعة )) روز قیامت است و ((بغتة )) به معنى این است که بطورناگهانى و جهش آسا که هیچ کس جز خدا وقت آن را نمى داند واقع مى شود.
سـپـس قـرآن مـى گـوید: ((آنها بار گناهانشان را بر دوش دارند)) (وهم یحملون اوزارهم على ظهورهم ).
و در پایان آیه مى فرماید: ((چه بد بارى بر دوش مى کشند)) (الا س مایزرون ).
(آیـه 32)ـ در ایـن آیـه بـراى بیان موقعیت زندگى دنیا در برابر زندگى آخرت چنین مى گوید: ((زندگى دنیا چیزى جز بازى و سرگرمى نیست )) (وما الحیوة الدنیاالا لعب ولهو).
تـشـبیه زندگى دنیا به بازى و سرگرمى از این نظر است که بازیها و سرگرمیهامعمولا کارهاى توخالى و بى اساس هستند که از متن زندگى حقیقى دورند.
بـسـیـار دیده مى شود که کودکان دورهم مى نشینند و بازى را شروع مى کنند, یکى را((امیر)) و دیـگرى را ((وزیر)), و یکى را ((دزد)) و دیگرى را ((قافله ));Š اما ساعتى نمى گذردکه نه خبرى از امـیـر اسـت و نـه وزیـر, و نه دزد و نه قافله , و یا در نمایشنامه هایى که به منظور سرگرمى انجام مـى شـود صـحـنـه هـایى از جنگ یا عشق یا عداوت مجسم مى گردد اما پس از ساعتى خبرى از هیچ کدام نیست .
سپس زندگانى سراى دیگر را با آن مقایسه کرده مى فرماید: ((سراى آخرت براى افراد با تقوا بهتر است آیا اندیشه و تعقل نمى کنید)) (وللدار الا خرة خیر للذین یتقون افلا تعقلون ).
زیـرا حیاتى است جاویدان وفناناپذیر درجهانى وسیعتر وسطح بسیار بالاتر,در عالمى که سر و کار آن با حقیقت است نه مجاز, و با واقعیت است نه خیال .
(آیه 33).
همواره در راه مصلحان مشکلات بوده !.

شـک نـیـسـت کـه پـیـامبر(ص ) در گفتگوهاى منطقى و مبارزات فکرى که بامشرکان لجوج و سـرسـخت داشت گاهى از شدت لجاجت آنها و عدم تاثیر سخن درروح آنان و گاهى از نسبتهاى نـاروایى که به او مى دادند غمگین و اندوهناک مى شد,خداوند بارها در قرآن مجید پیامبرش را در ایـن مواقع دلدارى مى داد, تا با دلگرمى واستقامت بیشتر, برنامه خویش را تعقیب کند, دراین آیه نـیـز مـى فـرمـاید: ((ما مى دانیم که سخنان آنها تو را محزون و اندوهگین مى کند)) (قد نعلم انه لیحزنک الذى یقولون ).
((ولـى بـدان که آنها تو را تکذیب نمى کنند و در حقیقت آیات ما را انکارمى کنند و بنابراین طرف آنها در حقیقت ما هستیم نه تو)) (فانهم لا یکذبونک ولکن الظالمین بایات اللّه یجحدون ).
و نـظـیـر ایـن سخن در گفتگوهاى رایج میان ما نیز دیده مى شود که گاهى شخص ((برتر)) به هـنـگـام نـاراحـت شدن نماینده اش به او مى گوید: غمگین مباش طرف آنها در واقع منم و اگر مشکلى ایجاد شود براى من است نه براى تو, و به این وسیله مایه تسلى خاطر او را فراهم مى سازد.
(آیـه 34)ـ در ایـن آیه , براى تکمیل این دلدارى , به وضع انبیاى پیشین اشاره کرده مى گوید: این مـوضـوع منحصر به تو نبوده است ((رسولان پیش از تو نیز تکذیب شدند)) (ولقد کذبت رسل من قـبلک ) ((اما آنها در برابر تکذیبها و آزارها استقامت ورزیدند تا نصرت و یارى ما به سراغشان آمد و سرانجام پیروز شدند)) (فصبروا على ما کذبوا واوذوا حتى اتیهم نصرنا) ((و این یک سنت الهى است که هیچ چیزنمى تواند آن را دگرگون کند)) (ولا مبدل لکلمات اللّه ).
بـنابراین , توهم در برابر تکذیبها و آزارها و حملات دشمنان لجوج وسرسخت روح صبر و استقامت را از دسـت مده , و بدان طبق همین سنت ,امدادهاى الهى و الطاف بى کران پروردگار به سراغ تو خواهد آمد, و سرانجام بر تمام آنها پیروز خواهى شد ((و اخبارى که از پیامبران پیشین به تو رسیده اسـت کـه چـگـونـه در بـرابر مخالفتها و شداید استقامت کردند و پیروز شدند گواه روشنى براى تواست )) (ولقد جئک من نباى المرسلین ).
در حـقـیقت آیه فوق به یک اصل کلى اشاره مى کند و آن این که همیشه رهبران صالح اجتماع که بـراى هـدایت توده هاى مردم به وسیله ارائه مکتب و طرحهاى سازنده با افکار منحط و خرافات و سـنـن غـلط جامعه به پا مى خاستند با مخالفت سرسختانه جمعى سودجو و زورگو که با پر و بال گرفتن مکتب جدید, منافعشان به خطر مى افتاد, روبرو مى شدند اما شک نیست که شرط اساسى این پیروزى بردبارى و مقاومت و استقامت است .
(آیه 35).
مردگان زنده نما!.

این آیه و آیه بعد دنباله دلدارى و تسلى دادن به پیامبر است که در آیات قبل گذشت .
از آنـجـا کـه فـکـر و روح پیامبر(ص ) از گمراهى و لجاجت مشرکان زیاد ناراحت وپریشان بود, و عـلاقـه داشـت بـا هر وسیله اى که شده آنها را به صف مؤمنان بکشاند,خداوند مى فرماید: ((اگر اعـراض و روگردانى زیاد آنها بر تو سخت و سنگین است چنانچه بتوانى اعماق زمین را بشکافى و در آن نـقـبـى بزنى و جستجو کنى و یانردبانى به آسمان بگذارى و اطراف آسمانها را نیز جستجو کـنـى و آیـه و نشانه دیگرى براى آنها بیاورى چنین کن )) ولى بدان آنان به قدرى لجوجند که باز ایـمان نخواهند آورد (وان کان کبر علیک اعراضهم فان استطعت ان تبتغى نفقا فى الا رض او سلما فى السم فتاتیهم بایة ).
خـداوند با این جمله به پیامبر خود مى فهماند که هیچ گونه نقصى در تعلیمات ودعوت و تلاش و کـوشـش تـو نـیـسـت , بـلـکـه نقص از ناحیه آنها است , آنها تصمیم گرفته اند حق را نپذیرند لذا هیچ گونه کوششى اثر نمى بخشد, نگران مباش !.
ولـى بـراى ایـن کـه کـسى توهم نکند که خداوند قادرنیست آنها را وادار به تسلیم کند, بلافاصله مـى فـرماید: ((اگر خدا بخواهد مى تواند همه آنها را بر هدایت مجتمع کند)) یعنى وادار به تسلیم در برابر دعوت تو و اعتراف به حق و ایمان کند(ولو شاللّه لجمعهم على الهدى ).
ولـى روشـن اسـت کـه ایـن چنین ایمان اجبارى بیهوده است , آفرینش بشر براى تکامل بر اساس اخـتیار و آزادى اراده مى باشد, تنها در صورت آزادى اراده است که ارزش ((مؤمن )) از ((کافر)) و ((نیکان )) از((بدان )) شناخته مى شود.
سپس مى گوید: ((اینها را براى این گفتیم که تو از جاهلان نباشى )) (فلا تکونن من الجاهلین ).
یـعنى : بیتابى مکن و صبر و استقامت را از دست مده و بیش از اندازه خود رابه خاطر کفر و شرک آنها ناراحت مکن و بدان راه همین است که تو مى پیمایى .
شک نیست که پیامبراز این حقایق با خبر بود, اما خداوند اینها را به عنوان یادآورى و دلدارى براى پیامبرش بازگو مى کند.
                    
(آیـه 36)ـ در ایـن آیـه بـراى تکمیل این موضوع و دلدارى بیشتر به پیامبر(ص )مى گوید: ((تنها کـسـانـى کـه گـوش شنوا دارند دعوت تو را اجابت مى کنند ومى پذیرند)) (انما یستجیب الذین یـسـمعون ) ((و اما آنها که عملا در صف مردگانندایمان نمى آورند, تا زمانى که خداوند آنها را در روز قیامت برانگیزاند و به سوى اوبازگشت کنند)) (والموتى یبعثهم اللّه ثم الیه یرجعون ).
آن روز است که با مشاهده صحنه هاى رستاخیز ایمان مى آورند, ولى ایمانشان هم سودى ندارد.
(آیـه 37)ـ در ایـن آیـه یـکى از بهانه جوییهاى مشرکان مطرح شده است ,بطورى که در بعضى از روایـات آمـده جـمـعـى از رؤسـاى قـریش هنگامى که از معارضه و مقابله با قرآن عاجز ماندند به پیامبر(ص ) گفتند: اینها فایده ندارد اگر راست مى گویى معجزاتى همانند عصاى موسى , و ناقه صالح , براى ما بیاور.
قـرآن در ایـن بـاره مى گوید: ((آنها گفتند: چرا آیه و معجزه اى از طرف پروردگاربر این پیامبر نازل نشده است )) ؟ ! (وقالوا لولا نزل علیه آیة من ربه ).
روشـن اسـت کـه آنها این پیشنهاد را از روى حقیقت جویى نمى گفتند, زیراپیامبر(ص ) به اندازه کافى براى آنها معجزه آورده بود.
لـذا قرآن در پاسخ آنها مى گوید: ((به آنها بگو: خداوند قادر است آیه ومعجزه اى (که شما پیشنهاد مى کنید) بر پیامبر خود نازل کند)) (قل ان اللّه قادر على ان ینزل آیة ).
ولى این کار یک اشکال دارد که غالب شما از آن بى خبرید و آن این که اگر به این گونه تقاضاها که از سر لجاجت مى کنید ترتیب اثر داده شود سپس ایمان نیاوریدهمگى گرفتار مجازات الهى شده , نابود خواهید گشت , زیرا این نهایت بى حرمتى نسبت به ساحت مقدس پروردگار و فرستاده او و آیـات و مـعـجـزات اوسـت , لذا درپایان آیه مى فرماید ((ولى اکثر آنها نمى دانند)) (ولکن اکثرهم لایعلمون ).
(آیه 38)ـ این آیه به دنبال آیات گذشته که در باره مشرکان بحث مى کرد وآنها را به سرنوشتى که در قـیـامت دارند متوجه مى ساخت , سخن از ((حشر)) ورستاخیز عمومى تمام موجودات زنده , و تـمام انواع حیوانات به میان آورده ,نخست مى گوید: ((هیچ جنبنده اى در زمین , و هیچ پرنده اى که با دو بال خود پروازمى کند نیست مگر این که امتهایى همانند شما هستند)) (وما من دابة فى الا رض ولاطئر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم ).
و بـه ایـن ترتیب هر یک از انواع حیوانات و پرندگان براى خود امتى هستندهمانند انسانها یعنى : آنها نیز در عالم خود داراى علم و شعور و ادراک هستند, خدارا مى شناسند و به اندازه توانایى خود او را تسبیح و تقدیس مى گویند, اگر چه فکرآنها در سطحى پایین تر از فکر و فهم انسانهاست .
سـپـس در جـمـلـه بـعـد مى گوید: ((ما در این کتاب هیچ چیز را فروگذار نکردیم ))(ما فرطنا فى الکتاب من شى ).
و در پـایـان آیـه مـى گـویـد ((تـمام آنهابه سوى خدا در رستاخیز جمع مى شوند))(ثم الى ربهم یحشرون ).
روى ایـن جـهـت آیـه بـه مشرکان اخطار مى کند خداوندى که تمام اصناف حیوانات راآفریده , و نـیـازمـندیهاى آنها را تامین کرده , و مراقب تمام افعال آنهاست و براى همه رستاخیزى قرار داده , چگونه ممکن است براى شما حشر و رستاخیزى قرار ندهد وبه گفته بعضى از مشرکان چیزى جز زندگى دنیا و حیات و مرگ آن در کار نباشد.
آیا رستاخیز براى حیوانات هم وجود دارد؟.

شـک نیست که نخستین شرط حساب و جزا مساله عقل و شعور و به دنبال آن تکلیف و مسؤولیت اسـت , طـرفـداران ایـن عـقـیده مى گویند: زندگى بسیارى ازحیوانات آمیخته با نظام جالب و شـگـفت انگیزى است که روشنگر سطح عالى فهم و شعور آنهاست , کیست که در باره مورچگان و زنـبـورعـسـل و تمدن عجیب آنها ونظام شگفت انگیز لانه و کندو, سخنانى نشنیده باشد و مسلم اسـت آنـهـا را بـه آسـانـى نـمـى توان ناشى از غریزه دانست , زیرا غریزه معمولا سرچشمه کارهاى یـکـنـواخـت ومـسـتـمـر اسـت , امـا اعـمـالـى که در شرایط خاصى که قابل پیش بینى نبوده به عنوان عکس العمل انجام مى گردد, به فهم و شعور شبیه تر است تا به غریزه .
مـثـلا گـوسـفندى که در عمر خود گرگ را ندیده براى نخستین بار که آن رامى بیند به خوبى خـطرناک بودن این دشمن را تشخیص داده و به هر وسیله که بتواندبراى دفاع از خود و نجات از خطر متوسل مى شود.
از هـمه اینها گذشته , در آیات متعددى از قرآن , مطالبى دیده مى شود که دلیل قابل ملاحظه اى بـراى فـهم و شعور بعضى از حیوانات محسوب مى شود, داستان فرار کردن مورچگان از برابرلشکر سـلـیـمـان , و داسـتان آمدن هدهد به منطقه ((سبا ویمن )) و آوردن خبرهاى هیجان انگیز براى سلیمان شاهد این مدعاست .
در روایـات اسـلامـى نـیز احادیث متعددى در زمینه رستاخیز حیوانات دیده مى شود, از جمله : از ابوذر نقل شده که مى گوید: ما خدمت پیامبر(ص ) بودیم که درپیش روى ما دو بز به یکدیگر شاخ زدنـد, پـیـغـمـبر(ص ) فرمود, مى دانید چرا اینها به یکدیگر شاخ زدند؟ حاضران عرض کردند: نه , پیامبر(ص ) فرمود ولى خدا مى داندچرا؟ و به زودى در میان آنها داورى خواهد کرد.
(آیه 39).
کر و لالها!.

بـار دیگر قرآن به بحث از منکران لجوج مى پردازد, مى گوید: ((و آنها که آیات ما را تکذیب کردند کـر و لال هـسـتـنـد, و در ظـلـمـت و تـاریـکى قرار گرفته اند)) (والذین کذبوا بیاتنا صم وبکم فى الظلمات ).
نـه گوش شنوایى دارند که حقایق را بشنوند, و نه زبان حقگویى که اگرحقیقتى را درک کردند براى دیگران بازگو کنند.
و به دنبال آن مى فرماید: ((خداوند هر کس را بخواهد گمراه مى کند و هر کس را بخواهد بر جاده مستقیم قرار مى دهد)) (من یشا اللّه یضلله ومن یشا یجعله على صراط مستقیم ).
گـاهـى اعمال فوق العاده زشتى از انسان سر مى زند که بر اثر تاریکى وحشتناکى روح او را احاطه خواهد کرد, چشمان حقیقت بین از او گرفته مى شود, وگوش او صداى حق را نمى شنود, و زبان او از گفتن حق باز مى ماند.
اما به عکس گاهى چنان کارهاى نیک فراوان از او سر مى زند که یک دنیا نور وروشنایى به روح او مـى پـاشد, دید و درک او وسیعتر و فکر او پرفروغتر و زبان او درگفتن حق , گویاتر مى شود, این است معنى هدایت و ضلالت که به اراده خدا نسبت داده مى شود.
(آیه 40).
توحید فطرى !.

بـار دیـگر روى سخن را به مشرکان کرده و از راه دیگرى براى توحید ویگانه پرستى , در برابر آنها, اسـتـدلال مـى کند, به این طریق که لحظات فوق العاده سخت و دردناک زندگى را به خاطر آنها مـى آورد, و از وجـدان آنـهـا اسـتـمداد مى کندکه در این گونه لحظات که همه چیز را به دست فـرامـوشـى مى سپارند آیا پناهگاهى جز ((خدا)) براى خودشان فکر مى کنند ! ((اى پیامبر ! به آنها بـگـو: اگر عذاب دردناک خداوند به سراغ شما بیاید و یا قیامت با آن همه هول و هیجان و حوادث وحـشـتـناک برپا شود, راست بگویید آیا غیر خدا را براى برطرف ساختن شداید خودمى خوانید)) ! (قل ارایتکم ان اتیکم عذاب اللّه او اتتکم الساعة اغیر اللّه تدعون ان کنتم صادقین ).
روح معنى این آیه نه تنها براى مشرکان , بلکه براى همه کس به هنگام بروز شداید وحوادث سخت , قابل درک است , ممکن است در حال عادى و در حوادث کوچک انسان به غیر خدا متوسل گردد, اما هنگامى که حادثه فوق العاده شدید باشد انسان همه چیز را فراموش مى کند ولى در همین حال در اعـمـاق دل خـود یک نوع امیدوارى به نجات که از منبع قدرت مرموز و نامشخصى سرچشمه مى گیرداحساس مى کند این همان توجه به خدا و حقیقت توحید است .
(آیـه 41)ـ در ایـن آیـه مـى فـرماید: ((بلکه تنها او را مى خوانید, او هم اگربخواهد مشکل شما را بـرطرف مى کند, و شریکهایى که براى خدا درست کرده بودید همه را فراموش مى کنید)) (بل ایاه تدعون فیکشف ما تدعون الیه ان ش وتنسون ما تشرکون ).
(آیه 42).
سرانجام زندگى اندرز ناپذیران !.

قـرآن همچنان گفتگو با گمراهان و مشرکان را ادامه مى دهد و از راه دیگرى براى بیدار ساختن آنها موضوع را تعقیب مى کند, یعنى دست آنها را گرفته و به قرون و زمانهاى گذشته مى برد.
نـخـسـت مـى گـویـد: ((ما پیامبرانى به سوى امم پیشین فرستادیم و چون اعتنانکردند آنها رابه منظور بیدارى و تربیت با مشکلات و حوادث سخت , با فقر وخشکسالى و قحطى با بیمارى و درد و رنـج و بـاسـا و ضرا ((39)) مواجه ساختیم شایدمتوجه شوند و به سوى خدا باز گردند)) (ولقد ارسلن الى امم من قبلک فاخذناهم بالباس والضرا لعلهم یتضرعون ).
(آیه 43)ـ در این آیه مى گوید: ((چرا آنها از این عوامل دردناک و بیدارکننده پند و اندرز نگرفتند و بیدار نشدند و به سوى خدا باز نگشتند)) (فلولا اذ جهم باسنا تضرعوا).
در حـقـیـقت علت عدم بیدارى آنها دو چیز بود, نخست این که ((بر اثر زیادى گناه و لجاجت در شرک , قلبهاى آنها تیره و سخت و روح آنها انعطاف ناپذیر شده بود)) (ولکن قست قلوبهم ).
دیـگـر ایـن که ((شیطان (با استفاده از روح هوى پرستى آنها) اعمالشان را درنظرشان زینت داده بـود, و هـر عمل زشتى را انجام مى دادند زیبا و هر کار خلافى راصواب مى پنداشتند)) (وزین لهم الشیطان ما کانوا یعملون ).
(آیه 44)ـ در این آیه اضافه مى کند: هنگامى که سختگیریها و گوشمالیها درآنها مؤثر نیفتاد از راه لطف و محبت وارد شدیم ((و به هنگامى که درسهاى نخست رافراموش کردند, درس دوم را براى آنـهـا آغـاز کـردیـم و درهـاى انـواع نعمتها را بر آنهاگشودیم )) شاید بیدار شوند و به آفریننده و بـخـشنده آن نعمتها توجه کنند, و راه راست را بازیابند (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شى ).
ولـى ایـن هـمـه نـعـمت در واقع خاصیت دوجانبه داشت هم ابراز محبتى براى بیدارى بود و هم مقدمه اى براى عذاب دردناک در صورتى که بیدار نشوند.
لذا مى گوید ((آنقدر به آنها نعمت دادیم تا کاملا خوشحال شدند اما بیدارنشدند, لذا ناگاه آنها را گـرفـتـیم و مجازات کردیم , و تمام درهاى امید به روى آنهابسته شد)) (حتى اذا فرحوا بم اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون ).
(آیـه 45)ـ ((و بـه این ترتیب جمعیت ستمکاران ریشه کن شد, و نسل دیگرى از آنها به پا نخاست )) (فقطع دابر القوم الذین ظلموا).
و از آنـجـا کـه خداوند در به کار گرفتن عوامل تربیت در مورد آنها هیچ گونه کوتاهى نکرده , در پایان آیه مى فرماید: ((ستایش و حمد مخصوص خداوندى است که پروردگار و مربى همه جهانیان است )) (والحمد للّه رب العالمین ).
ایـن جمله نشانه آن است که قطع ریشه ظلم و فساد و نابود شدن نسلى که بتواند این کار را ادامه دهد, به قدرى اهمیت دارد که جاى شکر و سپاس است .
در حـدیـثـى از امام صادق (ع ) مى خوانیم : ((هرکس بقاى ستمگران را دوست دارد,مفهومش این است که دوست مى دارد معصیت خدا شود (موضوع ظلم به اندازه اى مهم است که ) خداوند تبارک و تـعـالـى در بـرابـر نابود ساختن ظالمان خود را حمد وستایش کرده است و فرموده : دنباله قوم ستمگر بریده شد و سپاس مخصوص خداوند پروردگار جهانیان است )).
(آیه 46).
بخشنده نعمتها را بشناسید!.

روى سـخـن همچنان با مشرکان است , نخست مى گوید: ((اگر خداوندنعمتهاى گرانبهایش را همچون گوش و چشم از شما بگیرد, و بر دلهایتان مهربگذارد;Š بطورى که نتوانید میان خوب و بد و حـق وباطل تمیز دهید چه کسى جزخدا مى تواند این نعمتها را به شما بازگرداند)) ؟ ! (قل ارایتم ان اخذاللّه سمعکم وابصارکم وختم على قلوبکم من اله غیراللّه یاتیکم به ).
در حقیقت مشرکان نیز قبول داشتند که خالق و روزى دهنده خداست , و بتهارا به عنوان شفیعان در پیشگاه خدا مى پرستیدند.
سپس مى گوید: ((ببین چگونه آیات و دلایل را به گونه هاى مختلف براى آنهاشرح مى دهیم , ولى باز آنها از حق روى برمى گردانند)) (انظر کیف نصرف الا یات ثم هم یصدفون ).
(آیه 47) ـ در این آیه به دنبال ذکر این سه نعمت بزرگ الهى (چشم و گوش وفهم ) که سرچشمه تمام نعمتهاى دنیا و آخرت است اشاره به امکان سلب همه نعمتها بطورکلى کرده , مى گوید: ((به آنـهـا بـگو: اگر عذاب خداوند ناگهانى و بدون مقدمه , ویا آشکارا و با مقدمه , به سراغ شمابیاید آیا جـزسـتـمکاران نابود مى شوند)) !(قل ارایتکم ان اتیکم عذاب اللّه بغتة او جهرة هل یهلک الا القوم الظالمون ).
مـنـظـور این است تنها کسى که قادر به انواع مجازات و گرفتن نعمتهاست خداست , و بتها هیچ نقشى در این میان ندارند.
بنابراین , دلیلى ندارد که به آنها پناه ببرید.
(آیه 48)ـ در این آیه به وضع پیامبران الهى اشاره کرده , مى گوید: ((نه تنهابتهاى بى جان کارى از آنـهـا سـاخـتـه نیست , انبیاى بزرگ و رهبران الهى نیز کارى جزابلاغ رسالت , و بشارت و انذار, و تـشویق و تهدید ندارند, و هر نعمتى هست به فرمان خداو از ناحیه اوست و آنها هم هرچه بخواهند از او مى خواهند)) (وما نرسل المرسلین الا مبشرین ومنذرین ).
سـپـس مى گوید: ((راه نجات منحصر در دو چیز است آنها که ایمان بیاورند وخویشتن را اصلاح کـنـنـد (و عمل صالح انجام دهند) نه ترسى از مجازاتهاى الهى دارند, و نه غم و اندوهى از اعمال گذشته خود)) (فمن آمن واصلح فلا خوف علیهم ولاهم یحزنون ).
(آیـه 49)ـ ((و در مـقابل , کسانى که آیات ما را تکذیب کنند, در برابر این فسق و نافرمانى گرفتار مجازات الهى خواهند شد)) (والذین کذبوا بیاتنا یمسهم العذاب بما کانوا یفسقون ).
(آیه 50).
آگاهى از غیب !.

این آیه دنباله پاسخگویى به اعتراضات گوناگون کفار و مشرکان است و به سه قسمت از ایرادهاى آنها در جمله هاى کوتاه پاسخ داده شده است :.
نـخـسـت این که آنها به پیامبر(ص ) پیشنهاد معجزات عجیب و غریبى مى کردند,و هر یک به میل خود پیشنهادى داشتند, حتى به مشاهده معجزات مورددرخواست دیگران نیز قانع نبودند;Š گاهى خـانـه هـایى از طلا, و گاهى نزول فرشتگان ,و زمانى تبدیل سرزمین خشک و سوزان مکه به یک باغستان پر آب و میوه !.
گـویـا آنـهـا با این تقاضاهاى عجیب و غریب یک نوع مقام الوهیت و مالکیت زمین و آسمان براى پیامبر(ص ) انتظار داشتند.
لـذا خـداونـد در پاسخ این افراد, به پیامبر(ص ) دستور مى دهد ((بگو: من هرگزادعا نمى کنم که خزائن الهى به دست من است )) (قل لا اقول لکم عندى خزآئن اللّه ).
((خـزائن )) جمع ((خزینه )) به معنى منبع و مرکز هر چیزى است و به این ترتیب خزائن اللّه , منبع هـمـه چـیـز را در بر مى گیرد که از ذات بى انتهاى او که سرچشمه جمیع کمالات و قدرتهاست , مى باشد.
سـپـس در بـرابر افرادى که انتظار داشتند پیامبر(ص ) آنها را از تمام اسرار آینده و گذشته آگاه سـازد, و حتى به آنها بگوید در آینده چه حوادثى مربوط به زندگى آنها روى مى دهد, تا براى دفع ضرر و جلب منفعت بپا خیزند, مى گوید: ((من هرگز ادعانمى کنم که از همه امور پنهانى و اسرار غیب آگاهم )) (ولا اعلم الغیب ).
و در جمله سوم به پاسخ ایراد کسانى که انتظار داشتند خود پیامبر(ص ) فرشته باشد, و یا فرشته اى هـمـراه او باشد, و هیچ گونه عوارض بشرى از خوردن غذا و راه رفتن در کوچه و بازار در او دیده نشود, مى گوید: ((و من هرگز ادعا نمى کنم فرشته ام ))(ولا اقول لکم انى ملک ).
بلکه ((من تنها از دستورات و تعلیماتى پیروى مى کنم که از طریق وحى ازناحیه پروردگار به من مى رسد)) (ان اتبع الا ما یوحى الى ).
و در پـایان آیه به پیامبر(ص ) دستور داده مى شود که : ((بگو: آیا افراد نابینا و بیناهمانندند ؟ و آنها کـه چشم و اندیشه و عقلشان بسته است با کسانى که حقایق را به خوبى مى بینند و درک مى کنند برابرند ؟ آیا فکر نمى کنید)) (قل هل یستوى الا عمى والبصیر افلا تتفکرون ).
(آیـه 51)ـ در پـایـان آیـه قـبـل فـرمود که نابینا و بینا یکسان نیستند, و به دنبال آن در این آیه به پـیـامـبر(ص ) دستور مى دهد ((به وسیله قرآن کسانى را انذار و بیدار کن که از روز رستاخیز بیم دارند)) (وانذر به الذین یخافون ان یحشروا الى ربهم ).
یعنى کسانى که تا این اندازه چشم قلب آنها گشوده است که احتمال مى دهندحساب و کتابى در کار باشد, در پرتو این احتمال , و ترس از مسؤولیت , آمادگى براى پذیرش حق یافته اند.
سـپـس مـى گـویـد: ایـن گـونـه افـراد بـیـدار دل از آن روز مـى ترسند که ((جز خداپناهگاه و شفاعت کننده اى وجود ندارد)) (لیس لهم من دونه ولى ولا شفیع ).
آرى ! ایـن گونه افراد را انذار کن و دعوت به سوى حق بنما ((زیرا امید تقوا وپرهیزکارى در باره آنها هست )) (لعلهم یتقون ).
آیـه 52ـ شـان نـزول : در مـورد نـزول ایـن آیه و آیه بعد نقل شده : جمعى ازقریش از کنار مجلس پـیـامـبر(ص ) گذشتند در حالى که ((صهیب )) و ((عمار)), ((بلال )) و((خباب )) و امثال آنها از مسلمانان کم بضاعت و کارگر, در خدمت پیامبر(ص ) بودند.
آنها از مشاهده این صحنه تعجب کردند.
گفتند: اى محمد ! آیا به همین افراد از جمعیت قناعت کرده اى ؟ اینهاهستند که خداوند از میان مـا انتخاب کرده ! ما پیرو اینها بوده باشیم ؟ هرچه زودترآنها را از اطراف خود دور کن , شاید ما به تو نزدیک شویم و از تو پیروى کنیم .
آیه نازل شد و این پیشنهاد را به شدت رد کرد.
بـعـضـى از مـفسران اهل تسنن مانند نویسنده ((المنار)) حدیثى شبیه به این شان نزول نقل کرده وسپس اضافه مى کند: ((عمربن خطاب )) درآنجا حاضر بود, وبه پیامبرپیشنهاد کرد چه مانعى دارد که پیشنهاد آنهارا بپذیریم ؟ وما ببینیم اینها چه مى کنند.
آیات فوق پیشنهاد او را نیز رد کرد.
تفسیر:.
مبارزه با فکر طبقاتى ـ.

در ایـن آیـه بـه یـکـى دیـگر از بهانه جوییهاى مشرکان اشاره شده و آن این که آنهاانتظار داشتند پیامبر(ص ) امتیازاتى براى ثروتمندان نسبت به طبقه فقیر قائل شود,بى خبر از این که اسلام آمده تـا بـه ایـن گـونه امتیازات پوچ و بى اساس پایان دهد, لذاآنها روى این پیشنهاد اصرار داشتند که پـیـامـبـر(ص ) این دسته را از خود براند, اما قرآن صریحا و با ذکر دلایل زنده پیشنهاد آنها را نفى مى کند, نخست مى گوید: ((کسانى راکه صبح و شام پروردگار خود را مى خوانند و جز ذات پاک او نظرى ندارند, هرگز ازخود دور مکن )) (ولا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداوة والعشى یریدون وجهه ).
در حـقیقت آنها روى یک سنت دیرین غلط امتیاز افراد را به ثروت آنهامى دانستند, و معتقد بودند بـایـد طـبقات اجتماع که براساس ثروت به وجود آمده همواره محفوظ بماند, و هر آیین و دعوتى بـخواهد زندگى طبقاتى را بر هم زند, واین امتیاز را نادیده بگیرد, در نظر آنها مطرود و غیرقابل قبول است .
در جـمـله بعد مى فرماید: ((دلیلى ندارد که این گونه اشخاص با ایمان را از خوددور سازى , براى ایـن کـه نـه حـسـاب آنها بر توست و نه حساب تو بر آنها)) (ما علیک من حسابهم من شى وما من حسابک علیهم من شى ).
((با این حال اگر آنها را از خود برانى از ستمگران خواهى بود)) (فتطردهم فتکون من الظالمین ).
قرآن پاسخ مى دهد به فرض این که آنها چنین بوده باشند, ولى حسابشان باخداست , همین اندازه کـه ایـمان آورده اند و در صف مسلمین قرار گرفته اند, به هیچ قیمتى نباید رانده شوند, و به این ترتیب جلو بهانه جوییهاى اشراف قریش رامى گیرد.
یک امتیاز بزرگ اسلام ـ.

مى دانیم در مسیحیت کنونى دایره اختیارات رؤساى مذهبى به طرزمضحکى توسعه یافته تا آنجا کـه آنـهـا بـراى خـود حـق بـخشیدن گناه قائل هستند, و به همین جهت مى توانند کسانى را با کوچکترین چیزى طرد و تکفیر کنند, و یا بپذیرند.
قـرآن در آیـه فـوق و آیـات دیـگـر صـریحا یادآور مى شود که نه تنها علماى مذهبى , بلکه شخص پیامبر(ص ) نیز حق طرد کسى را که اظهار ایمان مى کند, و کارى که موجب خروج از اسلام بشود, انجام نداده , ندارد آمرزش گناه و حساب و کتاب بندگان تنها به دست خداست , و هیچ کس جز او حق دخالت در چنین کارى ندارد.
(آیه 53)ـ در این آیه به ثروتمندان بى ایمان هشدار مى دهد که این جریانات آزمایشهایى است براى آنـهـا, و اگـر از کـوره ایـن آزمایشها نادرست بیرون آیند, بایدعواقب دردناک آن را تحمل کنند, مى گوید: ((این چنین , بعضى از آنها را با بعض دیگر آزمودیم )) (وکذلک فتنا بعضهم ببعض ).
((فتنه )) در اینجا به معنى آزمایش است .
سـپـس اضـافه مى کند: کار این توانگران به جایى مى رسد که با نگاه تحقیرآمیزبه مؤمنان راستین نـگریسته و مى گویند: ((آیا اینها هستند که خداوند از میان مابرگزیده , و نعمت ایمان و اسلام را بـه آنها ارزانى داشته است )) آیا اینها قابل چنین حرفهایى هستند !(لیقولوا اهؤلا من اللّه علیهم من بیننا).
و بـعد به آنها پاسخ مى گوید که این افراد با ایمان مردمى هستند که شکرنعمت علم و تشخیص را بـه جا آورده و آن را به کار بسته اند, و هم چنین شکر نعمت دعوت پیامبر(ص ) را به جا آورده و از او پـذیرا شده اند چه نعمتى از آن بزرگتر و چه شکرى از آن بالاتر و به خاطر همین , خداوند ایمان را در قـلـوب آنها راسخ گردانیده است ((آیا خداوند شاکران را بهتر نمى شناسد)) ! (الیس اللّه باعلم بالشاکرین ).
(آیـه 54)ـ این آیه به صورت یک قانون کلى به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که تمام افراد با ایمان را هـر چـنـد گـنـاهکار باشند, نه تنها طرد نکند, بلکه به خوبى بپذیرد, چنین مى گوید: ((هرگاه کسانى که به آیات ما ایمان آورده اند به سراغ توبیایند, به آنها بگو: سلام بر شما)) (واذا جاک الذین یؤمنون بایاتنا فقل سلام علیکم ).
ایـن سـلام ممکن است از ناحیه خدا و به وسیله پیامبر(ص ) بوده باشد, و یامستقیما از ناحیه خود پیامبر(ص ) و در هر حال دلیل بر پذیرا شدن و استقبال کردن وتفاهم و دوستى با آنهاست .
در جمله دوم اضافه مى کند, که ((پروردگار شما رحمت را بر خود فرض کرده است )) (کتب ربکم على نفسه الرحمة ).
و در جـمـلـه سوم که در حقیقت توضیح و تفسیر رحمت الهى است , با تعبیرى محبت آمیز چنین مـى گـویـد: ((هـرکس از شما کارى از روى جهالت انجام دهد, سپس توبه کند و اصلاح و جبران نماید, خداوند آمرزنده و مهربان است )) (انه من عمل منکم سو بجهالة ثم تاب من بعده واصلح فانه غفور رحیم ).
مـنظور از ((جهالت )) در این گونه موارد, همان غلبه و طغیان شهوت است ومسلما چنین کسى در برابر گناه خود مسؤول است .
(آیـه 55)ـ در ایـن آیـه بـراى تاکید مطلب مى فرماید: ((ما آیات و نشانه ها ودستورات خود را این چنین روشن و مشخص مى کنیم , تا هم راه حق جویان ومطیعان آشکار گردد و هم راه گنهکاران لجوج و دشمنان حق )) (وکذلک نفصل الا یات ولتستبین سبیل المجرمین ).
مـنـظـور از ((مـجـرم )) هـمان گناهکاران لجوج و سرسختى است که با هیچ وسیله تسلیم حق نمى شوند.
یعنى بعد از این دعوت عمومى و همگانى به سوى حق , حتى دعوت از گناهکارانى که از کار خود پشیمانند, راه و رسم مجرمان لجوج و غیرقابل انعطاف کاملا شناخته خواهد شد.
(آیه 56).
اصرار بیجا!.

در ایـن آیـه و دو آیـه بـعد همچنان روى سخن به مشرکان و بت پرستان لجوج است ـهمانطور که بـیشتر آیات این سوره نیز همین بحث را دنبال مى کندـ لحن این آیات چنان است که گویا آنها از پیامبر دعوت کرده بودند به آئینشان گرایش پیداکند, پیامبر(ص ) مامور مى شود که به آنها ((بگو: من از پرستش کسانى که غیر از خدامى خوانید نهى شده ام )) (قل انى نهیت ان اعبد الذین تدعون من دون اللّه ).
سـپـس مـى فـرمـاید: ((بگو: اى پیامبر ! من پیروى از هوى و هوسهاى شمانمى کنم )) (قل لا اتبع اهواکم ) و این پاسخ روشنى به پیشنهاد بى اساس آنهاست وآن این که بت پرستى هیچ دلیل منطقى ندارد.
و در آخـریـن جـمـلـه براى تاکید بیشتر مى گوید: ((اگر من چنین کارى را کنم مسلما گمراه شده ام و از هدایت یافتگان نخواهم بود)) (قد ضللت اذا وم انا من المهتدین ).
(آیـه 57)ـ در ایـن آیه پاسخ دیگرى به آنها مى دهد و آن این که ((من بینه ودلیل روشنى از طرف پـروردگـارم دارم اگـرچـه شـمـا آن را نپذیرفته و تکذیب کرده اید))(قل انى على بینة من ربى وکذبتم به ).
خـلاصـه در ایـن آیـه نیز پیامبر(ص ) مامور است روى این نکته تکیه کند که مدرک من در مساله خـداپرستى و مبارزه با بت کاملا روشن و آشکار مى باشد و انکار وتکذیب شما چیزى از اهمیت آن نمى کاهد.
سپس به یکى از بهانه جوییهاى آنها اشاره مى کند و آن این که آنها مى گفتند اگرتو بر حق هستى کـیفرهایى که ما را به آن تهدید مى کنى زودتر بیاور;Š پیامبر(ص ) درپاسخ آنها مى فرماید: ((آنچه را شما در باره آن عجله دارید به دست من نیست )) (ماعندى ما تستعجلون به ).
((تمام کارها و فرمانها همه به دست خداست )) (ان الحکم الا للّه ).
یـعنى : هرگونه فرمان در عالم آفرینش و تکوین و در عالم احکام دینى وتشریع به دست خداست , هـمچنین هر منصبى اعم از رهبرى الهى و قضاوت وحکمیت به کسى سپرده شده است آن هم از ناحیه پروردگار است .
و بعد به عنوان تاکید مى گوید: ((اوست که حق را از باطل جدا مى کند و اوبهترین جداکنندگان حق از باطل است )) (یقص الحق وهو خیر الفاصلین ).
زیـرا کسى که علمش از همه بیشتر و قدرت کافى براى اعمال علم و دانش خود نیز داشته باشد او بهترین جداکنندگان حق از باطل است .
(آیـه 58)ـ در ایـن آیـه بـه پـیـامبر دستور مى دهد که در برابر مطالبه عذاب وکیفر از ناحیه این جمعیت لجوج و نادان به آنها ((بگو: اگر آنچه را که شما با عجله ازمن مى طلبید در قبضه قدرت مـن بـود و مـن بـه درخواست شما ترتیب اثر مى دادم کارمن با شما پایان گرفته بود)) (قل لو ان عندى ما تستعجلون به لقضى الا مر بینى وبینکم ).
امـا بـراى ایـن کـه تـصـور نـکنند مجازات آنها به دست فراموشى سپرده شده درپایان مى گوید: ((خـداوند از همه کس بهتر ستمکاران و ظالمان را مى شناسد و به موقع آنها را کیفر خواهد داد)) (واللّه اعلم بالظالمین ).
(آیه 59).
اسرار غیب !.

در آیـات گذشته سخن از علم و قدرت خدا و وسعت دایره حکم و فرمان اودر میان بود, از این به بـعد آنچه در آیات قبل اجمالا بیان شد, مشروحا توضیح داده مى شود, نخست به موضوع علم خدا پرداخته , مى گوید: ((کلیدهاى غیب (یاخزانه هاى غیب ) همه در نزد خداست , و جز او کسى آنها را نمى داند)) (وعنده مفاتح الغیب لا یعلمه الا هو).
سـپـس بـراى تـوضیح و تاکید بیشتر مى گوید: ((آنچه در بر و بحر است خدامى داند)) (ویعلم ما فى البر والبحر).
((بـر)) بـه معنى مکان وسیع است , و معمولا به خشکیها گفته مى شود, و ((بحر))نیز در اصل به مـعنى محل وسیعى است که آب زیاد در آن مجتمع باشد, و معمولابه دریاها و گاهى به نهرهاى عظیم نیز گفته مى شود.
در هر حال آگاهى خدا از آنچه در خشکیها و دریاهاست , به معنى احاطه علم او برهمه چیز است .
یـعـنـى , او از جـنـبـش میلیاردها موجود زنده , کوچک و بزرگ , در اعماق دریاهااز شماره واقعى سلولهاى بدن هر انسان و گلبولهاى خونها از حرکات مرموز تمام الکترونها در دل اتمها و بالاخره از تمام اندیشه هایى که از لابلاى پرده هاى مغز مامى گذرد, و تا اعماق روح ما نفوذ مى کند.
آرى ! از همه اینها بطور یکسان باخبر است .
باز در جمله بعد براى تاکید احاطه علمى خداوند, اشاره بخصوص در این مورد کرده و مى فرماید: ((هیچ برگى از درختى جدا نمى شود, مگر این که آن رامى داند)) (وما تسقط من ورقة الا یعلمها) .
یـعنى , تعداد این برگها و لحظه جدا شدنشان از شاخه ها و گردش آنها دروسط هوا و لحظه قرار گـرفـتـنـشان روى زمین , همه اینها در پیشگاه علم او روشن است ((و هم چنین هیچ دانه اى در مـخـفـیـگـاه زمـین قرار نمى گیرد)) مگر این که تمام خصوصیات آن را مى داند)) (ولا حبة فى ظلمات الا رض ).
در حقیقت دست روى دو نقطه حساس گذارده شده است , که براى هیچ انسانى هر چند میلیونها سـال از عـمـر او بـگـذرد, و دستگاههاى صنعتى تکامل حیرت انگیز پیدا کند, احاطه بر آن ممکن نیست .
چه کسى مى داند بادها در هر شبانه روز در سرتاسر کره زمین چه بذرهایى را ازگیاهان جدا کرده و بـه چه نقطه اى مى پاشد, کدام مغز الکترونیکى مى تواند, تعدادبرگهایى که در یک روز از شاخه درختان جنگلها جدا مى شود حساب کند ؟!.
نـگاه به منظره یک جنگل مخصوصا در فصل پاییز, و منظره بدیعى که سقوطپى درپى برگها پیدا مـى کـنـد, بـه خـوبـى این حقیقت را ثابت مى کند, که این گونه علوم هیچ گاه ممکن نیست در دسترس انسان قرارگیرد.
در واقع سقوط برگها لحظه مرگ آنهاست , و سقوط دانه ها در مخفیگاه زمین گامهاى نخستین حیات و زندگى آنهاست , اوست که از نظام این مرگ و زندگى باخبراست .
بیان این موضوع یک اثر ((فلسفى )) دارد و یک اثر ((تربیتى )), اما اثر فلسفى آن این است که پندار کـسـانـى را کـه عـلم خدا را منحصر به کلیات مى دانند, و معتقدند که خدا از جزئیات این جهان آگاهى ندارد, نفى مى کند, و صریحا مى گوید که خدا ازهمه کلیات و جزئیات آگاهى کامل دارد .
و امـا اثـر تربیتى آن روشن است , زیرا ایمان به این علم وسیع پهناور به انسان مى گوید تمام اسرار وجـود تـو, اعمال و گفتار تو, نیات و افکار تو, همگى براى ذات پاک او آشکار است با چنین ایمانى چگونه ممکن است انسان مراقب حال خویش نباشد و اعمال و گفتار و نیات خود را کنترل نکند.
و در پـایـان آیـه مى فرماید: ((هیچ تر و خشکى نیست , مگر این که در کتاب مبین (و در مقام علم پروردگار) ثبت است )) (ولا رطب ولا یابس الا فى کتاب مبین ).
(آیه 60)ـ در این آیه بحث را به احاطه علم خداوند به اعمال انسان که هدف اصلى است , کشانیده و قدرت قاهره خدا را نیز مشخص مى سازد, تا مردم ازمجموع این بحث نتایج تربیتى لازم را بگیرند.
نـخـسـت مـى گوید ((او کسى است که روح شما را در شب قبض مى کند, و ازآنچه در روز انجام مى دهید و به دست مى آورید آگاه است )) (وهو الذى یتوفیکم باللیل ویعلم ماجرحتم بالنهار).
سـپـس مـى گـوید: این نظام خواب و بیدارى تکرار مى شود, شب مى خوابید ((وروز شما را بیدار مـى کـنـد و این وضع هم چنان ادامه دارد تا پایان زندگى شما فرارسد)) (ثم یبعثکم فیه لیقضى اجل مسمى ).
سرانجام نتیجه نهایى بحث را چنین بیان مى کند: ((سپس بازگشت همه به سوى خداست و شما را از آنچه انجام داده اید آگاه مى سازد)) (ثم الیه مرجعکم ثم ینبئکم بما کنتم تعملون ).
(آیه 61)ـ در این آیه باز براى توضیح بیشتر روى احاطه علمى خداوند نسبت به اعمال بندگان , و نگاهدارى دقیق حساب آنها براى روز رستاخیز چنین مى گوید: ((اوتسلط کامل بر بندگان خود دارد و حـافظان و مراقبانى بر شما مى فرستد که حساب اعمالتان را دقیقا نگاهدارى کنند)) (وهو القاهرن فوق عباده ویرسل علیکم حفظة ).
سـپـس مى فرماید: ((نگاهدارى این حساب تا لحظه پایان زندگى و فرارسیدن مرگ ادامه دارد)) (حـتـى اذا جـا احدکم الموت ) ((و در این هنگام فرستادگان ما که مامور قبض ارواحند روح او را مى گیرند)) (توفته رسلنا).
و در پـایان اضافه مى کند که ((این فرشتگان به هیچ وجه در انجام ماموریت خود کوتاهى و قصور و تفریط ندارند, نه لحظه اى گرفتن روح را مقدم مى دارند, و نه لحظه اى مؤخر)) (وهم لایفرطون ) .
(آیـه 62)ـ در ایـن آیـه اشاره به آخرین مرحله کار انسان کرده , مى گوید: ((افرادبشر پس از طى دوران خود با این پرونده هاى تنظیم شده که همه چیز در آنها ثبت است , در روز رستاخیز به سوى پـروردگـارى کـه مولاى حقیقى آنهاست باز مى گردند))(ثم ردا الى اللّه مولیهم الحق ) و در آن دادگاه , ((دادرسى و حکم و قضاوت مخصوص ذات پاک خداست )) (الا له الحکم ).
و بـا آن هـمه اعمال و پرونده هایى که افراد بشر در طول تاریخ پرغوغاى خودداشته اند ((به سرعت به تمام حسابهاى آنها رسیدگى مى کند)) (وهو اسرع الحاسبین ).
تـا آنـجا که در بعضى از روایات وارد شده , انه سبحانه یحاسب جمیع عباده على مقدار حلب شاة !: ((خـداونـد حساب تمام بندگان را در زمان کوتاهى به اندازه دوشیدن یک گوسفند, رسیدگى مى کند))!.
(آیه 63).
نورى که در تاریکى مى درخشد!.

بـار دیـگر قرآن دست مشرکان را گرفته و به درون فطرتشان مى برد و در آن مخفیگاه اسرارآمیز نـور تـوحید و یکتاپرستى را به آنها نشان مى دهد و به پیامبر(ص )دستور مى دهد به آنها ((بگو: چه کسى شما را از تاریکیهاى بر و بحر رهایى مى بخشد)) ! (قل من ینجیکم من ظلمات البر والبحر).
ظـلـمـت و تاریکى گاهى جنبه حسى دارد و گاهى جنبه معنوى : ظلمت حسى آن است که نور بکلى قطع شود یا آن چنان ضعیف شود که انسان جایى را نبیند یا به زحمت ببیند, و ظلمت معنوى همان مشکلات , گرفتاریها و پریشانیها و آلودگیهایى است که عاقبت آنها تاریک و ناپیداست .
اگر این تاریکى با حوادث وحشتناکى آمیخته شود و مثلا انسان در یک سفردریایى ((شب تاریک و بـیـم مـوج و گـردابـى حائل )) محاصره شود وحشت آن به درجات بیش از مشکلاتى است که به هنگام روز پدید مى آید در چنین لحظاتى است که انسان همه چیز را به دست فراموشى مى سپارد و جـز خـودش و نـور تابناکى که در اعماق جانش مى درخشد و او را بسوى مبدئى مى خواند که تنها اوست که مى تواند چنان مشکلاتى را حل کند, از یاد مى برد.
این گونه حالات دریچه هایى هستند به جهان توحید و خداشناسى .
لـذا در جـمـلـه بعد مى گوید: ((در چنین حالى شما از لطف بى پایان او استمدادمى کنید گاهى آشکارا و با تضرع و خضوع و گاهى پنهانى و در درون دل و جان , او رامى خوانید)) (تدعونه تضرعا وخفیة ).
((و در چـنـیـن حالى فورا با آن مبد بزرگ عهد و پیمان مى بندید که اگر ما را ازکام خطر برهاند بـطور قطع , شکر نعمتهاى او را انجام خواهیم داد, و جز به او دل نخواهیم بست )) (لئن انجینا من هذه لنکونن من الشاکرین ).
(آیه 64)ـ ((ولى اى پیامبر به آنها بگو: خداوند شما را از این تاریکیها و ازهرگونه غم و اندوه دیگر نجات مى دهد (و بارها نجات داده است ) ولى پس ازرهایى باز همان راه شرک و کفر را مى پویید)) (قل اللّه ینجیکم منها ومن کل کرب ثم انتم تشرکون ).
(آیه 65).
عذابهاى رنگارنگ !.

در ایـن آیـه بـراى تـکمیل طرق مختلف تربیتى , تکیه روى مساله تهدید به عذاب و مجازات الهى شـده , یـعـنـى همانطور که خداوند ارحم الراحمین و پناه دهنده بى پناهان است همچنین در برابر طغیانگران و سرکشان , قهار و منتقم نیز مى باشد.
در ایـن آیـه بـه پـیامبر(ص ) دستور داده شده است که مجرمان را به سه نوع مجازات تهدید کند: عـذابـهـایـى از طرف بالا و پایین و مجازات اختلاف کلمه و بروز جنگ وخونریزى , لذا مى گوید: ((بگو: خداوند قادر است که مجازاتى از طرف بالا یا ازطرف پایین بر شما بفرستد)) (قل هو القادر عـلـى ان یـبـعـث عـلـیـکم عذابا من فوقکم اومن تحت ارجلکم ) ((و یا این که شما را به صورت دسـتـه هـاى پراکنده به یکدیگرمخلوط کند و طعم جنگ و خونریزى را به بعضى به وسیله بضعى دیگر بچشاند))(او یلبسکم شیعا ویذیق بعضکم باس بعض ).
                    
مساله اختلاف کلمه و پراکندگى در میان جمعیت به قدرى خطرناک است که در ردیف عذابهاى آسمانى و صاعقه ها و زلزله ها قرار گرفته است , و راستى چنین است , بلکه گاهى ویرانیهاى ناشى از اختلاف و پراکندگى به درجات بیشتر ازویرانیهاى ناشى از صاعقه ها و زلزله هاست , کرارا دیده شده است کشورهاى آباد درسایه شوم نفاق و تفرقه به نابودى مطلق کشیده شده است و این جمله هشدارى است به همه مسلمانان جهان !.
و در پـایـان آیـه اضـافـه مـى کـنـد: ((بنگر که چگونه نشانه ها و دلایل مختلف رابراى آنها بازگو مى کنیم , شاید درک کنند و به سوى حق باز گردند)) (انظر کیف نصرف الا یات لعلهم یفقهون ).
(آیه 66) ـ این آیه و آیه بعد در حقیقت تکمیل بحثى است که پیرامون دعوت به سوى خدا و معاد و حقایق اسلام و ترس از مجازات الهى در آیات پیشین گذشت .
نـخـسـت مـى گوید: ((قوم و جمعیت تو یعنى قریش و مردم مکه تعلیمات تو راتکذیب کردند در حـالى که همه حق است )) و دلایل گوناگونى از طریق عقل و فطرت و حس آنها را تایید مى کند (وکذب به قومک وهو الحق ).
بنابراین , تکذیب و انکار آنان از اهمیت این حقایق نمى کاهد, هرچندمخالفان و منکران زیاد باشند.
سـپس دستور مى دهد که ((به آنها بگو: وظیفه من تنها ابلاغ رسالت است , ومن ضامن قبول شما نیستم )) (قل لست علیکم بوکیل ).
منظوراز ((وکیل ))کسى است که مسؤول هدایت عملى وضامن دیگران بوده باشد.
(آیـه 67)ـ در ایـن آیـه بـا یـک جـمله کوتاه و پرمعنى به آنها هشدار مى دهد, وبه دقت کردن در انـتـخـاب راه صـحیح دعوت مى کند, و مى گوید: ((هر خبرى که خداو پیامبر(ص ) به شما داده سرانجام در این جهان یا جهان دیگر قرارگاهى دارد, وبالاخره در موعد مقرر انجام خواهد یافت , و به زودى با خبر خواهید شد)) (لکل نبامستقر وسوف تعلمون ).
آیه 68 ـ شان نزول : از امام باقر(ع ) نقل شده که : چون این آیه نازل گردید ومسلمانان از مجالست با کفار و استهزاکنندگان آیات الهى نهى شدند جمعى ازمسلمانان گفتند: اگر بخواهیم در همه جا به این دستور عمل کنیم باید هرگز به مسجدالحرام نرویم , طواف خانه خدا نکنیم (زیرا آنها در گوشه و کنار مسجدپراکنده اند و به سخنان باطل پیرامون آیات الهى مشغولند و در هر گوشه اى ازمسجدالحرام ما مختصر توقفى کنیم ممکن است سخنان آنها به گوش ما برسد) دراین موقع آیه بـعد (69) نازل شد و به مسلمانان دستور داد که در این گونه مواقع آنهارا نصیحت کنند و تا آنجا که در قدرت دارند به ارشاد و راهنمایى آنها بپردازند.
(آیه 68).
دورى از مجالس اهل باطل !.

از آنجا که بحثهاى این سوره بیشتر ناظر به وضع مشرکان و بت پرستان است در این آیه و آیه بعد به یـکـى دیگر از مسائل مربوط به آنها اشاره مى شود, نخست به پیامبر(ص ) مى گوید: ((هنگامى که مخالفان لجوج و بى منطق را مشاهده کنى که آیات خدا را استهزا مى کنند, از آنها روى بگردان تا از ایـن کار صرف نظر کرده به سخنان دیگرى بپردازند)) (واذا رایت الذین یخوضون فى آیاتنا فاعرض عنهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره ).
سـپـس اضـافـه مى کند این موضوع به اندازه اى اهمیت دارد که ((اگر شیطان تو رابه فراموشى افـکند و با این گونه اشخاص سهوا همنشین شدى به مجرد این که متوجه موضوع گشتى فورا از آن مـجـلـس برخیز و با این ستمکاران منشین )) (واماینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکرى مع القوم الظالمین ).
سـؤال : مگر ممکن است شیطان بر پیامبر مسلط گردد و باعث فراموشى او شـود؟.
در پـاسـخ ایـن سـؤال مـى توان گفت که روى سخن در آیه گرچه به پیامبر است ,اما در حقیقت مـنـظور پیروان او هستند که اگر گرفتار فراموشکارى شدند و درجلسات آمیخته به گناه کفار شرکت کردند به محض این که متوجه شوند باید از آنجابرخیزند و بیرون روند, و نظیر این بحث در گـفـتگوهاى روزانه ما در ادبیات زبانهاى مختلف دیده مى شود که انسان روى سخن را به کسى مى کند اما هدفش این است که دیگران بشنوند.
(آیـه 69)ـ در این آیه یک مورد را استثنا کرده و مى گوید: ((اگر افراد با تقوابراى نهى از منکر در جـلـسـات آنـهـا شرکت کنند و به امید پرهیزکارى و بازگشت آنها ازگناه , آنان را متذکر سازند مانعى ندارد و گناهان آنها را بر چنین اشخاصى نخواهندنوشت , زیرا در هر حال قصد آنها خدمت و انجام وظیفه بوده است )) (وما على الذین یتقون من حسابهم من شى ولکن ذکرى لعلهم یتقون ) .
بـایـد توجه داشت تنها کسانى مى توانند از این استثنا استفاده کنند که طبق تعبیر آیه داراى مقام تقوا و پرهیزکارى باشند و نه تنها تحت تاثیر آنها واقع نشوند,بلکه بتوانند آنها را تحت تاثیر خود قرار دهند.
(آیه 70).
آنها که دین حق را به بازى گرفته اند!.

ایـن آیه در حقیقت بحث آیه قبل را تکمیل مى کند و به پیامبر(ص ) دستورمى دهد ((از کسانى که دیـن و آیـیـن خـود را بـه شـوخـى گـرفـتـه اند و یک مشت بازى وسرگرمى را به حساب دین مـى گذارند و زندگى دنیا و امکانات مادى آنها را مغرورساخته , اعراض کن و آنها را به حال خود واگذار)) (وذر الذین اتخذوا دینهم لعباولهوا وغرتهم الحیوة الدنیا).
در حـقـیقت آیه فوق اشاره به این است که آیین آنها از نظر محتوا پوچ و واهى است و نام دین را بر یـک مـشت اعمالى که به کارهاى کودکان و سرگرمیهاى بزرگسالان شبیه تر است گذارده اند, ایـن چـنـین افراد قابل بحث و گفتگو نیستند و لذادستور مى دهد از آنها روى بگردان و به آنها و مذهب توخالیشان اعتنا مکن .
سـپـس بـه پـیـامبر(ص ) دستور مى دهد که ((به آنها در برابر این اعمال هشدار بده که روزى فرا مى رسد که هر کس تسلیم اعمال خویش است و راهى براى فرار ازچنگال آن ندارد)) (وذکر به ان تـبـسـل نـفـس بما کسبت ) ((و در آن روز جز خدا نه حامى و یاورى دارد و نه شفاعت کننده اى )) (لیس لها من دون اللّه ولى ولا شفیع ).
کـار آنـهـا در آن روز بـه قدرى سخت و دردناک است و چنان در زنجیر اعمال خود گرفتارند که ((هـرگـونـه غـرامت و جریمه آن را (فرضا داشته باشند و ) بپردازند که خود را از مجازات نجات دهند از آنها پذیرفته نخواهد شد)) (وان تعدل کل عدل لایؤخذ منها) چرا که ((آنها گرفتار اعمال خویش شده اند)) (اولئک الذین ابسلوا بماکسبوا) نه راه جبران در آن روز باز است و نه زمان , زمان توبه است به همین دلیل راه نجاتى براى آنها تصور نمى شود.
سپس به گوشه اى از مجازاتهاى دردناک آنها اشاره کرده , مى گوید: ((نوشابه اى دارند از آب داغ و سـوزان بـه هـمـراه عـذاب دردناک در برابر پشت پا زدنشان به حق وحقیقت )) (لهم شراب من حمیم وعذاب الیم بما کانوا یکفرون ).
آنها از درون به وسیله آب سوزان مى سوزند و از برون به وسیله آتش !.
(آیه 71)ـ این آیه در برابر اصرارى که مشرکان براى دعوت مسلمانان به کفرو بت پرستى داشتند به پـیامبر(ص ) دستور مى دهد که با یک دلیل دندانشکن به آنهاپاسخ بده و ((بگو: آیا شما مى گویید مـا چـیـزى را شـریک خدا قرار دهیم که نه سودى به حال ما دارد که به خاطر سودش به سوى او برویم و نه زیانى دارد که از زیان اوبترسیم )) ؟ ! (قل اندعوا من دون اللّه مالا ینفعنا ولا یضرنا).
ایـن جـمـلـه در حقیقت اشاره به آن است که معمولا کارهاى انسان از یکى از دوسرچشمه ناشى مـى شـود, یـا به خاطر جلب منفعت است و یا به خاطر دفع ضرر;Šسپس به استدلال دیگرى در برابر مشرکان دست مى زند و مى گوید: ((اگر ما به سوى بت پرستى بازگردیم و پس از هدایت الهى در راه شـرک گـام نـهـیـم به عقب باز گردانده شده ایم )) این بر خلاف قانون تکامل است که قانون عمومى عالم حیات مى باشد(ونرد على اعقابنا بعد اذ هدینا اللّه ).
و بعد با یک مثال , مطلب را روشنتر مى سازد و مى گوید بازگشت از توحید به شرک ((همانند آن اسـت کـه کـسـى بـر اثـر وسوسه هاى شیطان (یا غولهاى بیابانى , به پندارعرب جاهلیت که تصور مى کردند در راهها کمین کرده اند و مسافران را به بیراهه هامى کشانند !) راه مقصد را گم کرده و حیران و سرگردان در بیابان مانده است ))(کالذى استهوته الشیاطین فى الا رض حیران ).
((در حالى که یارانى دارد که او را به سوى هدایت و شاهراه دعوت مى کنند وفریاد مى زنند به سوى ما بیا)) (له اصحاب یدعونه الى الهدى ائتنا).
ولـى آنـچـنـان حـیران و سرگردان است که گویى سخنان آنان را نمى شنود و یاقادر بر تصمیم گرفتن نیست .
و در پـایـان آیه به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که بگو: ((هدایت , تنها هدایت خداست و ما ماموریت داریم که فقط در برابر پروردگار عالمیان تسلیم شویم )) (قل ان هدى اللّه هو الهدى وامرنا لنسلم لرب العالمین ).
این جمله در حقیقت دلیل دیگرى بر نفى مذهب مشرکان است زیرا تنها دربرابر کسى باید تسلیم شـد کـه مـالـک و آفریدگار و مربى جهان هستى است نه بتها که هیچ نقشى در ایجاد و اداره این جهان ندارند.
(آیـه 72)ـ در این آیه دنباله دعوت الهى را چنین شرح مى دهد که , گذشته ازتوحید به ما دستور داده شـده : ((نـماز را بر پا دارید و از او بپرهیزید و اوست که به سوى او محشور خواهید شد)) (وان اقیموا الصلوة واتقوه وهو الذى الیه تحشرون ).
(آیـه 73)ـ ایـن آیه در حقیقت دلیلى است بر مطالب آیه قبل و دلیلى است بر لزوم تسلیم در برابر پـروردگار, و پیروى از رهبرى او, لذا نخست مى گوید: ((اوخدایى است که آسمانها و زمین را به حق آفریده است )) (وهو الذى خلق السموات والا رض بالحق ).
تـنـها چنین کسى که مبد عالم هستى است , شایسته رهبرى مى باشد و بایدتنها در برابر فرمان او تسلیم بود, زیرا همه چیز را براى هدف صحیحى آفریده است .
سـپـس مـى فرماید: نه تنها مبد عالم هستى اوست , بلکه رستاخیز و قیامت نیز به فرمان او صورت مـى گیرد ((و آن روز که فرمان مى دهد رستاخیز برپا شود فورابر پا خواهد شد)) (ویوم یقول کن فیکون ).
بعد اضافه مى کند که ((گفتار خداوند حق است )) (قوله الحق ).
یـعـنى همانطور که آغاز آفرینش بر اساس هدف و نتیجه و مصلحت بود,رستاخیز نیز همان گونه خواهدبود.
((و در آن روز کـه در صـور دمـیده مى شود و قیامت بر پا مى گردد, حکومت ومالکیت مخصوص ذات پاک اوست )) (وله الملک یوم ینفخ فى الصور).
درست است که مالکیت و حکومت خداوند بر تمام عالم هستى از آغازجهان بوده و تا پایان جهان و در عـالـم قـیامت ادامه خواهد داشت , ولى از آنجا که دراین جهان یک سلسله عوامل و اسباب در پـیـشـبـرد هـدفـهـا و انـجـام کارها مؤثر است گاهى این عوامل و اسباب انسان را از خداوند که مـسـبـب الاسـبـاب است غافل مى کند, اما در آن روز که همه این اسباب از کار مى افتد, مالکیت و حکومت او از هرزمان آشکارتر و روشنتر مى گردد.
و در پـایان آیه اشاره به سه صفت از صفات خدا کرده , مى گوید: ((خداوند ازپنهان و آشکار باخبر اسـت )) (عـالـم الغیب والشهادة ) ((و کارهاى او همه از روى حکمت مى باشد, و از همه چیز آگاه اسـت )) (وهـو الـحکیم الخبیر) یعنى , به مقتضاى علم و آگاهیش اعمال بندگان را مى داند و به مقتضاى قدرت و حکمتش به هر کس جزاى مناسب مى دهد.
(آیـه 74)ـ از آنـجـا کـه این سوره جنبه مبارزه با شرک و بت پرستى دارد, دراینجا به گوشه اى از سـرگـذشـت ابراهیم , قهرمان بت شکن اشاره کرده , مى گوید:ابراهیم پدر (عموى ) خود را مورد سرزنش قرار داد و به او چنین ((گفت : آیا این بتهاى بى ارزش و موجودات بى جان را خدایان خود انتخاب کرده اى )) ؟ ! (واذ قال ابرهیم لا بیه آزر اتتخذ اصناما آلهة ).
((بـدون شـک مـن , تـو و جمعیت پیروان و هم مسلکان تو را در گمراهى آشکارى مى بینم )) (انى اریک وقومک فى ضلال مبین ).
چـه گـمـراهـى از این آشکارتر که انسان مخلوق خود را معبود خود قرار دهد, وموجود بى جان و بى شعورى را پناهگاه خود بپندارد و حل مشکلات خود را از آنهابخواهد.
جمعى از مفسران سنى , آزر را پدر واقعى ابراهیم مى دانند, در حالى که تمام مفسران و دانشمندان شیعه معتقدند آزر پدر ابراهیم نبود, بعضى او را پدر مادر وبسیارى او را عموى ابراهیم دانسته اند.
(آیه 75).
دلایل توحید در آسمانها!.

در تـعـقـیـب نـکـوهشى که ابراهیم از بتها داشت , قرآن به مبارزات منطقى ابراهیم با گروههاى مختلف بت پرستان اشاره مى کند;Š نخست مى گوید: ((همانطورکه ابراهیم را از زیانهاى بت پرستى آگـاه سـاخـتیم همچنین مالکیت مطلقه و تسلطپروردگار را بر تمام آسمان و زمین به او نشان دادیم )) (وکذلک نرى ابرهیم ملکوت السموات والا رض ).
و در پـایـان آیـه مـى فـرمـایـد: ((و هـدف مـا این بود که ابراهیم اهل یقین گردد))(ولیکون من المؤمنین ).
شـک نـیـسـت کـه ابـراهیم یقین استدلالى و فطرى به یگانگى خدا داشت , اما بامطالعه در اسرار آفرینش این یقین به سرحد کمال رسید.
(آیـه 76)ـ از ایـن بـه بـعد موضوع فوق را بطور مشروح بیان کرده و استدلال ابراهیم را از افول و غروب ستاره و خورشید بر عدم الوهیت آنها روشن مى سازد.
مـى گـوید: ((هنگامى که پرده تاریک شب جهان را در زیر پوشش خود قرار دادستاره اى در برابر دیـدگـان او خودنمایى کرد, ابراهیم صدا زد این خداى من است !اما به هنگامى که غروب کرد با قاطعیت تمام گفت : من هیچ گاه غروب کنندگان رادوست نمى دارم )) و آنها را شایسته عبودیت و ربوبیت نمى دانم (فلما جن علیه اللیل را کوکبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الا فلین ).
(آیـه 77)ـ بار دیگر چشم بر صفحه آسمان دوخت , این بار قرص سیم گون ماه با فروغ و درخشش دلـپـذیـر خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود ((هنگامى که ابراهیم ماه را دید, صدا زد این است پـروردگار من ! اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق فـرو کـشـید, ابراهیم جستجوگرگفت : اگر پروردگار من , مرا به سوى خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرارخواهم گرفت )) ! (فلما را القمر بازغا قال هذا ربى فلما افل قال لئن لم یهدنى ربى لا کونن من القوم الضالین ).
(آیـه 78)ـ در ایـن هنگام شب به پایان رسیده بود و پرده هاى تاریک خود راجمع کرده و از صحنه آسـمـان مـى گـریخت , خورشید از افق مشرق سر برآورده و نورزیبا و لطیف خود را همچون یک پـارچـه زر بافت بر کوه و دشت و بیابان مى گسترد,((همین که چشم حقیقت بین ابراهیم بر نور خیره کننده آن افتاد صدا زد خداى من این است ؟ ! این که از همه بزرگتر و پرفروغتر است !, اما با غروب آفتاب و فرورفتن قرص خورشید (در دهان هیولاى شب , ابراهیم آخرین سخن خویش را ادا کـرد و)گـفـت : اى جـمـعـیـت , مـن از هـمـه ایـن مـعـبـودهاى ساختگى که شریک خدا قرار داده ایـدبـیـزارم )) (فـلما را الشمس بازغة قال هذا ربى هذا اکبر فلما افلت قال یا قوم انى برئ مما تشرکون ).
(آیـه 79)ـ اکـنـون کـه فـهـمیدم در ماوراى این مخلوقات متغیر و محدود و اسیرچنگال قوانین طـبـیـعت , خدایى است قادر و حاکم بر نظام کائنات ((من روى خود رابه سوى کسى مى کنم که آسـمـانها و زمین را آفرید و در این عقیده خود کمترین شرک راه نمى دهم , من موحد خالصم و از مشرکان نیستم )) (انى وجهت وجهى للذى فطرالسموات والا رض حنیفا وما انا من المشرکین ).
در این که چگونه ابراهیم موحد و یکتاپرست , به ستاره آسمان اشاره کرده ومى گوید: ((هذا ربى )) (این خداى من است ) باید بگوییم ابراهیم (ع ) این را به عنوان یک خبر قطعى نگفت , بلکه به عنوان یک فرض و احتمال براى تفکر و اندیشیدن ,این سخن را بر زبان جارى کرد.
و یا مفهوم آن این است که ((به اعتقاد شما این خداى من است )).
(آیه 80)ـ قرآن در باره ادامه گفتگوى ابراهیم با قوم و جمعیت بت پرست مى گوید:((قوم ابراهیم با او به گفتگو و محاجه پرداختند)) (وحاجه قومه ).
ابراهیم در پاسخ آنها گفت : ((چرا در باره خداوند یگانه با من گفتگو ومخالفت مى کنید, در حالى کـه خداوند مرا در پرتو دلایل منطقى و روشن به راه توحید هدایت کرده است )) ؟ (قال اتحاجونى فى اللّه وقد هدین ).
از ایـن آیه به خوبى استفاده مى شود که جمعیت بت پرست قوم ابراهیم تلاش و کوشش داشتند که به هرقیمتى که ممکن است او را از عقیده خود باز دارند.
لـذا او را تـهـدیـد بـه کیفر و خشم خدایان و بتها کردند, و او را از مخالفت آنان بیم دادند, زیرا در دنـبـاله آیه از زبان ابراهیم چنین مى خوانیم : ((من هرگز از بتهاى شما نمى ترسم زیرا آنها قدرتى ندارند که به کسى زیان برسانند مگر این که خداچیزى را بخواهد)) (ولا اخاف ما تشرکون به الا ان یشا ربى شیئا).
گـویـا ابـراهیم با این جمله مى خواهد یک پیشگیرى احتمالى کند و بگوید اگردر گیر و دار این مـبارزه ها فرضا حادثه اى هم براى من پیش بیاید هیچ گونه ارتباطى به بتها ندارد, بلکه مربوط به خواست پروردگار است .
سپس مى گوید: ((علم و دانش پروردگار من آن چنان گسترده و وسیع است که همه چیز را در بر مى گیرد)) (وسع ربى کل شى علما).
و سرانجام براى تحریک فکر و اندیشه , آنان را مخاطب ساخته مى گوید: ((آیابا این همه باز متذکر و بیدار نمى شوید)) ؟ (افلا تتذکرون ).
(آیـه 81)ـ در ایـن آیه منطق و استدلال دیگرى را از ابراهیم بیان مى کند که به جمعیت بت پرست مـى گـوید: ((چگونه ممکن است من از بتها بترسم و در برابرتهدیدهاى شما وحشتى به خود راه دهـم با این که هیچ گونه نشانه اى از عقل و شعورو قدرت در این بتها نمى بینم , اما شما با این که بـه وجـود خـدا ایـمـان دارید و قدرت وعلم او را مى دانید, و هیچ گونه دستورى به شما در باره پرستش بتها نازل نکرده است , با این همه از خشم او نمى ترسید من چگونه از خشم بتها بترسم )) ؟ (وکیف اخاف ما اشرکتم ولا تخافون انکم اشرکتم باللّه مالم ینزل به علیکم سلطانا).
اکـنـون انـصاف بدهید کدام یک از این دو دسته (بت پرستان و خداپرستان )شایسته تر به ایمنى (از مجازات ) هستد اگر مى دانید)) ! (فاى الفریقین احق بالا من ان کنتم تعلمون ).
در واقـع مـنطق ابراهیم در اینجا یک منطق عقلى براساس این واقعیت است که شما مرا تهدید به خشم بتها مى کنید در حالى که تاثیر وجودى آنها موهوم است ,ولى از خشم خداوند بزرگ که من و شما هر دو او را پذیرفته ایم ـو هیچ گونه دستورى از طرف او در باره پرستش بتها نرسیده ـ ترس و وحشتى ندارید.
(آیه 82)ـ در این آیه , پاسخى از زبان ابراهیم به سؤالى که خودش در آیه قبل مطرح نمود نقل شده اسـت و این یک شیوه جالب در استدلالات علمى است که گاهى شخص استدلال کننده سؤالى از طـرف مـقـابل مى کند و خودش بلافاصله به پاسخ آن مى پردازد اشاره به این که مطلب به قدرى روشن است که هر کس پاسخ آن را باید بداند.
مـى گوید: ((آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستم نیامیختندامنیت براى آنهاست , و هدایت مخصوص آنان )) (الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من وهم مهتدون ).
(آیه 83)ـ این آیه به تمام بحثهاى گذشته که در زمینه توحید و مبارزه باشرک از ابراهیم نقل شد اشاره کرده , مى گوید: ((اینها دلایلى بود که ما به ابراهیم دربرابر قوم و جمعیتش دادیم )) (وتلک حجتنا آتیناها ابرهیم على قومه ).
سـپـس بـراى تـکـمیل این بحث مى فرماید: ((درجات هر کس را بخواهیم بلندمى کنیم )) (نرفع درجات من نشا).
امـا بـراى ایـن کـه اشتباهى پیش نیاید که گمان کنند خداوند در این ترفیع درجه تبعیضى قائل مى شود مى فرماید: ((پروردگار تو, حکیم و عالم است )) (ان ربک حکیم علیم ).
و درجـاتـى را کـه مـى دهد روى آگاهى به شایستگى آنها و موافق موازین حکمت است و تا کسى شایسته نباشد از آن برخوردار نخواهد شد.
(آیـه 84)ـ از ایـن بـه بـعد به قسمتى از مواهبى که خداوند به ابراهیم داده است اشاره شده , و آن مـواهـب فـرزنـدان صالح و نسل لایق و برومند است که یکى ازبزرگترین مواهب الهى محسوب مى شود.
نـخـسـت مى گوید: ((ما به ابراهیم , اسحاق و یعقوب (فرزندان اسحاق ) رابخشیدیم )) (ووهبنا له اسحق ویعقوب ).
سـپـس بـراى ایـن کـه افتخار این دو تنها در جنبه پیغمبر زادگى نبود, بلکه شخصا در پرتو فکر صـحـیـح و عـمل صالح نور هدایت را در قلب خود جاى داده بودند, مى گوید: ((هر یک از آنها را هدایت کردیم )) (کلا هدینا).
و بـه دنـبـال آن بـراى ایـن که تصور نشود, در دورانهاى قبل از ابراهیم ,پرچمدارانى براى توحید نبودند, و این موضوع از زمان او شروع شده اضافه مى کند, ((نوح را نیز پیش از آن هدایت و رهبرى کردیم )) (ونوحا هدینا من قبل ).
در حـقـیقت با اشاره به موقعیت نوح که از اجداد ابراهیم است و موقعیت جمعى از پیامبران که از دودمـان و فـرزنـدان او هـسـتـند, موقعیت ممتاز ابراهیم را ازنظر ((وراثت و ریشه )) و ((ثمره )) وجودى مشخص مى سازد.
و در تـعـقـیـب آن نـام جـمـع کـثیرى از پیامبران را که از دودمان ابراهیم بودندمى برد, نخست مـى گـویـد: ((از دودمـان ابـراهـیم , داوود و سلیمان و ایوب و یوسف وموسى و هارون را هدایت کردیم )) (ومن ذریته داود وسلیمن وایوب ویوسف وموسى وهرون ).
و در پایان آیه مى فرماید: ((این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم )) (وکذلک نجزى المحسنین ) به این ترتیب روشن مى کند که مقام و موقعیت آنان در پرتو اعمال و کردار آنها بود.
(آیـه 85)ـ و در ایـن آیـه اضافه مى کند: ((و (همچنین ) زکریا و یحیى و عیسى و الیاس هرکدام از صـالـحـان بـودنـد)) (وزکریا ویحیى وعیسى والیاس کل من الصالحین ) یعنى , مقامات آنها جنبه تشریفاتى و اجبارى نداشت بلکه در پرتو عمل صالح در پیشگاه خدا شخصیت و عظمت یافتند.
(آیـه 86)ـ در این آیه نیز نام چهار نفر دیگر از پیامبران و رهبران الهى را ذکرکرده , مى فرماید: ((و اسـمـاعـیـل و الیسع و یونس و لوط و هرکدام را بر مردم عصرخود برترى بخشیدیم )) (واسمعیل والیسع ویونس ولوطا وکلا فضلنا على العالمین ).
(آیـه 87)ـ و در ایـن آیـه یـک اشاره کلى به پدران و فرزندان و برادران صالح پیامبران نامبرده که بـطور تفصیل اسم آنها در اینجا نیامده است کرده , مى گوید: ((ازمیان پدران آنها و فرزندانشان و بـرادرانـشـان , افـرادى را فضیلت دادیم و برگزیدیم وبه راه راست هدایت کردیم )) (ومن آبائهم وذریاتهم واخوانهم واجتبیناهم وهدیناهم الى صراط مستقیم ).
(آیه 88).
سه امتیاز مهم !.

به دنبال ذکر نام گروههاى مختلفى از پیامبران الهى در آیات گذشته , در اینجااشاره به خطوط کلى و اصلى زندگانى آنها شده , نخست مى فرماید: ((این هدایت خداست که به وسیله آن هر کس از بندگانش را بخواهد هدایت و رهبرى مى کند))(ذلک هدى اللّه یهدى به من یشا من عباده ).
سپس براى این که کسى تصور نکند آنها به اجبار در این راه گام گذاشتند وهمچنین کسى تصور نکند که خداوند نظر خاص و استثنایى و بى دلیل در مورد آنهاداشته است , مى فرماید: ((اگر فرضا ایـن پـیـامـبـران بـا آن هـمـه مقام و موقعیتى که داشتند مشرک مى شدند, تمام اعمالشان بر باد مى رفت )) (ولو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون ).
یـعـنى آنها نیز مشمول همان قوانین الهى هستند که در باره دیگران اجرامى گردد و تبعیضى در کار نیست .
(آیـه 89)ـ در ایـن آیـه بـه سه امتیاز مهم که پایه همه امتیازات انبیا بوده اشاره کرده , مى فرماید: ((ایـنـها کسانى بودند که هم کتاب آسمانى به آنان داده ایم و هم مقام حکم و هم نبوت )) (اولئک الذین آتیناهم الکتاب والحکم والنبوة ).
((حکم )) در اصل به معنى منع و جلوگیرى است , و از آنجا که عقل جلواشتباهات و خلافکاریها را مـى گـیـرد, همچنین قضاوت صحیح مانع از ظلم و ستم است , و حکومت عادل جلو حکومتهاى نارواى دیگران را مى گیرد, در هر یک ازاین سه معنى استعمال مى شود.
سپس مى فرماید: ((اگر این جمعیت ـیعنى مشرکان و اهل مکه و مانند آنهاـ این حقایق را نپذیرند, دعـوت تـو بدون پاسخ نمى ماند, زیرا ما جمعیتى را ماموریت داده ایم که نه تنها آن را بپذیرند بلکه آن را مـحـافـظـت و نـگـهـبـانـى کنند جمعیتى که درراه کفر گام بر نمى دارند و در برابر حق تسلیمند)) (فان یکفر بها هؤلا فقد وکلنا بهاقوما لیسوا بها بکافرین ).
(آیـه 90)ـ در ایـن آیـه , بـرنامه این پیامبران بزرگ را به عنوان یک سرمشق عالى هدایت به پیامبر اسلام (ص ) معرفى کرده , و مى گوید: ((اینها کسانى هستند که مشمول هدایت الهى شده اند, پس به هدایت آنها اقتدا کن )) (اولئک الذین هدى اللّه فبهدیهم اقتده ).
ایـن آیـه بـار دیـگـر تاکید مى کند که اصول دعوت همه پیامبران الهى یکى است ,گرچه آیینهاى بعدى کاملتر از آیینهاى قبلى بوده است .
((هـدایت )) مفهوم وسیعى دارد که هم توحید و سایر اصول اعتقادى را شامل مى شود و هم صبر و استقامت , و هم سایر اصول اخلاق و تعلیم و تربیت .
سـپس به پیامبر(ص ) دستور داده مى شود که ((به مردم بگو: من هیچ گونه اجر وپاداشى در برابر رسـالت خود از شما تقاضا نمى کنم )) همانطور که پیامبران پیشین چنین درخواستى نکردند, من هم از این سنت همیشگى پیامبران پیروى کرده و به آنها اقتدا مى کنم (قل لا اسئلکم علیه اجرا).
((به علاوه این قرآن و رسالت و هدایت یک بیدارباش و یادآورى به همه جهانیان است )) (ان هو الا ذکرى للعالمین ).
و چـنـیـن نـعـمـت عمومى و همگانى , همانند نور آفتاب و امواج هوا و بارش باران است که جنبه عـمـومـى و جـهـانـى دارد, و هیچ گاه خرید و فروش نمى شود وکسى در برابر آن اجر و پاداشى نمى گیرد.
آیه 91ـ شان نزول : نقل شده که جمعى از یهودیان گفتند: اى محمد ! آیاراستى خداوند کتابى بر تـو فـرسـتـاده است ؟ ! پیامبر فرمود: آرى ! آنها گفتند: به خداسوگند که خداوند هیچ کتابى از آسمان فرو نفرستاده است !.
تفسیر:.
خدانشناسان !.

از شـان نـزول فـوق و لحن آیه در مى یابیم این آیه در باره یهود است نه مشرکان , از طرفى بعضى مـعتقدند که این آیه استثنائا در مدینه نازل شده است و به دستور پیامبر(ص ) به تناسب خاصى در وسط این سوره مکى قرار گرفته و این موضوع در قرآن نمونه هاى فراوانى دارد.
اکنون مى پردازیم به تفسیر آیه , نخست مى گوید: ((آنها خدا را آن چنانکه شایسته است نشناختند زیرا گفتند: خدا هیچ کتابى بر هیچ انسانى نازل نکرده است )) ! (وما قدروا اللّه حق قدره اذ قالوا ما انزل اللّه على بشر من شى ).
خـداونـد به پیامبرش دستور مى دهد که در جواب آنها ((بگو: چه کسى کتابى را که موسى آورد و نـور و هدایت براى مردم بود نازل گردانید)) ؟ (قل من انزل الکتاب الذى جا به موسى نورا وهدى للناس ).
((همان کتابى که آن را به صفحات پراکنده اى تبدیل کرده اید, بعضى را که به سود شماست آشکار مـى کـنـیـد و بـسیارى را که به زیان خود مى دانید پنهان مى دارید))(تجعلونه قراطیس تبدونها وتخفون کثیرا) ((و در این کتاب آسمانى مطالبى به شماتعلیم داده شده که نه شما و نه پدرانتان از آن بـا خبر نبودید و بدون تعلیم الهى نمى توانستید با خبر شوید)) (وعلمتم مالم تعلموا انتم ولا آباؤکم ).
در پـایان آیه به پیامبر(ص ) دستور مى دهد که ((تنها خدا را یاد کن و آنها را دراباطیل و لجاجت و بازیگرى خود رها ساز)) زیرا آنها جمعیتى هستند که کتاب الهى وآیات او را به بازى گرفته اند (قل اللّه ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون ).
(آیـه 92)ـ در تـعـقیب بحثى که در باره کتاب آسمانى یهود در آیه گذشته عنوان شد در اینجا به قرآن که یک کتاب دیگر آسمانى است اشاره مى شود, و درحقیقت ذکر تورات مقدمه اى است براى ذکر قرآن تا تعجب و وحشتى از نزول یک کتاب آسمانى , بر یک بشر, نکنند.
نـخست مى گوید: ((این کتابى است که ما آن را نازل کردیم )) (وهذا کتاب انزلناه ) ((کتابى است بسیار پربرکت , زیرا سرچشمه انواع خیرات و نیکیها و پیروزیهااست )) (مبارک ) ((به علاوه کتبى را که پیش از آن نازل شده اند همگى تصدیق مى کند)) (مصدق الذى بین یدیه ).
مـنـظور از این که قرآن کتب مقدسه پیشین را تصدیق مى کند آن است که تمام نشانه هایى که در آنها آمده است بر آن تطبیق مى نماید.
بـنـابـرایـن , هم از نظر محتوا و هم از نظر اسناد و مدارک تاریخى نشانه هاى حقانیت در آن آشکار است .
سپس هدف نزول قرآن را چنین توضیح مى دهد که ((آن را فرستادیم تاام القرى (مکه ) و تمام آنها کـه در گـرد آن هـستند, انذار کنى )) و به مسؤولیتها ووظایفشان آگاه سازى (ولتنذر ام القرى ومن حولها).
اگر به مکه ((ام القرى )) مى گویند به خاطر این است که اصل و آغاز پیدایش تمام خشکیهاى روى زمین است در روایات متعددى مى خوانیم , خشکیهاى زمین از زیر خانه کعبه گسترده شدند و از آن بـه نـام ((دحـو الا رض )) (گسترش زمین ) یاد شده است بنابراین ((ومن حولها)) (کسانى که پیرامون آن هستند) تمام مردم روى زمین راشامل مى شود.
و در پـایـان آیـه مى گوید: ((کسانى که به روز رستاخیز و حساب پاداش اعمال ایمان دارند به این کتاب ایمان خواهند آورد و مراقب نمازهاى خود خواهند بود))(والذین یؤمنون بالا خرة یؤمنون به وهم على صلاتهم یحافظون ).
اهمیت نمازـ.

در آیه فوق از میان تمام دستورات دینى , تنها اشاره به نماز شده است وهمانطور که مى دانیم نماز مـظهر پیوند با خدا و ارتباط با اوست و به همین دلیل ازهمه عبادات برتر و بالاتر است ;Š و به عقیده بعضى هنگام نزول این آیات تنها فریضه اسلامى همین نماز بود.
آیـه 93ـ شـان نـزول : ایـن آیه در مورد شخصى به نام ((عبداللّه بن سعد)) که ازکاتبان وحى بود و سپس خیانت کرد و پیغمبر(ص ) او را طرد نمود و پس از آن ادعاکرد که من مى توانم همانند آیات قرآن بیاورم نازل گردیده .
جـمـعى از مفسران نیز گفته اند که آیه یا قسمتى از آن در باره ((مسیلمه کذاب ))که از مدعیان دروغین نبوت بود نازل گردیده است .
ودر هـرحـال آیـه هـمانند سایر آیات قرآن که در شرایط خاصى نازل شده مضمون ومحتواى آن کلى وعمومى است وهمه مدعیان نبوت ومانند آنهارا شامل مى شود.
تـفـسـیـر: بـه دنـبـال آیات گذشته که اشاره به گفتار یهود در باره نفى نزول کتاب آسمانى بر هیچ کس نموده بود, در این آیه سخن از گناهکاران دیگرى است که درنقطه مقابل آنها قرار دارند و ادعـاى نـزول وحـى آسمانى بر خود مى کنند, در حالى که دروغ مى گویند و در حقیقت به سه دسته از این گونه افراد در آیه مورد بحث اشاره شده است نخست مى گوید: ((چه کسى ستمکارتر اسـت از کـسـانـى کـه بـر خـدا دروغ مى بندند و آیه اى را تحریف و سخنى از سخنان خدا را تغییر مى دهند)) (ومن اظلم ممن افترى على اللّه کذبا).
دسـتـه دوم ((آنها که ادعاى نبوت و وحى مى کنند, در حالى که نه پیامبرند و نه وحى بر آنها نازل شده است )) (او قال اوحى الى ولم یوح الیه شى ).
دسـتـه سـوم آنـها که به عنوان انکار نبوت پیامبر اسلام (ص ) یا از روى استهزا((مى گویند ما هم مـى توانیم همانند این آیات نازل کنیم )) در حالى که دروغ مى گویند وکمترین قدرتى بر این کار ندارند (ومن قال سانزل مثل ما انزل اللّه ).
آرى ! هـمـه ایـنـها ستمگرند و کسى ستمکارتر از آنها نیست ;Š هم خود گمراهندو هم دیگران را به گـمـراهـى مـى کـشـانند, چه ظلمى از این بالاتر که افرادى که صلاحیت رهبرى ندارند, ادعاى رهبرى کنند آن هم رهبرى الهى و آسمانى .
سـپس مجازات دردناک این گونه افراد را چنین بیان مى کند: ((اگر تو اى پیامبر !این ستمکاران را بـه هـنـگـامى که در شداید مرگ و جان دادن فرو رفته اند مشاهده کنى , در حالى که فرشتگان قبض ارواح دست گشوده اند به آنها مى گویند: جان خودرا خارج سازید, خواهى دید که وضع آنها بـسیار دردناک و اسفبار است )) (ولو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت والملائکة باسطوا ایدیهم اخرجوا انفسکم ).
در این حال فرشتگان عذاب به آنها مى گویند: ((امروز گرفتار مجازات خوارکننده اى خواهید شد بـه خاطر دو کار: نخست این که بر خدا دروغ بستید ودیگر این که در برابر آیات او سر تسلیم فرود نـیـاوردیـد)) (الـیـوم تـجـزون عـذاب الهون بماکنتم تقولون على اللّه غیر الحق وکنتم عن آیاته تستکبرون ).
آیـه 94ـ شـان نزول : یکى از مشرکان به نام ((نضربن حارث )) گفت : ((لات )) و ((عزى ))(دو بت بـزرگ و مـعروف عرب ) در قیامت از من شفاعت خواهند کرد, آیه نازل شدو به او و امثال او پاسخ گفت .
تفسیر:.
گمشده هاـ.

در آیـه گـذشـتـه به قسمتى از حالات ظالمان در آستانه مرگ اشاره شد در این آیه گفتارى که خداوند به هنگام مرگ یا به هنگام ورود در صحنه قیامت به آنهامى گوید, منعکس شده است .
در آغاز مى فرماید: ((امروز همه به صورت تنها, همان گونه که روز اول شما راآفریدیم , به سوى ما بازگشت نمودید)) (ولقد جئتمونا فرادى کما خلقناکم اول مرة ).
((و اموالى که به شما بخشیده بودیم و تکیه گاه شما در زندگى بود, همه راپشت سر گذاردید)) و با دست خالى آمدید (وترکتم ما خولناکم ورا ظهورکم ).
هـمـچـنـین ((بتهایى که آنها را شفیع خود مى پنداشتید, و شریک در تعیین سرنوشت خود تصور مى کردید هیچ کدام را با شما نمى بینیم )) (وما نرى معکم شفعاکم الذین زعمتم انهم فیکم شرکؤا) در حـقـیـقـت ((جـمـع شما به پراکندگى گرایید و تمام پیوندها از شما بریده شد)) (لقد تقطع بینکم ).
((تـمـام پـندارها و تکیه گاههایى که فکر مى کردید نابود گشتند و گم شدند))(وضل عنکم ما کنتم تزعمون ).
مشرکان و بت پرستان عرب روى سه چیز تکیه داشتند: ((قبیله و عشیره )) که به آن وابسته بودند, و ((امـوال و ثـروتـهـایى )) که براى خود گرد آورده بودند, و ((بتهایى ))که آنها را شریک خدا در تعیین سرنوشت انسان و شفیع در پیشگاه او مى پنداشتند,در هر یک از سه جمله آیه , به یکى از این سـه مـوضوع اشاره شده که چگونه به هنگام مرگ , همه آنها با انسان وداع مى گویند, و او را تک و تنها به خود وا مى گذارند.
در آن روز بطورکلى تمام پیوندها وعلائق مادى و همه تکیه گاهها و معبودهاى خیالى و ساختگى از او جـدا مى شود, او مى ماند و اعمالش , و به تعبیر قرآن گم مى شوند, یعنى آنچنان حقیر و پست و ناشناس خواهند بود که به چشم نمى آیند!.
(آیه 95).
شکافنده صبح !.

بـار دیـگـر روى سـخن را به مشرکان کرده و دلایل توحید را در ضمن عبارات جالب و نمونه هاى زنده اى از اسرار مشرکان و نظام آفرینش و شگفتیهاى خلقت ,شرح مى دهد.
در ایـن آیه , به سه قسمت از این شگفتیهاکه در زمین است اشاره شده ,نخست مى گوید: ((خداوند شکافنده دانه و هسته است )) (ان اللّه فائق الحب والنوى ).
جالب این که دانه و هسته گیاهان غالبا بسیار محکمند, یک نگاه به هسته خرما و میوه هایى مانند هـلـو و شفتالو و دانه هاى محکم بعضى از حبوبات نشان مى دهد که چگونه آن نطفه حیاتى که در حـقـیقت نهال و درخت کوچکى است دردژى فوق العاده محکم محاصره شده است , ولى دستگاه آفـرینش آنچنان خاصیت تسلیم و نرمش به این دژ نفوذناپذیر, و آنچنان قدرت و نیرو به آن جوانه بـسـیـار لـطـیف و ظریفى که در درون هسته و دانه پرورش مى یابد, مى دهد که بتواند دیواره آن رابشکافد و از میان آن قد بر افرازد.
بـه راسـتـى این حادثه در جهان گیاهان حادثه شگرفى است که قرآن به عنوان یک نشانه توحید انگشت روى آن گذاشته است .
سپس مى گوید: ((موجود زنده را از مرده بیرون مى فرستد, و موجودات مرده را از زنده )) (یخرج الحى من المیت ومخرج المیت من الحى ).
                    
و ایـن یـک نظام دائمى و عمومى در جهان آفرینش است مساله حیات و زندگى موجودات زنده از پیچیده ترین مسائلى است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است پرده از روى اسرار آن بردارد و به مخفیگاه آن گام بگذارد که چگونه عناصرطبیعى و مواد آلى با یک جهش عظیم , تبدیل به یک موجود زنده مى شوند.
لذا مى بینیم قرآن براى اثبات وجود خدا بارها روى این مساله تکیه کرده است , و پیامبران بزرگى هـمچون ابراهیم و موسى در برابر گردنکشانى همچون نمرود و فرعون , به وسیله پدیده حیات و حکایت آن از وجود مبد قادر و حکیم جهان استدلال مى کردند.
و در پـایـان آیـه به عنوان تاکید و تحکیم مطلب مى فرماید: ((این است خداى شما واین است آثار قدرت و علم بى پایان او, با این حال چگونه از حق منحرف , و به راه باطل کشانده مى شوید)) (ذلکم اللّه فانى تؤفکون ).
(آیـه 96)ـ در ایـن آیه به سه نعمت از نعمتهاى جوى و آسمانى اشاره شده است نخست مى گوید: ((خداوند شکافنده صبح است )) (فالق الا صباح ).
قرآن در اینجا روى مساله طلوع صبح تکیه مى کند که یکى از نعمتهاى بزرگ پروردگار است زیرا مى دانیم این پدیده آسمانى نتیجه وجود جو زمین (یعنى قشرضخیم هوا که دور تا دور این کره را پـوشانیده ) مى باشد, اگر اطراف کره زمین همانندکره ماه جوى وجود نداشت نه بین الطلوعین و فلق وجود داشت و نه سپیدى آغازشب و شفق , اما وجود جو زمین و فاصله اى که در میان تاریکى شـب , و روشـنـایى روز به هنگام طلوع و غروب آفتاب قرار دارد, انسان را تدریجا براى پذیرا شدن هریک از این دو پدیده متضاد آماده مى سازد, و انتقال از نور به ظلمت و از ظلمت به نور, به صورت تدریجى و ملایم و کاملا مطبوع و قابل تحمل انجام مى گردد.
ولى براى این که تصور نشود شکافتن صبح دلیل این است که تاریکى وظلمت شب , چیز نامطلوب و یـا مـجـازات و سـلـب نعمت است بلافاصله مى فرماید:خداوند ((شب را مایه آرامش قرار داد)) (وجعل اللیل سکنا).
ایـن مـوضـوع مـسلم است که انسان در برابر نور و روشنایى تمایل به تلاش وکوشش دارد, جریان خـون مـتوجه سطح بدن مى شود, و تمام سلولها آماده فعالیت مى گردند, و به همین دلیل خواب در برابر نور چندان آرام بخش نیست .
ولـى هـر قـدر مـحـیط تاریک بوده باشد خواب عمیقتر و آرام بخش تر است , زیرادر تاریکى , خون مـتوجه درون بدن مى گردد و بطورکلى سلولها در یک آرامى واستراحت فرو مى روند, به همین دلـیـل در جـهـان طـبیعت نه تنها حیوانات , بلکه گیاهان نیز به هنگام تاریکى شب به خواب فرو مـى روند و با نخستین اشعه صبحگاهان جنب و جوش و فعالیت را شروع مى کنند, به عکس دنیاى مـاشـیـنـى کـه شـب را تـا بعد از نیمه بیدار مى مانند, و روز را تا مدت زیادى بعد از طلوع آفتاب درخواب فرو مى روند, و نشاط و سلامت خود را از دست مى دهند.
سـپـس اشـاره بـه سـومین نعمت ونشانه عظمت خودکرده ,مى گوید: ((وخورشیدو ماه را وسیله حساب در زندگى شما قرار داد)) (والشمس والقمر حسبانا).
این موضوع بسیار جالب توجه است که میلیونها سال کره زمین به دورخورشید, و ماه به دور زمین گـردش مـى کـنـد, و ایـن گـردش بـه قـدرى حساب شده است که حتى لحظه اى پس و پیش نـمى شود, و این ممکن نیست مگر در سایه یک علم و قدرت بى انتها که هم طرح آن را بریزد و هم آن را دقیقا اجرا کند.
و لذا در پایان آیه مى گوید: ((این اندازه گیرى خداوندى است که هم توانااست و هم دانا)) (ذلک تقدیر العزیز العلیم ).
(آیه 97)ـ در تعقیب آیه قبل که اشاره به نظام گردش آفتاب و ماه شده بود,در اینجا به یکى دیگر از نعمتهاى پروردگار اشاره کرده و مى گوید: ((او کسى است که ستارگان را براى شما قرار داد تا در پرتو آنها راه خود را در تاریکى صحرا و دریا, درشبهاى ظلمانى , بیابید)) (وهو الذى جعل لکم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البروالبحر).
و در پـایـان آیـه مـى فرماید: ((نشانه ها و دلایل خود را براى افرادى که اهل فکرو فهم و اندیشه اند روشن ساختیم )) (قد فصلنا الا یات لقوم یعلمون ).
انـسـان هـزاران سـال اسـت کـه با ستارگان آسمان و نظام آنها آشنا است , لذا براى جهت یابى در سفرهاى دریایى و خشکى بهترین وسیله او, همین ستارگان بودند.
مـخصوصا در اقیانوسهاى وسیع که هیچ نشانه اى براى پیدا کردن راه مقصددر دست نیست و در آن زمـان دسـتـگـاه قـطـب نما نیز اختراع نشده بود وسیله مطمئنى جز ستارگان آسمان وجود نـداشـت , هـمـانـهـا بودند که میلیونها بشر را از گمراهى وغرقاب نجات مى دادند و به سر منزل مقصود مى رسانیدند.
(آیـه 98)ـ در ایـن آیـه نیز دلایل توحید و خداشناسى تعقیب شده است ,زیرا قرآن براى این هدف گـاهى انسان را در آفاق و جهانهاى دور دست سیر مى دهد,و گاهى او را به سیر در درون وجود خـویـش دعـوت مى نماید, نخست مى گوید: ((اوکسى است که شما را از یک انسان آفرید)) (وهو الذى انشاکم من نفس واحدة ).
یـعـنـى , شـمـا بـا ایـن هـمه چهره هاى گوناگون , ذوقها و افکار متفاوت , و تنوع وسیع درتمام جـنـبـه هـاى وجـودى , هـمه از یک فرد آفریده شده اید, و این نهایت عظمت خالق و آفریدگار را مى رساند که چگونه از یک مبد این همه چهره هاى متفاوت آفریده است ؟.
سپس مى فرماید: ((جمعى از افراد بشر مستقر هستند و جمعى مستودع ))(فمستقر ومستودع ).
((مستقر)) به معنى ناپایدار مى آید, و ((مستودع )) به معنى ناپایدار.
احتمال دارد دو تعبیر فوق , اشاره به اجزاى اولیه تشکیل دهنده نطفه انسان بوده باشد, زیرا چنانکه مـى دانیم نطفه انسان از دو جز یکى ((اوول )) (نطفه ماده ) ودیگرى ((اسپرم )) (نطفه نر) تشکیل شـده اسـت , نـطفه ماده در رحم تقریبا ثابت ومستقر است , ولى نطفه هاى نر به صورت جانداران متحرک به سوى او با سرعت حرکت مى کنند و نخستین فرد ((اسپرم )) که به ((اوول )) مى رسد با او مى آمیزد و بقیه راعقب مى راند و تخمه اولى انسان را تشکیل مى دهد.
در پـایـان آیـه بار دیگر مى گوید: ((ما نشانه هاى خود را برشمردیم تا آنها که داراى فهم و درکند بیندیشند)) (قد فصلنا الا یات لقوم یفقهون ).
(آیـه 99)ـ این آیه , آخرین آیه اى است که در این سلسله بحثها ما را به شگفتیهاى جهان آفرینش , و شناسایى خداوند از طریق آن دعوت مى کند.
در آغـاز به یکى از مهمترین و اساسى ترین نعمتهاى پروردگار که مى توان آن راریشه و مادر سایر نـعـمـتـهـا دانست اشاره مى کند و آن پیدایش و رشد و نمو گیاهان ودرختان در پرتو آن است , و مى گوید: ((او کسى است که از آسمان آبى (براى شما)فرستاد)) (وهو الذى انزل من السم ما).
این که مى گوید از طرف آسمان به خاطر آن است که تمام منابع آب روى زمین ;Š اعم از چشمه ها و نـهـرهـا و قـنـاتها و چاههاى عمیق به آب باران منتهى مى گرددلذا کمبود باران در همه آنها اثر مى گذارد و اگر خشکسالى ادامه یابد همگى خشک مى شوند.
سـپـس بـه اثـر بارز نزول باران اشاره کرده , مى گوید: ((به واسطه آن روییدنیها رااز همه نوع از زمین خارج ساختیم )) (فاخرجنا به نبات کل شى ).
جـالب این که خداوند از یک زمین و یک آب , غذاى مورد نیاز همه جانداران را تامین کرده است و جـالبتر این که نه تنها گیاهان صحرا و خشکیها از برکت آب باران پرورش مى یابند, بلکه گیاهان بسیار کوچکى که در لابلاى امواج آب دریاهامى رویند و خوراک عمده ماهیان دریاست از پرتو نور آفـتـاب و دانـه هـاى بـاران رشـدمـى کنند, سپس به شرح این جمله پرداخته و موارد مهمى را از گیاهان و درختان که به وسیله آب باران پرورش مى یابند خاطرنشان مى سازد.
نخست مى گوید: ((مابه وسیله آن ساقه هاى سبز گیاهان ونباتات را از زمین خارج ساختیم )) و از دانـه کـوچـک و خشک ساقه اى با طراوت و سرسبز که لطافت وزیبایى آن چشم را خیره مى کند آفریدیم )) (فاخرجنا منه خضرا).
((و از آن سـاقـه سبز, دانه هاى روى هم چیده شده , (همانند خوشه گندم وذرت ) بیرون آوردیم (نخرج منه حبا متراکبا).
((هـمـچـنـین به وسیله آن از درختان نخل خوشه سربسته اى بیرون فرستادیم که پس از شکافته شـدن رشته هاى باریک و زیبایى که دانه هاى خرما را بر دوش خودحمل مى کنند و از سنگینى به طـرف پایین متمایل مى شوند خارج مى گردد)) (ومن النخل من طلعها قنوان دانیة ) ((همچنین باغهایى از انگور و زیتون و انار پرورش دادیم )) (وجنات من اعناب والزیتون والرمان ).
سـپس اشاره به یکى دیگر از شاهکارهاى آفرینش در این درختان کرده مى فرماید: ((هم با یکدیگر شباهت دارند و هم ندارند)) (مشتبها وغیر متشابه ).
دو درخـت زیـتـون و انار از نظر شکل ظاهرى و ساختمان شاخه ها و برگهاشباهت زیادى به هم دارند, در حالى که از نظرمیوه و طعم و خاصیت آن بسیار با هم متفاوتند.
یـکى داراى ماده چربى مؤثر و نیرومند, و دیگرى داراى ماده اسیدى و یا قندى است , که با یکدیگر کـاملا متفاوتند, به علاوه این دو درخت گاهى درست در یک زمین پرورش مى یابند و از یک آب مشروب مى شوند;Š یعنى , هم با یکدیگر تفاوت زیاد دارند و هم شباهت .
سـپـس از میان تمام اعضاى پیکر درخت بحث را روى میوه برده مى گوید:((نگاهى به ساختمان میوه آن به هنگامى که به ثمر مى نشیند و همچنین نگاهى به چگونگى رسیدن میوه ها کنید که در ایـنها نشانه هاى روشنى است از قدرت وحکمت خدا براى افرادى که اهل ایمان هستند)) (انظروا الى ثمره اذا اثمر وینعه ان فى ذلکم لا یات لقوم یؤمنون ).
بـا تـوجه به آنچه امروز در گیاه شناسى از چگونگى پیدایش میوه ها و رسیدن آنها مى خوانیم نکته ایـن اهـمیت خاص که قرآن براى میوه قائل شده است روشن مى شود, زیرا پیدایش میوه ها درست همانند تولد فرزند در جهان حیوانات است ,نطفه هاى نر با وسایل مخصوصى (وزش باد یا حشرات و مـانند آنها) از کیسه هاى مخصوص جدا مى شوند, و روى قسمت مادگى گیاه قرار مى گیرند, پـس از انـجـام عـمـل لـقـاح و تـرکیب شدن با یکدیگر, نخستین تخم و بذر تشکیل مى گردد, و دراطرافش انواع مواد غذایى همانند گوشتى آن را دربر مى گیرند.
ایـن مـواد غـذایـى از نـظر ساختمان بسیار متنوع و همچنین از نظر طعم وخواص غذایى و طبى فـوق الـعاده متفاوتند, گاهى یک میوه (مانند انار و انگور)داراى صدها دانه است که هر دانه اى از آنها خود جنین و بذر درختى محسوب مى شود و ساختمانى بسیار پیچیده و تو در تو دارد.
این از یک سو, از سوى دیگر مراحل مختلفى را که یک میوه از هنگامى که نارس است تا موقعى که کـامـلا رسـیـده مى شود, مى پیماید, بسیار قابل ملاحظه است ;Š زیرا لابراتوارهاى درونى میوه دائما مشغول کارند, و مرتبا ترکیب شیمیایى آن را تغییر مى دهند, تا هنگامى که به آخرین مرحله برسد و وضع ساختمان شیمیایى آن تثبیت گردد.
هریک از این مراحل خود نشانه اى از عظمت و قدرت آفریننده است .
ولـى بـایـد تـوجـه داشت که به تعبیر قرآن تنها افراد با ایمان یعنى افراد حق بین وجستجوگران حقیقت , این مسائل را مى بینند و گرنه با چشم عناد و لجاج و یا بابى اعتنایى و سهل انگارى ممکن نیست هیچ یک از این حقایق را ببینیم .
(آیه 100).
خالق همه اشیا اوست !.

در این آیه و آیات بعد به گوشه اى از عقاید نادرست و خرافات مشرکان وصاحبان مذاهب باطله و جواب منطقى آنها اشاره شده است .
نخست مى گوید: ((آنها شریکهایى براى خداوند از جن قائل شدند)) (وجعلواللّه شرکا الجن ).
سپس به این پندار خرافى پاسخ گفته و مى گوید: ((با این که خداوند آنها را(یعنى جن را) آفریده است )) (وخلقهم ).
یـعـنى , چگونه ممکن است مخلوق کسى شریک او بوده باشد, زیرا شرکت نشانه سنخیت و هم افق بودن است در حالى که مخلوق هرگز در افق خالق نخواهدبود.
خرافه دیگر این که ((آنها براى خدا پسران و دخترانى از روى نادانى قائل شدند)) (وخرقوا له بنین وبنات بغیر علم ).
و در حـقـیـقـت بـهترین دلیل باطل بودن این گونه عقاید خرافى همان است که از جمله ((بغیر علم )) استفاده مى شود, یعنى هیچ گونه دلیل و نشانه اى براى این موهومات در دست نداشتند.
امـا این که چه طوائفى براى خدا پسرانى قائل بودند, قرآن نام دو طایفه را درآیات دیگر برده است یکى مسیحیان که عقیده داشتند عیسى پسر خداست و دیگریهود که عزیز را فرزند او مى دانستند ولـى از آیـه 30 سـوره تـوبـه , استفاده مى شود که اعتقاد به وجود فرزند پسر براى خدا منحصر به مسیحیان و یهود نبوده , بلکه درمیان مذاهب خرافى پیشین نیز وجود داشته است .
اما در مورد اعتقاد به وجود دختران براى خدا, خود قرآن در سوره زخرف ,آیه 19 مى فرماید: ((آنها (مشرکان ) فرشتگان را که بندگان خدا هستند, دختران اوقرار دادند)).
ولى در پایان این آیه قلم سرخ بر تمام این مطالب خرافى و پندارهاى موهوم وبى اساس کشیده و با جمله رسا و بیدارکننده اى همه این اباطیل را نفى مى کند ومى گوید: ((منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از این اوصافى که براى اومى گویند)) (سبحانه وتعالى عما یصفون ).
(آیه 101)ـ در این آیه به پاسخ این عقاید خرافى پرداخته نخست مى گوید:((خداوند کسى است که آسمانها و زمین را ابداع و ایجاد کرد)) (بدیع السموات والا رض ).
((بـدیـع )) بـه معنى وجود آورنده چیزى بدون سابقه است یعنى , خداوندآسمان و زمین را بدون هیچ ماده و یا طرح و نقشه قبلى ایجاد کرده است .
بـه علاوه ((چگونه ممکن است او فرزندى داشته باشد در حالى که همسرى ندارد)) (انى یکون له ولد ولم تکن له صاحبة ).
اصولا چه نیازى به همسر دارد, وانگهى چه کسى ممکن است همسر اوباشد با این که همه مخلوق او هستند.
بـار دیـگر مقام خالقیت او را نسبت به همه چیز و همه کس و احاطه علمى اورا نسبت به تمام آنها تـاکـید کرده , مى گوید: ((همه چیز را آفرید و او به هر چیزى داناست )) (وخلق کل شى وهو بکل شى علیم ).
(آیه 102)ـ در این آیه پس از ذکر خالقیت ,نسبت به همه چیز و ابداع وایجاد آسمانها و زمین و منزه بـودن او از عوارض جسم و جسمانى و همسر و فرزند واحاطه علمى او به هر کار و هر چیز, چنین نـتـیـجـه مى گیرد: ((خداوند و پروردگار شماچنین کسى است (و چون هیچ کس داراى چنین صفات نیست ) هیچ کس غیر او نیزشایسته عبودیت نخواهد بود, پروردگار اوست و آفریدگار هم اوسـت (بـنـابـرایـن معبود هم تنها او مى تواند باشد) پس او را بپرستید)) (ذلکم اللّه ربکم لااله الا هوخالق کل شى فاعبدوه ).
و در پـایـان آیـه بـراى ایـن کـه هرگونه امیدى را به غیر خدا قطع کند و ریشه هرگونه شرک و بطورکلى تکیه به غیر خدا را بسوزاند, مى گوید: ((حافظ و نگهبان ومدبر همه چیز اوست )) (وهو على کل شى وکیل ).
(آیـه 103)ـ در آیـه بـراى اثـبات حاکمیت و نگاهبانى او نسبت به همه چیز وهمچنین براى اثبات تفاوت او با همه موجودات مى گوید: ((چشمها او را نمى بینند,اما او همه چشمها را ادراک مى کند و او بخشنده انواع نعمتها و با خبر از تمام ریزه کاریها و آگاه از همه چیز است )) مصالح بندگان را مـى داند و از نیازهاى آنها با خبراست و به مقتضاى لطفش با آنها رفتار مى کند (لا تدرکه الا بصار وهو یدرک الا بصار وهو اللطیف الخبیر).
در حقیقت کسى که مى خواهد حافظ و مربى و پناهگاه همه چیز باشد بایداین صفات را دارا باشد.
چشمها, خدا را نمى بیند!.

دلایل عقلى گواهى مى دهد که خداوند هرگز با چشم دیده نخواهد شد, زیراچشم تنها اجسام یا صـحیحتر بعضى از کیفیات آنها را مى بیند و چیزى که جسم نیست و کیفیت جسم هم نمى باشد, هـرگـز بـا چـشـم مشاهده نخواهد شد و به تعبیردیگر, اگر چیزى با چشم دیده شود, حتما باید داراى مـکان و جهت و ماده باشد, درحالى که او برتر از همه اینهاست , او وجودى است نامحدود و به همین دلیل بالاتراز جهان ماده است , زیرا در جهان ماده همه چیز محدود است .
(آیه 104).
وظیفه تو اجبار کردن نیست !.

از ایـن بـه بـعـد قرآن یک نوع خلاصه و نتیجه گیرى از آیات گذشته مى کند,نخست مى گوید: ((دلایل و نشانه هاى روشن در زمینه توحید و خداشناسى و نفى هرگونه شرک که مایه بصیرت و بینایى است براى شما آمد)) (قد جاکم بصائر من ربکم ).
سـپس براى این که روشن سازد این دلایل به قدر کافى حقیقت را آشکارمى سازد و جنبه منطقى دارد, مـى گـویـد: ((آنـهـایـى کـه به وسیله این دلایل چهره حقیقت را بنگرند به سود خود گام بـرداشـتـه انـد, و آنـها که همچون نابینایان ازمشاهده آن خود را محروم سازند به زیان خود عمل کرده اند)) (فمن ابصر فلنفسه ومن عمى فعلیها).
و در پـایان آیه از زبان پیغمبر(ص ) مى گوید: ((من نگاهبان و حافظ شما نیستم )) (وماانـا علیکم بحفیظ).
(آیـه 105)ـ در ایـن آیه براى تاکید این موضوع که تصمیم نهایى در انتخاب راه حق و باطل با خود مردم است , مى گوید: ((این چنین ما آیات و دلایل را درشکلهاى گوناگون و قیافه هاى مختلف بیان کردیم )) (وکذلک نصرف الا یات ).
ولـى جـمعى به مخالفت برخاستند و بدون مطالعه و هیچ گونه دلیل , گفتند:((این درسها را از دیـگـران (از یـهود و نصارى و کتابهاى آنها) فرا گرفته اى )) (ولیقولوادرست ) ولى ((هدف ما این است که آن را براى کسانى که علم و آگاهى دارند روشن سازیم )) (ولنبینه لقوم یعلمون ).
(آیـه 106)ـ در ایـنـجـا وظـیفه پیامبر(ص ) را در برابر لجاجتها و کینه توزیها وتهمتهاى مخالفان , مشخص ساخته , مى گوید: ((وظیفه تو آن است که از آنچه ازطرف پروردگار بر تو وحى مى شود, پیروى کنى , خدایى که هیچ معبودى جز اونیست )) (اتبع ما اوحى الیک من ربک لااله الا هو).
و نـیـز ((وظـیفه تو این است که به مشرکان و نسبتهاى ناروا و سخنان بى اساس آنها اعتنا نکنى )) (واعرض عن المشرکین ).
در حـقـیـقـت ایـن آیـه یـک نوع دلدارى و تقویت روحیه نسبت به پیامبر(ص )است , که در برابر این گونه مخالفان در عزم راسخ و آهنینش کمترین سستى حاصل نشود.
(آیـه 107)ـ در این آیه , بار دیگر این حقیقت را تایید مى کند که خداوندنمى خواهد آنها را به اجبار وادار به ایمان سازد و ((اگر مى خواست همگى ایمان مى آوردند و هیچ کس مشرک نمى شد)) (ولو شا اللّه ما اشرکوا).
هـمـچـنـیـن تـاکید مى کند: ((و ما تو را مسؤول (اعمال ) آنها قرار ندادیم )) (وماجعلناک علیهم حـفیظا) همانطور که ((تو وظیفه ندارى آنها را به اجبار (به ایمان )دعوت کنى )) (وما انت علیهم بوکیل ).
لـحـن ایـن آیـات از ایـن نظر بسیار قابل ملاحظه است که ایمان به خدا و مبانى اسلام هیچ گونه جنبه تحمیلى نمى تواند داشته باشد,بلکه از طریق منطق واستدلال و نفوذ در فکر و روح افراد باید پـیـشـروى کند, زیرا ایمان اجبارى ارزشى ندارد, مهم این است که مردم حقایق را درک کنند و با اراده و اختیار خویش آن را بپذیرند.
(آیـه 108)ـ به دنبال بحثى که در باره منطقى بودن تعلیمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال , نـه از راه اجـبـار, در آیات قبل گذشت , در این آیه تاکید مى کندکه ((هیچ گاه بتها و معبودهاى مـشـرکان را دشنام ندهید, زیرا این عمل سبب مى شودکه آنها نیز نسبت به ساحت قدس خداوند هـمـین کار را از روى ظلم و ستم و جهل ونادانى انجام دهند)) (ولا تسبوا الذین یدعون من دون اللّه فیسبوا اللّه عدوا بغیرعلم ).
بـطـورى که از بعضى روایات استفاده مى شود, جمعى از مؤمنان بر اثرناراحتى شدید که از مساله بـت پـرستى داشتند, گاهى بتهاى مشرکان را به باد ناسزاگرفته و به آنها دشنام مى دادند, قرآن صـریـحـا از ایـن مـوضوع , نهى کرد و رعایت اصول ادب و عفت و نزاکت در بیان را, حتى در برابر خـرافـى تـرین و بدترین ادیان ,لازم مى شمرد زیرا با دشنام و ناسزا نمى توان کسى را از مسیر غلط بـازداشـت ;Š چرا که هر گروه و ملتى نسبت به عقاید و اعمال خود, تعصب دارد, همانطور که قرآن درجـمـلـه بعد مى گوید: ((ما این چنین براى هر جمعیتى عملشان را زینت دادیم ))(کذلک زینا لکل امة عملهم ).
و در پـایـان آیـه مـى فـرماید: ((بازگشت همه آنها به سوى خداست , و به آنها خبرمى دهد که چه اعمالى انجام داده اند)) (ثم الى ربهم مرجعهم فینبئهم بما کانوایعملون ).
آیـه 109ـ شـان نـزول : نقل کرده اند که : عده اى از قریش خدمت پیامبر(ص ) رسیدند وگفتند: تو براى موسى و عیسى , خارق عادات و معجزات مهمى نقل مى کنى , وهمچنین در باره انبیاى دیگر, تو نیز امثال این کارها را براى ما انجام ده تا ما ایمان آوریم , پیامبر(ص ) فرمود: مایلید براى شما چه کار کنم ؟ گفتند: از خدا بخواه کوه صفا را تبدیل به طلا کند, و بعضى از مردگان پیشین ما زنده شوند و از آنها در باره حقانیت دعوت تو سؤال کنیم , و نیز فرشتگان را به ما نشان بده که در باره تو گواهى دهند, و یا خداوند و فرشتگان را دسته جمعى با خود بیاور !.
پیامبر(ص ) فرمود: اگربعضى از این کارها را بجا بیاورم ایمان مى آورید ؟ گفتند:به خدا سوگند چـنـیـن خواهیم کرد, همین که پیامبر(ص ) آماده دعا کردن شد, که بعضى از این پیشنهادها را از خـدا بخواهد (زیرا بعضى از آنها نامعقول و محال بود)پیک وحى خدا نازل شد, چنین پیام آورد که اگر بخواهى دعوت تو اجابت مى شود,ولى در این صورت (چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و مـوضـوع جـنـبـه حـسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ایمان نیاورند همگى سخت کیفر مـى بـیـنـنـد (ونـابـود خواهند شد) اما اگر به خواسته آنها ترتیب اثر داده نشود و آنها را به حال خودواگذارى , ممکن است بعضى از آنها در آینده توبه کنند و راه حق را پیش گیرند;Šپیامبر(ص ) پذیرفت و آیه نازل گردید.
تـفسیر: در آیات گذشته دلایل منطقى متعددى در زمینه توحید, ذکر شد که براى اثبات یگانگى خـدا و نفى شرک و بت پرستى کافى بود, اما با این حال جمعى از مشرکان لجوج و متعصب , تسلیم نشدند و شروع به بهانه جویى کردند.
قـرآن در ایـن آیـه وضـع آنـهـا را چنین نقل مى کند: ((با نهایت اصرار سوگند یادکردند که اگر مـعجزه اى براى آنها بیاید ایمان خواهند آورد)) (واقسموا باللّه جهدایمانهم لئن جاتهم آیة لیؤمنن بها).
قـرآن در پـاسـخ آنـها دو حقیقت را بازگو مى کند: نخست به پیامبر(ص ) اعلام مى کند که به آنها بـگـویـد ایـن کار در اختیار من نیست که هر پیشنهادى بکنید انجام دهم , ((بگو: معجزات تنها از ناحیه خداست و به فرمان اوست )) (قل انما الا یات عنداللّه ).
سپس روى سخن را به مسلمانان ساده دلى که تحت تاثیر سوگندهاى غلیظ وشدید مشرکان قرار گـرفـته بودند کرده , مى گوید: ((شما نمى دانید که اینها دروغ مى گویند و اگر این معجزات و نـشـانه هاى مورد درخواست آنها انجام شود باز ایمان نخواهند آورد)) (وما یشعرکم انها اذا جات لا یؤمنون ).
صـحـنـه هـاى مـخـتـلـف برخورد پیامبر(ص ) با آنها نیز گواه این حقیقت است که این دسته در جستجوى حق نبودند, بلکه هدفشان این بود که با بهانه جوییها مردم را سرگرم ساخته و بذر شک و تردید در دلها بپاشند.
(آیـه 110)ـ در ایـن آیـه عـلـت لـجـاجت آنها چنین توضیح داده شده است که آنها بر اثر اصرار در کـجـروى و تعصبهاى جاهلانه و عدم تسلیم در مقابل حق , درک ودید سالم را از دست داده اند, و گـیـج و گـمـراه در سـرگردانى به سر مى برند, و چنین مى گوید: ((ما دلها و چشمهاى آنها را وارونـه و دگـرگـون مـى نـمـاییم , آنچنان که در آغازو ابتداى دعوت ایمان نیاوردند)) (ونقلب افئدتهم وابصارهم کما لم یؤمنوا به اول مرة ).
و در پـایـان آیـه مـى فـرمـاید: ((ما آنها را در حال طغیان و سرکشى به حال خود وامى گذاریم تا سرگردان شوند)) (ونذرهم فى طغیانهم یعمهون ).
آغاز جز هشتم قرآن مجید.

(آیه 111) .
چرا افراد لجوج به راه نمى آیند؟.

ایـن آیـه بـا آیـات قـبـل مـربـوط اسـت , هـدف ایـن چـند آیه این است که روشن سازد جمعى از تقاضاکنندگان معجزات عجیب و غریب در تقاضاهاى خود صادق نیستند و هدفشان پذیرش حق نمى باشد, لذا بعضى از خواسته هاى آنها (مثل آمدن خدا در برابر آنان !) اصولا محال است .
قـرآن در این آیه با صراحت مى گوید: ((اگر ما (آنطور که درخواست کرده بودند) فرشتگان را بر آنـهـا نازل مى کردیم و مردگان مى آمدند و با آنها سخن مى گفتندو خلاصه هر چه مى خواستند در برابر آنها گرد مى آوردیم , باز ایمان نمى آوردند))(ولو اننا نزلنا الیهم الملائکة وکلمهم الموتى وحشرنا علیهم کل شى قبلا ما کانوالیؤمنوا).
سـپـس براى تاکید مطلب مى فرماید: ((تنها در یک صورت ممکن است ایمان بیاورندو آن این که خـداوند با مشیت اجبارى خود آنها را وادار به قبول ایمان کند)) (الا ان یشا اللّه ) و بدیهى است که این گونه ایمان هیچ فایده تربیتى و اثر تکاملى نخواهدداشت .
و در پایان آیه اضافه مى کند که ((بیشتر آنها جاهل و بى خبرند)) (ولکن اکثرهم یجهلون ).
(آیه 112)ـ در آیات قبل گفتیم وجود دشمنان سرسخت و لجوج در برابرپیامبراسلام (ص ) منحصر بـه او نـبـود در این آیه مى فرماید: ((این چنین در برابر هرپیامبرى دشمنى از شیاطین انس و جن قرار دادیم )) (و کذلک جعلنا لکل نبی عدواشیاطین الا نس والجن ).
و کار آنها این بوده که ((سخنان فریبنده اى براى اغفال یکدیگر بطور اسرارآمیزو احیانا در گوشى به هم مى گفتند)) (یوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا).
ولـى اشـتباه نشود ((اگر خداوند مى خواست مى توانست به اجبار جلو همه آنهارا بگیرد)) (ولو شا ربک ما فعلوه ).
ولـى خـداونـد این کار را نکرد, زیرا مى خواست مردم آزاد باشند تا میدانى براى آزمایش و تکامل و پرورش آنها وجود داشته باشد.
لـذا در پـایان آیه به پیامبرش دستور مى دهد که به هیچ وجه به این گونه شیطنتها اعتنا نکند ((و آنها و تهمتهایشان را به حال خود واگذارد)) (فذرهم ومایفترون ).
(آیـه 113)ـ در ایـن آیـه نـتیجه تلقینات و تبلیغات فریبنده شیاطین را چنین بازگو مى کند که : ((سرانجام کار آنها این خواهد شد که افراد بى ایمان یعنى آنها که به روز رستاخیز عقیده ندارند به سـخـنـان آنـهـا گـوش فـرا دهند و دلهایشان به آن متمایل گردد)) (ولتصغى الیه افئدة الذین لایؤمنون بالا خرة ).
سـپـس مـى فـرمـایـد: ((سـرانـجام این تمایل , رضایت کامل به برنامه هاى شیطانى خواهد شد)) (ولیرضوه ).
و پـایـان هـمـه آنـهـا ارتکاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود ((وهر گناهى که بخواهند انجام دهند)) (ولیقترفوا ما هم مقترفون ).
(آیـه 114)ـ ایـن آیه در حقیقت نتیجه آیات قبل است , و مى گوید: با این همه آیات روشنى که در زمـیـنـه تـوحید گذشت چه کسى را باید به داورى پذیرفت ؟((آیا غیر خدا را به داورى بپذیرم )) (افغیر اللّه ابتغى حکما).
((بـا این که اوست که این کتاب بزرگ آسمانى را که تمام نیازمندیهاى تربیتى انسان در آن آمده و مـیان حق و باطل , نور و ظلمت , کفر و ایمان , جدایى افکنده به سوى شما نازل کرده است )) (وهو الذى انزل الیکم الکتاب مفصلا ).
سپس مى گوید: نه تنها تو و مسلمانان مى دانید که این کتاب از طرف خدااست بلکه ((اهل کتاب (یـهـود و نـصـارى ) کـه نـشـانه هاى این کتاب آسمانى را در کتب خود دیده اند مى دانند از سوى پروردگار تو به حق نازل شده است )) (والذین آتیناهم الکتاب یعلمون انه منزل من ربک بالحق ).
بـنابراین , جاى هیچ گونه شک و تردیدى در آن نیست ((و تو اى پیامبر هرگز درآن تردید مکن )) (فلا تکونن من الممترین ).
(آیـه 115)ـ در این آیه مى فرماید: ((کلام پروردگار تو با صدق و عدل تکمیل شد و هیچ کس قادر نـیـسـت کلمات او را دگرگون سازد و او شنونده و داناست )) (وتمت کلمة ربک صدقا وعدلا لا مبدل لکلماته وهو السمیع العلیم ).
مـنـظور از ((کلمه )) در آیه فوق , قرآن است ;Š زیرا در آیات قبل نیز سخن از((قرآن )) در میان بوده است .
در حـقـیـقـت آیـه مـى گوید: به هیچ وجه قرآن جاى تردید و شک نیست , زیرا ازهر نظر کامل و بى عیب است , تواریخ و اخبار آن , همه صدق و احکام و قوانین آن همه عدل است .
بـعـضى از مفسران با این آیه استدلال بر عدم امکان راه یافتن تحریف در قرآن کرده اند, زیرا جمله ((لامـبدل لکلماته )) اشاره به این است که هیچ کس نمى تواندتغییر و تبدیلى نه از نظر لفظ و نه از نـظـر اخـبار و نه از نظر احکام در قرآن ایجاد کند, وهمیشه این کتاب آسمانى که باید تا آخر دنیا راهنماى جهانیان باشد از دستبردخائنان و تحریف کنندگان مصون و محفوظ خواهد بود.
(آیـه 116)ـ مـى دانـیـم آیـات این سوره در مکه نازل شد و در آن زمان مسلمانان شدیدا در اقلیت بودند, گاهى اقلیت آنها و اکثریت قاطع بت پرستان و مخالفان اسلام , ممکن بود این توهم را براى بعضى ایجاد کند که اگر آیین آنها باطل وبى اساس است چرا این همه پیرو دارد و اگر ما بر حقیم چرا این قدر کم هستیم ؟!.
در ایـن آیه براى دفع این توهم پیامبر خود را مخاطب ساخته , مى گوید: ((اگراز اکثر مردمى که در روى زمـین هستند پیروى کنى تو را از راه حق گمراه و منحرف خواهند ساخت )) ! (وان تطع اکثر من فى الا رض یضلوک عن سبیل اللّه ).
در جـمـلـه بعد دلیل این موضوع را بیان مى کند و مى گوید: ((علت آن این است که آنها بر اساس منطق و فکر صحیح کار نمى کنند ((راهنماى آنها یک مشت گمانهاى آلوده به هوى و هوس و یک مشت دروغ و فریب و تخمین است )) (ان یتبعون الا الظن وان هم الا یخرصون ).
(آیه 117)ـ از آنجا که مفهوم آیه قبل این است که اکثریت به تنهایى نمى تواند راه حق را نشان دهد نـتـیـجـه آن , ایـن مى شود که راه حق را تنها باید ازخداوند گرفت هرچند طرفداران راه حق در اقلیت بوده باشند.
لذا در این آیه دلیل این موضوع را روشن مى سازد که : ((پروردگارت که از همه چیز باخبر و آگاه اسـت و در علم بى پایان او کمترین اشتباه راه ندارد, بهتر مى داند راه ضلالت و هدایت کدام است و گـمـراهان و هدایت یافتگان را بهتر مى شناسد)) (ان ربک هو اعلم من یضل عن سبیله وهو اعلم بالمهتدین ).
(آیه 118).
تمام آثار شرک باید برچیده شود!.

در آیـات گـذشـته با بیانات گوناگونى حقیقت توحید, اثبات و بطلان شرک وبت پرستى آشکار گردید.
یـکـى از نتایج این مساله آن است که مسلمانان باید از خوردن گوشت حیواناتى که به نام ((بتها)) ذبـح مـى شـد خـوددارى کنند, و تنها از گوشت حیواناتى که به نام خدا ذبح مى گردید استفاده نمایند, لذا نخست مى گوید: ((از چیزهایى بخوریدکه نام خدا بر آن برده شده است , اگر به آیاتش ایمان دارید)) (فکلوا مما ذکر اسم اللّه علیه ان کنتم بایاته مؤمنین ).
یعنى , ایمان تنها ادعا و گفتار و عقیده نیست ;Š بلکه باید در لابلاى عمل نیزآشکار گردد کسى که به خداى یکتا ایمان دارد تنها از این گوشتها مى خورد.
(آیـه 119)ـ در ایـن آیـه هـمـین موضوع به عبارت دیگرى که توام با استدلال بیشترى است آمده , مـى فـرمـاید: ((چرا از حیواناتى نمى خورید که نام خدا بر آنها گفته شده ؟ در حالى که آنچه را بر شما حرام است خداوند شرح داده است )) (ومالکم الا تاکلوا مما ذکر اسم اللّه علیه وقد فصل لکم ما حرم علیکم ).
سـپـس یـک صـورت را اسـتـثـنـا نـموده , و مى گوید: ((مگر در صورتى که ناچارشوید)) (الا ما الضطررتم الیه ).
خـواه ایـن اضطرار بخاطر گرفتارى در بیابان و گرسنگى شدید بوده باشد و یاگرفتار شدن در چنگال مشرکان و اجبار کردن آنها به این موضوع .
بـعد اضافه مى کند که ((بسیارى از مردم , دیگران را از روى جهل و نادانى وهوى و هوسها گمراه مى سازند)) (وان کثیرا لیضلون باهوائهم بغیر علم ).
در پـایـان آیه مى فرماید: ((پروردگار تو نسبت به آنها که تجاوزکارند آگاهتراست )) (ان ربک هو اعلم بالمعتدین ).
همانها که با دلایل واهى نه تنها از راه حق منحرف مى شوند بلکه سعى دارنددیگران را نیز منحرف سازند.
(آیه 120)ـ و از آنجا که ممکن است بعضى این کار حرام را در پنهانى مرتکب شوند در تعقیب آن , در ایـن آیه به عنوان یک قانون کلى مى گوید: ((گناه آشکار و پنهان را رها سازید)) (وذروا ظاهر الا ثم وباطنه ).
مـى گـویـند: در زمان جاهلیت عده اى عقیده داشتند که عمل منافى عفت (زنا) اگر در پنهانى باشد عیبى ندارد;Š تنها اگر آشکارا باشد گناه است ! هم اکنون نیزعملا عده اى این منطق جاهلى را پـذیـرفـتـه و تنها از گناهان آشکار وحشت دارند, اماگناهان پنهانى را بدون احساس ناراحتى مرتکب مى شوند ! آیه فوق به شدت این منطق را محکوم مى سازد.
سـپـس بـه عـنـوان یادآورى و تهدید گناهکاران به سرنوشت شومى که در انتظارآنهاست چنین مـى گـویـد: ((آنها که تحصیل گناه کنند به زودى تکفیر اعمال خود راخواهند دید)) (ان الذین یکسبون الا ثم سیجزون بما کانوا یقترفون ).
(آیه 121)ـ در آیات گذشته روى جنبه مثبت مساله , یعنى خوردن ازگوشتهاى حلال تکیه شده بـود, ولـى در ایـن آیـه ـبـراى تـاکـیـد هرچه بیشترـ روى جنبه منفى و مفهوم آن تکیه نموده و مـى گـوید: ((از گوشتهایى که نام خدا به هنگام ذبح برآنها برده نشده است نخورید)) (ولا تاکلوا مما لم یذکر اسم اللّه علیه ).
سـپـس بـا یـک جمله کوتاه مجددا این عمل را محکوم کرده مى گوید: ((این کارفسق و گناه و خروج از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خداست )) (وانه لفسق ).
و بـراى این که بعضى از مسلمانان ساده دل تحت تاثیر وسوسه هاى شیطانى آنها قرار نگیرند اضافه مى کند: ((شیاطین مطالب وسوسه انگیزى بطور مخفیانه به دوستان خود القا مى کنند, تا با شما به مجادله برخیزند)) (وان الشیاطین لیوحون الى اولیائهم لیجادلوکم ).
ولـى بـه هوش باشید ((اگر تسلیم وسوسه هاى آنها شوید, شما هم در صف مشرکان قرار خواهید گرفت )) (وان اطعتموهم انکم لمشرکون ).
ایـن مـجـادله و وسوسه شاید اشاره به همان منطقى باشد که مشرکان به یکدیگر القا مى کردند (و بـعضى گفته اند مشرکان عرب آن را از مجوسیان آموخته بودند) که اگر ما گوشت حیوان مرده را مـى خوریم به خاطر آن است که خدا آن راکشته ;Š یعنى نخوردن مردار یک نوع بى اعتنایى به کار خداست !.
غـافـل از آن که آنچه به مرگ طبیعى مى میرد علاوه بر این که غالبا بیمار است ,سربریده نیست و خـونـهـاى کثیف در لابلاى گوشتهاى آن مى ماند و فاسد مى شود وگوشت را هم آلوده و فاسد مى کند.
آیـه 123ـ شان نزول : نقل شده است : ((ابوجهل )) که از دشمنان سرسخت اسلام و پیامبر(ص ) بود روزى سـخـت آن حـضـرت را آزار داد, ((حمزه )) عموى شجاع پیامبر(ص ) که تا آن روز اسلام را نپذیرفته بود و همچنان در باره آیین او مطالعه واندیشه مى کرد, و در آن روز از جریان کار ابوجهل و برادر زاده خویش باخبر شد,سخت برآشفت و یکسره به سراغ ابوجهل رفت و چنان بر سر ـیا بینى اوـ کوفت که خون جارى شد, ولى ابوجهل با تمام نفوذى که داشت , به ملاحظه شجاعت فوق العاده حمزه از نشان دادن عکس العمل خوددارى کرد.
سـپـس حمزه به سراغ پیامبر(ص ) آمد و اسلام را پذیرتف و تا واپسین دم عمر,از این آیین آسمانى دفاع مى کرد.
آیـه در بـاره ایـن حـادثـه نـازل گردید و وضع ایمان حمزه و پافشارى ابوجهل رادر کفر و فساد مشخص ساخت .
از بـعـضى روایات نیز استفاده مى شود که آیه در مورد ایمان آوردن عمار یاسرو اصرار ابوجهل در کفر نازل گردیده است .
تفسیر:.
ایمان و روشن بینى ـ.

                    
ارتـباط این آیه و آیه بعد با آیات قبل از این نظر است که در آیات گذشته اشاره به دو دسته مؤمن خالص و کافر لجوج شده بود, در اینجا نیز با ذکر دو مثال جالب وروشن وضع این دو طایفه مجسم گردیده است .
نـخست این که افرادى را که در گمراهى بودند, سپس با پذیرش حق و ایمان تغییر مسیر داده اند تشبیه به مرده اى مى کند که به اراده و فرمان خدا زنده شده است (او من کان میتا فاحییناه ).
ایـمان افراد را دگرگون مى سازد و در سراسر زندگى آنها اثر مى گذارد و آثارحیات را در تمام شؤون آنها آشکار مى نماید.
سـپـس مـى گـویـد: ((مـا بـراى چنین افراد نورى قرار دادیم که با آن در میان مردم راه بروند)) (وجعلنا له نورا یمشى به فى الناس ).
مـنـظـور از ایـن ((نور)) تنها قرآن و تعلیمات پیامبر(ص ) نیست , بلکه علاوه بر این ,ایمان به خدا, بـینش و درک تازه اى به انسان مى بخشد;Š افق دید او را از زندگى محدود مادى و چهار دیوار عالم ماده فراتر برده و در عالمى فوق العاده وسیع فرومى برد.
در پـرتـو ایـن نـور مى تواند راه زندگى خود را در میان مردم پیدا کند, و از بسیارى اشتباهات که دیـگـران بـه خـاطر آز و طمع , و به علت تفکر محدود مادى , و یا غلبه خودخواهى و هوى و هوس , گرفتار آن مى شوند مصون و محفوظ بماند.
و ایـن کـه در روایـات اسـلامـى مى خوانیم : المؤمن ینظر بنوراللّه ;Š ((انسان باایمان با نور خدا نگاه مى کند)) اشاره به همین حقیقت است .
سپس چنین فرد زنده و فعال و نورانى و مؤثرى را با افراد بى ایمان لجوج مقایسه کرده , مى گوید: ((آیـا چـنـیـن کسى همانند شخصى است که در امواج ظلمتها وتاریکیها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمى گردد)) ؟ ! (کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها).
از هستى و وجود این گونه افراد در حقیقت چیزى جز یک شبح , یک قالب ,یک مثال و یک مجسمه باقى نمانده است , هیکلى دارند بى روح و مغز و فکرى ازکار افتاده !.
و در پـایـان آیـه اشـاره بـه علت این سرنوشت شوم کرده , مى گوید: ((این چنین اعمال کافران در نظرشان جلوه داده شده است )) (کذلک زین للکافرین ما کانوایعملون ).
(آیـه 123)ـ و از آنـجـا کـه قـهـرمـان این ماجرا در جهت نفى ((ابوجهل )) بود, و اواز سردمداران مشرکان مکه و قریش محسوب مى شد در این آیه اشاره به وضع این رهبران گمراه و زعماى کفر و فـسـاد کـرده مـى فرماید: ((این چنین قرار دادیم در هر شهرو آبادى بزرگانى را که طریق گناه پـیـش گرفتند و با مکر و فریب و نیرنگ مردم را از راه منحرف ساختند)) (وکذلک جعلنا فى کل قریة اکابر مجرمیها لیمکروا فیها).
یـعـنـى , سرانجام نافرمانى و گناه فراوان این شد که رهزن راه حق شدند وبندگان خدا را از راه منحرف ساختند.
و در پایان آیه مى گوید: ((آنها جز به خودشان نیرنگ نمى زنند ولى نمى فهمندو متوجه نیستند)) (وما یمکرون الا بانفسهم وما یشعرون ).
از ایـن آیـه بـه خوبى استفاده مى شود که مفاسد و بدبختیهایى که دامن اجتماعات را مى گیرد از بـزرگترها و سردمداران اقوام سرچشمه مى گیرد و آنهاهستند که با انواع حیله و نیرنگ راه خدا را دگرگون ساخته و چهره حق را بر مردم مى پوشانند.
آیه 124ـ شان نزول : نقل شده که : این آیه در باره ولیدبن مغیره (که از سران معروف بت پرستان بود و بـه اصـطـلاح مغز متفکر آنها محسوب مى شد) نازل گردیده است , او به پیامبر(ص ) مى گفت : اگـر نـبوت راست باشد من به احراز این مقام از توسزاوارترم , زیرا هم سنم از تو بیشتر است و هم مالم !.
تفسیر:.
انتخاب پیامبر به دست خداست ـ.

در این آیه اشاره اى کوتاه و پرمعنى به طرز تفکر و ادعاهاى مضحک این سردمداران باطل و ((اکابر مـجـرمـیها)) کرده مى گوید: ((هنگامى که آیه اى از طرف خدابراى هدایت آنها فرستاده مى شد مـى گـفـتـنـد: مـا هـرگـز ایـمـان نمى آوریم , مگر این که به ما نیز همان مقامات و آیاتى که به فرستادگان خدا اعطا شده است داده شود)) (واذاجاتهم آیة قالوا لن نؤمن حتى نؤتى مثل ما اوتى رسل اللّه ).
قـرآن پـاسـخ روشـنـى به آنها مى دهد و مى گوید لازم نیست شما به خدا درس بدهید که چگونه پـیـامبران و رسولان خویش را اعزام دارد و از میان چه افرادى انتخاب کند ! زیرا ((خداوند از همه بهتر مى داند رسالت خود را در کجا قرار دهد))(اللّه اعلم حیث یجعل رسالته ).
روشـن است رسالت نه ارتباطى به سن و مال دارد و نه به موقعیت قبایل ,بلکه شرط آن قبل از هر چیز آمادگى روحى , پاکى ضمیر, سجایاى اصیل انسانى ,فکر بلند و اندیشه قوى , و بالاخره تقوى و پرهیزکارى فوق العاده اى در مرحله عصمت است , و وجود این صفات مخصوصا آمادگى براى مقام عـصـمـت چـیـزى است که جز خدا نمى داند, و چقدر فرق است میان این شرایط و میان آنچه آنها فکرمى کردند.
جـانـشین پیامبر(ص ) نیز تمام صفات و برنامه هاى او را, به جز وحى و تشریع , داردیعنى هم حافظ شرع و شریعت است و هم پاسدار مکتب و قوانین او و هم رهبرمعنوى و مادى مردم , لذا باید او هم داراى مـقـام عـصـمـت و مصونیت از خطا و گناه باشد تا بتواند رسالت خویش را به ثمر برساند و رهبرى مطاع و سرمشقى مورداعتماد گردد.
و بـه همین دلیل انتخاب او نیز به دست خداست نه از طریق انتخاب مردم وشورى و خدا مى داند این مقام را در چه جایى قرار دهد نه خلق خدا!.
و در آخـر آیـه سـرنـوشـتى را که در انتظار این گونه مجرمان و رهبران پر ادعاى باطل است بیان کرده , مى گوید: ((به زودى این گنهکاران به خاطر مکر و فریبى که براى گمراه ساختن مردم به کـار زدند, گرفتار کوچکى و حقارت در پیشگاه خدا وعذاب شدید خواهند شد)) (سیصیب الذین اجرموا صغار عنداللّه وعذاب شدیدبما کانوا یمکرون ).
ایـن خودخواهان مى خواستند با کارهاى خلاف خود موقعیت و بزرگى خویش را حفظ کنند, ولى خدا آنها را آنچنان ((تحقیر)) خواهد کرد که دردناکترین شکنجه هاى روحى را احساس کنند.
(آیه 125).
امدادهاى الهى !.

در تـعـقـیـب آیـات گذشته که در زمینه مؤمنان راستین و کافران لجوج , بحث مى کرد در اینجا مواهب بزرگى را که در انتظار دسته اول , و بى توفیقیهایى را که دامنگیر دسته دوم مى شود شرح مى دهد.
نـخـسـت مـى گوید: ((هر کس را خدا بخواهد هدایت کند سینه اش را براى پذیرش حق گشاده مى سازد و آن کس را که بخواهد گمراه سازد سینه اش را آن چنان تنگ و محدود مى کند که گویا مـى خـواهـد بـه آسـمان بالا رود)) (فمن یرداللّه ان یهدیه یشرح صدره للا سلام ومن یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کانما یصعدفى السمـا).
و بـراى تـاکید این موضوع اضافه مى کند: ((خداوند این چنین , پلیدى و رجس را, بر افراد بى ایمان قـرار مـى دهد)) و سراپاى آنها را نکبت و سلب توفیق فرا خواهدگرفت (کذلک یجعل اللّه الرجس على الذین لا یؤمنون ).
کرارا گفته ایم که منظور از ((هدایت )) و ((اضلال )) الهى فراهم ساختن یا از میان بردن مقدمات هدایت در مورد کسانى است که آمادگى و عدم آمادگى خود را براى پذیرش حق با اعمال و کردار خویش اثبات کرده اند.
(آیـه 126)ـ در ایـن آیـه به عنوان تاکید بحث گذشته مى گوید: ((این مطلب (که مددهاى الهى شامل حال حق طلبان مى گردد و سلب موفقیت به سراغ دشمنان حق مى رود) یک سنت مستقیم و ثابت و دگرگونى ناپذیر الهى است )) (وهذا صراطربک مستقیما).
در پایان آیه باز تاکید مى کند که : ((ما نشانه ها و آیات خود را براى آنها که دلى پذیرا و گوشى شنوا دارند شرح دادیم )) (قد فصلنا الا یات لقوم یذکرون ).
(آیـه 127)ـ در این آیه دو قسمت از بزرگترین موهبتهایى را که به افراد بیدارو حق طلب مى دهد بیان مى کند, نخست این که : ((براى آنها خانه امن وامان نزدپروردگارشان است )) (لهم دارالسلام عـند ربهم ) و دیگر این که : ((ولى و سرپرست وحافظ و ناصر آنها خداست )) (وهو ولیهم ) ((و تمام اینها به خاطر اعمال نیکى است که انجام مى دادند)) (بما کانوا یعملون ).
چـه افتخارى از این بالاتر که سرپرستى و کفالت امور انسان را خداوند برعهده گیرد و او حافظ و یار و یاورش باشد.
و چـه موهبتى از این عظیمتر که ((دارالسلام )) یعنى محلى که در آن نه جنگ است نه خونریزى , نـه خـشـونـت اسـت و نه رقابتهاى کشنده و طاقت فرسا, نه تصادم منافع است و نه دروغ و افترا و تهمت و حسد و کینه و نه غم و اندوه , که از هر نظرقرین آرامش است , در انتظار انسان باشد.
(آیـه 128)ـ در ایـن آیـه مجددا قرآن به سرنوشت مجرمان گمراه وگمراه کننده باز مى گردد و بحثهاى آیات گذشته را با آن تکمیل مى کند.
آنها را به یاد روزى مى اندازد که رو در روى شیاطینى که از آنها الهام گرفته اندمى ایستند و از این پیروان و آن پیشوایان سؤال مى شود.
نـخـسـت مـى گـویـد: ((آن روز که خداوند همه را جمع و محشور مى سازد, ابتدامى گوید: اى جـمعیت جن و شیاطین اغواگر ! شما افراد زیادى از انسانها را گمراه ساختید)) (ویوم یحشرهم جمیعا یا معشر الجن قد استکثرتم من الا نس ).
مـنظور از کلمه ((جن )) در اینجا همان شیاطین است , زیرا جن در اصل به معنى هرموجود ناپیدا مى باشد و در آیه 50 سوره کهف در باره رئیس شیاطین ((ابلیس ))مى خوانیم : کان من الجن ;Š یعنى او از جن بود.
اما شیاطین اغواگر گویا در برابر این سخن پاسخى ندارند و سکوت مى کنند,ولى ((پیروان آنها از بشر چنین مى گویند: پروردگارا ! آنها از ما بهره گرفتند و ما هم ازآنها, تا زمانى که اجل ما پایان گرفت )) (وقال اولیاهم من الا نس ربنا استمتع بعضناببعض وبلغنا اجلنا الذى اجلت لنا).
منظور از ((اجل )) در این آیه پایان زندگى است , زیرا اجل به این معنى دربسیارى از آیات قرآن به کار رفته است .
امـا خـداوند همه این پیشوایان و پیروان مفسد و فاسد را مخاطب ساخته مى گوید: ((جایگاه همه شـمـا آتـش است و جاودانه در آن خواهید ماند مگر آنچه خدابخواهد)) (قال النار مثویکم خالدین فیها الا ماشا اللّه ).
و در پایان آیه مى فرماید: ((پروردگار تو حکیم و داناست )) (ان ربک حکیم علیم ).
هم کیفرش روى حساب است و هم عفو و بخشش , و به خوبى از موارد آنهاآگاه مى باشد.
(آیـه 129)ـ در ایـن آیـه اشـاره بـه یـک قـانـون همیشگى الهى در مورد این گونه اشخاص کرده مى گوید: ستمگران و طاغیان در این دنیا حامى و پشتیبان یکدیگر ورهبر و راهنماى هم بودند و در مـسـیـرهاى غلط همکارى نزدیک داشتند ((همان طورکه در جهان دیگر نیز آنها را به یکدیگر وامـى گـذاریـم و ایـن به خاطر اعمالى است که در این جهان انجام دادند)) (وکذلک نولى بعض الظالمین بعضا بما کانوا یکسبون ).
تـعـبـیر ((بما کانوا یکسبون )) نشان مى دهد که این سیه روزى و بدبختى به خاطراعمال خودشان اسـت و ایـن یک سنت الهى و قانون آفرینش است که رهسپران راههاى تاریک جز سقوط در چاه و دره بدبختى فرجامى نخواهند داشت .
(آیه 130).
اتمام حجت !.

در آیـات گـذشته سرنوشت شیطان صفتان ستمگر در روز رستاخیز بیان شده ,براى این که تصور نشود آنها در حال غفلت دست به چنین اعمالى زدند در این آیه ودو آیه بعد روشن مى سازد که به اندازه کافى هشدار به آنها داده شده و اتمام حجت گردیده است .
لـذا خـداوند در روز قیامت به آنها مى گوید: ((اى جمعیت جن و انس آیارسولانى از شما به سوى شـما نیامدند و آیات مرا بازگو نکردند و در باره ملاقات چنین روزى به شما اخطار ننمودند)) (یا معشر الجن والا نس الم یاتکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتى وینذرونکم لقا یومکم هذا).
سـپـس مـى گوید: از آنجا که روز رستاخیز روز کتمان نیست و نشانه هاى همه چیز آشکار است و هـیچ کس نمى تواند چیزى را پنهان دارد, ((همگى در برابر این پرسش الهى , اظهار مى دارند: ما بر ضـد خـود گـواهى مى دهیم و اعتراف مى کنیم )) که چنین رسولانى آمدند و پیامهاى تو را به ما رسانیدند اما مخالفت کردیم (قالوااشهدنا على انفسنا).
آرى ! دلایـل کـافـى از طـرف پروردگار در اختیار آنها بود و آنها راه را از چاه مى شناختند ((ولى زنـدگى فریبنده دنیا و زرق و برق وسوسه انگیز آن , آنها را فریب داد)) (وغرتهم الحیوة الدنیا) بار دیـگر قرآن تاکید مى کند که ((آنها با صراحت به زیان خود گواهى مى دهند که راه کفر پوییدند و در صف منکران حق قرار گرفتند))(وشهدوا على انفسهم انهم کانوا کافرین ).
(آیه 131)ـ در این آیه همان مضمون آیه گذشته را, اما به صورت یک قانون کلى و سنت همیشگى الهى , بازگو مى کند که ((این به خاطر آن است که پروردگار توهیچ گاه مردم شهرها و آبادیها را بـه خاطر ستمگریهایشان , در حالى که غافلند, هلاک نمى کند)) مگر این که رسولانى به سوى آنها بـفـرستد و آنها را متوجه زشتى اعمالشان سازد و گفتنیها را بگوید (ذلک ان لم یکن ربک مهلک القرى بظلم واهلها غافلون ).
مـمـکـن اسـت کـلمه ((بظلم )) به این معنى باشد که خدا افراد غافل را از روى ظلم و ستم کیفر نـمـى دهد زیرا کیفر دادن آنها در این حال , ظلم و ستم است و خداوند برتر از این است که در باره کسى ستم کند.
(آیـه 132)ـ و سـرانـجام آنها را در این آیه خلاصه کرده , چنین مى گوید: ((هریک از این دسته ها (نـیـکوکار و بدکار, فرمانبردار و قانون شکن , حق طلب و ستمگر)درجات و مراتبى بر طبق اعمال خـود در آنـجـا دارند و پروردگارت هیچ گاه از اعمال آنها غافل نیست , بلکه همه را مى داند و به هرکس آنچه لایق است مى دهد)) (ولکل درجات مما عملوا وما ربک بغافل عما یعملون ).
ایـن آیـه بـار دیگر بر این حقیقت تاکید مى کند که تمام مقامها و ((درجات )) و((درکات )) زاییده اعمال خود آدمى است و نه چیز دیگر.
(آیـه 132)ـ این آیه در واقع استدلالى است براى آنچه در آیات پیش درزمینه عدم ظلم پروردگار بـیـان شـد, مـى گـویـد: ((پـروردگار تو, هم بى نیاز است , و هم رحیم و مهربان )) (وربک الغنى ذوالرحمة ).
بـنابراین , دلیلى ندارد که بر کسى کوچکترین ستم روا دارد, زیرا کسى ستم مى کند که یا نیازمند باشد یا خشن و سنگدل ;Š به علاوه نه نیازى به اطاعت شما داردو نه بیمى از گناهانتان , زیرا ((اگر بخواهد همه شما را مى برد و به جاى شما کسان دیگرى را که بخواهد جانشین مى سازد همان طور کـه شـما را از دودمان انسانهاى دیگرى که در بسیارى از صفات با شما متفاوت بودند آفرید)) (ان یشا یذهبکم ویستخلف من بعدکم ما یشا کما انشاکم من ذریة قوم آخرین ).
بـنـابـرایـن , او هم بى نیاز و هم مهربان و هم قادر بر هر چیز است ;Š با این حال تصور ظلم در باره او ممکن نیست .
(آیـه 134)ـ و بـا تـوجـه بـه قدرت بى پایان او روشن است که : ((آنچه به شما درزمینه رستاخیز و پـاداش و کـیـفر وعده داده خواهد آمد و کمترین تخلفى در آن نیست )) (ان ما توعدون لا ت ) ((و شـمـا هرگز نمى توانید از قلمرو حکومت او خارج شوید و از پنجه عدالت او فرار کنید)) (وما انتم بمعجزین ).
(آیـه 135)ـ سـپـس بـه پیامبر دستور مى دهد که ((آنها را تهدید کن و بگو: اى قوم من ! هر کار از دسـتـتـان سـاخـته است انجام دهید من هم آنچه خدا به من دستورداده انجام خواهم داد, اما به زودى خواهید دانست سرانجام نیک و پیروزى نهایى با کیست ;Š اما بطور مسلم ظالمان و ستمگران پـیـروز نـخـواهـند شد و روى سعادت رانخواهند دید)) (قل یا قوم اعملوا على مکانتکم انى عامل فسوف تعلمون من تکون له عاقبة الدار انه لا یفلح الظالمون ).
(آیه 136)ـ بار دیگر براى ریشه کن ساختن افکار بت پرستى از مغزها به ذکرعقاید و رسوم و آداب و عبادات خرافى مشرکان پرداخته و با بیان رسا خرافى بودن آنها را روشن مى سازد.
نـخـسـت مى گوید: ((کفار مکه و سایر مشرکان سهمى از زراعت و چهارپایان خود را براى خدا و سـهـمى نیز براى بتها قرار مى دادند, و مى گفتند: این قسمت مال خداست و این هم مال شرکاى مـا, یـعـنـى بـتهاست )) (وجعلوا للّه مما ذرا من الحرث والا نعام نصیبا فقالوا هذا للّه بزعمهم وهذا لشرکائنا).
سپس اشاره به داورى عجیب آنها در این باره کرده , مى گوید: ((سهمى را که براى بتها قرار داده بودند هرگز به خدا نمى رسید و اما سهمى را که براى خدا قرارداده بودند به بتها مى رسید)) (فما کان لشرکائهم فلا یصل الى اللّه وما کان للّه فهویصل الى شرکائهم ).
هرگاه بر اثر حادثه اى قسمتى از سهمى که براى خدا از زراعت و چهارپایان قرار داده بودند آسیب مـى دیـد و نـابـود مى شد مى گفتند: مهم نیست خداوند بى نیازاست , اما اگر از سهم بتها از بین مى رفت سهم خدا را به جاى آن قرار مى دادند ومى گفتند: بتها نیاز بیشترى دارند.
در پـایـان آیـه بـا یک جمله کوتاه این عقیده خرافى را محکوم مى سازد ومى گوید: ((چه بد حکم مى کنند)) (سا ما یحکمون ).
چـه حـکمى از این زشت تر و ننگین تر که انسان قطعه سنگ و چوب بى ارزشى را بالاتر از آفریننده جهان هستى فکر کند, آیا انحطاط فکرى از این بالاتر تصورمى شود ؟!.
(آیـه 137)ـ قـرآن در ایـن آیـه اشـاره بـه یـکـى دیـگـر از زشـتـکـاریـهـاى ـى مـکــحـ ه ـچــــب بـت پـرسـتـان وجـنایتهاى شرم آورآنهاکرده مى گوید: ((همان طور (که تقسیم آنهادرمورد خداوند وبـتـهـادر نـظـرشـان جـلـوه داشـت وایـن عـمـل زشـت وخـرافـى وحـتـى مـضـحـک راـت ـب کـارى پـسـنـدیـده مـى پـنـداشـتـنـد) هـمچنین شرکاى آنها قتل فرزندان را در نظر بسیارى از بـت پـرسـتـان جلوه داده بود)) (وکذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهم ) تا آنجا که کشتن بچه هاى خود را یکنوع افتخار و یا عبادت محسوب مى داشتند.
منظور از ((شرکا)) در اینجا بتها هستند که به خاطر آنان گاهى فرزندان خود راقربانى مى نمودند و یـانـذر مـى کردند که اگر فرزندى نصیب آنها شد آن را براى بت قربانى کنند, همان طور که در تاریخ بت پرستان قدیم گفته شده است .
و بـنـابـرایـن نسبت ((تزیین )) به بتها به خاطر آن است که علاقه و عشق به بت آنهارا وادار به این عمل جنایت بار مى کرد.
سـپـس قرآن مى گوید: نتیجه این گونه اعمال زشت این بود که ((بتها و خدمه آن , مشرکان را به هـلاکـت بـیـفکنند و دین و آیین حق را مشتبه سازند و آنها را ازرسیدن به یک آیین پاک محروم نمایند)) (لیردوهم ولیلبسوا علیهم دینهم ).
قرآن مى گوید: ((اما با این همه اگر خدا مى خواست مى توانست به اجبار جلوآنها را بگیرد)) (ولو شا اللّه ما فعلوه ).
ولى اجبار بر خلاف سنت خداست , خداوند خواسته بندگان , آزاد باشند تاراه تربیت و تکامل هموار گردد;Š زیرا در اجبار نه تربیت است و نه تکامل .
و در پایان مى فرماید: اکنون که چنین است و آنها در میان یک چنین اعمال خرافى زشت و ننگینى غـوطه ورند و حتى قبح آن را درک نمى کنند, و از همه بدتراین که گاهى آن را به خدا نیز نسبت مـى دهـند ((آنها و تهمتهایشان را به حال خودواگذار)) و به تربیت دلهاى آماده و مستعد بپرداز (فذرهم وما یفترون ).
(آیـه 138)ـ در این آیه و آیات بعد به چند قسمت از احکام خرافى بت پرستان که حکایت از کوتاهى سطح فکر آنها مى کند اشاره شده است .
نخست مى گوید بت پرستان مى گفتند: ((این قسمت از چهارپایان و زراعت که مخصوص بتهاست و سـهم آنها مى باشد بطورکلى براى همه ممنوع است , مگرآنهایى که ما مى خواهیم و به پندار آنها تـنـهـا ایـن دسـتـه حـلال بود نه بر دیگران ))(وقالوا هذه انعام وحرث حجر لا یطعمها الا من نشا بزعمهم ).
و مـنـظـورشان همان خدمه و متولیان بت و بتخانه بود, تنها این دسته بودند که به پندار آنها حق داشتند از سهم بتها بخورند.
سـپس اشاره به دومین چیزى مى کند که آنها تحریم کرده بودند و مى گوید:آنها معتقد بودند که ((قسمتى از چهارپایان هستند که سوار شدن بر آنها حرام است ))(وانعام حرمت ظهورها).
بـعـد سـومـیـن قـسـمـت از احکام نارواى آنها را بیان کرده مى گوید: ((نام خدا را برقسمتى از چهارپایان نمى بردند)) (وانعام لا یذکرون اسم اللّه علیها).
ایـن جمله ممکن است اشاره به حیواناتى باشد که به هنگام ذبح تنها نام بت را بر آنها مى بردند و یا حیواناتى بوده است که سوار شدن بر آنها را براى حج تحریم کرده بودند.
عجیب این است که به این احکام خرافى قناعت نمى کردند, بلکه ((به خداافترا مى بستند و آن را به او نسبت مى دادند)) (افترا علیه ).
در پـایان آیه پس از ذکر این احکام ساختگى مى گوید: ((خداوند به زودى کیفرآنها را در برابر این افترائات خواهد داد)) (سیجزیهم بما کانوا یفترون ).
(آیه 139)ـ در این آیه نیز به یکى دیگر از احکام خرافى بت پرستان در موردگوشت حیوانات اشاره کـرده مـى فـرمـاید: ((آنها گفتند: جنین هایى که در شکم این حیوانات است مخصوص مردان ما اسـت , و بر همسران ما حرام است ولى اگر مرده متولد شود, همگى در آن شریکند)) (وقالوا ما فى بطون هذه الا نعام خالصة لذکورناومحرم على ازواجنا وان یکن میتة فهم فیه شرکا).
قـرآن به دنبال این حکم جاهلى , با این جمله مطلب را تمام کرده و مى گوید:((به زودى خداوند کیفر این گونه توصیفات آنها را مى دهد)) (سیجزیهم وصفهم ).
و در پایان آیه مى فرماید: ((او حکیم و داناست )) (انه حکیم علیم ).
هم از اعمال و گفتار و تهمتهاى نارواى آنان باخبر است و هم روى حساب , آنها رامجازات مى کند .
(آیـه 140)ـ در تعقیب چند آیه گذشه که سخن از قسمتى از احکام خرافى وآداب زشت و ننگین عـصر جاهلیت عرب به میان آورد, در این آیه به شدت همه این اعمال و احکام را محکوم کرده و با ((هفت تعبیر مختلف )) در جمله هایى کوتاه امابسیار رسا و جالب , وضع آنها را روشن مى سازد.
نخست مى گوید: ((کسانى که فرزندان خود را از روى سفاهت و جهل کشتند,زیان کردند)) (قد خسر الذین قتلوا اولادهم سفها بغیر علم ).
هـم از نـظر انسانى و اخلاقى , و هم از نظر عاطفى , و هم ازنظر اجتماعى گرفتارخسارت و زیان گشتند و از همه بالاتر خسارت معنوى در جهان دیگر!.
هـر یـک از ایـن تعبیرهاى سه گانه به تنهایى براى معرفى زشتى عمل آنها کافى است کدام علم و دانش اجازه مى دهد که انسان چنین عملى را به عنوان یک سنت و یا قانون در جامعه خود بپذیرد ؟!.
ایـنـجـاسـت کـه بـه یـاد گـفـتـار ابـن عباس مى افتیم که مى گفت : اگر کسى بخواهدمیزان عقب ماندگى اقوام جاهلى را بداند آیات سوره انعام (یعنى آیات فوق ) رابخواند.
سـپـس قـرآن مى گوید: ((اینان آنچه را خدا به آنان روزى داده بود و مباح وحلال ساخته بود, بر خود تحریم کردند و به خدا افترا زدند که خدا آنها را حرام کرده است )) (وحرموا ما رزقهم اللّه افترا على اللّه ).
در ایـن جـمـلـه بـا دو تعبیر دیگر اعمال آنها محکوم شده است , زیرا آنها نعمتى را که خدا به آنان ((روزى )) داده بـود و حـتى براى ادامه حیاتشان لازم و ضرورى بودبر خود تحریم کردند و قانون خدا را زیر پا گذاشتند و دیگر این که به خدا ((افترا))بستند که او چنین دستورى داده است , با آن که ابدا چنین نبود.
و در پایان آیه با دو تعبیر دیگر آنان را محکوم مى سازد, نخست مى گوید:((آنها بطورمسلم گمراه شدند)) (قد ضلوا).
سپس اضافه مى کند ((آنها هیچ گاه در مسیر هدایت نبوده اند)) (وما کانوامهتدین ).
(آیه 141).
یک درس بزرگ توحید!.

در این آیه به چند موضوع اشاره شده است که هرکدام در حقیقت نتیجه دیگرى است .
نـخـسـت مـى گـوید: ((خداوند همان کسى است که انواع باغها و زراعتها بادرختان گوناگون آفـریـده اسـت کـه بعضى روى داربستها قرار گرفته (و با منظره بدیع ودل انگیز خود چشمها را متوجه خویش مى سازند, و با میوه هاى لذیذ و پربرکت کام انسان را شیرین مى کنند) و بعضى بدون احـتـیـاج به داربست بر سر پا ایستاده و سایه بر سر آدمیان گسترده , و با میوه هاى گوناگون به تغذیه انسان کمک مى کنند)) (وهوالذى انشا جنات معروشات وغیر معروشات ).
سپس اشاره به دو قسمت از باغها و جنات کرده , مى گوید: ((و همچنین درختان نخل و زراعت را آفرید)) (والنخل والزرع ).
بـعـد اضافه مى کند که : ((این درختان از نظر میوه و طعم با هم متفاوتند)) (مختلفااکله ) یعنى با ایـن کـه از زمین واحدى مى رویند هرکدام طعم و عطر و خاصیتى مخصوص به خود دارند, که در دیگرى دیده نمى شود.
سـپـس اشـاره بـه دو قسمت دیگر از میوه هایى مى کند که فوق العاده مفید وداراى ارزش حیاتى هستند, و مى گوید: ((همچنین زیتون و انار)) را آفرید (والزیتون والرمان ).
انـتـخـاب ایـن دو, ظـاهـرا به خاطر آن است که این دو درخت در عین این که ازنظر ظاهر با هم شباهت دارند, از نظر میوه و خاصیت غذایى بسیار با هم متفاوتند.
لذا بلافاصله مى فرماید ((هم با یکدیگر شبیهند و هم غیرشبیه )) (متشابهاوغیر متشابه ).
پس از ذکر این همه نعمتهاى گوناگون پروردگار, مى گوید: ((از میوه آنهابه هنگامى که به ثمر نشست , بخورید ولى فراموش نکنید که به هنگام چیدن , حق آن را باید ادا کنید)) (کلوا من ثمره اذا اثمر وآتوا حقه یوم حصاده ).
و در پـایـان , فـرمـان مـى دهد که ((اسراف نکنید, زیرا خداوند مسرفان را دوست نمى دارد)) (ولا تسرفوا انه لا یحب المسرفین ).
(آیه 142)ـ در این آیه و دو آیه بعد در باره حیوانات حلال گوشت وخدمات آنها سخن مى گوید.
نـخست مى گوید: خداوند کسى است که از چهارپایان براى شما حیوانات بزرگ و باربر و حیوانات کوچک آفرید)) (ومن الا نعام حمولة وفرشا).
((فـرش )) بـه هـمـان معنى معروف است , ولى در اینجا به معنى گوسفند و نظیرآن از حیوانات کوچک تفسیر شده است .
سـپـس چنین نتیجه مى گیرد, اکنون که همه اینها مخلوق خداست و حکم آن به دست اوست , به شما اجازه مى دهد که ((از آنچه خدا به شما روزى داده است بخورید)) (کلوا مما رزقکم اللّه ).
و بـراى تـاکید این سخن و ابطال احکام خرافى مشرکان , مى فرماید: ((ازگامهاى شیطان پیروى نـکنید, که او دشمن آشکار شماست )) دشمنى که از آغازخلقت آدم با شما اعلان جنگ داده است (ولا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین ).
(آیه 143)ـ در این آیه به عنوان توضیح , قسمتى از حیوانات حلال گوشت وقسمتى از حیواناتى را که هم باربرند و هم براى تغذیه انسان قابل استفاده اند, شرح مى دهد و مى گوید: ((خداوند هشت جـفـت از چهارپایان را براى شما آفرید, ازگوسفند و میش یک جفت (نر و ماده ) و از بز یک جفت (نر و ماده ))) (ثمانیة ازواج من الضان اثنین ومن المعزاثنین ).
پـس از ذکـر ایـن چـهـار زوج بـلافاصله به پیامبرش دستورمى دهد که ((از آنهاصریحا بپرس : آیا خـداونـد نرهاى آنها را حرام کرده یا ماده ها را)) ؟ (قل الذکرین حرم ام الا نثیین ) ((یا حیواناتى که در شکم میشها یا بزهاى ماده است )) (اما اشتملت علیه ارحام الا نثیین ).
بعد اضافه مى کند: ((اگر راست مى گویید و بر تحریم هر یک از این حیوانات از روى علم و دانش دلیلى دارید به من خبر دهید)) (نبئونى بعلم ان کنتم صادقین ).
(آیه 144)ـ در این آیه , چهار زوج دیگر را بیان مى کند و مى فرماید: ((ازشتر, دو زوج (نر و ماده ) و از گـاو هـم دو زوج (نـر و مـاده ) قرار دادیم , بگو: کدامیک ازاینها را خدا حرام کرده است , نرها یا مـاده هـا را و یا حیواناتى که در شکم شترها یاگاوهاى ماده است )) ؟ (ومن الا بل اثنین ومن البقر اثنین قل الذکرین حرم ام الا نثیین اما اشتملت علیه ارحام الا نثیین ).
حـکـم بـه حـلال بودن یا حرام بودن این حیوانات تنها به دست خداوندى است که آفریننده آنها و آفریدگار بشر و تمام جهان هستى است .
در آیـه قبل تصریح شده بود که هیچ گونه دلیل علمى و عقلى براى تحریم این حیوانات در اختیار مشرکان نبود, و چون آنها ادعاى نبوت و وحى نیز نداشتند,بنابراین , احتمال سوم باقى مى ماند که ادعا کنند به هنگام صدور این فرمان , ازپیامبران الهى , حاضر و گواه بوده اند.
لـذا مى فرماید: ((آیا شما شاهد و گواه این مطلب بودید, هنگامى که خداوندشما را به این موضوع توصیه کرد)) (ام کنتم شهدا اذ وصیکم اللّه بهذا).
و چـون جـواب ایـن سـؤال نـیـز مـنـفـى بوده , ثابت مى شود که آنها جز تهمت وافترا در این باره سرمایه اى نداشتند.
لذا در پایان آیه اضافه مى کند: ((چه کسى ستمکارتر است از آنها که بر خدادروغ مى بندند تا مردم را از روى جـهـل گمراه سازند, مسلما خداوند هیچ گاه ستمگران را هدایت نخواهد کرد)) (فمن اظلم ممن افترى على اللّه کذبا لیضل الناس بغیر علم , ان اللّه لا یهدى القوم الظالمین ).
از آیـه فـوق اسـتفاده مى شود که دروغ بستن به خدا یکى از بزرگترین ستمهااست , ستم به مقام مقدس پروردگار, و ستم به بندگان خدا, و ستم به خویشتن !.
(آیه 145).
بخشى از حیوانات حرام .

بـراى روشـن ساختن محرمات الهى از بدعتهایى که مشرکان در آیین حق گذاشته بودند, در این آیـه بـه پـیامبر(ص ) دستورمى دهد که : ((صریحا به آنها بگو: در آنچه بر من وحى شده هیچ غذاى حـرامى رابراى هیچ کس (اعم از زن و مرد, کوچک و بزرگ ) نمى یابم )) (قل لا اجد فیما اوحى الى محرما على طاعم یطعمه ).
مگر چند چیز ((نخست این که مردار باشد)) (الا ان یکون میتة ).
((یا خونى که از بدن حیوان بیرون مى ریزد)) (او دما مسفوحا).
نه خونهایى که پس از بریدن رگهاى حیوان و خارج شدن مقدار زیادى ازخون در لابلاى رگهاى مویین در وسط گوشتها باقى مى ماند ((یا گوشت خوک )) (اولحم خنزیر) زیرا ((همه اینها رجس و پـلـیدى است )) و مایه تنفر طبع سالم آدمى و منبع انواع آلودگیها و سرچشمه زیانهاى مختلف (فانه رجس ).
سـپـس بـه نوع چهارم اشاره کرده مى گوید: ((یا حیواناتى که هنگام ذبح نام غیرخدا بر آنها برده شده است )) (او فسقا اهل لغیر اللّه به ) که از نظر اخلاقى و معنوى نشانه بیگانگى از خدا و دورى از مکتب توحید است .
بـنـابـراین , شرایط ذبح اسلامى , بر دوگونه است , بعضى مانند بریدن رگهاى چهارگانه و بیرون ریـخـتن خون حیوان , جنبه بهداشتى دارد, و بعضى مانند رو به قبله بودن و گفتن ((بسم اللّه )) و ذبح به وسیله مسلمان , جنبه معنوى .
در پـایـان آیـه کـسـانى را که از روى ناچارى و اضطرار, و نیافتن هیچ غذاى دیگربراى حفظ جان خـویـش , از این گوشتهاى حرام استفاده مى کنند, استثنا کرده ومى گوید: ((کسانى که اضطرار پیدا کنند, گناهى بر آنها نیست , مشروط بر این که تنهابه خاطر حفظ جان باشد نه به خاطر لذت و یا حلال شمردن حرام الهى و نه زیاد ازحد, بخورند, در این صورت پروردگار آمرزنده مهربان , آنها را معاف خواهدساخت )) (فمن اضطر غیر باغ ولا عاد فان ربک غفور رحیم ).
در حـقـیقت این دو شرط براى آن است که افرادى اضطرار را دستاویز براى تجاوز به حریم قوانین الهى نسازند.
(آیه 146).
محرمات بر یهود.

در ایـن آیه اشاره به قسمتى از محرمات بر یهود مى کند تا روشن شود, که احکام مجعول و خرافى بـت پـرسـتـان نـه با آیین اسلام سازگار است و نه با آیین یهود,(و نه با آیین مسیح که معمولا در احکامش از آیین یهود پیروى مى کند) لذا نخست مى گوید: ((بر یهودیان , هر حیوان ناخن دارى را حرام کردیم )) (وعلى الذین هادواحرمنا کل ذى ظفر).
بنابراین , تمام حیواناتى که ((سم چاک )) نیستند اعم از چهارپایان یا پرندگان , بریهود تحریم شده بود.
سـپس مى فرماید: ((پیه و چربى موجود در بدن گاو و گوسفند را نیز بر آنهاحرام کرده بودیم )) (ومن البقر والغنم حرمنا علیهم شحومهما).
و بـه دنـبـال آن , سـه مـورد را استثنا مى کند, نخست ((چربیهایى که در پشت این دو حیوان قرار دارد)) (الا ما حملت ظهورهما) ((و چربیهایى که در پهلوها و لابلاى امعا قرار گرفته )) (اوالحوایا) ((و چربیهایى که با استخوان آمیخته شده است )) (او مااختلط بعظم ).
ولى در پایان آیه تصریح مى کند که اینها در حقیقت بر یهود حرام نبود, ((امابه خاطر ظلم و ستمى کـه مى کردند, از این گونه گوشتها و چربیها که مورد علاقه آنهابود به حکم خدا محروم شدند)) (ذلک جزیناهم ببغیهم ).
و براى تاکید اضافه مى کند: ((این یک حقیقت است و ما راست مى گوییم ))(وانا لصادقون ).
(آیـه 147)ـ از آنـجـا کـه لـجـاجـت یـهود و مشرکان روشن بوده و امکان داشته پافشارى کنند و پیامبر(ص ) را تکذیب نمایند, در این آیه خداوند به پیامبرش دستورمى دهد که ((اگر تو را تکذیب کـنند به آنها بگو: پروردگارتان رحمت وسیع و پهناورى دارد)) (فان کذبوک فقل ربکم ذورحمة واسعة ).
و شـمـا را زود مـجازات نمى کند بلکه مهلت مى دهد, شاید از اشتباهات خودبرگردید و از کرده خود پشیمان شوید و به سوى خدا باز آیید.
ولـى اگـر از مـهـلت الهى باز هم سؤاستفاده کنید, و به تهمتهاى نارواى خودادامه دهید, بدانید کـیـفـر خداوند قطعى است , و سرانجام دامان شما را خواهدگرفت , زیرا ((مجازات او از جمعیت مجرمان دفع شدنى نیست )) (ولا یرد باسه عن القوم المجرمین ).
ایـن آیـه بـه خوبى عظمت تعلیمات قرآن را روشن مى سازد که بعد از شرح این همه خلافکاریهاى یـهود و مشرکان , باز آنها را فورا تهدید به عذاب نمى کند بلکه نخست با تعبیرهاى آکنده از محبت راه بـازگـشـت را به سوى آنها گشوده , تا تشویق شوند وبه سوى حق بازگردند, اما براى این که رحـمـت پـهـناور الهى باعث جرات و جسارت و طغیان آنان نگردد, و دست از لجاجت بردارند در آخرین جمله آنها را تهدید به مجازات قطعى خدا مى کند.
(آیه 148).
فرار از مسؤولیت به بهانه ((جبر))!.

بـه دنبال سخنانى که از مشرکان در آیات سابق گذشت , در این آیه اشاره به پاره اى از استدلالات واهـى و پاسخ آن شده است , نخست مى گوید: ((به زودى مشرکان (در پاسخ ایرادات تو در زمینه شـرک و تـحـریـم روزیـهـاى حـلال ) چنین مى گویند که اگر خداوند مى خواست نه ما مشرک مـى شدیم و نه نیاکان ما بت پرست بودند, و نه چیزى را تحریم مى کردیم )), پس آنچه ما کرده ایم و مـى گـویـیـم همه خواست اوست (سیقول الذین اشرکوا لوشا اللّه ما اشرکنا ولا آباؤنا ولا حرمنامن شئ ).
مـشـرکـان مـانـنـد بـسـیارى از گناهکاران مى خواستند با استتار تحت عنوان جبر ازمسؤولیت خلافکاریهاى خود فرار کنند در حقیقت آنها مدعى بوده اند سکوت خدادر برابر بت پرستى و تحریم پـاره اى از حیوانات , دلیل بر رضایت اوست زیرا اگرراضى نبود مى بایست به نوعى ما را از این کار باز دارد.
امـا قـرآن در پـاسخ آنها به طرز قاطعى بحث کرده , نخست مى گوید: تنها اینهانیستند که چنین دروغـهایى را بر خدا مى بندند ((بلکه جمعى از اقوام گذشته نیزهمین دروغها را مى گفتند ولى سـرانجام گرفتار عواقب سؤاعمالشان شدند و طعم مجازات ما را چشیدند)) (کذلک کذب الذین من قبلهم حتى ذاقوا باسنا).
آنها در حقیقت با این گفته هاى خود, هم دروغ مى گفتند و هم انبیا راتکذیب مى کردند, اگر او به این اعمال راضى بود چگونه پیامبران خود را براى دعوت به توحید مى فرستاد, اصولا دعوت انبیا خود مهمترین دلیل براى آزادى اراده و اختیار انسان است .
سـپـس مى گوید: ((به آنها بگو: آیا راستى دلیل قطعى و مسلمى بر این ادعادارید اگر دارید چرا نشان نمى دهید)) (قل هل عندکم من علم فتخرجوه لنا).
و سـرانـجـام اضافه مى کند که ((شما بطور قطع هیچ دلیلى بر این ادعاها ندارید,تنها از پندارها و خیالات خام پیروى مى کنید)) (ان تتبعون الا الظن وان انتم الا تخرصون ).
               
(آیـه 149)ـ در ایـن آیـه براى ابطال ادعاى مشرکان دلیل دیگرى ذکر مى کند,و مى گوید: ((بگو خـداونـد دلایل صحیح و روشن در زمینه توحید و یگانگى خویش و همچنین احکام حلال و حرام اقـامـه کرده است )) هم به وسیله پیامبران خود و هم ازطریق عقل , بطورى که هیچ گونه عذرى براى هیچ کس باقى نماند (قل فلله الحجة البالغة ).
بنابراین , آنها هرگز نمى توانند ادعا کنند که خدا با سکوت خویش , عقاید واعمال ناروایشان را امضا کـرده اسـت , و نـیـز نمى توانند ادعا کنند که در اعمالشان مجبورند, زیرا اگر مجبور بودند, اقامه دلیل و فرستادن پیامبران و دعوت و تبلیغ آنان بیهوده بود, اقامه دلیل , دلیل بر آزادى اراده است .
و در پـایان آیه مى فرماید: ((خداوند اگر بخواهد, همه شما را از طریق اجبارهدایت خواهد کرد)) (فلو شا لهدیکم اجمعین ).
ولى نه چنان ایمانى ارزش خواهد داشت و نه اعمالى که در پرتو آن انجام مى گیرد, بلکه فضیلت و تـکـامـل انـسـان در آن اسـت که راه هدایت و پرهیزکارى را باپاى خود و به اراده و اختیار خویش بپیماید.
از امام کاظم (ع ) چنین نقل شده است که فرمود: ((خداوند بر مردم دو حجت دارد, حجت آشکار و حجت پنهان , حجت آشکار, رسولان و انبیا و امامانند, وحجت باطنه , عقول و افکارند)).
(آیـه 150)ـ در این آیه براى این که بطلان سخنان آنها روشنتر شود, و نیزاصول صحیح قضاوت و داروى رعـایـت گردد, از آنها دعوت مى کند که اگر شهودمعتبرى دارند, که خداوند حیوانات و زراعتهایى را که آنها مدعى تحریم آن هستند,تحریم کرده , اقامه کنند.
لـذا مـى گـویـد: ((اى پـیـامـبر ! به آنها بگو: گواهان خود را که گواهى بر تحریم اینهامى دهند بیاورید)) (قل هلم شهداکم الذین یشهدون ان اللّه حرم هذا).
سـپس اضافه مى کند: اگر آنها دسترسى به گواهان معتبرى پیدا نکردند (وقطعا پیدا نمى کنند) ((و تنها به گواهى و ادعاى خویش قناعت نمودند, تو هرگز باآنها هم صدا نشو و مطابق شهادت و ادعاى آنان گواهى مده )) (فان شهدوا فلا تشهدمعهم ).
قـرائن گـواهـى مـى دهـد کـه این احکام ساختگى , صرفا از هوى و هوس وتقلیدهاى کورکورانه سرچشمه گرفته , چه این که هیچ سند و مدرکى از انبیاى الهى وکتب آسمانى بر تحریم این امور ندارند.
لـذا در جـمله بعد مى گوید: ((از هوى و هوسهاى کسانى که آیات ما را تکذیب کردند و آنها که به آخـرت ایـمـان نـدارند و آنها که براى خدا شریک قائل شده اند,پیروى مکن )) (ولا تتبع اهوا الذین کذبوا بیاتنا والذین لا یؤمنون بالا خرة وهم بربهم یعدلون ).
یعنى , بت پرستى آنها و انکار قیامت و رستاخیز و خرافات و هوى پرستى آنان گواه زنده اى است , که این احکام آنان نیز ساختگى است و ادعایشان در موردتحریم این موضوعات از طرف خدا, بى اساس و بى ارزش است .
(آیه 151).
فرمانهاى دهگانه !.

پـس از نفى احکام ساختگى مشرکان که در آیات قبل گذشت , این آیه و دو آیه بعد اشاره به اصول مـحـرمـات در اسلام کرده و گناهان کبیره ردیف اول را ضمن بیان کوتاه و پرمغز و جالبى در ده قسمت بیان مى کند, نخست مى گوید: ((به آنها بگو:بیایید تا آنچه را خدا بر شما تحریم کرده است بخوانم و بر شمرم )) (قل تعالوا اتل ماحرم ربکم علیکم ).
1ـ ((این که هیچ چیز را شریک و همتاى خدا قرار ندهید)) (الا تشرکوا به شیئا).
2ـ ((نسبت به پدر و مادر نیکى کنید)) (وبالوالدین احسانا).
3ـ ((فـرزنـدان خـود را بـه خاطر تنگدستى و فقر نکشید)) (ولا تقتلوا اولا دکم من املا ق ) ((زیرا روزى شما و آنها همه به دست ماست و ما همه را روزى مى دهیم ))(نحن نرزقکم وایاهم ).
4ـ ((به اعمال زشت و قبیح نزدیک نشوید, خواه آشکار باشد, خواه پنهان ))(ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها وما بطن ).
یعنى , نه تنها انجام ندهید, بلکه به آن نزدیک هم نشوید.
5ـ ((دسـت به خون بى گناهان نیالایید و نفوسى را که خداوند محترم شمرده وریختن خون آنها مجاز نیست به قتل نرسانید مگر این که طبق قانون الهى اجازه قتل آنها داده شده باشد)) مثل این کـه قـاتـل باشند (ولا تقتلوا النفس التى حرم اللّه الا بالحق ) و به دنبال این پنج قسمت براى تاکید بـیـشـتر مى فرماید: ((اینها امورى است که خداوند به شما توصیه کرده , تا دریابید و از ارتکاب آنها خوددارى نمایید)) (ذلکم وصیکم به لعلکم تعقلون ).
(آیـه 152)ـ شـشم : ((هیچ گاه جز به قصد اصلاح نزدیک مال یتیمان نشوید,تا هنگامى که به حد بلوغ برسند)) (ولا تقربوا مال الیتیم الا بالتى هى احسن حتى یبلغ اشده ).
7ـ ((کم فروشى نکنید و حق پیمانه و وزن را با عدالت ادا کنید)) (واوفوا الکیل والمیزان بالقسط).
و از آنـجا که هر قدر انسان دقت در پیمانه و وزن کند باز ممکن است , مختصرکم و زیادى صورت گـیـرد که سنجش آن با پیمانه ها و ترازوهاى معمولى امکان پذیرنیست , به دنبال این جمله اضافه مى کند: ((هیچ کس را جز به اندازه توانایى تکلیف نمى کنیم )) (لا نکلف نفسا الا وسعها).
8ـ ((هرگاه به هنگام داورى یا شهادت و یا در مورد دیگر سخنى مى گوییدعدالت را رعایت کنید و از مـسیر حق منحرف نشوید, هر چند در موردخویشاوندان شما باشد و داورى و شهادت به حق به زیان آنها تمام گردد)) (واذا قلتم فاعدلوا ولو کان ذا قربى ).
9ـ ((به عهد الهى وفا کنید و آن را نشکنید)) (وبعهداللّه اوفوا).
مـنـظور از ((عهدالهى )) همه پیمانهاى الهى اعم از پیمانهاى ((تکوینى )) و((تشریعى )) و تکالیف الهى و هرگونه عهد و نذر و قسم است .
و باز براى تاکید در پایان این چهار قسمت , مى فرماید: ((اینها امورى است که خداوند به شما توصیه مى کند, تا متذکر شوید)) (ذلکم وصیکم به لعلکم تذکرون ).
(آیـه 153)ـ دهـم : ((ایـن راه مستقیم من , راه توحید, راه حق و عدالت , راه پاکى و تقواست , از آن پـیـروى کـنید و هرگز در راههاى انحرافى و پراکنده گام ننهید که شما را از راه خدا منحرف و پـراکـنـده مـى کـند و تخم نفاق و اختلاف را در میان شمامى پاشد)) (وان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله ).
و در پایان براى سومین بار تاکید مى کند که : ((اینها امورى است که خداوند به شما توصیه مى کند تا پرهیزکار شوید)) (ذلکم وصیکم به لعلکم تتقون ).
1ـ.
اهمیت نیکى به پدر و مادر!.

ذکر نیکى به پدر و مادر, بلافاصله بعد از مبارزه با شرک , و قبل از دستورهاى مهمى همانند تحریم قتل نفس , و اجراى اصول عدالت , دلیل بر اهمیت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورهاى اسلامى است .
این موضوع وقتى روشنتر مى شود که توجه کنیم به جاى ((تحریم آزار پدر ومادر)) که هماهنگ با سـایـر تـحـریمهاى این آیه است , موضوع احسان و نیکى کردن ,ذکر شده است , یعنى نه تنها ایجاد نـاراحـتـى بـراى آنها حرام است بلکه علاوه بر آن ,احسان و نیکى در مورد آنان نیز لازم و ضرورى است .
و جـالـبتر این که کلمه ((احسان )) را به وسیله ((بـ)) متعدى ساخته و فرموده است ((وبالوالدین احـسـانـا)) بـنابراین , آیه تاکید مى کند که موضوع نیکى به پدر و مادر راباید آنقدر اهمیت داد که شخصا و بدون واسطه به آن اقدام نمود.
2ـ.
قتل فرزندان به خاطر گرسنگى !.

از ایـن آیـات برمى آید که عربهاى دوران جاهلى نه تنها دختران خویش رابه خاطر تعصبهاى غلط, زنده به گور مى کردند, بلکه پسران را که سرمایه بزرگى درجامعه آن روز محسوب مى شد, نیز از ترس فقر و تنگدستى به قتل مى رسانیدند.
بـا نـهـایـت تـاسف این عمل جاهلى در عصر و زمان ما در شکل دیگرى تکرارمى شود, و به عنوان کـمـبـود احـتمالى مواد غذایى روى زمین , کودکان بى گناه در عالم جنین , از طریق ((کورتاژ)) به قتل مى رسند.
گـرچه امروز براى سقط جنین دلایل بى اساس دیگرى نیز ذکر مى کنند, ولى مساله فقر و کمبود موادغذایى یکى از دلایل عمده آن است .
اینها و مسائل دیگرى شبیه به آن , نشان مى دهد که عصر جاهلیت در زمان مابه شکل دیگرى تکرار مـى شـود و ((جـاهلیت قرن بیستم )) حتى در جهاتى وحشتناکترو گسترده تر از جاهلیت قبل از اسلام است .
آیه 154ـ تفسیر:.
پاسخ قاطع به بهانه جویان ـ.

در آیـات قـبـل , سـخن از ده حکم اساسى و اصولى در میان بود, که نه تنها دراسلام بلکه در تمام ادیـان بوده است به دنبال آن در این آیه مى گوید: ((سپس به موسى , کتاب آسمانى دادیم و نعمت خود را بر افراد نیکوکار و آنها که تسلیم فرمان ما و پیرو حق بودند کامل ساختیم )) (ثم آتینا موسى الکتاب تماما على الذى احسن ).
((و در آن هر چیز را که مورد نیاز بود, و در مسیر تکامل انسان اثر داشت , بازگوکردیم )) (وتفصیلا لـکـل شـئ ) ((و نیز این کتاب , که بر موسى نازل شد, مایه هدایت ورحمت بود)) (وهدى ورحمة ) ((تمام این برنامه ها به خاطر آن بود که به روز رستاخیزو لقاى پروردگار ایمان بیاورند)) و با ایمان به معاد, افکار و گفتار و رفتارشان پاک شود(لعلهم بلقا ربهم یؤمنون ).
(آیـه 155) ـ در ایـن آیـه , اشـاره بـه نزول قرآن و تعلیمات آن کرده و بحث آیه گذشته را تکمیل مـى نـمـایـد و مى گوید: ((این کتابى است که ما نازل کرده ایم , کتابى است با عظمت و پربرکت و سـرچشمه انواع خیرات و نیکیها)) (وهذا کتاب انزلناه مبارک ) و ((چون چنین است بطور کامل از آن پـیروى کنید, و پرهیزکارى پیشه نماییدو از مخالفت با آن بپرهیزید شاید مشمول رحمت خدا گردید)) (فاتبعوه واتقوالعلکم ترحمون ).
(آیـه 156)ـ در ایـن آیـه , تمام راههاى فرار و بهانه جوییها را به روى مشرکان بسته ,نخست به آنها مـى گـویـد: ((مـا ایـن کتاب آسمانى را با این امتیازات نازل کردیم تانگویید که تنها بر دو طایفه پـیـشـیـن (یـهـود و نـصارى ) کتاب آسمانى نازل شده , و ما ازبحث و بررسى و مطالعه آنها غافل بـوده ایـم , و اگر از فرمان تو سرپیچى کردیم به خاطر این بوده است که فرمان تو در دست دیگران بود و به دست ما نرسید)) (ان تقولوا انما انزل الکتاب على طائفتین من قبلنا وان کنا عن دراستهم لغافلین ).
(آیـه 157)ـ در ایـن آیه همان بهانه به صورت دامنه دارتر و آمیخته با ادعا وغرور بیشتر از آنها نقل شده است , و آن این که , اگر قرآن بر آنها نازل نمى شد, ممکن بود ادعا کنند ما بقدرى براى انجام فـرمان الهى آمادگى داشتیم که هیچ ملتى به اندازه ما آمادگى نداشت , آیه مى فرماید: تا نگویید ((اگـر کتاب آسمانى بر ما نازل مى شد, ما از همه آنها پذیراتر و هدایت یافته تر بودیم )) (او تقولوا لو انا انزل علیناالکتاب لکنا اهدى منهم ).
قـرآن در بـرابـر ایـن ادعـاها مى گوید: خداوند تمام راههاى بهانه جویى را بر شمابسته است زیرا ((آیـات و دلایـل روشـن از طـرف پـروردگـار بـراى شـمـا آمد, آمیخته باهدایت الهى و رحمت پروردگار)) (فقد جاکم بینة من ربکم وهدى ورحمة ).
((بـا این حال آیا کسى ستمکارتر از آنها که تکذیب آیات خدا مى کنند و از آن اعراض مى نمایند پیدا مى شود ؟)) (فمن اظلم ممن کذب بیات اللّه وصدف عنها).
اشاره به این که آنها نه تنها از آیات خدا روى گردانیدند بلکه با شدت از آن فاصله گرفتند.
در پـایـان آیـه , مجازات دردناک این گونه افراد لجوج و بى فکرى را که مطالعه نکرده حقایق را به شـدت انـکار مى کنند و از آن مى گریزند حتى سد راه دیگران مى شوند, در یک جمله کوتاه و رسا بـیـان کـرده مى گوید: ((به زودى کسانى را که ازآیات ما روى مى گردانند, گرفتار مجازاتهاى شـدیـد خـواهـیـم کرد, و این به خاطر همان اعراض بى رویه و بى دلیل آنهاست )) (سنجزى الذین یصدفون عن آیاتنا سؤالعذاب بما کانوا یصدفون ).
(آیه 158).
انتظارات بیجا و محال !.

در آیات گذشته این حقیقت بیان شد که ما حجت را بر مشرکان تمام کردیم و کتاب آسمانى یعنى قرآن را براى هدایت همگان فرستادیم این آیه مى گوید: امااین افراد لجوج به اندازه اى در کار خود سـرسـختند, که این برنامه روشن نیز در آنهاتاثیر نمى کند, گویا انتظار نابودى خویش , یا از میان رفتن آخرین فرصت , و یا انتظارامور محالى را مى کشند.
نـخـسـت مـى گوید: ((آیا آنها جز این انتظار دارند که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند)) ! (هل ینظرون الا ان تاتیهم الملا ئکة ).
((یـا ایـن کـه پـروردگارت به سراغ آنها بیاید)) و او را ببینند, و ایمان بیاورند !! (اویاتى ربک ) در حقیقت آنها انتظار امر محالى را مى کشند.
سـپس مى گوید: ((یا این که بعضى از آیات و نشانه هاى پروردگار (که در آستانه رستاخیز و پایان جهان , واقع مى شود, و به دنبال آن درهاى توبه بسته خواهد شد)انجام گیرد)) (او یاتى بعض آیات ربک ).
و بـه دنبال آن اضافه مى کند: ((آن روز که چنین آیات صورت پذیرد, ایمان آوردن افرادى که قبلا ایـمـان نیاورده اند و آنها که عمل نیکى انجام نداده اند, پذیرفته نخواهد شد)) (یوم یاتى بعض آیات ربـک لا یـنفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل او کسبت فى ایمانها خیرا) و درهاى توبه به روى آنان بسته مى شود, زیرا توبه وایمان در آن هنگام , صورت اجبارى و اضطرارى به خود مى گیرد, و ارزش ایمان وتوبه اختیارى را نخواهد داشت .
در پـایـان آیـه با لحنى تهدیدآمیز به این افراد لجوج مى گوید: ((اکنون که شماچنین انتظارى را دارید در انتظار خویش بمانید, ما هم در انتظار (کیفر دردناک شما)خواهیم بود)) (قل انتظروا انا منتظرون ).
از نکات جالبى که از آیه فوق استفاده مى شود این است که راه نجات را درایمان , آن هم ایمانى که در پرتو آن اکتساب خیرى شود و اعمال نیک انجام گیرد,معرفى مى کند.
(آیه 159).
بیگانگى از نفاق افکنان !.

در تـعقیب دستورات دهگانه اى که در آیات قبل گذشت و در آخر آن فرمان به پیروى از ((صراط مـسـتـقـیـم خدا)) و مبارزه با هرگونه نفاق و اختلاف داده شده بود,این آیه در حقیقت تاکید و تفسیرى روى همین مطلب است نخست مى فرماید:((آنها که آیین و مذهب خود را پراکنده کردند و بـه دسـتـه هـاى مـخـتـلف تقسیم شدند,در هیچ چیز با آنها ارتباط ندارى و آنها نیز هیچ گونه ارتباطى با مکتب تو ندارند)) (ان الذین فرقوا دینهم وکانوا شیعا لست منهم فى شى ).
زیرا مکتب تو, مکتب توحید و صراط مستقیم است و صراط مستقیم و راه راست همواره یکى بیش نیست .
سـپـس بـه عـنـوان تـهـدید و توبیخ این گونه افراد تفرقه انداز, مى گوید: ((کار اینهاواگذار به خـداسـت , و آنـهـا را از اعـمـالـشان آگاه خواهد ساخت )) (انما امرهم الى اللّه ثم ینبئهم بما کانوا یفعلون ).
قـابل ذکر این که محتواى آیه یک حکم عمومى و همگانى در باره تمام افرادتفرقه انداز است , که با ایـجـاد انـواع بـدعـتها, میان بندگان خدا, بذر نفاق و اختلاف مى پاشند اعم از آنها که در امتهاى پیشین بودند, یا آنها که در این امتند.
ایـن آیـه بار دیگر, این حقیقت را که اسلام آیین وحدت و یگانگى است و ازهرگونه نفاق و تفرقه و پراکندگى بیزار است با تاکید تمام بازگو مى کند.
(آیه 160).
پاداش بیشتر, مجازات کمتر:.

در ایـن آیـه , اشـاره بـه رحـمـت و پاداش وسیع خداوند که در انتظار افرادنیکوکار است , کرده و تهدیدهاى آیه را با این تشویقها تکمیل مى کند و مى گوید: ((هرکسى کار نیکى به جا آورد, ده برابر به او پاداش داده مى شود)) (من جا بالحسنة فله عشر امثالها).
((و هـر کـس کار بدى انجام دهد, جز به همان مقدار, کیفر داده نمى شود))(ومن جا بالسیئة فلا یجزى الا مثلها).
و بـراى تـاکـید این جمله را نیز اضافه مى کند که ((به آنها هیچ گونه ستمى نخواهد شد و تنها به مقدار عملشان کیفر مى بینند (وهم لا یظلمون ).
منظور از ((حسنة )) و ((سیئة )) در آیه فوق , هرگونه ((کار نیک و فکر نیک و عقیده نیک و یا بد)) است .
(آیه 161).
این است راه مستقیم من !.

ایـن آیه و آیات بعد از آن که سوره انعام با آن پایان مى پذیرد در حقیقت خلاصه اى است از بحثهاى این سوره که در زمینه مبارزه با شرک و بت پرستى بیان شده , نخست در برابر عقاید و ادعاهاى دور از منطق مشرکان و بت پرستان , خداوندبه پیامبرش دستور مى دهد که ((بگو: پروردگار من ! مرا به راه راست که نزدیکترین راههاست هدایت کرده است )) (قل اننى هدنى ربى الى صراط مستقیم ) این راه راست همان جاده توحید و یکتاپرستى و درهم کوبیدن آیین شرک و بت پرستى است .
سـپـس ((صـراط مستقیم )) را در این آیه و دو آیه بعد توضیح مى دهد: نخست مى گوید: ((آیینى اسـت مـسـتـقـیم در نهایت راستى و درستى , ابدى و جاویدان و قائم به امور دین و دنیا و جسم و جان )) (دینا قیما).
و از آنـجـا کـه عـربـهـا علاقه خاصى به ابراهیم نشان مى دادند و حتى آیین خودرا به عنوان آیین ابـراهیم معرفى مى کردند, اضافه مى کند که ((آیین واقعى ابراهیم همین است که من به سوى آن دعوت مى کنم )) نه آنچه شما به او بسته اید (ملة ابراهیم ).
هـمـان ابـراهیمى که ((از آیین خرافى زمان و محیط, اعراض کرد, و به حق یعنى آیین یکتاپرستى روى آورد)) (حنیفا).
ایـن تـعـبیر گویا پاسخى است به گفتار مشرکان که مخالفت پیامبر را با آیین بت پرستى که آیین نیاکان عرب بود, نکوهش مى کردند, پیامبر در پاسخ آنهامى گوید: این سنت شکنى و پشت پا زدن به عقاید خرافى محیط, تنها کار من نیست , ابراهیم که مورد احترام همه ما است نیز چنین کرد.
سـپـس بـراى تـاکـیـد مـى افـزاید که ((او هیچ گاه از مشرکان و بت پرستان نبود)) (وماکان من المشرکین ).
بلکه او قهرمان بت شکن و مبارز پویا و پى گیر با آیین شرک بود.
(آیـه 162)ـ در ایـن آیه اشاره به این مى کند که ((بگو: (نه تنها از نظر عقید من موحدو یکتاپرستم بـلـکه از نظر عمل , هر کار نیکى که مى کنم ) نماز من و تمام عبادات من وحتى مرگ و حیات من همه براى پروردگار جهانیان است )) (قل ان صلا تى ونسکى ومحیاى ومماتى للّه رب العالمین ).
بـراى او زنده ام به خاطر او مى میرم و در راه او هر چه دارم فدا مى کنم تمام هدف من و تمام عشق من و تمام هستى من اوست !.
(آیـه 163)ـ در ایـن آیـه بـراى تـاکـیـد و ابـطـال هـرگـونـه شرک و بت پرستى , اضافه مى کند: ((پروردگارى که هیچ شریک و شبیهى براى او نیست )) (لا شریک له ).
سـرانـجام مى فرماید: ((و به این موضوع , من دستور یافته ام و من اولین مسلمانم )) (وبذلک امرت وانا اول المسلمین ).
اولـین مسلمان بودن پیامبراسلام (ص ) یا از نظر کیفیت و اهمیت اسلام اوست ,زیرا درجه تسلیم و اسلام او بالاتر از همه انبیا بود و یا اولین فرد از این امت بود که آیین قرآن و اسلام را پذیرفت .
(آیه 164)ـ در این آیه از طریق دیگرى منطق مشرکان را مورد انتقاد قرارمى دهد و مى گوید: ((به آنـها بگو: و از آنها بپرس آیا سزاوار است غیر از خداوندیگانه را پروردگار خود بدانم , در حالى که او مالک و مربى و پروردگار همه چیزاست )) و حکم و فرمان او در تمام ذرات این جهان جارى است ! (قل اغیراللّه ابغى ربا وهو رب کل شئ ).
سـپـس بـه جمعى از مشرکان کوتاه فکر که خدمت پیامبر(ص ) رسیدند و گفتند:((تو از آیین ما پـیروى کن , اگر بر خطا باشد, گناه تو به گردن ما)) پاسخ ‌مى گوید:((هیچ کسى جز براى خود عـمـلى انجام نمى دهد و هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را به دوش نمى کشد)) (ولا تکسب کل نفس الا علیها ولا تزر وازرة وزر اخرى ) و((سرانجام , همه شما به سوى خدا باز مى گردید, و شما را بـه آنـچـه در آن اخـتلاف داشتید, آگاه مى سازد)) (ثم الى ربکم مرجعکم فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون ).
(آیـه 165)ـ در این آیه که آخرین آیه سوره انعام است به اهمیت مقام انسان و موقعیت او در جهان هستى اشاره مى کند تا بحثهاى گذشته در زمینه تقویت پایه هاى توحید و مبارزه با شرک , تکمیل گردد.
لذا در جمله نخست مى فرماید: ((او کسى است که شما را جانشینان (ونمایندگان خود) در روى زمین قرارداد)) (وهو الذى جعلکم خلا ئف الا رض ).
انـسـانى که نماینده خدا در روى زمین است , و تمام منابع این جهان در اختیاراو گذارده شده , و فرمان فرمانرواییش بر تمام این موجودات از طرف پروردگارصادر شده است , نباید آنچنان خود را سقوط دهد که از جمادى هم پست تر گردد ودر برابر آن سجده کند.
سپس اشاره به اختلاف استعدادها و تفاوت مواهب جسمانى و روحى مردم و هدف از این اختلاف و تـفـاوت کـرده , مـى گـوید: ((و بعضى از شما را بر بعض دیگردرجاتى برترى داد تا به وسیله این مـواهـب و امـکـانـات که در اختیارتان قرار داده است شما را بیازماید)) (ورفع بعضکم فوق بعض درجات لیبلوکم فى ما آتیکم ).
و در پایان آیه ضمن اشاره به آزادى انسان در انتخاب راه خوشبختى وبدبختى نتیجه این آزمایشها را چـنـیـن بـیـان مى کند: ((پروردگار تو (در برابر آنها) که ازبوته این آزمایشها سیه روى بیرون مـى آیـنـد ((سـریـع الـعقاب )) و در برابر آنها که در صدداصلاح و جبران اشتباهات خویش برآیند آمرزنده و مهربان است )) (ان ربک سریع العقاب وانه لغفور رحیم ).
تفاوت در میان انسانها و اصل عدالت .

شـک نـیـست که در میان افراد بشر یک سلسله تفاوتهاى مصنوعى وجود داردکه نتیجه مظالم و سـتـمـگـرى بعضى از انسانها نسبت به بعض دیگر است , مثلا جمعى مالک ثروتهاى بى حسابند, و جـمـعـى بر خاک سیاه نشسته اند, عده اى به خاطرکمبود تغذیه و فقدان مسائل بهداشتى علیل و بـیـمارند, در حالى که عده دیگرى براثر فراهم بودن همه گونه امکانات , در نهایت سلامت به سر مى برند.
این گونه اختلافها: ثروت و فقر, علم و جهل , و سلامت و بیمارى , غالبازاییده استعمار و استثمار و اشکال مختلف بردگى و ظلمهاى آشکار و پنهان است .
مـسـلما اینها را به حساب دستگاه آفرینش نمى توان گذارد, و دلیلى ندارد که از وجوداین گونه اختلافات بى دلیل دفاع کنیم .
افـراد انـسـان روى هم رفته نیز یک درخت بزرگ و بارور را تشکیل مى دهند که هر دسته بلکه هر فردى رسالت خاصى در این پیکر بزرگ بر عهده دارد, و متناسب آن ساختمان مخصوص به خود, و ایـن اسـت کـه قـرآن مـى گـویـد ایـن تفاوتها وسیله آزمایش شماست زیرا ((آزمایش )) در مورد برنامه هاى الهى به معنى ((تربیت وپرورش )) است .
خلافت انسان در روى زمین :.

قـرآن کرارا انسان را به عنوان ((خلیفه )) و ((نماینده خدا در روى زمین )) معرفى کرده است , این تعبیر ضمن روشن ساختن مقام بشر, این حقیقت را نیز بیان مى کندکه اموال و ثروتها و استعدادها و تمام مواهبى که خدا به انسان داده , در حقیقت مالک اصلیش اوست , و انسان تنها نماینده و مجاز و مـاذون از طرف او مى باشد وبدیهى است که هر نماینده اى در تصرفات خود استقلال ندارد بلکه باید تصرفاتش در حدود اجازه و اذن صاحب اصلى باشد و از اینجا روشن مى شود که مثلا درمساله مـالکیت , اسلام هم از اردوگاه ((کمونیسم )) فاصله مى گیرد و هم از اردوگاه ((کاپیتالیسم )) و سرمایه دارى .
اسلام مى گوید: مالکیت نه براى فرد است و نه براى اجتماع , بلکه در واقع براى خداست , و انسانها وکـیـل و نـماینده اویند و به همین دلیل اسلام , هم در طرزدرآمد افراد نظارت مى کند, و هم در چـگونگى مصرف , و براى هر دو قیود وشروطى قائل شده است که اقتصاد اسلامى را به عنوان یک مکتب مشخص در برابرمکاتب دیگر قرار مى دهد.
پایان سوره انعام .
و جلد اول برگزیده تفسیر نمونه .
وآخر دعوانا ان الحمد للّه رب العالمین .