X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

داستان سخنان امامان درباره تفکر

داستان سخنان امامان درباره تفکر


در ادامه مطلب

1 - ربیعه 
(ربیعة بن کعب ) گوید: روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله به من فرمود: یا ربیعه هفت سال مرا خدمت مى نمائى آیا حاجتى از من نمى خواهى تا برآورده کنم ؟
عرض کردم : یا رسول الله صلى الله علیه و آله مرا مهلت بده تا فکرى در این باره کنم . گوید: چون روز دیگر، بر حضرت وارد شدم فرمود: اى ربیعه حاجت خود را بیان کن ! گفتم : از خدا مساءلت فرما که مرا با تو داخل بهشت نماید!
چون پیامبر صلى الله علیه و آله این خواهش مرا شنید فرمود: این سؤ ال را چه کسى به تو تعلیم نموده است ؟ عرض کردم : کسى مرا تعلیم ننموده است ، لکن با خود فکر نمودم که اگر تقاضاى مال بسیار کنم ، آخر آن زوال پذیرد. اگر عمر طولانى و اولاد زیاد سؤ ال کنم عاقبت مرگ است ، پس با این تفکر و اندیشه از شما این تقاضا را کردم . پیامبر صلى الله علیه و آله ساعتى سر مبارک را به زیر انداخته و متفکر بودند، پس سر برداشته و فرمود: این مطلب را از خداوند مساءلت مى نمایم ، لکن تو هم مرا به زیاده سجده کردن اعانت نکن .(215)


2 - فکر قبل از عمل 
یکى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله به آن حضرت عرض کرد: من همیشه در معامله و داد و ستد دچار ضرر و زیان مى شوم ، مکر و حیله خریدار یا فروشنده مانند جادو مرا مغبون مى کند. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:
(در آن معامله اى که از گول خوردن در آن مى ترسى ، با کسى که معامله مى کنى تا سه روز حق بر هم زدن معامله را شرط کن که اگر ضرر کردى بتوانى مال خود را پس بگیرى ؛ و هنگام معامله صابر و بردبار باش .
بدان که تاءمل و بردبارى از خداست و عجله و شتابزدگى از شیطان است . تو مى توانى از سگ این پند را بیاموزى ، هر کارى که براى تو پیش آمد، آن را استشمام کن (یعنى در جوانب خوب و بد آن اندیشه و تفکر کن و بدون مقدمه وارد نشو) همان طور که اگر لقمه نانى جلوى سگ بیندازى فورا آن را نمى خورد بلکه اول بو مى کند، وقتى تشخیص داد که مناسب است مى خورد. تو با این عقل و خرد، از سگ کمتر نیستى ، پس قبل از کار فکر و تاءمل کن .(216)


3 - انواع تفکر
مقداد از یاران باوفاى على علیه السلام مى گوید: نزد (ابوهریره ) رفتم ، شنیدم مى گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: (فکر کردن یک ساعت بهتر از یک سال عبادت است .)
نزد (ابن عباس ) رفتم ، شنیدم گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفت سال عبادت است .)
نزدیکى دیگر از اصحاب رفتم و شنیدم از قول پیامبر صلى الله علیه و آله مى گفت : (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتاد سال عبادت است .)
تعجب کردم که هر کس به خلاف دیگرى نقل مى کند، نزد پیامبر صلى الله علیه و آله رفتم و هر سه قول را نقل کردم .
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: همه آن سه نفر راست مى گویند، سپس ‍ (براى روشن شدن مطلب ) آن سه نفر را خواست و آنها حاضر شد، من هم بودم .
پیامبر صلى الله علیه و آله به ابوهریره فرمود: تو چگونه فکر مى کنى ؟ عرض کرد: طبق آنچه خداوند در قرآن فرموده : (صاحبان خود در اسرار آفرینش آسمانها و زمین مى اندیشند)(217)
من هم درباره اسرار آسمان و زمین مى اندیشم . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: (فکر کردن یک ساعت تو بهتر از یک سال عبادت است .)
سپس به ابن عباس فرمود: تو چونه فکر مى کنى ؟ او در پاسخ گفت : (من درباره مرگ و وحشت روز قیامت مى اندیشم ) پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفت سال عبادت است .
بعد به آن صحابه فرمود: تو چگونه مى اندیشى ؟ او در پاسخ عرض کرد: من درباره آتش جهنم و وحشت و سختى آن مى اندیشم . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفتاد سال عبادت است .
به این ترتیب ، مساءله اختلاف در انواع تفکر و اندیشه حل گشته و روشن شد که پاداش فکر کردن بستگى به نیتها دارد.(218)


4 - فکر ریاست 
(سعدى ) گوید: یکى از دوستان که از رنج روزگار خاطرى پریشان داشت نزدم آمد و از درآمد اندک و عیال بسیار و فقر گله کرد و گفت : قصد دارم براى حفظ آبرو به شهر دیگرى بروم تا کسى از نیک و بدکار من باخبر نشود.
بعد گفت : تو مى دانى که در علم حسابدارى اطلاعاتى دارم ، اکنون نزد شما آمده ام تا از مقام ارجمند شما کارى در دستگاه دولتى برایم معین شود و باقیمانده عمر را با خاطرى آسوده بگذارنم و از شما تشکر کنم !
به او گفتم : اى برادر! کارمند حسابدارى شدن براى پادشاه دو بختى است ، از یک سوء امیدوار کننده است و از سوى دیگر ترس دارد، و به خاطر امیدى خود را در معرض ترس قرار نده .
دوستم گفت : مناسب حال من سخن نگفتى و جواب مرا درست ندادى . من گفتم : تو قطعا داراى دانش و تقوا و امانت دارى هستى ولى حسودان عیبجو در کمین هستند، مصلحت آن است که زندگى را با قناعت بگذرانى و ریاست را ترک کنى .
دوستم از حرفهایم ناراحت شد و گفت : این چه عقل و تدبیر است ، دوستان در گفتارى به کار آیند وگرنه در کنار سفره نعمت همه دشمنان دوست نما خواهند بود.
دیدم از پندم آزرده خاطر شد ناچار او را نزد صاحب دیودن (وزیر دارایى ) که سابقه آشنائى داشتم بردم ، و وضع حال او را گفتم . او دوستم را سرپرست به کار سبکى گماشت .
زمانى گذشت ، او را مردى خوش اخلاق و با تدبیر یافتند و درجات او را بالا برند.
مدتى گذشت ، اتفاقا با کاروانى از یاران به سوى مکه سفر کردم . موقع بازگشت در دو منزلى وطنم همین دوستم را دیدم به پیشواز من آمد با ظاهرى پریشان و به شکل فقیران بود!
پرسیدم : چرا چنین شده اى ؟ گفت : همانگونه که تو گفتى طایفه اى بر من حسد بردند و به خیانت متهم کردند؛ شاه بدون تحقیق مرا زندان کرد و آزار داد، تا خبر آمدن حاجیان رسید مرا از زندان آزاد کردند؛ کارم به جائى رسیده که شاه حتى ارث پدرى مرا هم مصادره کرد.
سعدى گوید به او گفتم : قبلا تو را نصحیت کردم که (کار براى شاهان مانند سفر دریا، هم خطرناک است و هم سودمند، یا گنج برگیرى یا در طلسم بمیرى ، ولى نصحیت مرا نپذیرفتى .)(219)


5 - ملک رى یا کشتن امام علیه السلام 
بعد از آنکه (یزید) به استاندار خویش (عبیدالله بن زیاد) دستور داد اگر حسین علیه السلام بیعت نکرد با او جنگ کن .
(عمر بن سعد) قبل از واقعه کربلا از طرف عبیدالله ماءمور شد تا فرماندار ایالت رى شود. اما قبل از رفتن ، عبیدالله نامه اى براى عمر بن سعد نوشت که : امام حسین به عراق آمد باید به عراق بروى و با او بجنگى و او را از بین ببرى ، بعد به جانب رى سفر کن .
عمر بن سعد نزد عبیدالله آمد و گفت : اى امیر مرا از این کار عفو نما! عبیدالله گفت : ترا عفو مى کنم ولى فرماندارى ملک رى را از تو مى گیرم .
عمر بن سعد متردد شد، بین جنگ با امام علیه السلام و ملک عظیم رى و گفت : مرا یک شب مهلت بده تا فکرى در این کار بکنم .
عبیدالله به او اجازه فکر کردن داد. آن شب را تا به صبح درباره جنگ یا فرماندارى رى اندیشه کرد.
عاقبت تصمیم گرفت ملک رى را که نقد بود اختیار کند، و بهشت و جهنم را که نسیه بود نپذیرد و با امام بجنگد.
صبح آن روز به نزد عبیدالله رفت و قتال با امام را به گردن گرفت . و عبیدالله لشگرى عظیم را به او داد تا برود در کربلا و با امام بجنگد. امام روز دوم محرم به کربلا آمدند و عمر بن سعد روز سوم محرم با چهارهزار سوار به کربلا آمد و فرماندهى کل قواى لشگر را به عهده گرفت و شمر را امیر لشگر کرد و روز دهم محرم براى گرفتن ملک رى ، حاضر شد به دستورش امام حسین و 72 نفر از فرزندان و اصحابش را به قتل برساند.(220)


25 : تحقیر
قال الله الحکیم : (یا ایها الذین امنوا لایسخر قوم من قوم
:اى اهل ایمان ، نباید قومى ، قوم دیگر را مسخره و تحقیر کنند(221)
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : من حقر مؤ منا او غیر مسکین لم یزل الله عز و جل حاقرا له ما قتا
:کسیکه مؤ من یا غیر مسکینى را تحقیر کند و کوچک بشمارد همواره خدا او را خوار و دشمن دارد.(222)
شرح کوتاه :
عواملى همانند کبر و کینه و حسد و مانند اینها سبب مى شود تا بعضى افراد، دیگران را که یا سود ندارند، یا زر و زور ندارند، و آنها رابه کارگرى و کارهاى پست وا مى دارند، تحقیر و کوچک بشمرند.
عرض کردم احترام و کمک به خلق خدا، با الفاظ رکیک و اعمال ناپسند، در اهانت و زخم زبان در کوچک شمردن آنها دریغ نمى ورزند.
تحقیر به هر شکلى که باشد حرام است ؛ تازه اگر آن شخص دلش بشکند و رنجیده خاطر گردد، حتما اثر وضعى دارد و ضرر و زیانى بر عرض و شخصیت گوینده سرایت مى کند؛ پس بهتر است رعایت ضعیفترین خلق خدا را کرد، تا مورد لطف خداى تعالى قرار گرفت .


1 - مفضل بن عمر
روزى نامه اى به امضاى عده اى از بزرگان شیعه به دست امام صادق علیه السلام رسید که چند نفر از آنان خود حامل نامه بودند.
شکایت درباره رفاقت (مفضل بن عمر) وکیل امام صادق علیه السلام در کوفه با عده اى کبوتر و به ظاهر بى بند و بار بود.
امام علیه السلام پس از خواندن نامه ، نامه اى دربسته به وسیله همان چند نفر براى مفضل فرستاد. از حسن اتفاق موقعى نامه رسید که امضاء کنندگان در خانه او بودند.
او نامه را در حضور آنان باز کرد و خواند و سپس به دست آنها داد. آنان از مضمون نامه مطلع شدند که امام در این نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضل داده که انجامش مستلزم رقمى درشت پول نقد مى باشد، و مفضل باید آن را تهیه کند؛ و درباره رفاقت مفضل با آنان در نامه امام هیچ اشاره اى نشده بود.
چون مساءله پول بود، آنها سر بزیر انداخته و گفتند: باید پیرامون این پول زیاد فکر کنیم و بعد عذرخواهى هم کردند.
مفضل که زیرک بود آنها را به صرف غذا دعوت کرد و نگذاشت از خانه بیرون روند؛ آنگاه پى کبوتر بازان فرستاد و آنان آمدند، و در حضور آن عده براى اینان نامه امام را خواند.
کبوتر بازان بدون عذر تراشى رفتند و هنوز مهمانان مشغول غذا خوردن بودند که پولهاى زیاد (از هزار درهم تا ده هزار درهم ) را جمع و آن را تسلیم مفضل کردند و رفتند!
در این موقع مفضل به امضاء کنندگان رو کرد و گفت : شما از من مى خواهید امثال این جوانان را راه ندهم با اینکه امکان اصلاح اینان زیاد است و در چنین مواردى بارى از دین را به دوش کشند.
شما مى پندارید که خدا محتاج به نماز و روزه شماست که به آن مغرور شده اید، اما از گذشت مالى عذر تراشى مى کنید و پاسخ امام را نمى دهید!!
اینان که رفاقت مفضل با کبوتربازان را خوار و کوچک مى شمردند، جوابى نداشتند بدهند، از جاى بلند شدند و رفتند.(223)


2 - سیره پیامبر صلى الله علیه و آله 
مردى بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وارد شد که آبله برآورده ، و آبله اش ‍ چرک برداشته بود. حضرت مشغول خوردن بودند؛ آن شخص پهلوى هر کس نشست او را کوچک و خوار شمردند و از کنارش برمى خاستند پیامبر صلى الله علیه و آله او را کنار خود نشانید و به او لطف زیاد کردند.
روزى پیامبر صلى الله علیه و آله با جمعى از اصحاب به غذا خوردن مشغول بودند، مردى وارد شد که بیمارى مزمنى (احتمالا جذامى بوده است ) داشت و مردم از او متنفر بودند. حضرت او را پهلوى خود نشانید و به او فرمود: غذا بخور. یکى از قریش که از او نفرت و اشمئزاز نمود؛ خودش پیش از مرگ به همین بیمارى مزمن مبتلا گشت .(224)


3 - نتیجه خوار شمردن 
شخصى در بنى اسرائیل فاسد بود به طورى که او را بنى اسرائیل از خود راندند. روزى آن شخص به راهى مى رفت به عابدى برخورد کرد که کبوترى بر بالاى سر او پرواز مى کند و سایه بر او انداخته است .
پیش خود گفت : من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم امید مى رود که خدا به برکت او به من هم رحم کند.
این بگفت و نزد آن عابد رفت و همانجا نشست . عابد وقتى او را دید با خود گفت : من عابد این ملت هستم و این شخص فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است چگونه کنار من بنشیند، از او رو گردانید و گفت : از نزد من برخیز!
خداوند به پیامبران آن زمان وحى فرستاد که نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند. زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را (به خاطر خودبینى و تحقیر آن شخص ) محو کردم .(225)


4 - پسر کوتاه قد و بدقیافه 
(سعدى ) گوید: پادشاهى چند پسر داشت ، یکى از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قد بلند و زیبا روى بودند.
شاه به او به نظر نفرت و خوارکننده مى نگریست ، و با چنان نگاهش او را تحقیر مى کرد. آن پسر از روى هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مى نگرد، رو به پدر کرد و گفت : اى پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان بلند قد است ، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولى فیل همانند مردار بو گرفته مى باشد.
شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت سخن او را پسندیدند، ولى برادران او، رنجیده خاطر شدند.
اتفاقا در آن ایام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسى که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود.
با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام گفت : اسب لاغر روز میدان به کار آید.
باز به درگیرى رفت با اینکه گروهى پا به فرار گذاشتند، با نعره گفت : اى مردان بکوشید والا جامه زنان بپوشید.
همین نعره ، سواران را قوت داد و بالاخره بر دشمن غلبه کردند و پیروز شدند. شاه سر و چشمان پسر را بوسید و او را ولیعهد خود کرد و با احترام خاصى با او مى نگریست برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به او بخورانند و او را بکشند. خواهر او از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد؛ برادر با هوشیارى فهمید و بى درنگ دست از غذا کشید و گفت : محال است که هنرمندان بمیرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگیرند.
پدر از ماجرا باخبر شد و پسران را تنبیه کرد و هر کدام را به گوشه اى از کشورش فرستاد.(226)


5 - بدتر از خود را بیاور
(خداوند به موسى ) علیه السلام وحى فرستاد که این مرتبه براى مناجات که آمدى کسى همراه خود بیاور که تو از وى بهتر باشى .
موسى براى پیدا کردن چنین شخصى تفحص کرد و نیافت ؛ زیرا به هر که مى گذشت جراءت نمیکرد که بگوید من از او بهترم .
خواست از حیوانات فردى را ببرد، به سگى که مریض بود برخورد کرد. با خود گفت : این را همراه خود خواهم برد، ریسمان به گردن وى انداخت و مقدارى او را آورد بعد پشیمان شد و او را رها کرد.
تنها به دربار پروردگار آمد. خطاب رسید فرمانى که به تو دادم چرا نیاوردى ؟ عرض کرد: پروردگارا نیافتم کسى را که از خودم پست تر باشد.
خطاب رسید: به عزت و جلالم اگر کسى را مى آوردى که او را پست تر از خود مى داشتى هر آینه نام ترا از طومار انبیاء محو مى کردم .(227)