X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حیا

 درباره حیا




در ادامه مطلب

- موسى علیه السلام و دختران شعیب 
وقتى که (موسى مرد قبطى ) را به قتل رسانید، فرعونیان نقشه کشیدند تا موسى را به قتل برسانند، موسى علیه السلام از مصر خارج شد و مدت هشت (یا سه ) روز در راه بود تا به دروازه شهر مدین رسید و سختى هاى بسیار کشید و براى رفع خستگى در زیر درختى که چاهى کنارش بود آرمید.
او مشاهده کرد که براى آب کشیدن از چاه دو دختر منتظرند تا چوپانان آب گیرند بعد نوبت اینان شود، آمد و فرمود: من براى شما از چاه آب مى کشم و آنان از هر روز زودتر آب را به خانه آوردند.
پدر این دو دختر حضرت شعیب علیه السلام فرمود: چطور امروز زودتر آب آوردید؟ و گوسفندان را آب دادید آنان قصه آن جوان را نقل کردند.
فرمود: نزد آن مرد بروید و او را پیش من آورید تا پاداش کارش را به وى بدهم .
آنان نزد موسى علیه السلام آمدند و درخواست پدر را گرفتند و موسى علیه السلام هم بى درنگ به خاطر خستگى و گرسنگى و غریب بودن قبول کرد. دختران به عنوان راهنما جلو راه مى رفتند و موسى علیه السلام به دنبال آنان به راه افتاد و نگاه مى کرد از کدام کوچه و راهى مى روند. چون هیکل و بدن آنان را از پشت نمایان بود حیا و غیرت او را ناگوار آمد و فرمود:
من از جلو مى روم و شما پشت سر من بیائید، هر کجا دیدى من اشتباه مى روم راه را به من نشان دهید (یا سنگ ریزه اى در جلوى پاى من بیندازید، تا راه را تشخیص بدهم ) زیرا ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نگاه نمى کنیم .
چون نزد شعیب علیه السلام آمد و جریان خود را گفت ، به خاطر پاداش کار، و نیرومندى جسمانى و حیا و پاکى و امین بودن دختر خود را به ازدواج موسى در آورد.(316)


2- حیاى چشم 
در تفسیر روح البیان نقل شده است : در شهرى سه برادر بودند که برادر بزرگ ده سال مؤ ذن مسجدى بود که روى مناره مسجد اذان مى گفت ، و پس ‍ از ده سال از دنیا رفت . برادر دومى هم چند سال این وظیفه را ادامه داد تا عمر او هم به پایان رسید. به برادر سومى گفتند: این منصب را قبول کن و نگذار صداى اذان از مناره قطع شود، قبول نمى کرد.
گفتند: مقدار زیادى پول به تو خواهیم داد! گفت : صد برابرش را هم بدهید من حاضر نمى شوم .
پرسیدند: مگر اذان گفتن بد است ؟ گفت : نه ، ولى در مناره حاضر نیستم . علت را پرسیدند، گفت : این مناره جایى است که دو برادر بدبخت مرا بى ایمان از دنیا برده ؛ چون در ساعت آخر عمر برادر بزرگم بالاى سرش ‍ بودم و خواستم سوره یس بخوانم تا آسان جان دهد، مرا از این کار نهى مى کرد.
برادر دومم نیز با همین حالت از دنیا رفت . براى یافتن علت این مشکل ، خداوند به من عنایتى کرد و برادر بزرگم را در خواب دیدم که در عذاب بود.
گفتم : تو را رها نمى کنم تا بدانم به چه دلیل شما دو نفر بى ایمان مردید؟ گفت : زمانى که به مناره مى رفتیم ، با بى حیائى نگاه به ناموس مردم درون خانه ها مى کردیم ، این مساءله فکر و دلمان را به خود مشغول مى کرد و از خدا غافل مى شدیم ، براى همین عمل شوم ، بد عاقبت و بدبخت شدیم .(317)


3- زلیخا
آن وقت که زلیخا دنبال یوسف بود تا از او کام بگیرد، و پیشنهاد گناه را به یوسف داد، ناگهان یوسف دید: زلیخا روى چیزى را با پارچه اى پوشانید.
یوسف فرمود: چه کردى ؟ گفت : صورت بت خود را پوشاندم که مرا در حال گناه نبیند.
یوسف فرمود: تو از جماد حیا مى کنى که نمى بیند من سزاوارترم از کسى که مرا مى بیند و از آشکار و نهانم داناست ، حیا و شرم کنم .(318)


4 - پیامبر صلى الله علیه و آله و بنى قریظه 
چون پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک قلعه بنى قریظه رسیدند، کعب بن اسید به پیامبر صلى الله علیه و آله و مسلمانان دشنام مى داد.
پیامبر صلى الله علیه و آله چون نزدیک قلعه آنان رسید فرمود: اى برادر بوزینگان و خوکها (319) و بندگان طاغوت ، آیا مرا دشنام مى دهید؟ ما و جماعتى هستیم (با قدرتى که داریم ) که بر قومى وارد شویم ، روزگار آنان را تباه کنیم .
کعب ابن اسید که بزرگى پیامبر صلى الله علیه و آله را نمى شناخت نزدیک آمد و گفت : والله اى اباالقاسم ، تو نه نادان و نه دشنام دهنده بودى چه شده این کلمات (برادر خوکها) را روا داشتى ؟
پس شرم و حیا پیامبر صلى الله علیه و آله را گرفت به اندازه اى که عبا از شانه اش و عصا از دستش افتاد بخاطر کلماتى که فرمود، و از نزد آنان بازگشت .(320)


5 - حیاء امیرالمؤ منین علیه السلام 
عقد امام على علیه السلام و حضرت زهراء علیهاالسلام در سال دوم هجرى واقع شد و لکن میان عقد و زفاف فاصله (یک ماه یا یکسال ) شد.
در این مدت عقد، على علیه السلام از شرم خود نام فاطمه علیها السلام را بر زبان نمى آورد و فاطمه علیهاالسلام نیز نام على علیه السلام را نمى برد تا یک ماه گذشت .
یک روز زنان پیامبر صلى الله علیه و آله نزد على علیه السلام رفتند و گفتند: چرا در زفاف فاطمه علیها السلام تاءخیر مى کنى اگر شرم دارى اجازه ده ما با پیامبر صلى الله علیه و آله صحبت کنیم و اجازه عروسى بگیریم ، ایشان اجازه داد.
چون همه زنان در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله جمع شدند،ام سلمه عرض کرد: یا رسول الله اگر خدیجه زنده بود خاطرش به زفاف فاطمه مسرور مى شد و چشم فاطمه علیهاالسلام به دیدار شوهر روشن مى گشت . على علیه السلام خواستار زن خویش است و ما همه در انتظار این شادمانى هستیم .
پیامبر صلى الله علیه و آله نام خدیجه را که شنید آب در چشمش حلقه زد و آهى کشید و فرمود: مانند خدیجه کجاست ... بعد فرمود: چرا على علیه السلام از خود من نخواسته است ؟ گفتند: حیا مانع از گفتن او بود. بعد پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد مهیاى کار عروسى و زفاف على علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام شوند.(321)