X
تبلیغات
رایتل

دانلود دعا از نوحه با صدا مداحی جدید مولودی روایت حکایت داستان حدیث ۹۰

حدیث درمورد خشم و غضب

حدیث احادیث درمورد داستان حکایت حکایات روایات درباره خشم و غضب


در ادامه مطلب

 غضب 
قال الله الحکیم : (لا تتولوا قوما غضب الله علیهم ) (ممتحنه : آیه 13)
: اى اهل ایمان قومى که خدا بر آنها غضب کرده را دوست نگیرید.
پیامبر صلى الله علیه و اله و سلم : الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل (564)
:خشم ایمان را فاسد مى کند همانطور که سرکه عسل را فاسد مى کند.
شرح کوتاه :
از امراض مضره ، که آثار سوء فراوان دارد و منشاء تحریک اعصاب مى گردد غضب است ، مخصوصا اگر غضب عوارضى چون انتقام جوئى و کینه را بهمراه داشته باشد که خطرش دو چندان است .
خشم مثلا در جنگ کفار، و در مقابله با کسى که با تجاوز به عرض و ناموس ‍ و امثال اینها را مى نماید شرعا و عقلا ممدوح است و از ثمرات شجاعت و مردانگى است .
اما خشم در غیر این موارد از وسوسه شیطان است و کلید هر بدى است و عقل را نابود مى کند و شخص را به تغییر در رنگ صورت و چشم ، اضطراب و دگرگونى درون وا مى دارد؛ و با آثارى دیگر همانند دشنام و شماتت و سیلى و استهزاء و قتل و نظایر اینها همراه مى شود. بهتر آنست از آنچه زمینه غضب را فراهم مى کند دورى شود و با صبر و حلم و کظم غیظ، غضب را دفع کند(565).


1- ذوالفکل 
چون عمر یکى از پیامبران بنام (الیسع ) به پایان رسید، در صدد برآمد کسى را بجانشینى خود منصوب نماید. از این جهت مردم را جمع کرده و گفت : هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم : روزها را روزه و شبها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانى که نامش ‍ (عویدیا) بود و در نظر مردم منزلتى نداشت برخاست و گفت : من این تعهد را مى پذیرم . روز دیگر باز همان کلام را تکرار کرد فقط همین جوان قبول کرد. الیسع او را بجانشینى خود منصوب داشت تا اینکه از دنیا رفت .
خداوند آن جوان را که همان ذوالفکل بود به نبوت (566) منصوب فرمود. شیطان درصدد برآمد تا او را غضبناک سازد و برخلاف تعهد وادارش کند. شیطان به یکى از شیاطین به نام (ابیض ) گفت برو او را بخشم بیاور.
ذوالفکل شبها نمى خوابید و وسط روز اندکى مى خوابید. ابیض صبر کرد تا او بخواب رفت . به نزدش آمد و فریاد زد بمن ستم شد حق مرا از ظالم بگیر! فرمود: برو او را نزدم بیاور، گفت : از اینجا نمى روم . ذوالفکل انگشتر خود را به او داد تا نزد ظالم ببرد و او را بیاورد. ابیض انگشتر را گرفت و رفت ؛ و فردا آمد و فریاد زد مظلوم و ظالم به انگشتر تو توجهى نکرد و همراه من نیامد!
دربان ذوالفکل به او گفت : بگذار بخوابد که دیروز و دیشب نخوابیده ! ابیض ‍ گفت : نمى گذارم بخوابد بمن ستم شده است .
ذوالفکل نامه اى نوشت و به ابیض داد تا به ستمگر بدهد و او بیاید. روز سوم تا ذوالفکل بخواب رفت باز ابیض آمد و او را بیدار کرد. ذوالفکل دست ابیض را گرفت در گرماى بسیار شدید که اگر گوشت را در برابر آفتاب مى گذارند پخته مى شد، به راه افتادند. اما هیچ غضب نکرد.
ابیض دید که نتوانست او را به خشم آورد از دست ذوالفکل فرار کرد و رفت (567).


2 - زورمند کیست ؟
روزى پیامبر صلى الله علیه و آله از محلى عبور مى کردند. در راه به جمعیتى برخورد مى نمود که در بین آنها مرد با قدرت و نیرومندى در حال زورآزمایى بود، و سنگ بزرگى را که مردم آن را سنگ زورمندان و وزنه قهرمانان مى نامیدند از روى زمین بلند مى کرد. تماشاگران با مشاهده زورآزمایى ورزشکار، او را تحسین و تشویق مى کردند.
پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید: این اجتماع مردم براى چیست ؟ عده اى ، وزنه بردارى آن قهرمان را به عرض رسانده و گفتند: شخصى در اینجا زورآزمایى مى کند.
فرمود: به شما بگویم مرد قوى و قهرمان کیست ؟ قهرمان کسى است که اگر شخصى به او دشنام داد غضب نکند و تحمل نموده ، و برنفس غلبه کرده و بر شیطان نفس پیروز گردد(568)


3 - یک نصیحت 
شخصى به پیامبر صلى الله علیه و آله عرض کرد: مرا علم بیاموز و از دستورات دینى آگاه فرما. فرمود: برو و هرگز غضب مکن . آن مرد در حالیکه مى گفت : به همین سخن اکتفاء مى کنم ، به سوى طایفه خود بازگشت .
وقتى به قوم خود رسید مشاهده کرد که نزاعى بین آنها روى داده و سلاح در دست گرفته اند و در برابر یکدیگر صف آرائى کرده اند. او هم لباس نبرد را بر تن کرد و به سوى یاران خود رفت .
اما ناگهان به یاد سخن پیامبر صلى الله علیه و آله افتاد که از او خواسته بود خشمگین نشود. سلاح را بر زمین انداخت و به سوى دشمنان قوم خود رفت و گفت : جنگ و خونریزى نفعى ندارد، من از مال خود هر چه بخواهید به شما پرداخت مى کنم !
آنها متنبه شده و گفتند: هر چه که مورد اختلاف واقع شده بود ما به این گذشت و چشم پوشى سزاوارتر هستیم . بالاخره به همین وصیت پیامبر صلى الله علیه و آله ، اختلاف بزرگى را حل کرد(569).


4 - امام علیه السلام و غلام 
امام صادق علیه السلام غلام خود را پى حاجتى فرستاد و آمدنش بسیار طول کشید. امام علیه السلام به دنبال او شد تا ببیند که او در چه کار است . او را خوابیده یافت و بدون آنکه خشم کند نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب بیدار شود.
آنوقت به او فرمود: اى فلانى والله براى تو نیست که هم شب بخوابى و هم روز بخوابى ، شب بخواب و روز براى ما کار کن (570).


5 - خوى بد و خادمان 
عبدالله بن طاهر پس از فوت برادرش طلحه (213 ه‍) از جانب ماءموران استاندار خراسان شد و تا زمان الواثق بالله متصدى امر حکومت بود و پس ‍ از هفده سال استاندارى در سن 48 سالگى به سال 230 وفات یافت .
عبدالله به طاهر گوید: پیش خلیفه عباسى بودم از غلامان کسى حاضر نبود. خلیفه غلامى را صدا زد: یا غلام یا غلام ، ناگاه غلامى ترک ، از گوشه اطاقى پیدا شد و از روى درشتى به خلیفه گفت : غلامان کار ضرورى دارند از خوردن و دستشوئى و وضو و نماز و خواب ؛ هرگاه بخاطر ضرورت غائب شدیم صدایت بلند شد یا غلام یا غلام ، تا کى توان گفت یا غلام !
عبدالله بن طاهر گوید: خلیفه سر در پیش انداخت ؛ من یقین کردم که خلیفه سر را بلند کند سر غلام را از بدنش جدا کند!
بعد از مدتى سر برآورد و بمن گفت : اى عبدالله چون ارباب و مالک اخلاقش خوب شود اخلاق خادمانش بد شود، اکنون ما نمى توانیم که خوى خود را بد کنیم تا خوى خادمان نیک شود. (از غضب نکردن ارباب ، خادمان سوء استفاده کنند)(571).